سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

مرغ سحر شرش کم شد

آری، خبر کوتاه بود و مسرت‌بخش، مرغ سحر بالاخره بعد از پیگیری‌های اهل محل شرش کم شد اما آثار سانحۀ آن همچنان در جسم و روانم وجود دارد و هنگام سحر ناخودآگاه درگیر PTSD می‌شوم و ایضا یک پانیک پشتش.

در واقع حوالی صبح و بین‌الطلوعین یعنی زمانی که این مطلب را می‌نگارم، روح یک شمالی رامسری که بدنش پر از امواج رادیواکتیو است در من حلول کرده و آمادۀ درگیری هستم، کافی است یکی از دوستان از راه برسد و بخواهد مثلا دری را محکم ببندد تا به‌صورت کاملا هیجانی فاقد هر گونه عملیات شناختی او را ما بین همان در گذاشته و آن را محکم ببندم.

مرا یاد اولین قسمت رمان دارن شان می‌اندازد، انگاری این خروس در من چیزی باقی گذاشته با رفتنش و حالا که محله ساکت شده و این خروس بی‌محل از اینجا رفته، همچنان وجوه جنگاوری او در من قرار دارد.

امیدوارم که بعد از ذبح او را چرخ کنند و بدهند همان را چند تا مرغ دیگر بخورند و یکی از آن مرغ‌ها تخمی بگذارد و آن تخم اتفاقی دست من برسد و من هم یک املت سوسیش کنم و بعد به معنای واقعی کلمه بخشی از آن خروس در من جریان یابد تا ترکیب تز و آنتی‌تز، سنتزی را رقم بزند و بعد هر روز بروم در بلندای پشت‌بام و بلند فریاد بزنم لعنت بر، لعنت بر، لعنت بر، یعنی سه عامل مهمی که باعث شدند وضعیت قطعی برق و اینترنت روزانۀ ما به این وضع بیفتد که یکی از آن‌ها فرد نابلدی است که رئیس جمهور شده و دومی گروهی هستند که به او رأی دادند و سومی گروهی هستند که اولی را تأیید کردند تا وارد کارزار انتخابات شود.

پیش از انتخابات فقط یک توییت زدم و آن هشدار به مردم بود که اگر این جناب رأی بیاورد منتظر قطعی برق مانند زمان روحانی باشید و حال هر روز اخباری می‌شنوم از سوختن وسایل خانگی، جدیدا یک فریزر و یک چرخ خیاطی از فامیل سوخته و باز شنیدم فریزر یکی دیگر سوخته و البته بنده هم منتظرم وسایل برقی خانه‌مان بسوزد.

قطعی برق علاوه بر سوزاندن وسایل خانه‌ها، دارد بازدهی ادارات را که همینطوری بازدهی ضعیفی داشت را هم ضعیف‌تر می‌کند گاهی دو ساعت برق از 7 الی 8 ساعت کار کارمندی را حذف می‌کند و گاهی اوقات دو ساعت هم اینترنت می‌رود چون لابد یکجای دیگر شهر برقی رفته که اینترنت را با خود برده و در ساختمانی که ما هستیم همزمان با قطعی برق دو ساعتی آب هم می‌رود چون پمپی نیست که آب را به بالا بفرستد.

و تازه این‌ها که چیزی نیست، خراب شدن مواد غذایی کارگاه‌های مختلف از خمیر نانوایی‌ها بگیر تا حتی کارگاهی که دیدم با پسته و تنقلات چیزهایی درست می‌کردند و مردن مرغ مرغداری‌ها، حاصل این انتخاب احمقانه است و به‌نظر انتخاب احمقانه فقط به‌خاطر مردم نیست که آن‌ها غالبا با این سطح فکر و اندیشه و دانایی مقصر اصلی نیستند، احمقانه از جایی آغاز شد که این ساختار هر 4 سال عوض شدن رئیس‌جمهور بنا نهاده شد و سرنوشت یک کشور دست تاس انداختن‌ها و تبلیغات‌ها شد نه پای استعدادها و ارزشمندی‌ها و سپس تناقض آمد، مسؤولی که با چپیه سفید داد می‌زد مرگ بر آمریکا اما دخترش در همان آمریکا داشت بین چند تا پسر در دیسکو دنس می‌رفت.

