سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

عصایم را بر سر بکوب

سکوت خیلی وقت است که ساکت است، شاید کسی نمی‌دانست انتخاب این نام برای آن بود که وقتی این بلاگ هم مثل هزاران بلاگ قبلی که روزی نویسندگانش نگران بودند که هر روز نمی‌توانند به دلیل محدودیت بیان بیش از ده پست بگذارند، کارشان به جایی برسد که ماهی یا سالی هم یک پستی در آن گذاشته نشود، حال این اسم برازندگی خاصی دارد، چون سکوت کرده و دیگر سخنی نمی‌گوید.

پس از اینجا صفحات متعددی زدم، توی اینستاگرام، توی توییتر و نوشتم، شاید معدود مخاطبانی صفحاتم را بشناسند، آن صفحاتی که به اسم خودم هست را نمی‌گویم، بازدیدهای چند ده‌هزارتایی و لایک‌های چندصدتایی و بیش از هزارتایی گرفتم، همین‌ها که بهش می‌گویند فیو استار و وایرال، این‌ها را هم تجربه کردم اما هیچکدام به قدر قالب خاص یک وبلاگ توان ورزیدگی قلم و قرابت بین نویسنده و مخاطب ایجاد نمی‌کنند.

برای همین است که رفیقی می‌گفت که طرف آمده بود و فقط با وبلاگ خواندن گفته بود عاشقت شده‌ام و تو باید با من عشق‌ورزی کنی و او گفته بود عجب مگر من نامۀ فدایت شوم نوشته بودم که تو فقط با خواندن وبلاگم عنان از کف داده‌ای.

وبلاگ همین است، خیلی خیلی قرابتش زیاد است بین من و خودم، بین من و آنچه می‌نویسم، بین من و وبلاگم، بین من و تو.

اما شبکه‌های اجتماعی پرسرعت متکثر از تیک‌تاک بگیر تا اینستاگرام و توییتر و یوتیوب و...، با آنکه شلوغ است اما شدیدا فردگرا است، شدیدا تنهایی آنجا، با وجود آنکه چندصد لایک حواله‌ات کرده باشند اما یک وسیله‌ای خودت کمتر مهمی، محتوایت مهم است، توییتر اما شاید این کمتر باشد و رفیق و رفیق‌بازی بیشتر باشد، مخصوصا که مشغول اینتراکشن با کسی بشوی و هی توییت‌هایش بیایید رأس تایملاین، اما عاشقی کردن و عاشق شدن در همین فضاها هم آشغال است، عشقی که با سلام در ریپلای استوری آغاز شود و با بلاکی جدا، کثافت است.

عشق را من در نامه‌های پدر و مادرم به هم دیدم، آنگاه که پدر از شهری دور برای مادرم نامه‌ می‌نوشت و چقدر دلنشین و توانمند، چقدر ورزیده، گویی سال‌ها بود که پدر و مادر هر دو نویسندگان قهاری بودند، اما پدر آنگاه که به دلیل جدایی لعنت به زمانه و مردم می‌فرستاد شدیدا من را یاد صادق هدایتی می‌انداخت که دارد یکی از داستان‌های تاریکش را می‌نگارد، آن سودای مغزی که نسل به نسل مشخص نیست چطور رسید و به مغز من رسید.

دل به نظر شبیه هتل نیست که دائم بتوانی کلیدی بدهی و کسی برود آنجا و اتراق کند و برگردد، دل شبیه کاغذی است که یکبار خط سیاهی رویش کشیده شود، با وجود پاک‌کن‌های قدرتمند و غلط‌گیرهای پر، باز هم ردش روی آن می‌ماند و کثافت خاطرات باقی می‌ماند، برای همین روابط تلگرامی و چت‌های متعدد جماعتی که وارد پی‌وی هر کسی می‌شوند تا مغز معیوبشان یک امتیاز کسب کند، داغان و مریض می‌شوند و این وسط فارغ از مذهب، زنان آسیب بیشتری خواهند دید، چرا که آن‌ها با نیاز بیشترشان به عشق و محبت نمی‌توانند بروند در سایتی به نام محبت‌هاب و در آن محتوای محبت‌آمیز برای خودشان دانلود کنند و نیاز خودشان به توجه و محبت را اقناع کنند، خلاف دیگر نیازی که با وجود شبکۀ اجتماعی حیوانی، می‌توانند غریزۀ حیوانی خودشان را به سرمنزل برسانند.

