مسکوت عنه

حرف‌هایی که نباید گفته می‌شد!

صاحب این وبلاگ فوت کرد

دوشنبه, ۱۲ مهر ۱۴۰۰، ۰۵:۴۲ ق.ظ
نویسنده : جواد انبارداران

صد حیف، نویسندۀ بدبخت چه قدر مدیون شد. این همه نماز و روزه قضا، آن همه کتاب قرضی توی قفسه که معلوم نیست برای کجاست، ورثه چه خاکی بر سرشان کنند.

دستش را ببین خالی خالی است، حتی این قدر هم پر نیست که کسی شفاعتش را بکند. جوانی‌اش را با خوردن و خوابیدن تلف کرده، عمرش را هم که... هعی این بشر اصلا عمری نکرد، از بس مزخرفات خورد که چند صباحی دیگر سکته می‌کرد، به هر حال با تصادف هم اگر نمی‌مرد و با موتور معلق نمی‌زد روی آسفالت و صورتش کشیده نمی‌شد روی زمین، عمر زیادی نمی‌کرد.

بدبخت تشییع‌کنندگان، امشب حسابی کمرشان درد می‌گیرد. حداقل نکرد وصیت‌ کند چند تا روغن طبی برایش نذر کنند که بمالند به کمرشان و لعنت نفرستند بهش. چی می‌شد عقلانی رفتار می‌کرد تا به این نکبتی زندگی یک‌بار مصرفش تمام نشود؟ چاره‌ای نیست جناب منکر، برویم سراغش، جنازه را دارند می‌آورند توی قبر، برویم تا عقرب‌ها نریخته‌اند و تکه تکه‌اش نکرده‌اند چندتایی سوال بپرسیم، از این آدم‌ها توی این دوره زمانه زیاد شده‌اند، من که دیگر عادت کرده‌ام به این آدم‌های بدبخت‌، چرا همه‌شان فکر می‌کنند تا ابد زنده‌اند؟

خب حال بخش دوم چالش، از من چه خاطره و حرفی یادتان می‌ماند؟ یادم می‌افتید اصلا؟

چالش صاحب این وبلاگ فوت کرده است

۱۷ میلیون نفر در زیارت اربعین شرکت کردند

يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ۰۳:۳۸ ب.ظ
نویسنده : جواد انبارداران

بعد از این تجمع میلیونی باید شاهد مرگ مردم عراق در کوچه و خیابان و تجمیع جنازه‌ها و خاک کردن‌شان در گورهای دسته‌جمعی باشیم.

هلال احمر و صلیب سرخ و دیگر نیروهای کمکی مردم نهاد آماده باشید تا با حداقل سه ماسک یا اقلا ماسک شیمیایی و گونی‌های آهک به کمک مردم عراق رفته و اموات را امحاء کنیم.

البته پس از آن اگر زنده بازگردیم نیاز به دو ماه قرنطینه و حداقل سه دوز واکسن داریم، همچنین باید شاهد صحنه‌های فجیعی بدتر از زلزله بم و هائیتی باشیم و خیابان‌ها از بوی جنازه‌ها غیر قابل رفت و آمد خواهند شد.

ان شاء الله سازمان بهداشت جهانی و مجریان صالح وی در ایران از سر تقصیرات این زائران نگون‌بخت بگذرند و هرگز ناامید نشده و با قدرت به واکسیناسیون، مخصوصا روی زنان باردار و کودکان ادامه بدهند.

و العاقبة للبروتکل‌ و جنوده

مشتقات بی‌وفا

شنبه, ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۴۸ ب.ظ
نویسنده : جواد انبارداران

شاید آدم‌ها از سر و صدا از خواب بیدار شوند، شاید از شوق رفتن به سفر یا استرس شرکت در امتحان خواب نروند، اما دیروز کسی که تکه‌های شکسته‌اش روی تشک ریخته بود از شدت غصه از خواب پرید.

غروب جمعه یاد حرف آیت‌الله کشمیری عارف بزرگ افتاد که گفته بود:«چون روز جمعه روز امام زمان است و آن حضرت اعمال شیعیان را می‌نگرد و محزون می‌شود، او مصدر است، پس مشتقّـات هم به حزن او محزون می شوند.»