آیا انتظار داریم مردم بایستند پشت دورویی‌ها و تناقض‌ها و با دیدن عوضی‌ها چیزی نگویند؟ آیا پدر خانواده‌ای که از نداشتن هزینه رهن و اجاره آواره شهر شده است برود بایستد پشت مسؤولان فاسد ریاکاری که خانه‌های چندهزارمتری دارند؟

البته که همه مسؤولان به این روایت کثافت نیستند و مسؤولانی که از دل و جان مایه می‌گذارند را به چشم دیده‌ام و حاضرم جانم را برایشان فدا کنم، اما با حماقت آن‌ها که تصور می‌کنند واقعا آلترناتیوی می‌شود با سر کار آمدن حرامی‌ها برای حکومت پیدا کرد چه کنم و با سردرگمی و گیجی و گنگی و گهگاهی استحاله و گذر برخی انقلابی‌ها در این اوضاع چه کنم؟

همیشه ته این حرف‌ها این می‌ماند که باید فقط به وظیفه عمل کرد و پذیرفت که اگر هر حکومتی جز حکومت مهدوی اگر همه چیز تمام می‌شد وجود امام زمان اصلا عبث و بیهوده بود و ظهور و انتظار برای ظهور هم پرت و پلا می‌شد، پس حتی آخوندها هم باید بدانند اگرچه وظیفه‌ای دارند و نباید مثل انجمن حجتیه دست روی دست بگذارند، اما باید هم بدانند تکوینا و خلقا، هیچ حکومتی همه‌چیز تمام نخواهد شد جز حکومت مهدوی.

در دعای عهد هست که از خداوند می‌خواهیم به وسیله ظهور، بندگانِ مُرده و چه‌بسا شاید همین انقلابی‌های گیج و محافظه‌کار و ندانم‌گرا را زنده کند که در جنگ شناختی طوری تیر خوردند که بوی تردیدشان حالمان را به هم می‌زند، احی به عبادک شاید همین باشد که با آمدنش بندگان زنده می‌شوند.

این قلم هم چیز عجیبی است، از خوشحالی برای رفتن یک خروس با سیاست حرکت می‌کنیم و با ظهور تمام می‌کنیم، گرچه همه چیزش رزق و قسمت من و شماست.

  • نظرات [ ۵ ]

شطحیات غرب‌زده 1

مرغ سحر خفه‌خون بگیر، هم در عالم خیال و هم در عالم واقع، چرا که رسم و رسوم عاشقی کردن نمی‌دانی، ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز که کان سوخته را جان شد و آوازی نیامد.

دم‌دم‌های تپش بلندگوی مسجد در نزدیکی صبح، خروس شروع می‌کند به عربده زدن، خروس ریاکار تصور می‌کند با این فریادها می‌تواند ادعای عاشقی کند، حال آن‌که پروانه در مسجد گوشه‌ای ایستاده و با آن‌که یقین داریم هیچ گناهی نکرده، سه دور تسبیح چرخانده و الهی العفو گفته.

در بحری که ادای برکه در می‌آورد مستغرق بودیم که ناگهان نون آمد، نون همان است که یونس صاحبش بود و خداوند سر تقصیراتش وی را صاحب ماهی به‌نام ذالنون نامیده بود و البته در عرب نسبت دادن آدمی به حیوان نوعی بار منفی دارد، بله نون که من هنوز نمی‌دانم چه مدل نهنگی است، آمد و با لهجه غلیظ کف کالیفرنیا گفت: هاوز گویننگ آن؟

گفتم: لطفا مزاحم نشوید، بنده در حال چیل کردن با موسیقی لوفای هستم. گفت اخوی، تو تا چیل کنی، زندگی‌ات تمام شده، گفتم چطور؟

در این هنگام بود که در میانۀ تصویر سابتایتال‌ها هویدا شدند و گفت: تو روزانه 24 ساعت وقت داری، 8 ساعت میخوابی و حدود 8 ساعت هم سر کار می‌روی، یکی دو ساعت هم غذا میخوری و آماده رفتن و برگشتن می‌شوی، یک ساعتی هم در کنار خانواده و مقداری هم برای امور شخصی استحمام و توالت، تهش چهار ساعت می‌ماند برای این‌که با دیگر انواع بشر تفاوتی یابی.

