۷ مطلب با موضوع «حوزه» ثبت شده است

ای کاش آموزش و پرورش فقط درصدی پرورش می‌شد، نه آن که کلاس پرورشی تبدیل به درسی بی‌مزه و اضافی شود. آدمی بیش از آن که نیازمند آگاهی باشد، تشنه تربیت و تحول و تغییر است.

این مسأله در حوزه علمیه نقش بسیار مهم‌تری دارد، متاسفانه سیستم آموزشی حوزه، هیچ جایگاهی برای پرورش قائل نیست. حوزه با داشتن بخشی به نام معاونت تهذیب سعی کرده این خلأ را پر کند اما کافی نیست.

استاد اگر استاد باشد آموزش را در کنار پرورش خواهد داشت و در این پرورش ابزارش در کلمه منحصر نمی‌شود، استادی که خودساخته باشد و نور نماز شب چشمانش را روشن کرده باشد، با نگاهی کوتاه، با نشستن و حتی راه رفتنی می‌تواند افراد را تربیت کند و طلبه را گرسنه درس و عشق و ایمان کند.

اما چه کنیم با این اساتید و معلمانی که خود بیش از دیگران محتاج تربیت هستند؟ شاید با تاملی بتوانیم ضرورت سخن علامه طباطبایی را درک کنیم که گفت:«ما در این عالم کاری مهم‌تر از خودسازی نداریم»

این پرسشنامه رو اگر تونستید پر کنید.

موافقین ۹ مخالفین ۰

مستند روایت صنوبر درباره زندگینامه علامه حسن‌زاده آملی است و از بهترین مستند‌هایی است که دیده‌ام. سوالی که طی تماشای ۷ قسمت این مستند دنبالش بودم، این بود که چطور می‌شود انسانی شبیه علامه حسن‌زاده آملی ساخته می‌شود و چرا امروزه حوزه علمیه از ساختن چنین انسان‌هایی عقیم است و روز به روز نسل این انسان‌ها در حال کمرنگ شدن است؟

مهم‌ترین دلیل را باید در تغییر ساختار حوزه بدانیم، کتابی چند سال پیش می‌خواندم که خاطرات آیت الله علم‌الهدی بود، ایشان می‌گفت که برای خواندن کتاب پیش استادی رفته بود و التماسش کرده بود تا هر روز ساعتی خدمتش برسد. مثلا کتاب البهجة المرضیه(یک کتاب آموزش نحو عربی) را از صفر تا صد با یک استاد خوانده بود و در این میان نه امتحانات میان‌ترمی بود، نه لیست حضور و غیابی و‌ نه سامانه‌ای، یک شاگرد در کنار یک استاد به کلی کتاب را فرا می‌گرفت و به خوبی در آن قدرتمند می‌شد.

اما امروزه کلاس اجباری، با استاد‌هایی که به دل شاگرد نمی‌نشینند، طی محدوده‌ای در طول ترم و همراه مباحثه اجباری و با چوب معاونت آموزش حوزه و با کیفیت کم دنبال پرورش طلبه هستیم.

سبک قدیمی حوزه به خوبی جواب داده، همه حکایت شیخ مفید و دو سید بزرگوار رضی و مرتضی را شنیده‌ایم که روزی مادرشان دو سید را می‌آورد و به اصرار می‌خواهد که شاگرد شیخ مفید شوند که شیخ مفید قبول نمی‌کند و بعد خواب حضرت زهرا را می‌بیند که دو فرزندش را پیش او آورده که شیخ مفید متنبه می‌شود و قبول می‌کند که شاگردش شوند. حاصل این تربیت خصوصی استاد و شاگرد، دو عالم بزرگ به نام سید مرتضی ‌و سید رضی می‌شوند که کتاب نهج‌البلاغه تألیف همین سید رضی است.

علامه حسن‌زاده آملی هم علاوه بر این که آدمی به شدت تلاشگر بوده، به مقوله استاد شدیدا اهمیتی می‌داده و در همین مستند روایت صنوبر می‌بینیم که وقتی محضر علامه طباطبایی می‌رسد و ایشان قبول نمی‌کنند که استادش باشند، سرش را روی پای علامه طباطبایی می‌گذارد و از ناراحتی گریه می‌کند که علامه قبول می‌کند استادش شود. علامه حسن‌زاده آملی سماجت بیش از حدی برای پیدا کردن اساتید به خرج داد تا بتواند ازشان به خوبی استفاده کند.

