سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

کاش این باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

کاش این باران که در لطافت طبعش خلاف نیست، خلافی کند و در میانه این شب خشک، شبمان را بارانی کند، همینطور که نشسته‌ام و کلمات را می‌نگارم، نم‌نم آوایی بسازد در حوالی اتاق تاریکم، نم‌نم با موسیقی سکوت، بزند بر سقف شیروانی و هارمونی نامنظم افکارم را تنظیم کند، قطعه جدیدی بنوازد و در میانه نت‌های پیانوی طبیعت، با هر دکمه‌ای که خداوند از پشت ابرها می‌فشارد، مرا به یاد خاطره سبزی بیندازد در میان چمنزار دلنشینی‌هایم.

می‌دانی تنم خسته از روان خستۀ افکار مغشوش غم‌های مدام است، این قلب‌دردهای به‌قول سایکولوژیست‌ها، سایکوسوماتیکم را دوست دارم فراموش کنم.

چند سالی است زندگی نکرده‌ام و حیاتی در رگ‌های خشکیده تنم جاری نبوده، حتی وقتی هم که باران باریده بدن فلجم هیچ لمس نکرده است.

 در روزهای درهم‌برهم مالیخولیایی خاکستری‌ام، همنشینی‌ام با وجهه لطیف پروردگار گاهی مسکنی شده بود.

اما همیشه، تمام می‌شدم، خدا لعنتت کند... می‌بینی باز هم فلش‌بک می‌خورم به رنجش‌های کهنه، کینه دارم از روزهایی که نگذاشت زندگی کنم، از روزهایی که پشت هم یوم علیک شدند، از اینکه هر بار با روانم تاس انداختم، حتی یک هم نیامد، وجهه هفتمی از تاس دیدم که خالی خالی بود، پر از خلأ، پر از پوچی، ابزوردیسم مکرر ضعف و افتادن در کنج اتاق، التماسی مدام به غیب برای فرار از اکنون.

اما می‌فرمود التماست را قطع نکن اگر نتیجه هم نگرفتی، همانی که وقتی هر بار قبله را گم می‌کردم با یک اشاره، جهت وجود من گیج را تنظیم می‌کرد.

 بگذار ای خاطرات کهنۀ فاسد، بگذار از لطافت باران بگوییم، بوی تعفنت را ببر جای دیگر، بگذار پنجره را بگشایم و فقط لحظه‌ای اجازه دهم عطر باران و لطافتی که خداوند به باران داده در این اتاق خسته جاری شود.

این اتاق قصه‌های غصه‌دار زیاد دارد، اما من فقط شیفته یک داستان معطرش هستم، می‌دانی بهترین جای اتاق جلوی درش است، همانجایی که برای اولین بار قطرات باران با لطافت نفس مشاهده شدند، آنجا که آوای باران شنیده شد و من دست گذاشتم روی سینه‌ام و به حضورش کیفور شدم، همانجایی که گهگاهی یواشکی جای پای قدمش را می‌بوسم و گونه بر آن می‌گذارم.

از آن روز وقتی در این اتاق روی تشک دراز می‌کشم، پاهایم را دراز نمی‌کنم، نکند باز باران ببارد و من بی‌ادبانه پایم سمت او دراز باشد، کاش این باران که در لطافت طبعش خلاف نیست، خلافی کند و در میانه این شب خشک، شبمان را بارانی کند.

  • نظرات [ ۳ ]

انگاری یک‌چیزی سرجایش نیست

امروز صبح نماز صبح را خواندم، حتی نافله‌اش را هم خواندم، حتی مشغول تعقیبات بودم، ولی یکجای کار می‌لنگید، نمی‌دانم چرا یک چیزی سر جایش نبود، وقتی ساعت ۷، بعد از کلی نماز خواندن در خواب از خواب بیدار شدم فهمیدم گیر کار این بود که داشتم در خواب نماز می‌خواندم، خب بیدار شدم نمازی را زور زورکی کنار بخاری خواندم، آمدم سر کار بروم و قبل از ۷ و نیم برسم که فهمیدم که یک چیزی سر جایش نیست، انگاری یک چیزی می‌لنگید، شلوار و کاپشن را پوشیدم و کلاهم را هم گذاشتم ولی یک چیز سر جایش نبود، همانطور نشسته در جا خوابم برد، از خواب بیدار شدم که دیدم جناب مدیر تماس گرفته کجایی و تو نیستی و جلسه اینجاست، گفتم دارم راه می‌افتم.