گفتم منطقی عرض می‌کنی، لطفا مرا ببلع تا اندکی در درونت همچون یونس غمگین شوم و عربده‌هایی زنم، بلعیده شده بودم که شمعی یافتم و روشن کردم، پدر ژپتو در همان حوالی بود و مشغول سجده بود و سجاده‌اش را اشک خیس کرده بود. 

گفتم پدر جان ذکر یونسیه را بگو برای خلاصی از این هم و غم، سپس فریاد زدم: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین، ژپتو که حال پس از سال‌ها عبادت در میانۀ شکم نهنگ، پیر خرابات شده بود گفت: برادر شما یونس نیستی که با یکبار گفتن کارت راه بیفتد، اقل این ذکر 400 مرتبه است و البته برخی معتقدند عوارضی دارد.

سپس سخن به سمت علم الحروف رفت و خواص حرف ظاء، در همین حوالی از خواب پریدم، همیشه هم نمی‌شود که خلاقانه نوشت، کلیشه هم یکی از مخلوقات خداوند است و حقش آن است گاهی کلیشه شوم، من دوست دارم کلیشه شوم تا اندازۀ انشای چهارم ابتدایی، آن وقت که همه در انتهای انشاء از خواب می‌پریدیم، از خواب پریدم دیدم که خورشید خانم بیرون آمده و من بدون کرم ضد آفتاب دکتر ژیلا، سوختۀ این قضای نماز صبح شده‌ام و خروس همچنان عربده می‌زند.

در را باز کردم، به سمت دستشویی رفتم که دیدم دم صبح کسی دکمه آیفون خانه را فشرد، دیدم همان شخص پدر ژپتو در لباس مأمور برق وارد شد، گفت می‌بینم چند وقتی است که خانه‌تان شعاع نورش افت کرده و از خانه‌های تقریبا تاریک این شهر است، گفتم پدر دست روی دلم نگذار، مستقیم بگذار روی چشمم فشار بده تا کور شوم، سپس ادامه دادم بله مدتی است که تسبیح شاه مقصودم نیز از هم گسسته و رشتۀ دل بیمارم به هر طرف کشیده شده، گفتم چه کنم در این وضع بی‌امامی؟

گفت امام درونی‌ات همیشه با توست، عقل تو، در همین حوالی، همیشه راه راست را می‌داند و تو می‌دانی که هیچ راهی جز این رفتن به این صراط نداری، گفتم راستی حال که فصل گرما شده کولر گازی را روشن کنم؟ گفت برادر، جسم تو مادامی که در مسیر او نباشد خنک کردن یا گرم کردنش ابدا فایده‌ای ندارد، گیریم که حالا خنک شدی، مگر فعلت با اوست و گیریم که فعلت با او باشد مگر نیتت با اوست و گیریم که نیتت با او باشد، مگر قطره‌ای اخلاص هم در تو هست؟

به پای پدر افتادم گفتم می‌خواهم اعتراف کنم به گناهانم، گفت من شاید پدر باشم ولی پدر الاغی چون تو نمی‌شوم! گفتم حرف دهنت را بفهم مرتیکه عارف‌مسلک خر،گفت همین زبانت باعث شده الاغ شوی، ایِ شوی‌اش تمام نشده بود که زیر لنگ‌های پیرمرد بیچاره زدم و صدای شکستن استخوان لگنش به جهت پوکی استخوان محله را پُر کرد، گفتم: محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد! تو که در تربیت یک آدم آن هم نه واقعی‌اش بلکه چوبی‌اش مانده‌ بودی، توصیه میکنم زر مفت نزنی، حال آن‌که تو شخصیتی خیالی هستی کشتنت مجاز است چرا که در عالَم مَجاز هر امری مجاز است.