متاسفانه جوی در بین اساتید حوزه هم هست که این مقوله مهم را درک نکرده‌اند و همیشه از پذیرش شاگرد سر باز می‌زنند و همچون تمام مردم این کشور کمیت برایشان از کیفیت مهم‌تر است. برای آن‌ها کلاسی که ۶۰۰ طلبه داشته باشد را بهتر از کلاس سه نفره می‌دانند، در حالی که به تجربه ثابت شده و شنیده‌ها حاکی از این است که همان کلاس سه نفره آدم‌های بیشتری را تربیت خواهد کرد.

دلیل عمده دیگر که چنین انسان‌هایی تربیت نمی‌شوند که شهید مطهری از آن در مقاله‌ای به عنوان بزرگ‌ترین مشکل سازمان روحانیت یاد می‌کند، مسأله شهریه است، سیره حوزه بر این بوده که طلبه‌ها کار نکنند و فقط از شهریه ارتزاق کنند و روزگار خودشان را بگذرانند اما امروزه این سیره به هیچ وجه جوابگو نخواهد بود و به دلیل اولا ضعف سیستم نظارتی حوزه و وجود آدم‌های مفت خوری به نام طلبه، مثلا ۱۵۰ راننده کامیونی که شهریه حوزه می‌گیرند و دوما عدم توافق علما بر وجود یک صندوق واحد شهریه و‌ هر کدام ساز خود زدن باعث می‌شود طلبه‌ها نتوانند اولیات زندگی خودشان را با شهریه تأمین کنند و روز به روز از پایه اول که پیش می‌روند، افسرده‌تر و بی‌حال‌تر شوند و هدف خود را فراموش کنند. اگر طلبه‌ای این مطلب را بخواند به خوبی درک می‌کند که چه قدر بچه‌های تازه ورودی به حوزه با نشاط و انگیزه هستند و چطور رفته رفته در این سیستم آموزشی غلط، گرد افسردگی و بی‌رگی بر آن‌ها پاشیده می‌شود و تبدیل به آدم‌هایی بی‌سواد، فقیر، افسرده و بی‌هدف می‌شوند.

سخن درباره حوزه علمیه بسیار است، ای کاش علمایی مثل آیت الله مجتهدی تهرانی ساخته شوند که از مدارس آن‌ها هزاران آدم کارآمد و طلبه خودساخته خارج شود.

با دو نفر از شاگردان آیت الله مجتهدی دیدار داشتم، آدم‌هایی خوش‌اخلاق و منظم، به شدت معنوی که تا به حال شبیه‌شان را ندیده بودم، آدم‌هایی که واقعا به طلبه‌ها اهمیت می‌دادند و پی‌گیر کارهای آن‌ها بودند، از کله‌پاچه‌ای که استاد مهمان‌ می‌کرد و صبحانه می‌خوردیم بگو تا ریز مطالعات و‌ مباحثه‌هایمان و ملاقات‌هایی که شبانه با او داشتیم و هدایایی که برای تشویق بهمان می‌داد، این حاصل نظم محکم و نظارت قدرتمندی بود که مرحوم آیت‌الله مجتهدی تهرانی در مدرسه خود ایجاد کرده بود. شنیده بودم یکی‌شان فقط در یک جلسه سخنرانی ۳۵ نفر را شیعه کرده بود!

این سیستم آموزشی غلط، تقلیدی از سیستم ناکارآمد دانشگاهی است که سعی می‌کند خود را با سبک آموزش قدیم حوزه ترکیب کند اما حاصل آن نه هیچ که بدتر، باعث ساخت آدم‌هایی می‌شود که نه‌ تنها حافظ اسلام و انقلاب نخواهند بود بلکه به آن ضربه خواهند زد.

موافقین ۹ مخالفین ۰

حوزه علمیه بهترین جای دنیاست، بهترین و مفیدترین کتاب‌های درسی بدون هیچ زوائدی در این جا تدریس می‌شود، شهریه آن بیش از حد کافی است و کفاف چندین زندگی را می‌دهد، آخوندها به شدت باسواد هستند، مسئولین حوزه به انتقاد پذیری معروف هستند، مواد درسی این جا پرکاربردترین و فایده‌مندترین مواد درسی هستند که کاملا به کار جامعه می‌آیند.