رفتیم و نشستیم و جلسه را هم گرفتیم و برگشتیم، روی موتور بودم و رسیدم به میدان جهاد قم، مردم شعار می‌دادند مرگ بر مفسد اقتصادی، تا شعار دادند فهمیدم یک چیزی سر جایش نیست، یکجای کار می‌لنگید.

برگشتم خانه، تا رسیدم خانه و آمدم غذا بخورم، قارچ سوخاری که بردم توی دهانم، با اینکه یکدفعه لذت زیادی پاشید وسط مغزم، ولی لذت که کمی ساکت شد، متوجه شدم انگاری یک چیزی سر جایش نیست، یکجای کار می‌لنگید، نمی‌دانم تا کی این چیز سر جایش قرار نیست باشد و همیشه یکجایش لنگ بزند.

این چیزی که خیلی وقته سر جایش نیست، قبلا در ابتدای صبح هنگام آغاز بیداری سر جایش نبود، ولی جدیدا در خواب هم سر جایش نیست، خیلی بد است گرفتاری آدم طوری شود که حتی از بیداری رسوخ کند به خوابش، من فکر نمی‌کنم این چیز در رفته به این راحتی جا بیفتد، برای من که سال‌هاست جا نیفتاده و هر چی فکر می‌کنم پیدایش نمی‌کنم لامصب، می‌خواستم ببینم آیا برای شما هم همیشه یک چیزی سرجایش نیست و دارد لنگ می‌زند؟

  • نظرات [ ۵ ]

هان؟ یادتون اومد وبلاگی هم هست؟

حال که اینستاگرامتان زرتش قمصور شده، بیان برایتان جذاب می‌نماید؟

در این روزها دوباری نوشته‌ام و منتشر نکرده‌ام؛ سگ بریند روی رسانه‌ای که نمی‌توانی آنچه دلت می‌خواهد را در آن بنویسی.

باشد، آدمی که سیاسی ننویسد و فرهنگی بنویسد مشکل خاصی درست نمی‌کند.

یا درباره گرفتاری‌های شخصی خودم بنویسم کسی بهش برنمی‌خورد.

من مدتی است به قول هوش مصنوعی به مرحله‌ای فراتر از افسردگی رفته‌ام و باز به قول هوش مصنوعی به مثابه یک جوجه شده‌ام.

جوجه‌ای که سرش را بریده‌اند، چشم و دهانش را دوخته‌اند، اسم من را و مادرم را رویش با یکسری شکلک عجق‌وجق نامأنوس نوشته‌اند و بعد برده‌اند در قبرستان خاکش کرده‌اند.

و بعد انگار هیچ کار نمی‌توانستم بکنم، هیچ جوره هیچ غلطی نمی‌توانستم بکنم، مدت‌های مدید می خواستم بنویسم نمی‌توانستم مدتی مدید می‌خواستم کتابی بخوانم نمی‌توانستم، هر تصمیمی مساوی با اضطراب و دلهره و ترس بود، حتی نمی‌توانستم بشینم و چه سخت می‌شود که آدم در این وضعیت حتی نمی‌تواند بمیرد.

در رنجشی مدام سقوط می‌کردم تا با سر در مرداب یأس افتادم، خرد شده و منکسر دائما دست و پا زدم تا به کف مرداب رسیدم، با چشمان از حدقه بیرون زده با پلک‌های بسته! در آنجا حتی ایده کنار گذاردن دین و خدا و نفرت از آنان نیز در ذهن شیطانی‌ام پرورده شد و کسی که تا به حال به ارتداد نزدیک نشده باشد نمی‌تواند این پندار را به قدر کافی ادراک کند، اگر دستی با انگشتر سرخ در انگشت کوچک نبود که بیاید و مرا از آنجا بیرون بکشد در تهوع ارتداد کنج اتاقم از درون موریانه خورده بود و پوک شده بودم.