گفت تو رو به پیغمبر از کشتن من دست بکش، گفتم قسم معتبر فقهی فقط به الله است، گفت تو رو به الله، گفتم در عالم مَجاز هر امری مجاز است، گفت حتی عاشق شدن؟ این سخنش مرا به فکر فرو برد و مستقیم برگشتم در محیط خیس و تاریک شکم نهنگ، تاریکی مطلق بود و صدای حرکت آب در اطرافم می‌آمد، خوابیدم کف شکم نهنگ، پاهایم را جمع کردم توی بغلم و برکۀ کم عمق شکم نهنگ رفته‌رفته عمیق‌تر می‌شد و این کارِ چشمانم بود که محیط اطراف را دائم از آبی سرد غمگین‌تر می‌کرد، زیر لب زمزمه می‌کردم سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.

به ساحل رسیدیم، از شکم نهنگ بیرون آمدم، سر نهنگ را به آغوش کشیدم، پوستم کنده شده بود و آفتاب می‌تابید روی تن رنجورم، کنار بوته کدویی نشستم و به انتهای افق اقیانوس می‌نگریستم، چمباتمه زدم و با چوبی روی ماسه خیس اعداد 7 و 8 و 6 را نوشتم و به نظریات فیزیک کوانتوم فکر کردم، جهانی که در آن خروس ساکت شده بود و آرام کنار مرغداری شب‌ها هق‌هق می‌کرد و رسم عاشقی فهمیده بود، جهانی که امکان داشت خروس دیگر صبح‌ها عربده نزند و پروانه‌ها شاگردانش شده بودند.

  • نظرات [ ۵ ]

ضیافت حیوانی یا ملکوتی؟

مهمونی تموم شد، مهمونی که توش گشنگی سرو می‌کردند، امروزه گفتن این پیام که ماه رمضان مهمانی است ناخودآگاه موجب هجو ظاهری آن است، این‌که بگوییم مهمونی است ولی در آن گرسنگی تشنگی همراه سردرد میگرنی، عود کردن زخم معده، داغان شدن اعصاب‌ و ریختن کلی مزاج به‌هم و ضعف معده و دل‌درد، سنگینی بعد افطار، به‌هم ریختن ساعت خواب و بیداری در آن برای پذیرایی آماده شده است.

پس این چه مهمانی است، مسأله این است که ماه رمضانی که قرار بود معبری برای عروج بخش ملکوتی ما به آسمان باشد، تبدیل شد به آخوری برای حیوانی‌تر شدنمان، جای آن‌که نانوایی و هلیم‌فروشی و کبابی و آش‌فروشی خلوت‌تر شود و مسجدها شلوغ‌تر شود و نماز شب‌ها بخوانیم و ملکوتی‌تر شویم، ناسوتی‌تر شدیم.

در نزدیکی اذان مغرب تبدیل به مار آناکوندا شدیم، به سفره افطار نگریستیم و سپس به ساعت روی دیوار و گفتن الله اکبر و در یک آن پریدیم و معده را با هر چه در آن حوالی بود پر کردیم، از آب سرد گرفته تا شله‌زرد و مقداری زولبیا و بامیه جهت چاشنی آن و بلافاصله خورشت قیمه ملحق می‌شد با لپه‌هایش و دیس‌هایی که دو تا سه تا اقلا باید استفاده می‌شد و خب با اینطور سبک زندگی روایت صومو تصحوا تبدیل می‌شد به صومو تمرضوا، یعنی روزه بگیرید تا مریض شویم.

و بعد آن‌هایی که نباید روزه می‌گرفتند یعنی روزه برایشان ضرر داشت، با اصرار روزه می‌گرفتند، روزه‌ای که بنابر حکم ثانویه از واجب تبدیل به حرام شده بود اما می‌گرفتند و خب مریض می‌شدند و بعد هم در وهم‌شان اسلحه را می‌گرفتند سمت خدا که این چه ماهی است.