امروز اگر خداوند مرا به پیامبری مبعوث کند من را در مقام یک طبیب مبعوث می‌کند، کسی که معجزه‌اش عصایی است که محکم بر سر آدم‌ها می‌زند و آن وقت آن‌ها سریعا می‌توانند از تکنولوژی و شبکۀ اجتماعی خودشان را بیرون بکشند و سلامت روحی و جسمی و معنای زندگی و خلقت خودشان را به دست بیاورند. آن‌ها می‌توانند در یک آن از روابط متعددشان خلاص شده و از اعتیاد به پورنوگرافی دست بردارند و سراغ علم، عقل و ایمان بروند و بتوانند برسند به چیزی که به صلاحیت خلقتشان است.

آدم‌ها صبح که بیدار می‌شوند کورمال کورمال دست روی زمین می‌کشند گوشی را پیدا کنند و نوتیفیکیشن‌ها را بیابند و بخوانند و امتیاز دیگری از جنس توجه و اینکه من هم در این آشفته‌سرای مجازی هستم به دست بیاورند، شب قبل خواب هم لاجرم باید با گوشی با چرخیدن در اکسپلور و تایملاین، آگاهی و بیداری خود را خسته کنند تا به خواب بروند. گوشی بزرگ‌ترین شباهت را به پستان مادر یافته با این تفاوت که فقط دو سال اول زندگی در خواب و بیداری همراه انسان نیست، او تا انتها همراه اوست و پس از مرگ هم دخترت با گوشی سر قبرت خواهد آمد کیکی خواهد آورد و شروع به رقصیدن و گرفتن فیلم و به اشتراک‌گذاری آن برای وایرال شدن برای پدر مرحومش خواهد کرد، کما اینکه حیوانی از جنس ماده و با ظاهر آدمیزاد چنین کاری را کرد.

وبلاگ اعتیادآور نبود، وبلاگ نمی‌خواست اعتیادآور باشد، چرا که اگر سیستمی اعتیادآور برایش چیده شده بود هرگز از یادها و اذهان نمی‌رفت و جای خود را به شبکه‌های اجتماعی نمی‌داد، وبلاگ فقط یک گزینۀ نظر دادن داشت آن بالا که هر وقت می‌دیدی نوشته 1 نظر جدید کف و خون قاطی می‌کردی، الحق لذتش از صد هزار تا لایک و کامنت از آدم‌ها بیشتر بود، عمر تریاک در تاریخ بیشتر از وبلاگ است و خواهد بود، چرا که تریاک اعتیادآور است و وبلاگ هم اگر می‌خواست بماند باید اعتیادآور می‌بود، وبلاگ چیزی کم ندارد از آنکه با آدم ممزوج شود و خیلی هم به آدم نخبۀ تنهای نویسنده می‌خورد، اما اگر اعتیادآور شود دیگر وبلاگ و این قالب متعالی نویسنده‌ساز نیست، آن وقت می‌شود همین الکل و پورن و مجیک ماشروم، خوشحالم که در دوره‌ای به دنیا آمدم از تاریخ بشریت که وبلاگ در آن بود و کمی هم شلوغ و می‌شد در آن نوشت و مخاطبی یافت و در آن شدیدا خودت باشی، چون ملاحظاتی برای جذابیت تحت عناوین ایمپرشن و قلاب اینستاگرام و روش‌های کامنت‌گیری و عامه‌پسندی نمی‌خواست، لازم بود فقط خودت باشی و بس.

آمده بودم در این صفحۀ سفید متن‌های منتشر نشونده بنویسم برای خودروانکاوی و تخلیه‌گری ذهن نشخوارکنندۀ افکار که مخاطبی گفته بود کاش چراغی از این وبلاگ روشن شود، این پست هم تقدیم به مخاطبی که همچنان در ذهنش جا داشتیم.