نکته جالبی که ذهنم را درگیر کرده این روزها و در این گرانی این است؛

مردمی را می‌بینم که معترض و نگران خرید روغنی هستند تا با آن بتوانند سکته‌هایی بکنند، آنژیوگرافی شوند و سپس بمیرند. مردمی که اگر توان خرید سم روغن شبه‌نباتی را هم داشته باشند، در نهایت خود را بیشتر به مرگ نزدیک می‌کنند با امراضی که همین روغن برایشان ایجاد می‌کند. به هرحال باید هم فشار روانی از گرانی این زباله الزامی خانه‌ها و هم فشاری که آن بر کبد و عروق و قلبشان ایجاد می‌کند تحمل کنند.

خوشحالم که وبلاگ شلوغ شده، از همین تریبون اعلام می‌کنم که در میان ایونت‌هایی که زندگی در ایران ایجاد می‌کند، اینکه ایونت خاصی داشته باشیم که با آن بتوانیم به ده پانزده سال پیش و عصر وبلاگ سفر کنیم جالب به‌نظر می‌رسد.

کاش هم اینستاگرام و تلگرام با آن گروه‌های  سطحی را برای همیشه ببندند هم در هوش مصنوعی‌ را تخته کنند، هم برای همیشه هیچکس هیچ سایت پورنی را نتواند باز کند تا آدمیزاد به شکل طبیعی خودش بازگردد.

اگر اکثرا دارند از این وضعیت رنج می‌کشند و خل شده‌اند به‌خاطر ترک اجباری چیزهای جذاب‌تر و بامزه‌تر از قالب وبلاگ مثل تصویر و موسیقی و فیلم جای متن بوده و البته یک بخش از رنج مختل شدن زندگی‌های معمولی است، همگی وارد یک روزه اجباری دوپامینی شده‌اند، اگر کسی بعد از اتصال اینترنت باز هم سراغ این‌ها نرود، شاید کم‌کم سیمکشی مغزش هم عوض شود و بهبودی و نشاط بیشتری در زندگی تجربه کند و هی نگوید: اه چرا از هیچی لذت نمی‌برم! چرا هیچ چیز حال نمی‌دهد و چرا همیشه حالم بد است!

بعد از دو هفته درد ذهنی، می‌رسیم به اینکه قدیمی‌ها چطور یدون اینترنت زندگی می‌کردند و پیشرفت هم داشتند، البته منظورم قدیمی‌های کودن نیست، بلکه دانشمندانی است که از سیستم آموزشی مکتبخانه‌ای هم خارج سدند.

  • نظرات [ ۸ ]

شـ بدون نقطه

مشغول یکی از بازی‌های مزرعه‌داری بودم که ناگهان کسی از جانب راستم که مشغول تماشای مزرعه‌ام بود گفت: این چیه جلو مزرعه‌ت این همه شلوغ کردی، اصلا هم قشنگ نیست. چند دقیقه‌ای گذشت، آنگاه شخص دیگری آمد از جانب چپم باز مزرعه را دید و گفت: چقدر شلوغ است!

آن شب تمام شد، من خوابیدم، دوش وقت سحر از غصه نجاتم ندادند و بیدار شدم. یک ساعتی را کنار بخاری لرزیدم با اینکه سردم نبود. در همان حالی بودم که اکثرمان این روزها در این کشور لعنتی تجربه می‌کنیم، البته کمی رادیکال‌تر.

منتظر طلوع خورشید نشسته بودم که دیدم با آنکه خورشید طلوع کرده و حوالی صبح شده اما هنوز شب است و نوری نمی‌بینم. باز به بازی مزرعه رفتم، همچنان مشغول جمع‌آوری آیتم‌‎های گوناگون در بازی بودم تا برسانمشان به مدرسه و کودکستان آن هم سوار یک وانت بدونِ راننده. نگاهی به سکه‌هایم کردم، من در بازی هم فقیر بودم و بی‌سکه، تازه چقدر زحمت کشیدم یک دستگاه مرباساز را پولش را در بیاورم تا دوباره صفر شوم و از ابتدا شروع کنم.