ما نه‌تنها در ماه رمضان که در اربعین هم همینطوریم، از بزرگان شنیده‌ام که وقتی به کربلا می‌روید کمی سعی کنید غذاهای حیوانی کمتر بخورید، مثلا گوشت نخورید، ولی یادم است برادران ایمانی تپل گوشتی‌مان در اتوبوس وقتی از کربلا برمی‌گشتیم چیزی که باعث کف کردنشان شده بود کیفیت زیارت یا حظ معنوی‌شان نبود، بلکه پیدا کردن موکب عرب‌های پولداری بود که در هر پرس‌شان نیم‌کیلو گوشت ماهیچه انداخته بودند و این‌ها هم عشق کرده بودند.

البته خود من هم دست ‌کمی ندارم، بار اول که کربلا رفته بودم از امام حسین در ذهنم کباب ترکی می‌خواستم و کباب‌ترکی‌ام را هم گرفتم ولی این احمقانه‌ترین چیزی بود که می‌توانستم بخواهم، آدم این همه راه برود و برسد آنجا برای یک کباب ترکی؟

و این است که من یکبار وقتی می‌دیدم شخصی داشت موز پخش می‌کرد و ملت از سر و کله هم بالا می‌رفتند تا موز بگیرند، چیزی جز یک نمایش حیوانی برایم تداعی نمی‌شد.

راستی قدیمی‌ها بعضی‌هایشان چقدر صفا و طهارت نفس داشتند که رجب و شعبان و رمضان هر کدامش برایشان طعم و حظی معنوی داشت و فرق می‌کرد و چقدر این ماه‌ها را دوست داشتند که اسم بچه‌هایشان را رجب و شعبان و رمضان می‌گذاشتند.

به‌هر حال همین حرف‌ها هم برویم به یک شخص رندوم در خیابان بگوییم، می‎‌گوید بابا چرت نگو، معنویت چی کشک چی، دلار شده صد تومن، نه نون داریم نه روغن لالای لالای! به‌هر حال خوش به حال کسی که این حرف‌ها را می‌فهمد و بد به حال کسی مثل من که فقط چیزهایی شنیده و عملی ندارد.

  • نظرات [ ۲ ]

علت اینکه نمی‌فهمیم چی خوندیم اصلا

اگر شما را سلطانی باعظمت به محفل انس خود یا مجلس سلام خویش بار دهد و در برابر همگان مورد توجه و تلطف قرار گیرید، چون این مقام را در قلب خود مهم می‌شمارید و آن را با عظمت و اهمیت تلقی می‌کنید، بنابراین قلب شما یکسره در آن محضر حاضر می‌شود. با کمال رغبت و اشتیاق، تمامی خصوصیات مجلس، مخاطبات، حرکات و سکنات سلطان را ضبط می‌کنید و دل شما در همه احوال حاضر در آن مجلس خواهد بود، بدون لحظه‌ای غفلت.

اما برعکس، اگر کسی که مورد اهمیت شما نیست و قلب او را ناچیز می‌شمارد با شما سخن بگوید، حضور قلبی در مکالمه با او نخواهید داشت و از حالات و سخنان او غافل خواهید شد. از اینجا روشن می‌شود که علت عدم حضور قلب ما در عبادات و غفلت از آن چیست.

اگر ما برای مناجات با حضرت حق تعالی و ولی‌نعمت خود، همان‌قدر که برای سخن گفتن با یک مخلوق عادی و ضعیف اهمیت قائل می‌شدیم، هرگز این‌چنین دچار غفلت، سهو و نسیان نمی‌شدیم. به‌وضوح مشخص است که این سهل‌انگاری و مسامحه ناشی از ضعف ایمان به خدای تعالی، رسول اکرم (ص)، و اخبار اهل‌بیت عصمت (ع) است. بلکه این کوتاهی، ناشی از سهل‌انگاری در محضر ربوبیت و مقام مقدس حضرت حق است؛ ولی‌نعمت بزرگی که ما را نه‌تنها به‌واسطه زبان انبیا و اولیا، بلکه از طریق قرآن مقدس خود به مناجات و حضور در محضرش دعوت فرموده و درهای مکالمه و مناجات با خود را به روی ما گشوده است.