  • نظرات [ ۵ ]

ناله نکن

حاصل نالۀ هنرمندان و نویسندگان، خلق آثار ناله‌ای است و در نتیجه مخاطبان را یاد ناله‌هایشان می‌اندازد. آدم‌هایی که ناله می‌زنند و زیاد هم می‌زنند در صفحات مجازی دور هم جمع می‌شوند و ناله‌هایشان را با موزیک‌هایی میکس کرده که باعث می‌شود آدمی ناله را از ته حلق و چه بسا پایین‌تر از پانکراسش ناله بزند؛ ترکیبی هنرمندانه که سبب ترویج فرهنگ ناله‌زنی می‌شود.

ماحصل آنکه کل جامعه شده ناله زدن از صبح تا شب و از شب تا صبح با تصاویر سیاه و سفید، دست زدن برای کسی که ناله بهتری بزند و تشکیل جشنواره‌ها و  هدیه دادن به ناله‌زنان قهار. 

ناله زدن درست است که دل آدمی را گاهی خنک می‌کند و باری از دوش او بر می‌دارد اما این «گاهی اوقات» وقتی بشود «همیشه»، همه آدم‌ها جای زندگی کردن و رشد، کارشان می‌شود ناله‌زنی و جامعه پر می‌گردد از قلوب بیمار و آدم‌های بی‌انگیزه که در گرداب عادات غلطشان گرفتارند، میوه‌ای ندارند و فقط برگ‌های زردی هر از گاهی می‌دهند؛ لذا اگرچه ناله لازم است، اما کم بزنیم، گاهی بزنیم، برای خودمان بزنیم، شاید در جمع یکی دو نفر بزنیم، البته من هم زیاد ناله کرده‌ام و به یقین رسیده‌ام ناله کردن فایده‌ای ندارد، باید همیشه بلند می‌شدم و می‌رفتم ببینم چرا باز فیوز این خانه پریده، از همان جایی که برق از این سیم‌ها رفته، جستجو می‌کردم و برمی‌گشتم فیوز را دوباره می‌زدم و پشت میز، مشغول کارهایم می‌شدم آن وقت شاید یادم بیاید اصلا برای چه کسی و چه مسیری زنده بودم، چیزهایی که آن قدر چشم‌هایم را بسته بودم و از ته دل ناله کرده بودم که نه می‌دیدم و نه صدایشان را می‌شنیدم.

  • نظرات [ ۳ ]

ارتباط مرغ سحر با ناله

مدت‌ها بود که صبح‌ها خواب می‌ماندم، خواب‌های سنگینی که مرا در لحظات آخر نزدیک به طلوع آفتاب نهایتا بیدار می‌کرد و ریشخند می‌زد بهم که هه‌هه نماز صبحت قضا شد! یا فقط یک دقیقه فرصت داشتم که باید می‌پریدم با سنگ گرانیت اُپِن تیممی می‌کردم و نمازی سریع می‌خواندم.

انواع روش‌های بیداری را سنجیدم، با تعدد زنگ‌های صبح، با قرار دادن صدای سوت یا صدای بم، صدای باران و رودخانه و گیتار و آکاردئون و کلارینت، موزیک در فاز شش و هشت، اندی، ابی، ساسی مانکن، تمام کفر و غنا را برای اسلام به میدان آورده بودم، بتهوون و باخ و موتزارت، هیچ چیز فایده نداشت.

تا آنکه در لیست موسیقی‌های آلارم صبح به صدای مرغ سحری که ناله می‌کرد رسیدم، به Rooster! صدای خروسی که انگار از فرط ضعف و شوق پس از پیامک واریزی یارانه ناله می‌کند. گویی صدابردار خروس را گرفته و چنان فشارش داده که چشم‌هایش از هم بیرون پاشیده و کاکلش هم از خون باد کرده و آخرین ناله را بیرون داده.