شهید محمدحسین فرج‌نژاد

پنجشنبه, ۸ مهر ۱۴۰۰، ۰۹:۵۱ ب.ظ
نویسنده : جواد انبارداران
خبر از غیب رسید با دو واسطه از عالمی که نفس حق دارد که قطعا استادم شهید شده و در این میان عوامل ماوراء الطبیعه دخیل بوده‌اند. این جا می‌نویسم، یادتان باشد، اگر مُردَم جنازه را ببرید کنار خانواده و پیش پدر معنوی‌ام در ابرکوه یزد خاک کنید، البته دعا می‌کنم از این جسم هیچ چیز باقی نماند.

تمام آرزویم

پنجشنبه, ۸ مهر ۱۴۰۰، ۰۷:۲۰ ب.ظ
نویسنده : جواد انبارداران

وقت کم است و اشک بسیار و هق‌هق مانده در گلو بی‌شمار، تصادفی تصادفی تک‌تک‌ می‌میریم ما، استاد و شاگرد استاد و شاگرد شاگرد استاد.

مردم تصاویر را می‌بینند و به موتور نگاه می‌کنند و استاد را سرزنش می‌کنند که چرا با زن و دو پسر و یک دختر سوار موتور شده‌ است، ولی نمی‌فهمند این جنایتی است که از فخری زاده تا فرج‌نژاد را دربرمی‌گیرد.

هر کس بخواهد موی دماغ مافیای دارو و پزشکان شود از میان راه برداشته می‌شود، چه سه بچه داشته باشد چه سه ماشین بادیگارد، مرگ طریقت‌منفرد دومین‌اش بود، سومی و چهارمی و پنجمی‌اش هم خواهد آمد و پشت هم حادثه و تصادف و اتفاق ناگوار ردیف می‌شوند امان از این که بعدا می‌فهمیم تمامی پیشوند شهید داشتند.

استاد خودش گفته بود این پروژه را شروع می‌کنیم اما شاید به انتهایش نرسیم و او هم نرسید.

ننگ و لعنت به نیروهای بیخیال امنیتی که همدست این‌ها شده‌اند و کک‌شان از این نفوذ نمی‌گزد و عین خیال‌شان نیست. مثل روز روشن است آدم خیانتکار و نفوذی چه کسی است، اما نشسته‌اند و به در نگاه می‌کنند و ابلهانه آه می‌کشند!

دیروز عکس دوم را از روی درم کندم و محکم‌تر از نفر قبل مچاله کردم و در آشغالی انداختم، بین خیلی بد و بد و متوسط چاره‌ای جز انتخاب متوسط نبود و متوسط چندتایی آشغال معرفی می‌کند که یکی از قبلی هم متعفن‌تر است.

ممنونم دنیا که کارم را به جایی کشاندی که تمام آرزویم مردن باشد و یک همنشینی دیگر با استاد شهیدم.

بیش از یک لحظه

سه شنبه, ۶ مهر ۱۴۰۰، ۰۶:۵۶ ب.ظ
نویسنده : جواد انبارداران

اگر کسی لحظه‌ای چیزی بنویسد در عربی می‌گویند: کتب فلان

اما اگر از بس شخصی بنویسد که نوشتن جزو ذات شخص شود می‌گویند: کاتب

یعنی اسم فاعل برایش به کار می‌برند.

با این حساب شاید بفهمیم چرا حضرت ولی عصر در زیارت ناحیه مقدسه در نجوا با اباعبدالله می‌گوید:

«وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِکَ»

برزخ نوشتاری

شنبه, ۳ مهر ۱۴۰۰، ۱۱:۰۰ ب.ظ
نویسنده : جواد انبارداران

این چه بساطی است که از شوق نوشتن خواب نمی‌روم و از شدت خستگی نمی‌توانم بنویسم.