بااین‌حال، ما حتی به‌اندازه گفت‌وگو با یک بنده ضعیف، ادب حضور در پیشگاه او را رعایت نمی‌کنیم؛ بلکه هرگاه وارد نماز - که باب‌الابواب محضر ربوبیت و درگاه حضور اوست - می‌شویم، گویی فرصتی یافته‌ایم تا درگیر افکار پراکنده و وسوسه‌های شیطانی شویم. گویی نماز، کلید دکان، چرتکه حساب یا اوراق کتاب است!

این را نباید جز ضعف ایمان به خدا و ضعف یقین به او چیز دیگری دانست. اگر انسان به حقیقت، عواقب و معایب این سهل‌انگاری را درک کند و آن را به قلب خود بفهماند، بی‌شک در صدد اصلاح برمی‌آید و برای معالجه خود گام برمی‌دارد.

سر الصلاة | امام خمینی

  • نظرات [ ۱ ]

یک قیاس دل‌شکن

قبر شهید را شسته بودیم و به نظاره در کنار گل‌زار شهدا، هر دمی آدمی می‌آمد و رد می‌شد، بچه‌ای آش می‌خورد و پا رویش گذاشت، و سپس پیرمردی رد می‌شد و پا روی قبر گذاشت، بعد زنی و بعد پیرزنی، قبر کمی کثیف می‌شد و ما از این صحنه ناراحت می‌شدیم، و پشت هم غصه که چرا حواسشان نیست دارند روی قبر چه کسی پا می‌گذارند، قبری که شسته‌ایم و هنوز خشک نشده اینطور لگدمال می‌شود، هر پایی که روی قبر تازه شسته شده می‌گذاشتند در حکم له کردن و خاکی کردن قلب دردمندمان بود.

و البته آن فقط یک قبر بود، یک قبر شهید غیرمعصوم، نه جسم امام بود و نه آن آدم‌ها از عمد لگدمالش می‌کردند، فقط حواسشان نبود، آن‌ها سوار اسب نبودند و قصد له کردن جسمی هم نداشتند، آن فقط یک قبر تازه شسته شده بود و شهید، نه برادر ما بود نه خواهر ما و نه پدر ما و نه پسر ما، حتی قبر امام ما و برادر امام ما و پسر امام ما و پسر نوزاد امام ما هم نبود.

  • نظرات [ ۳ ]

روتین‌های بی‌واژه

داشتم فصل اول فیزیولوژی گایتون را مرور می‌کردم که ناگهان یادم افتاد در این روتین برنامه‌ریزی ماه‌ها است فراموش شده وقتی برای نوشتن قرار داده شود، خب گیریم که 25 تریلیون گلبول قرمز داشته باشم و 75 تریلیون تا از نوع دیگرش، این همه سلول بیایند و هی بمیرند و هی ساخته شوند و آن گاه یک روز همه‌شان با هم از دنیا بروند و از آن‌ها کتابی برای خواندن باقی نماند؟

یعنی مشتی من زندگی کرده باشم و رفته باشم و از من واژه‌هایی برای خواندن باقی نمانده باشند؟

و سپس اندیشیدم این فقط نوعی شهوت است از باقی ماندن و میل به بقای خودم، اینکه فقط بخواهم باقی بمانم یک عملیات شهوانی خودخواهانه است، اگر واقعا حرفی برای گفتن ندارم خب چرا باید بنویسم؟ فقط به این خاطر که باقی بمانم؟

گیریم که پر مخاطب هم شد کتاب‌های کذایی و شهرتی برایم دست و پا کرد، یک چنین اسم نحسی اگر برای خدا ننوشته باشد که کتاب‌ها و نوشته‌های دو زار هم نمی‌ارزد و چه بهتر که مثل آوینی بردارم ببرمشان بالای پشت‌بام و همه‌شان را یکجا به آتش بکشم و سیگاری با آتش‌شان روشن کنم و محکم پُک بزنیم به این پوچی فراگیر.

