۳۴ مطلب با موضوع «دفتر خاطرات» ثبت شده است

وصیتم را می‌نویسم، شامل چندتایی کتاب امانی در اتاقم و چندتایی نماز و روزه استیجاری است که بدهکارم. نمی‌فرستم برای همسر،چون نمی‌خواهم بیشتر از این بترسد و در خانه دلش شور بزند، می‌فرستم برای رفیق آملی، هر چند اینترنت قطع است و به دستش نمی‌رسد. یاد دیالوگ فیلم «موقعیت مهدی» می‌افتم، می‌گفت:«بدها شهید نمی‌شوند»، دلم آرام می‌شود که قرار نیست اتفاقی برایم بیفتد. جلوتر آتش روشن است و صدای آشوب به گوش می‌رسد.

موتورها را در حیاط مسجد پارک کرده‌ایم و جمعیت آشوبگر از میدان امینی‌بیات نزدیک می‌شود. نیم‌ساعت قبل که با موتور داشتم مستقیم به میدان امینی‌بیات می‌رفتم، راه را بسته بودند و مجبور شدم از کوچه پس کوچه‌های منتهی به خیابان توحید بیایم، به سر یکی از کوچه‌های خیابان توحید رسیدم، آشوبگرانی را دیدم که سر جنگ با اموال عمومی داشتند، شیشه می‌شکستند، گلدان‌های سنگی بزرگ وسط بلوار را زمین می‌انداختند و با موزاییک‌ها و سنگ‌های برش خورده که مشخص است برایشان کف خیابان تخلیه کرده بودند به جان اموال عمومی و انسان‌ها افتاده‌ بودند.

حالا جلوی در مسجد ایستاده‌ایم و به موتورها و ماشین‌ها می‌گوییم تغییر مسیر بدهند، می‌گوییم جلوتر خطرناک است و هر طور شده باید برگردند، پسر جوانی سوار موتور می‌گوید خانه من همان حوالی است، می‌گوییم خب صبر کن، بروی آسیب می‌بینی، می‌گوید رفتم و با سنگ به پا و موتورم زده‌اند.

مردی با تیشرت سیاه و با چشم‌های سرخ سوار بر موتور جلوی مسجد می‌رسد، چشم‌هایش را نمی‌تواند باز کند و سوزش چشمانش را حس می‌کنم، داد می‌زنم کسی سیگار دارد؟ یکنفر جلو می‌آید، سیگار دارد ولی آتش ندارد، از یکنفر دیگر آتش می‌گیریم و سیگار را دستش می‌دهیم، می‌گویم خودت بکش و دودش را در چشمت بکن، سیگار را آتش می‌زند، چند تا پک محکم می‌زند و سیگار را دم چشم‌هایش می‌گیرد، صورتش پر از دود می‌شود.

عینکم را نیاورده‌ام، نمی‌خواهم در تعقیب و گریزها زمین بیفتد و بشکند، دور را خوب نمی‌بینم، اما صدای داد و فریاد را خوب می‌شنوم و آدم‌هایی که به سرعت دارند به سمت ما می‌دوند، چندین اسکیت‌سوار را می‌بینم که دارند به سرعت به سمت ما می‌آیند. یعنی از چند ماه قبل این‌ها داشتند آموزش می‌دیدند که با اسکیت به سرعت در آشوب خیابانی جا‌به‌جا شوند، سریعا وارد مسجد می‌شویم، استاد الف هم دویده داخل و مضطرب است، آستینش را بالا می‌زند، با سنگ به دستش زده‌اند، می‌نشیند روی زمین، نفسش بالا نمی‌آید، می‌گوید یک روحانی را جلوی مسجد کشتند! می‌گویم روحانی اینجا چه کار می‌کرد؟ چطور کشتند؟ با نفس نفس زدن می‌گوید با چاقو زدند و جنازه‌اش را روی زمین انداختند و بچه‌های اطلاعات جنازه را کشیدند و بردند توی کلانتری، می‌گوید: پلیس هیچ غلطی نکرد!