عباس آقا

شنبه, ۳ مهر ۱۴۰۰، ۰۱:۴۸ ق.ظ
نویسنده : جواد انبارداران

هفتۀ شلوغی بود، از دندان 7 همسر تا زانوی چپ مادربزرگ و پشت گوش خودم درگیر خون و خونریزی و درد بودند که انسانی حرکت بکند و ادامه بیابد. در خانه آماده می‌شدم به پایگاه بروم که گوشی زنگ خورد، آدمی پشت گوشی با وضعیت شیرین از نوع عقلانی‌اش می‌گفت مسئولیتی در پایگاه بهم بده، می‌گفتم کی هستی؟ می‌گفت: عباس آقا هست. گفتم عباس آقا؟

دیگر خودت بفهم وقتی آقا می‌گذاری جلوی اسمت یعنی قطعا قضیه شیرین است. اولش تصور می‌کردم یکی از هیأت امنا باشد، ولی یادم نمی‌آمد عباسی دیده باشم، طبق معمول زندگی‌مان دیر رسیدیم به نماز و سید لطف کرد و چایی برایمان آورد. وسط نماز باز هم طبق معمول که رکعت‌ها را قاطی می‌کنم، عباس آقا را دیدم جلوتر دنبال مسئول پایگاه می‌گردد.

نماز را تمام کردم و در سجده گفتم خدایا من که نفهمیدم چه خواندم، ولی خودت که قطعا می‌دانی چه خبر بود. خواستیم وتیرۀ با دقت بخوانیم که جبران فریضۀ ناقص باشد که عباس آقا التماس را شروع کرد به من مسئولیت بده تا مسئولیت تمام نشده.

صورت پهن قرمزی داشت و آرام و قرار نداشت و فاصله چشم‌هایش زیاد بود، قبلش هم میکروفون را گرفته بود و مداحی کرده بود، آهان الآن یادم آمد عباس آقا را کجا دیده‌ام، همان کسی که در خیابان‌های قم با آی آی و عَی عَی تصنعی روضه می‌خواند و تندتند راه می‌رفت و باندی به پشت داشت و متعجب نگاهش کرده بودم.

خلاصه حسش نیست که زیادتر بنویسم، حس کردم که اندکی تمایل پدوفیلی دارد، فقط حس بود، تهمت نبود، گفتم فیلم سرود نشانم بدهد، از آن طرف یکی از رفقا پیامک داده بود این کسی است که بچه‌ها را می‌برد برای هیأت خودش و حواست باشد. گفت: مسئولیت می‌خواهم، گفتم مدارک باید بیاوری، پرونده بسیج تشکیل بدهی، بعد هم چند سال بسیجی عادی باشی، بعدش دوره عادی به فعال بروی، فعال که شدی آن وقت ببینیم مسئول می‌خواهیم یا نه.

رفت که رفت تا مدارک بیاورد، شاید اصلا شناسنامه نداشت، تازه می‌خواست مسئول تربیت بدنی هم بشود، گفتم می‌توانی سالن فوتسال بگیری؟ اگر بگیری ولی خودت نباید بروی، عجب دیوانه‌هایی در شهر می‌پلکند. آخر که نفهمیدم عباس آقا چکاره بود، وقتی آن شب می‌خواستم برگردم خانه، سر تقاطع پدر یکی از بچه‌ها معترض بود به حضور شاید هم وجود این آدم و خطری که می‌تواند برای بچه‌ها داشته باشد.

پیرمرد سرخ چهرۀ خنده‌رو که هنوز اسمش را هم نمی‌دانم و همیشه سر کوچه می‌نشیند می‌گفت چند روز پیش سر همین تقاطع داشتند عباس آقا را می‌زدند! خلاصه اوضاع معلوم شد بیخ پیدا کرده، از آن جا که زندگی‌ام شبیه داستان است و در داستان طبق جمله مشهور آنتوان چخوف اگر اسلحه را اول نشان دادی باید بعدا شلیک کند، بعدا یحتمل با عباس آقا برخورد دیگری خواهم کرد و چه‌بسا سر این که مسئولیت بهش ندادیم زد و ما را کشت و نام پایگاه را به نام شهید انبارداران تغییر دادند، فعلا دنبال این هستم که ساقی محله را ملاقات کنم و دوچرخه‌اش را ببینم و نقصی که در پا دارد را پیدا کنم و دربارۀ قیمت اجناس بپرسم!