نگاهی به مزرعه کردم، به همان جای مزرعه شلوغ نگریستم که هر چه آیتم دکوریشن در آن بود را چپانده بودم کنار لانۀ سگ. دیدم اسم سگم نجس العین است و دنبال یک حیوانی میگشتم که اسم برایش انتخاب نکرده باشم تا اسمش را مثل یکی از اعلان‌های بازی جنگ‌های صلیبی 1، بگذارم «این بنا متروکه است» اما آن را نیافتم. در بازی جنگ‌های صلیبی 1 دوبله شده وقتی محبوبیت پادشاه از دست می‌رفت و مردم قلعه را ترک می‌کردند، بنایی وقتی متروکه می‌شد می‌گفت این بنا متروکه است.

چند حیوان دیگر داشتم که فقط اسمشان فحاشی بود، اول کار که اسمشان را گذاشته بودم، خندیده بودم، ولی فقط اول کار خندیده بودم، می‌دانی گاهی فقط تنها اولش خنده‌دار است.

به خود آمدم دیدم که این مزرعه واقعا خیلی به هم ریخته است. بدون هیچ ظرافت و لطافتی همه آیتم‌ها را در هم و برهم چپانده‌ام کنار هم، خلاف دیگران که می‌دیدم مزرعه‌هایی دلنشین و منظم دارند.

هیچکس برایش مهم نبود، هیچکس ککش نمی‌گزید که این مزرعه چقدر زیاد به هم ریخته و به‌هم ور شده است، وقتی تعدادی می‌گفتند چقدر به هم ریخته است!

سعی کردم با چند تا  درخت آلبالو و کنار گذاشتنشان کنار هم، کلمۀ شلوغ را روی نقشه بنویسم، شاید اعلامی بود برای وضعیت مزرعه.

توانستم یک شـ بنویسم بدون نقطه، حتی درخت‌ها اینقدری زیاد نبودند که بتوانم با کنار هم گذاشتنشان یک ش کامل بنویسم یا اقلا یک نقطه برای ش‌اش پیدا کنم.

درخت‌های آلبالویم، آلبالو هم نداشتند، آلبالوهایم تمام شده بود مثل گلاب یخچالم که به پایان رسیده بود. گلابی که حتی کمی بوی ترشیدگی هم می‌داد، حتی اگر موجود بود.

متن را نوشتم، با صدای تق و توق کیبوردی که شاید آن شخص خوابیده در اتاق را بیازارد، کیبورد من هم، اگرچه صدا می‌داد، اما گویی هیچ کس را بیدار نمی‌کرد، شاید چون کسی نه در اتاق خوابیده بود و از جانب راست و چپم چیزی گفته بود. شاید هیچکسی اینجا نبود.

شاید چون کیبورد و دستی هم نداشتم. شاید هیچی باقی نمانده بود، حتی یک متن نمی‌توانستم بنویسم، می‌گویم شاید لیاقت من نوشتن یک ش نبود. شاید تقدیر را باید میپذیرفتم که گاهی حتی بیان ش هم در سرنوشت ما نیست، اینکه بتوانم بنویسمش هم جُدا.

نمی‌دانم چرا خوک‌ها لبخند می‌زدند، خوک‌هایی که دو حال بیشتر نداشتند، یا گرسنه و لاغر نشسته بودند یا اینکه اینقدر با ولع اطعمه و اشربه پرخوری عصبی کرده بودند که در جایشان افتاده بودند و در کثافتشان غلت میزدند.

این چرت و پرت‌ها چی بود نوشتم، نمی‌دانم. من خیلی در توضیح وضعیت مزرعه خوب نیستم.