تصمیم می‌گیریم از مسجد بزنیم بیرون، موتورم را روبروی مسجد پارک کرده‌ام، می‌دانیم اگر برسند در مسجد حبس می‌شویم و مسجد را آتش خواهند زد، از در مسجد بیرون می‌زنیم، با تیشرت و ماسک و ظاهر ساختگی‌ام، کسی نمی‌فهمد که حزب‌اللهی هستم، منتظریم جمعیت از امینی‌بیات برسد، ولی یکدفعه یک هسته 10 نفره جلوی مسجد سبز می‌شود و داد می‌زنند: آزادی، آزادی!

به سرعت از مسجد دور می‌شوم و از دور نظاره‌گر ماجرا هستم، نگران استاد الف هستم، هر چه شماره‌اش را می‌گیرم تا بگویم یکنفر هم در مسجد نماند جواب نمی‌دهد، به هر کس از بچه‌ها زنگ می‌زنم کسی گوشی برنمی‌دارد، سمت میدان امینی‌بیات می‌ روم، جوانی با ماسک و کاملا در آرامش شیشه‌های عمودی ایستگاه اتوبوس را تک به تک با سنگ‌هایی که در دست دارد می‌شکند، انگار کارگری است که کارفرمایش دستور داده بسیار منظم امشب باید این شیشه‌ها شکسته شود.

برمی‌گردم سمت میدان توحید، پلیس ضد شورش ایستاده و انگار دارد از زیبایی آسمان قم و صورت‌های فلکی دب اصغر و اکبر لذت می‌برد.
نیم ساعتی از ماجرا دور می‌شویم و زیر پل توحید مشغول خوردن نان و پنیر و آب‌های معدنی و مشغول برنامه‌ریزی می‌شویم، وقتی برمی‌گردیم چه میدان توحید و چه میدان امینی‌بیات آرام شده، هر چند دقیقه‌ای پلیس تیر هوایی می‌زند و در حیاط سازمان برق، اغتشاشگران را جمع کرده‌اند و هر چند لحظه‌ای یکنفر را کت بسته و بدون پیراهن به داخل می‌برند.

مادری را می‌بینم که گریان سمت در می‌آید و می‌گوید: تو رو خدا پسرم را نبرید! پسر من اینجاست؟ و ده دقیقه قبل دیدم اتوبوس و ماشین را پر کرده‌اند و برده‌اند. حالا فقط نیروهای ضد شورش سوار بر موتور دسته دسته از سازمان برق خارج می‌شوند، اما یک میدان پایین‌تر یعنی میدان نبوت همچنان آشوب است و پلیس راه را بسته، از روی پل می‌شود رفت، از روی پل می‌آیم سمت پایین، دسته دسته آشوبگران را می‌بینم، موتور را همانجا بر می‌گردانم و در مسیر خلاف بر می‌گردم.

موتور را در خیابان امینی‌بیات پارک می‌کنم و با بچه‌ها به راه می‌افتیم، استاد الف نمی‌گذارد تونفا بگیرم، می‌گوید سلاح سرد است و ممکن است برایم مشکل ایجاد کند، دقیق نمی‌فهمم چه می‌گوید.

در مسیر شیشه‌های بانک را می‌بینم که شکسته‌اند و عابر بانک را خرد کرده‌اند، مردی جلوی عابربانک ایستاده و کار بانکی دارد، می‌گوییم برو سمت میدان توحید اینجا همه عابربانک‌ها خراب است. به سمت مابقی آشوبگران می‌رویم، گاز اشک آور زده‌اند، کل صورت و چشم‌ها و پیشانی‌ام شروع به سوختن می‌کند، به سرفه می‌افتم و در همین لحظه همسر زنگ می‌زند؛ سلام کی برمی‌گردی خونه؟ چرا سرفه می‌کنی؟ با صدای گرفته می‌گویم: گاز اشک‌آور زده‌اند و الان وقت مناسبی برای صحبت نیست.