از زمان وضع این صدا بر آلارم صبحگاهی دیگر با اولین ناله از خواب بیدار می‌شوم و نه تنها در زمان ناله، بلکه یک ساعت پیش از آن - شاید به دلیل دلهره و ترس ناخودآگاه از این آسیب روانی- بیدار می‌شوم و جالب آنکه چند خانه آن طرف‌تر همیشه یک خروس دیگری ناله می‌کند و صدایش می‌آید.

و جالب آنکه مدت‌ها می‌خواستم بنویسم و چیزی به ذهنم نمی‌آمد جز واژۀ مرغ سحر! و حال به بخشی از سبک زندگی‌ام بدل شده است که علاوه بر نالۀ مرغ سحر در سر صبح، باعث نالۀ اعضای خانواده می‌شود که این چه آلارمی است قرار داده‌ای.

  • نظرات [ ۲ ]

دیگر

دیگر کتابفروشی را دوست ندارم چون کتاب خواندن را دوست ندارم، دیگر طب را دوست ندارم چون سلامتی را دوست ندارم، دیگر فلسفه را دوست ندارم چون حقیقت را دوست ندارم، دیگر شرکت در دورۀ هنری را دوست ندارم چون خلق کردن را دوست ندارم، راستی من دیگر نوشتن را هم دوست ندارم، این وبلاگ را دوست ندارم، آن توییتر را دوست ندارم، اینستاگرام را هم همینطور، کتاب‌ها را از کتابخانه می‌گیرم گاهی پنج تا و گاهی ده تا، همینطور جلویم می‌گذارمشان روی میز، می‌ماند تا دو هفته‌ مهلتش بگذرد، زنگ می‌زنم به کتابخانه و دو هفته دیگر تمدیدش می‌کنم و باز هم نمی‌خوانمشان، اگر خواندمشان درباره‌شان نمی‌نویسم، اگر نوشتم خلاصه می‌نویسم و کوتاه و الآن روی میز جای خالی سلوچ زیر کتاب تکثیر تأسف‌انگیز پدربزرگ است که رویش سانتاماریا قرار دارد و زیر تمام این‌ها یک بی‌وتن ریشه دارد، گویی روح پدربزرگ گوشۀ همین اتاق نزدیک سقف ایستاده و به تکثیر تأسف‌برانگیزش نگاه می‌کند. 

  • نظرات [ ۲ ]

جزیره

موج ساحل، عاشق صدایش هستم، می‌آید تا زیر پاهایم که دراز کرده‌ام و موجودات ریزی که نمی‌دانم برای چه اینقدر دست و پا می‌زنند، بین انگشتان چروکم وول می‌خورند، به تنۀ درخت پشتی تکیه داده‌ام و به پشتی کمرم را، همینطور اینجا می‌نشینم و پشت هم می‌نویسم و فیلم می‌بینم و می‌نویسم و چند میک به نی فرو رفته در نارگیل می‌زنم.

Sound of freedom، ابتدایش حیرت‌انگیز است اما ریتم فیلم بوهای دیگری می‌دهد، اول تصور می‌کنم قرار است دربارۀ صنعت مدلینگ کودکان باشد اما یکدفعه ماجرا به سمت باند قاچاق انسان پدوفیل‌ها می‌رود، الحق فیلم خوبی است، مخصوصا آنجا که پلیس مبارزه با بچه‌بازی، خود را پدوفیل جا می‌زند و با مجرمی رفیق می‌شود و بعد که اطلاعات ازش می‌گیرد، سر بزنگاه مجرم را دستگیر می‌کند و وقتی مجرم بهش می‌گوید من بهت اعتماد کرده بودم پاسخ می‌دهد: هیچ‌وقت به یک بچه‌باز اعتماد نکن!