سه سال علم نحو عربی خواندن و ده سال فقه و اصول خواندن طلاب را برای پاسخ‌گویی منطقی و عقلانی تمام شبهات آماده می‌کند، طلبه‌ها پذیراترین آدم‌ها هستند که شبیه بزرگان حوزه به شدت انتقاد را قبول می‌کنند هر چند غیر منطقی باشد! آن‌ها به خودشان قول داده‌اند که فقط در مسائلی که تخصص دارند اظهار نظر کنند.

نشاط و شادابی در بین طلبه‌ها اوج می‌زند، آن‌ها پس از ورود به حوزه هر روز انگیزه و‌ امید بیشتری پیدا می‌کنند و این به دلیل پر‌رنگ‌تر شدن هدف در آن‌هاست.

طلبه‌ها به دلیل آن که دائم در حال مطالعه و پژوهش هستند وقت کافی برای کار کردن ندارند که البته به دلیل مدیریت صحیح موقوفات و خمس و تحویل آن به طلاب اصلا سربازان امام زمان، تبدیل به اشخاصی شبیه ممدجویان کمیته امداد امام خمینی نمی‌شوند.

یک روز مدیر مدرسه که الان مدیر مدرسه‌های گیلان شده به من گفت که نباید کار کنی و فقط زندگی‌ات را با طلبگی بگذرانی، همان طور که من با پول شهریه سه تا پسرم را زن دادم و خانه از خودشان دارند و ماشین گرانقیمتی دارم که اسمش را نمی‌دانی همه از این جیره خواری ناچیز سفره امام زمان است! من آن روز حرفش را به دیده منت گذاشتم و بعد از تحول عجیبم با رفیقم تماس گرفتم و حرف‌های مدیر را بازگو کردم و با هم از شدت تاثر، گریه کردیم و هق‌هق‌مان در زمین خاکی جلوی مدرسه پیچیده بود.

به نظر من علما خط قرمز ما هستند به همین دلیل اگر فلان دختر یا پسر مرجع بوتیک لباس دارد یا تجاوزی کرده یا زمین‌خواری کرده یا هرکار دیگری برای حفظ اسلام نباید هیچ چیز گفت.

حوزه سیاسی‌ترین ارگانی است که تمام و کمال پشت مقام ولایت ایستاده است، در تمامی وقایع چون علما پشت رهبری هستند و روزانه زمانی را برای اطلاع یافتن از مسائل سیاسی و اجتماعی اختصاص می‌دهند، تمام‌شان عالم به زمانه هستند.

همیشه سوالم این است که آیت‌الله سیستانی با این همه مقلد کم، چطور این قدر شهریه زیادی را خرج طلاب می‌کند و چه خبرگزاری محشری به اسم شفقنا با وجوهات ایشان می‌گردد که این خبرگزاری بهتر از هر عالم ولایت‌مداری، پشت انقلاب ایستاده.

حوزه بهترین جای دنیاست، هر روز به خودم درود می‌فرستم که چه قدر خوب شد که تصمیم گرفتم شش ساله فوق دیپلم بگیرم در حالی که می‌توانستم وقت خودم را در دانشگاه با شش سال تلف کنم و یک فوق لیسانس زپرتی بگیرم!

و العاقبة للمفسدین

موافقین ۹ مخالفین ۰

امام علی (ع) کار می‌کرد، بیل می‌زد، چاه می‌کند.

پیامبر گرامی اسلام به شغل تجارت مشغول بودند.

علمای ما صبح تا شب می‌خواندند و می‌نوشتند و تدریس می‌کردند و از پول وجوهات زندگی خودشان را می‌گذراندند.

ائمه معصومین علم لدنی داشتند و نیازی به مطالعه نداشتند.

ما جایی نداریم که امیرالمونین بعد از آن که بار خلافت روی دوش‌شان افتاد دست به بیل زده باشند.

دروس حوزوی نسبت به دروس دانشگاهی حجم و سختی بیشتری دارند. کتاب بهجت المرضیه‌ای که دیپلمی‌ها و سیکلی‌ها در حوزه می‌خوانند در درجه دکترای ادبیات عرب تدریس می‌شود.