استاد الف سیگار دود می‌کند، ماسک را پایین می‌دهم و دودش را در صورت و چشم‌هایم فوت می‌کند، می‌گوید بهمن سیگار آشغالی است، مارلبرو واقعا عالی بود. با جیب‌های پر از سنگ به راه می‌افتیم، کوچه به کوچه پاکسازی می‌کنیم، تا ما را می‌بینند گله‌ای فرار می‌کنند، یکی‌شان را می‌گیریم و سوار موتور می‌کنیم، بدون استثنا تا دستگیر می‌شوند می‌گویند: ما نبودیم، ما کاری نکردیم، اصلا داشتم رد می‌شدم، من منتظر عمویم هستم، اشتباه گرفتی...

سنگ‌ها به سمت‌مان می‌بارد، می‌خواهم سنگی پرت کنم، نمی‌دانم سر و کله دو تا بچه کوچک سر کوچه چرا پیدا شده، می‌ترسم به بچه‌ها بخورد و سنگی نمی‌زنم، به سمت‌شان می‌دویم و از هر سوراخی که بتوانند راه پیدا می‌کنند و فرار می‌کنند، کوچه‌ها که پاکسازی شد برمی‌گردیم سمت میدان امینی‌بیات.

امیرآبادی نماینده قم را می‌بینم که دورش را گرفته‌اند و دارد صحبت می‌کند، حالا که کار تمام شده، همه چیز تخریب شده، افراد آسیب کافی دیده‌اند، مسئول همیشه حاضر در صحنه کف خیابان است، پلیس می‌گذارد تمام خسارت‌ها که زده شد، سر و کله‌اش پیدا شود و خیابان را شلوغ کند. استاد الف می‌گوید با خودشان گفته‌اند بگذار شام‌مان را بخوریم بعد بیاییم، انگار وقتی بسیجی در خیابان بود، این‌ها مشغول خوردن شام‌شان بودند.

موافقین ۲۵ مخالفین ۴

مجانین از ابتدا برایم جذاب بودند، اما سعی کرده‌ام همیشه بهشان نزدیک نشوم، چون معلوم نیست در سرشان چه می‌گذرد. شاید من را لاک‌پشتی سه متری ببینند که دارد با سر حسن روحانی بهشان حمله می‌کند و بخواهند بزنند و لهم کنند و از قدیم هم گفته‌اند که دیوانه‌‌ها زور زیادی دارند.


اولین کسی که دیدم یک سندرم داونی بود که شلوار لی پوشیده بود. کل پدر و مادرهایی که بچه‌هایشان توی سرسره مشغول بودند جفت کرده بودند و یواش یواش دست بچه‌هایشان را می‌گرفتند و می‌بردند، خانم ما هم سرش را توی کاسه آرد بدون سبوس کوفته بودند و آلارم حرکت می‌داد.

یک لحظه دیدم محمد، پسر گرامی دست سندروم داونی است و بغلش کرده و برداشته می‌برد تا بدهد دست یکی از پدر و مادرها. سریع جلو دویدم و از بغلش گرفتم. محمد را روی زمین گذاشتم و دستم را بردم جلو و باهاش دست دادم. گفت فکر کردم این‌ها پدر و مادرش هستند.

گفتم اسمت چیه؟ گفت سهیل، گفتم خوشبختم! سهیل فقط چهره مغولی داشت و الا همین دیشب دیدم که در خیابان نی می‌زند!


دومی در نانوایی در صف یک‌تایی‌ها ایستاده بود. مردی لاغراندام که سرتاسر کله‌اش پر از مو بود، موهای مایل به قهوه‌ای پیچ در پیچ که من را یاد نقاشی می‌انداخت که همکلاسی دوم راهنمایی‌ام  کشیده بود و می‌گفت همان جنی است که اول صبح از پشت دیده بود و وسط سرش کچل بود. همانی که کاپشن قهوه‌ای چرمی پوشیده بود و من همان زمان حسابی بهش خندیده بودم. نان را که از تنور به دست مرد سیه‌چرده رساندند، نفر اول صف چندتایی‌ها دستش را برد سمت نان مجنون که سنگ‌هایش را جدا کند، مجنون هم سریع نان را کشید و شروع کرد به ترکی بدبیراه‌هایی داد که البته کلماتش آن چنان مفهوم نبودند. ولی می‌دانستم حسابی اعصابش به هم ریخته، نان را برد بیرون و باز از بیرون نانوایی هی با غیظ نگاهش کرد و بد و بیراه نامفهوم گفت. نفر صف اول چندتایی‌ با نگاهی از ترس برای قورت دادن ضایع شدنش با من چشم در چشم شد و سری تکان داد و به بغل دستی‌اش گفت: دیوانه است، انگار چند سال است حمام نرفته. مجنون آن قدر معطل کرد که من هم با تک نانم پشت سرش راه افتادم، نشانه‌های دیوانه‌ سوداوی را داشت، موهای زیاد، بدن لاغر، خطرناک و احتمالا همراه توهم و بی‌خوابی زیاد.