Butcher's Crossing، به علت علاقه‌ای به نیکلاس کیج دارم مشغولش می‌شوم، با پدرم پای تلویزیون می‌نشینیم و تا اواخر فیلم نمی‌توانم درونمایه فیلم را متوجه شوم، مشتی شکارچی آمریکایی حریص عوضی فقط برای پول و تجارت در آمریکای وحشی به طبیعت می‌زنند برای شکار بوفالو، به یک دستۀ بزرگ بوفالو با 10هزار بوفالو حمله می‌کنند و تا بوفالوی آخرش را سعی می‌کنند بکشند تا پوست‌هایشان را بکنند و بفروشند. با پدر پای فیلم نشسته‌ایم و می‌بینیم هی بوفالو می‌کشند و تا شب پوست‌هایش را می‌کنند و بعد دوباره روز بعد شروع می‌شود، آدم‌هایی که دور آتش نشسته‌اند و فقط گوشت بوفالو می‌خورند و حال آن‌ها و حال مای مخاطب از فیلم و بوفالو و شکار به هم می‌خورد، بعد هم تا می‌آیند از آنجا به خانه برگردند درگیر کولاک می‌شوند و حالا باید حدود 6 الی 8 ماه در این زمستان و یخبندان بمانند و گوشت و جگر بوفالو بخورند که دیگر ساعت از نیمه‌شب گذشته و پدر بلند می‌شود برود بخوابد اما من باید حتما فیلم را تمام کنم، درونمایه چیزی جز حماقت و رفتارهای جنون‌آمیز آدمیزاد برای تجارت نیست که بدون وجدان مشغول کشتن یک عالمه بوفالو می‌شوند، بوفالو‌هایی که 60 میلیون بودند اما آمریکایی‌ها یعنی همان اروپایی‌های متمدن انگلیسی و اسپانیایی مثل سرخ‌پوست‌ها و مثل خودشان آنقدر از آن‌ها کشتند که تهش 20 هزار تا هم باقی نماند، فیلم با تصویری از آدمی که روی تپه‌ای جمجمه بوفالو ایستاده به پایان می‌رسد.

سریال ویچر، اینقدر گیرایی ندارد و اینقدر هم دیر به دیر می‌آید که اصلا داستان فیلم را گم کرده‌ام، همین که اسم دو نفر ینیفر و سیری یادم مانده برایم کافی است، اصلا نمی‌دانم کی دارد با کی می‌جنگد، یک عده اِلف خل وسط جنگلند، یک نیلفگاردی هست و یک شمالی و عده‌ای جادوگر قرمساق که نمی‌فهمم دربارۀ چی صحبت می‌کنند، بیچارگی آمدن بچه برای دیدن فیلم ترسناک خشن خونین‌مالی است که باید هی به زور از جزیره بیرونش کنم و پرتش کنم وسط دریا! آن هم بعد از این که در سکانسی در صندوقچه باز می‌شود و در آن سر بریده‌ای است.

اوپنهایمر، بعد از دو تا گندکاری نولان در تنت و آن فیلم قبلی جنگ جهانی‌اش فیلم خوبی از کار درآمده است، یه این می‌اندیشم که ساختار فیلمنامه‌ها همیشه یکسان است اما آن چیزی که باعث جذابیت‌شان می‌شود خلاقیت و شگفتی است که پشت هم مخاطب را درگیر می‌کند، مثلا وقتی یک ژنرال می‌آید جلوی اوپنهایمر می‌نشیند و می‌گوید من کسی هستم که پنتاگون را ساخته‌ام، 200 تن اورانیوم خریدم و شخصیت با مزه‌ای دارد باعث جذابیت بالایش می‌شود.

بر خلاف The Creator 2023 که داستان خطی ساده‌ای بدون شگفتی خاصی دارد، خیلی همه چیز قابل پیش‌بینی است و اگر جذابیت‌های محدود بصری‌اش نبود با سرعت 2 برابر هم نمی‌شد فیلم را تمام کرد. حالا که دارند دیالوگ می‌نویسند اشکالش چیست چند تا دیالوگ خوب و جذاب بنویسند؟ دیالوگ‌های پر از شگفتی می‌تواند حتی فیلم سیاه و سفیدی مثل 12 مرد خشمگین را به بهترین فیلم تاریخ تبدیل کند و داستان‌های ساده و دم دستی حوصله آدم را سر ببرد.

  • نظرات [ ۳ ]

اسطوخودوس هندی

از اول مریض بودم و مرض داشتم به تغییر اسمم، نوعی بحران هویت مجازی وبلاگی، وسواس فکری، OCD شاید، ADHD شاید، انگاری هم HTML، تهش شدیم اسطوخودوس هندی، با تصویر نمایۀ بوعلی سینایی که هوش مصنوعی طراحی‌اش کرده.