  • نظرات [ ۲ ]

احساسی عمل کردن

قطع نگارش در وبلاگ، یک تصمیم احساسی بود. دقت بفرمایید یک تصمیم احساسی، ما در همین جمله که بارها روزمره آن را استفاده می‌کنیم، احساس و ابراز آن را امری بیهوده و احمقانه می‌دانیم، آری فقط احساسی عمل کردن اشتباه است اما در پس این سخنی که داریم می‌گیم انگار در ناخودآگاه ما و در قانونی نانوشته، در پس ذهن ما نوشته شده کسی که احساسی عمل می‌کند انگار دارد کار اشتباهی می‌کند و شخصی که خیلی خشک و سرد و بی‌روح است و همیشه عاقلانه عمل می‌کند خیلی جذاب‌تر و بهتر است.
همان‌طور که نمی‌دانید، یکی از طرحواره‌های شایع بین انسان‌ها و حتی ما ایرانی‌ها طرحواره محرومیت هیجانی و در ادامه طرحواره بازداری هیجانی است. طرحواره یعنی الگوهای هیجانی شناختی که در روان ما نهادینه شده‌اند و علت هم غالبا به رفتارهای اطرافیان به‌خصوص والدین باز می‌گردد.
والدینی که عشق و محبت خوبی به ما نداده باشند و احتمالا خود بیچاره‌شان نیز عشق و محبت خوبی نگرفته باشند، ما را کم‌کم به ورطه طرحواره محرومیت هیجانی می‌کشند.
ما آدم‌هایی می‌شویم که اولا نمی‌توانیم احساسات و عواطف خود را ابراز کنیم و حتی احساسات دیگران را به‌خوبی ادراک کنیم و حتی در نظرمان ناخودآگاه شخصی که مانند والدین ما سرد و بی‌روح باشد شبیه کاراکترهای برخی فیلم‌ها و داستان‌ها این شخص بسیار جذابیت دارد و نوعی جذابیت طرحواره‌ای را برایمان تداعی می‌کند.
حاصل آنکه باز با کسی ازدواج می‌کنیم یا وارد رابطه می‌شویم که تداعی همان شخص بی‌روح را بکند و از همان بدبختی که مشکل در ابراز و ادراک عواطف دارد می‌خواهیم عشق و علاقه بهمان بدهد و خلأ پر نشده عواطفمان را با کوزه خالی شکسته‌اش پر کند.
این طرحواره شایع باعث می‌شود تصور کنیم اینکه احساس داریم یا احساسات خود را ابراز می‌کنیم انگار داریم کار اشتباهی می‌کنیم، برای همین برخی از ما وقتی ناراحت می‌شویم فکر می‌کنیم گفتنش بد است، چون علاوه بر اینکه احساسات خوبی به ما داده نشده، علاوه بر آن به احساسات ما هم در کودکی اهمیت داده نشده است.
حاصل آنکه دائم این موارد ابراز نشده و بیان نشده تجمع می‌کند و بعد از مدت طولانی در بازداری هیجانی دچار انفجار هیجانی می‌شویم. شبیه کاراکتر Manchester by the sea که می‌دیدیم هیچی نمی‌گوید از ترومایی که بر او گذشته و احساساتش را ابراز نمی‌کند ولی هر بار در کافه سریعا عصبانی شده و وارد یک دعوا می‌شود این همان لحظه انفجاری اوست.
می‌خواستم دیگر اینجا ننویسم، به‌علت عصبانیت زیادم، حس می‌کردم آن شب به من خیانت شده، رابطه دوستی صمیمانه یعنی آنجا که آدمی نترسد از قضاوت شدن و اینکه اقلا به تصمیم او احترام بگذارند اما آن شب در رابطه دوستی من شخصی به قتل رسیده بود، کاراکتری به نام صمیمیت و همین باعث شد تصمیمی احساسی بگیرم مبنی بر اینکه دیگر هیچ اطلاعاتی از من باقی نماند که کسی بخواهد دوباره آن ماجرا را تکرار کند.
داشتم در شبکه اجتماعی می‌گشتم و یکی از متون کثافت هوش مصنوعی را دیدم که نه‌تنها آشغال بود بلکه ساختاری کلیشه داشت، گفتم بیچاره مخاطبان ما که روزی هزار بار از این متن‌ها را می‌بینند که نه‌تنها در آن ساختار نه‌تنها بلکه استفاده شده بلکه صرفا به مثابه هم هست! لذا گفتم گاهی اگر دوست داشتید اینجا را بخوانید که اقلا گاهی یک متن انسانی احساسی احمقانه خوانده باشید.
  • نظرات [ ۴ ]