سومی گریه می‌کرد، کنار میدان سعیدی قم ایستاده بود و محکم به سرش می‌زد و گریه می‌کرد و راه می‌رفت و گدایی می‌کرد. شاید گدای عاشقی بود یا عاشق گدایی شده بود که این چنین گدایی و گریه در چنین جنونی همراهش مانده بود، یا حداقل دیوانه‌ای بود که می‌دانست باید برای روزی‌اش تلاش کند هر چند عقلی برایشان نمانده باشد.

موافقین ۸ مخالفین ۰

سوار ماشین شدم، راننده با موهای فر و قیافه لات مسلک با سرعت خیلی زیادی حرکت می‌کرد. رو کردم و بهش گفتم: این قدر تند میری خطرناک نیست؟ گفت: الآن آخر شبه و ماشینی نیست. گفتم: نه که بترسم، برای خودت میگم که یک دفعه تصادف نکنی. گفت: این بیست و ششمین ماشینیه که دارم سوار می‌شم، تا حالا سه بار چپ کردم. از ماشین پیاده شدم، به روش سریع دور زد و به سرعت مسیرش را ادامه داد.

موافقین ۷ مخالفین ۰

سه انگشت روی مچ دست چپم گذاشت. گفت نبضت رطوبیه، دریچه میترال قلبت به دلیل رطوبت اضافی شل شده، بعد کمی کف دست‌هایم را نگاه کرد، گفت این خط‌ها نشان می‌دهد که مشکل قلبی داری، به پدر و مادرت بگو اکو بدهند، چون احتمالا آن‌ها هم مشکل قلبی دارند. بعد گفت یک پسر داشتی؟ گفتم بله، گفت خدا دو تا دختر دیگر بهت می‌دهد.

موافقین ۷ مخالفین ۵

روبروی تخته وایت برد نشستیم. من بودم و جوادِ دیگری و دوتا طلبه که یادم نمی‌آید. دکتر میم نمودار شبکه‌های اجتماعی را درباره کار برای آیت‌الله مصباح را روی تخته می‌کشید.

گفتم چرا از خود صفحه مصباح دات آی آر استفاده نمی‌کنید؟ گفت آن را که کلا بیخیال. مشخص بود فضای مزخرفی در موسسه حاکم است. قرار شد اینستاگرام و آپارات با من باشد، جواد دوم یک پیج اینستایش را خالی کرد و داد دست من و از سر بی‌تجربگی کاری کردم یک روزه کلا بلاک شود!

نشسته بودیم توی زیرزمین آرام، صدای در آمد، گفتم من باز می‌کنم، پله‌ها را بالا رفتم، روبروی در رسیدم، در را باز کردم، استاد فرج‌نژاد در چارچوب ایستاده بود، از شوقی که برای دیدنش داشتم به لرزه افتاده بودم، آمد داخل و آمدیم نشستیم پایین.

صحبت کردیم، سریعا من را با یک تدوینگر و داستان‌نویس یزدی لینک کرد، برای این که محتوا برای کانال مرکزی آیت‌آلله مصباح آماده کنیم.