شهریه طلاب برای زندگی‌شان کفاف نمی‌دهد و مجبورند کار کنند.

ما ۱۵۰ راننده کامیون داریم که در واقع طلبه‌ هستند و از طلبگی‌ فقط گرفتن شهریه را یادگار دارند.

حدیث متواتر داریم کسی که از دین پول در بیاورد آن پول حرام است.

پولی که به ائمه جماعت داده می‌شود به عنوان هزینه ایاب و ذهاب است.

روحانی مسجد ما هر روز پیاده به مسجد می‌آید.

یکی می‌گفت برو سازمان وقف، آن جا حسابی بخور بخور است.

علامه طباطبایی ۱۰ سال رفت تبریز کشاورزی کرد چون پول شهریه کفاف نمی‌داد و عیال بار بود.

علما به طلبه‌هایی که ده سال در حوزه هستند بیشتر از کسی که سه سال در حوزه است شهریه می‌دهند، در حالی که نوپایان نیاز بیشتری دارند.

علامه حسن زاده آملی از گرسنگی غش کرد.

یک کانال بود در ایتا به نام کمک به طلاب، ۱۲ هزار عضو داشت، به طلبه‌های نیازمند پول می‌داد.

موافقین ۰ مخالفین ۰

می‌گویند وقتی غریبه‌ای به دنبال پیامبر می‌گشت و وارد جمعی می‌شد نمی‌توانست پیامبر را از بغل دستی‌اش تشخیص دهد. این مطلب یعنی این که پیامبر لباس قوم خودش را می‌پوشیده است و لباس عربی ذاتا ارزشی ندارد. همچنین حضرت زهرا نیز چادر مرسوم را سر نمی‌کردند و پوشش‌شان عبای عربی بوده.

استدلال افرادی که می‌گویند باید لباس روحانیت پوشید این است که این لباس پیامبر است و لباس اصلی هویت ایرانی اسلامی ما قبل از کشف حجاب اجباری رضا خان و ورود شلوار و پیراهن همین عبا و قبا بوده.

همچنین خاطره‌ای که از علامه طباطبایی نقل می‌شود که مشکلات مالی بسیاری داشتند و یک دفعه یک نفر در خانه‌اش را می‌زند و می‌گوید: مگر از فلان سال تا به حال ما هوای تو را نداشتیم؟

و بعد وقتی علامه حساب می‌کند می‌بیند زمان مذکور از زمانی است که لباس روحانیت پوشیده و آن شخص هم که اسمش شاه نعمت الله ولی بوده خیلی سال پیش مُرده  و یکی از عرفای بزرگ بوده.

از این طرف استاد رحیم پور ازغدی را داریم که با وجود علم در حد اجتهاد و ارائه رساله عملیه لباس نپوشیده است. شخصا فکر می‌کنم عنوان یک دانشجوی مذهبی انقلابی خیلی بیشتر از عناوین آخوند و روحانی و طلبه با لباس خاص خود وجهه بهتری پیش مردم دارد.

با تمام این صحبت‌ها نظر شما چیست؟ وقتی یک آخوندی را می‌بینید چه حسی پیدا می‌کنید؟ آیا این لباس باعث نمی‌شود مردم فکر کنند روحانیت تافته جدا بافته است و از خودشان جداست؟

موافقین ۱۳ مخالفین ۱

صادقانه اعتراف می‌کنم، وقتی طلبه شدم خیالی که با خودم داشتم این بود که یک طلبه کارگردان شوم. همیشه با خودم فکر می‌کردم قوی‌ترین و مهم‌ترین رسانه‌های موجود در جهان سینما و فضای مجازی هستند. برای همین با نگاهی تحقیر آمیز به طلبگی نگاه می‌کردم و دائم توی دهانم این جمله بود که: جامعه امروز قال الصادق و قال الباقر نمیخواد.

فکر میکردم باید جوان‌ها را جذب کرد و راهش هم استفاده از حدیث و آیه نیست. با خودم می‌گفتم مشکل ما این است که فتوشاپیست و فیلمساز و داستان نویس نداریم و الا مگر یک طلبه به چه دردی می‌خورد؟

این همه طلبه این همه سال چی کار کردند؟

در کتاب خاطرات احمد احمد که یک بار برایتان تعریف کردم، آقای احمد احمد تعریف می‌کند که در انجمن حجتیه مهدویه فعالیت می‌کردند و کارشان این بود که در جلسات بهائیت به شکل ناشناس شرکت می‌کردند تا افراد مسلمانی که به سمت بهائیت کشیده می‌شدند را نجات دهند و برگردانند.