اما خب، من بدهکار خدایم، اگر الله را مالک بدانم و این بدن را هم ملکیت تام و تمامش با اوست، سال‌هایی را چه به کجی و چه به راستی نوشته‌ام و اندک جوهره‌ای در قلمم هست، آیا بعدا نباید پاسخ بدهم که چرا سال‌ها نوشتم و قلم پروراندم و تهش چیز درست و درمانی ننوشتم، این شد که حوالی ساعت 20:15 روز 16 بهمن 1403 به این اندیشه فرو رفتم که من هم باید بنویسم اما نه هر چرتی، دیگر پیر شده‌ام برای چرت نوشتن، باید بنویسم و اول نوشته‌هایم هم یک بسم الله الرحمن الرحیم بنویسم که مُهری باشد از خدا روی آن که اگر این عبارات از گیت ریا رد شده باشند تهش می‌شوند برایم باقیات الصالحات و خودفروشی به بهترین خریدار پای معاملۀ جهان که نامش خداست.

  • نظرات [ ۱ ]

خداشناسی با سرطان

می‌دانی کمتر از زمان بشکن زدن خدا میتوانست مشکلت را حل کند اما ایستاد و نگریست و سپس ایستاد و باز نگریست و او که از ازل تمام این لحظات رنج آورت را نگریسته بود و خب چرا باز توسل کردی و به پایان نرسید و سپس توکل کردی و درست نشد و سپس این چله و آن چله و التماس و حتی عرفا هم برایت دعا کردند و باز هم حل نشد.

راستی چرا وقتی تازه سرطان که میگیری یاد خدا و کربلا می‌افتی اما هر وقت سرماخوردگی داشتی با یک عدد آدلت کُلد یا کلداکس کار را تمام می‌کردی و اصلا یک درصد هم یاد خدا نمی‌افتادی که شفایت دهد حال آنکه سرماخوردگی را هم خدا شفا می‌داد.

ببین مشتی وقتی خداوند اراده کند بر چیزی تو هر چه کنی بی‌فایده است، همانطور که اراده کرد که حسین را قتیل ببیند اما حسین علیه السلام می‌دانست چه بکند و در هر جا چه بگوید «إلهِى رِضاً بِقَضائِکَ تَسلِیمًا لأمْرِکَ لا مَعبودَ سِواکَ» خدایا راضی به قضایت هستم و تسلیم امرت معبودی جز تو نیست.

البته ما جبری نیستیم ولی اگر خدا را اندازه یک آدم هم حسابش کنی و اراده کند که تو بمیری می‌خواهی کی جلویش را بگیرد؟ فقط باید راضی باشی به قضائش و حکمتش و سپس بپذیری و زبان از کفر و زر زدن اضافی برداری.

راستی چرا اگر روزی بشود با یک قرص سرطان را درمان کرد باز هم کسی یاد خدا و کربلا می‌افتد یا می‌خورد و کار را تمام می‌کند؟

  • نظرات [ ۲ ]

و ناگهان توقف

و سپس و آنگاه سپس و ناگهان توقف، اینجا آنجا همه جا، پر از کتاب است و منی که خالی خالی از نوشته‌هام، تمام کلمات شبیه یک گوی متعفن سیاه مچاله شده‌اند توی مغزی که من تابع اویم نه او تابع من و سپس خنده‌دارترین واقعه آنجاست که با همین مغز و با همین سلول‌های عصلبی مسخره‌اش می‌کنم و می‌گویم قرار نیست به هر سازی که تو می‌زنی برقصم.

می‌دانی، پدر، زمانش گذشته، دیگر حال نمی‌دهد، من پیر شده‌ام، گذشت وقتی که با چنان لذتی پایش می‌نشستم، الان شده است مشتی تصویر مزخرف سه‌بعدی بی‌روح زباله.