الآن شدیم اسطوخودوس هندی، اسطوخودوس یا لوندر، به زبان یونانی یعنی زنده کنندۀ ارواح، در طب سنتی قدیم سه تا روح برای بدن قائل بودند، روح حیوانی و نفسانی نباتی، سه تا روحی که اصلا روح نیستند برای همین نمی‌شود دقیقا به کسی که قائل به آن باشد فحش داد تو روحت یا هر حیوان دیگری توی روحت، یک نوع بخار که در بدن جریان دارد، یعنی خون مایع است و چیزی شبیه خون به صورت بخاری هست که هر کدام از این روح‌ها کارکردهایی دارد.

حال یکی از این روح‌ها اسمش روح نفسانی است و جایگاهش در مغز است، در واقع چیزی شبیه عصب حسی و حرکتی است، که با از بین رفتن روح در بخشی از عضو دیگر آن عضو حس ندارد، برای همین می‌گویند مثلا با گیاه سمی عاقرقرحا در دهان بی‌حسی موضعی ایجاد کنند تا دندانی را بکشند و در واقع روح نفسانی در ان نقطه منقطع شده است.

حال اسطوخودوس گیاهی است که بهترین نوعش هندی است و زندۀ‌کننده ارواح نفسانی است، مخلص کلام، می‌دانم نه دقیق دانستید چه گفتم نه در کتتان می‌رود این صحبت‌ها، به هر حال اسطوخودوس گیاهی است مخصوص مغز، برای تقویتش، برای بهتر خوابیدن، برای بهبود حافظه، برای بهتر فکر کردن، برای مالیخولیا، افسردگی و تمام این چیزها و ما هم از فرط علاقه و استغراق در علوم طبی سنتی، نام خود را اسطوخودوس هندی گذاشتیم تا شاید چنین با نوشتن در دورۀ پسانقراض وبلاگی و حیوانیتِ تصویریِ آدمیزادِ شبکه‌هایِ اجتماعی، نقشی شبیه اسطوخودوس هندی ایفا کنیم، به یقین برای خود و به ظن برای دیگران.

  • نظرات [ ۲ ]

لطفا اخراجم کنید، گور پدرتان

کاش یک روز بلند شوم من را از همه تعهدها و نهادها و مشاغل اخراجم کرده باشند، آدم‌ها فراموشم کرده باشند، کلا یک آدمی باشم که احدی ازم انتظاری نداشته باشد، به خصوص خدا، خدا هم انتظاری نداشته باشد، بگوید این را نخودی خلقش کرده‌ایم، نه عالم زر داشته و نه آخرتی، شبیه کرم خاکی است، شبیه یک تکه آجر است، شاید یک موز بر درخت است، یک موج دریاست که به اندک زمانی به وجود می‌آید و از بین می‌رود، همینقدر بیهوده و ابزورد و بی‌هدف.

شاید این ایده قاتل آدمی باشد، آدمی که به هدف انگیزه دارد و تنفس می‌کند و راه می‌رود، اما ایده‌ای است که آزادی را برای روان آدم به ارمغان می‌آورد، به این نتیجه رسیدم مهم نبودن، این که آدم تصور کند مهم نیست و نقشی ندارد در کنترل اضطراب نقش مهمی ایفا می‌کند، چون اضطراب منشأ اهمیت قائل شدن زیاد برای کارها دارد و چون آدم هی می‌گوید این مسأله اینقدر مهم است در انجام کارها دچار دلهره و ترس می‌شود که نکند کامل یا خوب یا درست کار را انجام دهد، تهش می‌نشیند یک گوشه و کاری از پیش نمی‌برد.