وقتی خدمت امام خمینی می‌رسند، یک گونی نشریات فرقه‌های مختلف را می‌آورند پیش امام و فعالیت‌هایشان را توضیح می‌دهند. امام هم نشریات را که نگاه می‌کند می‌گوید ۲ تاش کمه!

و بعد به احمد احمد و همراهش میگه:(نقل به مضمون): بیخیال این کارها بشید. که بعد می‌پرسند خب چی کار کنیم؟ که (همه رو گفتم برسم به این یک جمله) امام بهشان می‌گوید: بروید همین کاری که روحانیت می‌کند را انجام دهید.

من آن زمان که این مطلب را خواندم از شما چه پنهان پوزخند زدم و خیلی قضیه را دست کم گرفتم.

الان که چند سال از ورودم به حوزه می‌‌گذرد به این نتیجه رسیدم که ما واقعا طلبه خوب نیاز داریم و این بزرگترین و مهم‌ترین نیاز جامعه‌ی ماست.

چرا؟ من به شخصه زندگی خودم را که مرور می‌کنم تاثیرگذارترین چیزهایی که تجربه کرده‌ام نه داستان بوده، نه رمان، نه فیلم، نه فضای مجازی. تاثیرگذارترین اشخاص زندگی من چند نفر بودند. وقتی هیچ چیز من را تکان نمی‌داد و نمی‌توانست تغییری در خط مشی رفتاری من بدهد چند تا طلبه متوسط و خوب توانستند به کل من را متحول کنند.

من یک زمانی، همان اوایل بلوغ با شلوار لی و عینک آفتابی تیپ می‌زدم، ورودم به پایگاه بسیج و ارتباطم با یک طلبه پایه چهاری باعث شد کلا طرز فکرم، دغدغه‌هام و شناختم تغییر کند. بعد که آمدم حوزه چند استاد خوب بودند که عادت‌های من را تغییر دادند، تازه نمازخوانم کردند، ارزش قال الصادق و قال الباقر را فهمیدم که همین‌ها چه تاثیرات بزرگی می‌گذارند.

جامعه حزب اللهی ما اگر بیمار است و رسالتش را گم کرده به همین خاطر است. جامعه و مردم واقعا نیاز دارند به یک شخص مومن انقلابی، به یک طلبه واقعی تکیه کنند.

شاید چون خیلی‌ها هنوز مثل گذشته من فکر می‌کنند این حفره را ایجاد کرده‌اند. کتاب حجره پریای آقای حدادپور را بخوانید، چند طلبه خانم به خاطر کار قوی‌شان که علیه جریان آتئیست‌ها انجام می‌دهند مشکل امنیتی پیدا می‌کنند.

چند روز پیش به یکی از رفقا می‌گفتم که فضای مجازی نمی‌تواند تغییر زیادی ایجاد کند. شاید فقط بشود مذهبی‌ها را مذهبی‌تر کرد، هیچ وقت یک سنی را نمی‌بینی که بیاید و بگوید: آره تو راست میگی، از این به بعد من شیعه هستم.

یا یک ضد انقلاب توبه کند و همراه شود. فضای مجازی کلا باعث شده همه شیر شوند و چون فکر می‌کنند می‌توانند حرف بزنند، لابد محلی هم از اعراب پیدا کرده‌اند.

ما فکر می‌کنیم بازی سیاسی بخوریم و سوار سوژه‌های سیاسی شویم، چند تا پوستر و عکس نوشته درست کنیم کار تمام است.

ما خیال می‌کنیم تعداد بازدیدهایمان که بالا رفت تاثیرگذار بوده‌ایم امان از این که نفس‌مان چاق‌تر شده و توهم کار فرهنگی برداشته‌ایم.

رضا امیرخانی ابتدای کتاب سرلوحه‌ها از شخصی به نام حاجی عبدالله حرف می‌زند، یک آدم مذهبی که به بشاگرد می‌رود و به کل آن جا را متحول می‌کند. می‌گویند ابتدای رفتن‌شان آن قدر مردم در فقر فکری بودند که جلوی ماشین علوفه ریختند!