همیشۀ خدا عاشقش بودم، ولی همیشه وقتی می‌دیدمش الکن و لال می‌شدم، کیفم را گشتم، یک شماره از نشریه‌ای که توی مدرسه می‌نوشتیم را جلویش گذاشتم، ایده خوبی برای هم‌صحبتی بود، گفت رنگ و قالبش خوب نیست، راستی مدرسه کجا می‌روی؟

شهید صدوقی فاز ۱، پرت می‌شوم چهارراه غفاری، داریم به سمت حرم می‌رویم، کیفش دستش است و صندل همیشگی را پوشیده، لباسش خاکی است، چند دقیقه پیش نحوه نشستن پیامبر را نشانم داده و روی زمین نشسته. جواب می‌دهد من هم مدتی فاز ۱ بودم. چهارراه غفاری برای یکی دو سال عقب‌تر است، باز هم حرفی به ذهنم نمی‌رسد، جیب‌هایم را می‌گردم، یک نصفه گردو توی جییم دارم که با رزین پر شده و دو تا ماهی قرمز پلاستیکی داخلش هستند، نشانش می‌دهم، می‌گویم استاد این را ببینید.

برمی‌گردم داخل زیرزمین موسسه، سخنی نیست باز هم، این دفعه چه بگویم برای هم‌کلامی؟ چشمم به نقاشی می‌افتد که فقط با خودکار آبی کشیده شده، می‌گویم استاد نقاشی پسرت سوررئال است، می‌گوید محمدرضا سوررئال می‌کشد و علیرضا رئال. بعد نقاشی را تحلیل می‌کند.

خانه آیت الله مصباح قرار می‌شود اسنپی بگیرم برایش تا به پردیسان برود، آخر شب است، هر دو نقاش کوچک آن جا هستند، نقاش کوچک‌تر گوشه پله خواب رفته است. گوشی‌ام دارد خاموش می‌شود، به استاد می‌گویم بگو که صورت من در فیلم مشخص نشود، نگاهم می‌کند، تیکه می‌اندازد تو مامور سیایی؟ نیروی امنیتی هستی؟ کی هستی؟

هم اسنپ می‌گیرم هم ماکسیم، هیچ کدام پیدا نمی‌شوند تا این که گوشی‌‌ام خاموش می‌شود. تا سر کوچه خانه آیت الله مصباح می‌رویم، استاد به زحمت نقاش کوچک‌تر که به خواب رفته را بغل می‌کند و بیرون می‌رود، جالب هر دو ماشین سر می‌رسند، سوار یکی می‌شود و به دیگری می‌گویم اشتباه شد و برو. ماشین گازش را می‌گیرد و به پردیسان می‌رود.

ماشین لایو گذاشته، چند بار شاگرد استاد لایو را عقب و جلو می‌کند، می‌گوید با این لایو سعی کرده‌اند که بگویند استاد مقصر تصادف بوده! فیلم را هی عقب و جلو می‌زنم، سایه سیاهی از حاشیه چپ به راست جاده می‌رود، چیز خاصی مشخص نیست، یک دفعه صدای مهیبی می‌آید و فیلم قطع می‌شود، چیز مشخص نبود، ولی متاثر می‌شوم، چیزی که می‌فهمم این است که ماشین حتی یک ثانیه هم ترمز نکرده!

متاثر می‌شوم، می‌زنم کنار جاده بهشت معصومه، اشک اجازه رانندگی نمی‌دهد، شاگرد استاد می‌گوید اینجا نیا با این حال، خطرناک است. می‌رسم بالا سر استاد، بند کفن را باز می‌کنند، ابروهای پر مشکی‌ قشنگش و جای مهر باقی است، همه گریه می‌کنند، دوربین را می‌گیریم روی صورت، استادِ رسانه بود، زشت است چیزی ثبت نشود، به سختی می‌شود لرزش گوشی را گرفت.

دور استاد که خلوت می‌شود، می‌خواهم سرم را روی سینه استاد بگذارم، شرم می‌کنم، سرم را روی دستش می‌گذارم، سعی می‌کنم بهانه‌ای برای هم صحبتی پیدا کنم، هیچ چیز پیدا نمی‌شود، آرام آرام کنار تخت فلزی غسال‌خانه می‌نشینم.

موافقین ۱۱ مخالفین ۱

عباس آقا ۱

عباس آقا دوباره زنگ زد، این بار گفت برادر شما کلاس فوتبال ثبت‌نام کرده؟ گفتم شما؟ گفت عباس آقا هستم. این بار نشناختمش، گفتم لابد یک نفر پست وبلاگ را خوانده و حالا می‌خواهد دستم بیندازد. کمی هم ترسیدم، چون واقعا برادر کلاس فوتبال می‌رود ولی تهران است و عباس آقا قم!