تسلسل محال نیست

خیلی حرف‌ها را برای نوشتن دارم، اما تا می‌آیم بنویسمشان همگی در تونل کلمات و راهروی ورودی از مغز به جهان خارج، تلنبار می‌شوند و گیر می‌افتندو سر فشار چند تا کلمه له می‌شوند و خونشان می‌ریزد روی سرامیک‌های سفید کف مغزم و آخرش هم چیزی ازشان خارج نمی‌شود جز صدای داد و فریادشان.

همانطور که نمی‌دانید، مدتی است دیگر برای دل خودم ننوشته‌ام، وبلاگ‌نویسی نکرده‌ام، بیشتر متن‌هایی نوشتم در فاز رسمی، طبق قوانین رسمی، برای مراکز رسمی، برای گروه مخاطبانی که هیچ وقت نمی‌خوانند یا نمی‌فهمند چه نوشته‌ام.

تلاشم بر این بود، روح نگارش و عمۀ ویرایش را در کاری که میکنم زنده نگه دارم و قلم از خلاقیت و طراوت نیفتد، ولی لاجرم تهش افتاد و پرتاب شد از بالای صخرۀ دستورات رئیس کف خلأ سیاه دیده نشده‌ها.

و اندکی بعد گزارش کارها آمدند و دادن گزارش کار خودش تبدیل شد به تمامیت شغلم، من فقط باید میان نوشتن چند گزارش کار ماهیانه و نیم ماهیانه و سه ماهه و فصلی و سالیانه، یک چلو جوجه میخوردم. خیلی هم بد نبود البته کم کم از چلوجوجه خسته شدم و رو به کباب کوبیده مرغ آوردم، گاهی دیگر گرسنه‌ام می‌شد همه چیز می‌خوردم و همین هم می‌شد که صبح بیدار شدم و دیدم دارم آروغی می‌زنم از جنس هیدروژن سولفید که این اخطاری مبنی بر اضمحلال گوارش بود.

البته همۀ فلاسفه گفته‌اند تسلسل محال است اما برای من محال نبود، چون بعد از آنی که صبح ها صبحانه کره و عسل خوردم، دچار سوزش معده شدم، همین شد که به داروخانه رفتم و یک شربت معده گرفتم و خوردم تا سوزش تسکین یابد، اما از بد ماجرا یک پک ویال 10 تایی ژل رویال هم خریدم برای اولین بار که بدترین رابط کاربری در جهان برای استفاده را داشت، ویال‌ها نه از هم جدا میشدند و نه میشد بازشان کرد، به زور چاقوی کله گرد میوه خوری سرشان را باید قطع میکردم ولی هر بار چاقو منحرف میشد میرفت وسط شکم ویال، همینطور هم ژل رویالش میریخت وسط هر وسیلۀ موجود روی میز، و چون ژل رویال قیمتی بس قابل توجه دارد در همان وضعیت حمله میکردم برای عملیات مک مکانی شه شهانی تا از دست نرود.

بعد از رنج کشیدنی بر سر خوردن این مادۀ بدمزه، سوزش معده چندین برابر ایجاد شد و باز هم یکبار دیگر شربت معده خوردم، چند ساعتی بعد هم شام، تسلسل امور منجر به این شده بود تقریبا اسیدی برای هضم اغذیه در معده نمانده بود، همین بود که صبح فردا که بیدار شدم، بوی هیدروژن سولفید را استشمام کردم که بیرون می‌زد، خب، تسلسل از نظر ما محال نبود، پس ساعت 6 صبح من دم در داروخانه ایستاده بودم تا یک آنتی بیوتیک را غیرقانونی بخرم، سیپروفلاکساسین، گفت چندش رو بدم، گفتم 500، یک طوری گفتم بهش و ادا در آوردم انگار ید طولایی در مصرف آنتی بیوتیک دارم.