همین قم آن قدر محلاتی دارد که فقر فکری داشته باشند یا روستاهایی که هنوز اولیات دین را نمی‌دانند، ازدواج‌شان مشکل دارد و تطهیر نمی‌دانند. خیلی جا برای کار است و به نظر من، تجربیات من نشان می‌دهد که مهم‌ترین وظیفه که روی زمین مانده طلبگی خوب است.

آن وقت اگر یک طلبه خوب داشتیم از کنارش ده تا متخصص رسانه‌ای و سینمایی هم بیرون خواهند زد.

پیوست: پیام‌بر بشاگرد(حاجی عبدالله به قلم رضا امیرخانی)

موافقین ۱۳ مخالفین ۰

متن پیش رو قسمتی از کتاب خاطرات خانم دباغ است. این کتاب تو دهنیِ بزرگی به جریان فمینیسم است. یک خانم که با وجود داشتن 8 بچه مبارزات انقلابی دارد، به لبنان و سوریه می‌رود و تا جایی که من خوانده‌ام فرماندۀ سپاه همدان است. اگر مشکل قلبی دارید یا روحیه‌تان حساس است صفحه را ببندید و این متن را نخوانید. این متن گوشه‌ای از جنایات ضدانقلاب‌های کومله و دمکرات با گرایش‌ها مارکسیستی در منطقۀ کردستان است:

اردوگاه ما در قله مرتفعی از شهر سنندج قرار داشت، که از آن جا تحرکات ضد انقلاب را زیر نظر داشتیم و پس از شناسایی کانون‌های تحرک آن‌ها به پاکسازی آن مبادرت می‌کردیم.

روزی یکی از برادران که با دوربین شهر را نگاه می‌کرد، ناگهان مرا صدا زد و دوربین را به دستم داد و با دست جهتی را نشان داد و گفت که نگاه کنم. در حوالی میدانی در شهر که امروز به نام امام خمینی شناخته می‌شود، زن کردی را دیدم که نوزادی در بغل دارد و با مردی که در مقابل خانه‌ای که درش باز بود، در حال نزاع و درگیری است، چند ثانیه‌ای این درگیری ادامه داشت، تا این که مرد کُرد با زور، بچه را از بغل مادرش جدا کرد، چند قدمی از آن زن فاصله گرفت و یک دفعه با کلت به دهان بچه شلیک کرد.

من از آن چه می‌دیدم یکه خوردم، در آن فرصت کم هیچ کاری نمی‌توانستیم بکنیم، بلافاصله با برادران به آن منطقه حمله کردیم و منطقه و محله را به تسخیر درآوردیم. من آن منزل را یافته به داخلش رفتم. دیدم که مادر، نوزاد خونینش را در مقابل گذاشته و مات و مبهوت به او نگاه می‌کند. او شوکه شده بود. به کنارش رفتم و با دست تکانش دادم، کمی که هوشیار شد، شیون و گریه و زاری کرد و بر سر و صورت خودش چنگ می‌انداخت و گیس‌هایش را می‌کشید و با مشت بر سر و سینه‌اش می‌کوفت. مدتی طول کشید تا آرامَش کنم. سپس پرسیدم چی شده، او در حالی که اشک خون می‌ریخت به کردی شروع به صحبت کرد و گفت: «سه روز بود که شیر گیرمان نمی‌آمد و این بچه خیلی گرسنه بود، دیگر طاقت نداشت و همین طور بی‌تابی می‌کرد، گریه‌های پیوسته او ناچارم کرد که برای پیدا کردن شیر به بیرون بیایم که آن از خدا بی خبر جلویم را گرفت به او گفتم که می‌خواهم از در و همسایه برای بچه شیر بگیرم، گفت بچه را بده به من تا بهش شیر بدهم، و بعد به زور جگر گوشه‌ام را گرفت و تیر به دهانش زد.»

دیدن آن صحنه فجیع و شنیدن ضجه‌های آن مادر مرا به شدت متأثر کرد و اثر شدیدی در روحیه‌ام گذاشت، به طوری که هر وقت به یاد آن لحظه و آن صحنه می‌افتم بغض گلویم را می‌فشرد.


موافقین ۰ مخالفین ۰