گوشی را قطع کردم، لختی اندیشیدم و باز تماس گرفتم، گفتم برای چه تماس گرفته بودی؟ گفت: عباس آقا هستم. گفتم برای چی به خودت می‌گویی عباس آقا؟ اسم من اگر مرتضی باشد به خودم آقا مرتضی که نمی‌گویم. خندید و گفت: نه چون بچه‌ها بهم عباس آقا می‌گویند. هر چه ازش پرسیدم کجای قم می‌نشیند چیزی نگفت، بچه‌ها می‌گفتند آدمی است که می‌آید بچه‌ها را برای هیأت خودش می‌برد، به نظر می‌رسد «عباس آقا» داستانی طولانی پشت سر خودش دارد و روزی دوباره با او روبرو خواهیم شد.

موافقین ۱۱ مخالفین ۲

باز سوال پیش آمد برایم که نکند هر چه در دین بهمان گفته‌اند چرت و پرت باشد که یاد خاطره چند روز پیش افتادم.

به نظر می‌رسد آن قدر معجزات زیاد شده‌اند که به راحتی از کنارشان می‌گذرم. چند روز پیش داماد یکی از علما پیش‌مان بود و درباره آیت‌الله «اصطهباناتی» که در واقع پدر خانمش بود صحبت می‌کرد.

می‌گفت این عالم در طب سنتی غور کرده و حتی داروهایی برای خودش دارد اما از جو موجود حوزه می‌ترسد و آن‌ها را رو نمی‌کند. می‌گفت از بد ماجرا غده‌ای پایین صورتِ آیت‌الله شروع به رشد می‌کند و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا جایی که تصمیم می‌گیرند آن را با جراحی خارج کنند.

روزی که قرار بوده عمل جراحی انجام شود، آیت‌الله، حضرت زهرا را به خواب می‌بیند و حضرت دستی روی صورتش می‌کشد، از خواب بلند می‌شود و می‌بیند خبری از غده نیست و صورت هیچ عیبی ندارد، نوبت جراحی لغو می‌شود و این خاطره که شاید بتواند چند تا آدم شکاک مثل من را هدایت کند دفن می‌شود.

شاید بنی اسرائیل هم به وضعیت امثال ما دچار شده بودند، موسی که عصایش را می‌انداخت زمین دیگر آن چنان فرقی برایشان نمی‌کرد، سر همین هم بوده وقتی خدا برایشان مرغ سوخاری و عسل(من و سلوا) فرستاده می‌شد الکی بهانه می‌گرفتند و به پیامبر می‌گفتند ما پیاز و سبزی و عدس می‌خواهیم.

وَإِذْ قُلْتُمْ یَا مُوسَىٰ لَنْ نَصْبِرَ عَلَىٰ طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهَا وَقِثَّائِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا «[یاد کنید] هنگامی که گفتید: ای موسی! ما هرگز بر یک نوع غذا صبر نمی‌کنیم، پس از پروردگارت بخواه تا از آن چه زمین می‌رویاند از سبزی و خیار و سیر و عدس و پیازش را برای ما آماده کند.» (۶۱/بقره)

بعد موسی هم لابد خیلی حرص می‌خورده و می‌گفته آخر آدم‌های ابله! استریپس و مرغ سوخاری و عسل گَوَن(اصطلاحات ملموس امروزی‌ش) را ول کرده‌اید و همچین چیزهایی می‌خواهید؟ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنَىٰ بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ [موسی] گفت: آیا شما به جای غذای بهتر، غذای پست تر را می‌خواهید؟!

آخر ماجرای آن‌ها جالب است، کسانی که به نشانه‌های هدایت بی‌توجه شوند و بهانه‌های خیاری و عدسی بگیرند تا جایی که معجزات برایشان تبدیل به کلیشه شود، گمراه می‌شوند و مثل بنی‌اسرائیل چندین سال وسط صحرا حیران می‌شوند، نمی‌دانند چه غلطی کنند و کدام سمت بروند.

موافقین ۱۰ مخالفین ۳