این صحبت‌ها روانشناسی نیست، من هم روانشناس نیستم، اما ایده‌ای است که با تفکر و در تجربه به آن رسیده‌ام، این که آدمی دوربین را بالا بیاورد، کره زمین را ببیند که همینطور می‌چرخد و برایش مهم نیست یک آدمی در شهر تهران یا قم یا رشت، حالا درسش را بخواند و معدل فلان بیاورد، او هم مثل هزاران سیب زمینی و خیار و گوجه دیگر تمام می‌شود و جدا محلی از اعراب ندارد، خیالش آسوده می‌شود و شاید آن وقت راحت بنشیند و نیمه شب ساعت 1 با بی‌خیالی عمدی بنشیند و دربارۀ نسبت صیفی‌جات و سبزیجات با آدمیزاد قلم‌فرسایی کند.

  • نظرات [ ۵ ]

یک ماجرای سگ اندلسی پسند

دیروز جایتان خالی بود، در آسمان ابری با دوستان نشسته بودیم که ممد گفت بباریم، گفتم وسط تابستان قم که نمی‌شود بارید که باز ممد گفت ببار، گفتم ممد بیخیال، گفت ببار ناموسن، گفتم شرمنده #من_بی‌ناموس_هستم و این رو هم در توییتر ترند کردم، که ممد در نهایت ناامید شد، غرولندی کرد و زیر لب گفت: ناموستو ....، که باز به ممد تذکر دادم #من_بی‌ناموس_هستم.

ممد از این بی‌ناموسی به تنگ آمده بود و به سمت زمین بارید و من همچنان روی ابر نشسته بودم و امریکانو را در کاسۀ آبی مادربزرگ ریخته بودم و در آن تکه‌های سیگار ترید می‌کردم، حیف که ماست موسیر اکبر جوجه را کم داشت، با چاقو کاسه را هم زدم و بعد چاقو به گوشه لب‌هایم کشیدم، از دو طرف دهان را چاک دادم و بعد یک تای دیگر از پشت زدم و زبانم بیرون افتاد وسط بشقاب خورشتی، دایی با ریش پروفسوری نشسته بودو می‌گفت من دوست دارم دوبار کله‌پاچه را بکشم و برای همین بشقاب اول را کم کشیده‌ام، همین صحبتش باعث شد نوشابه مشکی زمزم را بردارم، سمت شقیقه‌اش بگیرم و تند تند بطری را تکان بدهم و تق، بطری حفره‌ای وسط گیجگاهش درست کند و به بشقاب دوم نرسد، لاشه دایی را ببرم و به دیگ کله‌پاچه اضافه کنم تا کله‌پاچه کم نیاید، ممد می‌گوید نباید در کله‌پاچه دکمه‌های خرد شده کیبورد را می‌ریختم، چون خیلی باعث شده غذا تند شود، می‌گویم اگر سیب‌زمینی و لیموی اماراتی که بغل عمان است و رنگش مذهبی صورتی است در آن بریزیم شیرین می‌شود و شیرۀ لیمو اماراتی را در ظرف مام ریخته‌ام و هر کس بخواهد می‌تواند آن را زیر بغل‌هایش بزند تا زیر زبانش تلخ شود.

ممد تکانم می‌دهد، می‌گوید هنوز که نباریده‌ای، می‌گویم به ناموسم کار نداشته باش، می‌گوید ببار، الآن اگر نباری دیر می‌شود، مردم تشنه‌اند، می‌گویم مگر من تشنه‌شان کردم؟ می‌گوید باشد، ولی وظیفه الآن باریدن است.

در دهان مادرم در بطری نوشابه نارنجی را می‌بینم، در می‌آورد و می‌گوید: نگفتم در بطری نارنجی خوشمزه نیست، مزۀ سیب‌زمینی تخم‌مرغ گیر افتاده در یخ‌های چند میلیون سال در دست زن بومی که روی کمر ماموت نشسته می‌دهد، می‌گویم نیکی و پرسش؟

ممد تکانم می‌دهم، می‌گوید ببار، اگر نباری تمام است، با صدای رعد و برق از جا می‌پرم، اشکم جاری می‌شود، قطرات به لب‌های خشکم می‌خورد، در صحرا تا چشم کار می‌کند شن است و بارانی که با شتاب بر کف سر و گونه‌هایم می‌زند.

  • نظرات [ ۴ ]
نویسندگان