گوشی را خاموش کردم، گذاشتمش روی اُپن، به معنای این که اعلام کنم این آشغال همراهم نیست، و سپس کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و رفتم کتابخانه، یک روز همینطور این آشغال را خاموش می‌کنم اما با خرد کردنش توی دیوار و بعد بلند می‌شوم هم از این شهر می‌روم، می‌روم جایی که هر کس خواست نزدیکم شود با اخم و تَخم و مزخرفی اخلاق باهاش برخورد خواهم کرد، بعد من هستم و یک کارت کتابخانه عمومی و یک جای ناشناس، چیزی نخواهم خورد، نهایتا آبی بخورم، با چربی‌های بدنم زندگی خواهم کرد و بعد خودم را پرت خواهم کرد بین اوراق کتاب‌ها و همینطور ادامه خواهم داد تا لاغر و لاغرتر شوم، استخوان‌هایم بیرون بزند، گونه‌هایم تو برود، ساعد دستم عینهو استخوان قلم شود و همینطور می‌خوانم و می‌خوانم، وقتی هم که کتابخانه را بخواهند ببندند، 5 تا کتابم را امانت می‌گیرم و همان بیرون کتابخانه، زیر نور تیر چراغ برق تا صبح پنج تا کتابم را تمام می‌کنم، زندگی‌ام را از راه گدایی می‌گذرانم، هیچ قانونی نیست که گدای خورۀ کتاب را بتواند از جلوی کتابخانه بیرون بیندازد، معتاد متجاهر مواد مخدرش را هم آن چنان کاری ندارند، من که معتاد متجاهر کتاب هستم، کسی هم بیاید گیر بدهد، کتاب مغالطات خندان را باز می‌کنم و با هر مغلطه و سفسطه‌ای که بتوانم کاری می‌کنم گورش را گم کند، اگر هم نخواست گم کند، همین کتاب را توی حلقش می‌کنم، می‌گویم بخور، سلولز خالص است، فیبر است برای یبوستت خوب است، خوب گازش بزن قرار است کلمات را چند ساعت دیگر دفع کنی.

و سپس و آن گاه سپس و ناگهان توقف، از راه می‌رسد با چشمان گریان، می‌گوید چند روز است دنبالت گشته‌ام در شهر، از بیمارستان‌ها تا کلانتری‌ها و قبرستان‌ها را دنبالت گشته‌ام، بهش توضیح می‌دهم گورش را گم کند، می‌پرسد چرا لاغر شده‌ای، می‌گویم به تو ارتباطی ندارد، ولم کن.

او همان دختر رؤیایی خواب‌هایم است که عشق را در خواب با او چشیده بودم، حالا تبدیل شده به یک ایلوژن لعنتی در میان این دوپامین‌های خیلی خلیی زیاد وسط کورتکسم، می‌دانم اسکیزوفرن دارم، می‌دانم حضور او کار همین مغز برای تسکین رنج‌هایم است اما گفته بودم، از این مغز متنفرم این را با همین انگشتانی روی کیبورد تایپ می‌کنم که دستور عصب حرکتی‌اش را خود همین مغز گرفته، هه هه، نوروساینتیست‌ها درست گفتند که ما در جبر مغز خود و ناخودآگاهمان هستیم، مگر آنکه مغزی از راه برسد و یک لگد به مغزم بزند و متنبهم کند و بگوید بیا این یک لقمه املت را کوفت کن زنده بمانی و بعد هم پاشو برویم بیابان که او منتظرت است.

و با او راه می‌افتم و می‌رسیم، سپس و آنگاه سپس و ناگهان وقتی در بغلش قرار می‌‎گیرم و می‌گریم و می‌گویم خیلی خیلی دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده است و او می‌گوید بالاخره عاقل شدی یا نه؟ و می‌گویم ای کاش عاقل شده بودم و من در همان لحظه ناگهان توقف.

  • نظرات [ ۳ ]
نویسندگان