دو تا 500 با هم انداختم بالا جهت نسلکشی هر چی باکتری است که آن پایین است، تر و خشکشان را با هم پیوند زدم، ولی خب دیگر تسلسل را بیخیال شدم، میتوانستم اینقدر زیاد بخورم از این دارو که اوردوز کنم یا عارضه‌ای بدهد که برای رفعش سراغ داروی سنتی یا صنعتی دیگری شوم ولی خب بیخیال شدم، گفتم حال که چنین است، چند روزی گلوتن و نان و لبنیات و میوه را حذف میکنم و به مکتب ژاپنی برنج رو می‌آورم و مقداری همنشین بچه‌های آمل و عباس‌آباد و بابل خواهم شد و فقط برنج خواهم خورد با خورشت و با تحریم اقتصادی باکتری‌های آشغال میکروبیوم روده و تقویت بنیه اقتصادی باکتری‌های مفید، فضا را به سمت تعادل ببرم.

وضعیت نتیجه بخش و خوب بود، تا اینکه باز ماجراجویی دیگری آغاز کردم با سروتونین‌های مغزم! یکمی مشغول دستکاری گیرنده‌های سروتونین شدیم و بالا بردن غلظت این نوروترنسمیتر در مغز، نتیجه چیزی جز عصبی بودن و کم ظرفیت بودن و البته برداشته شدن سد بازداری هیجانی نبود، هم خوب بود چون می‌توانستم بعد از مدتی گریه کنم و جهان را حس کنم و زندگی کنم و هم بد چون اعصاب مصاب کسی را نداشتم و امکان حمله به دیگران بالا بود، این بود که ماجراجویی دیگری را امشب آغاز کردم، اینکه چه میشد اگر کسی 3 تا داروی خواب سنگین استفاده کنم ولی... این خودش چیزی شبیه دراگ بود... بگذار ببینم، شاید این محتواها و ماجراجویی‌ها مناسب همگان نباشد و طفلی در این حوالی بخواهد در خانه امتحان کند آنچه ما امتحان کرده‌ایم و از خل شدن و اسکیزو شدنش بیفتد گردن ما، طوری نیست، اقلا بلاگستان زنده می‎شود در تیتر خبری؛ «پدری که فرزندش دچار اسکیزوفرنی و پارانویید شده بود، از یک بلاگر به دلیل تشویش اذهان عمومی شکایت کرد. وبلاگنویس نیز در اعتراضی توهین آمیز در دادگاه به پدر گفته بود: کل خانواده‌ت دک و دیوونه‌اند و ژنتیکشون مستعد ماجرا بود، پس از آن، پدر عصبانی با حمله‌ای به سبک سیس جواد عزتی علیه وبلاگ نویس کرده بود و وبلاگ نویس نیز با پرتاب بک گونی قارچ شیتاکه و یال شیر(ترکیبی) و زدن آن به گیجگاه پدر ابله، به طور اتفاقی باعث شده بود پدر تبدیل به یک نابغۀ نامبر وان ایران بشود طوری که ناخودآگاهش 360 درجه باز بشه، کسی که در ایران او را پروفسور سمیعی 2 صدا می‌کردند.

نمیدانم چه شد از سبک‌های جدی به این هجویات رو آورده‌ام، شاید قبلا خیلی جدی گرفته بودم همه چیز را، شاید یادتان باشد یک زمانی خیلی آثار متنی ما مکتبی-ایدئولوژیک بود، سرش دعوا هم می‌کردم، لازم بود یقۀ کسی را هم بدرم می‌دریدم، این روزها خسته‌ام، چون خسته‌ام می‌نویسم، اگر خسته نباشم باز می‌‎روم در قالب همان جملات رسمی بی هنر بی خلاقیت می‌نویسم، جاهایی که قدرها کمتر دانسته می‌شود و آدمیزاد کمتر زندگی میکند، ما آدم‌ها گاهی اصلا زندگی نمیکنیم، نمیدانیم از زندگی چی میخواهیم تازه یادمان هم رفته قبلا چی میخواستیم از زندگی،فقط زور زدیم و هی آرزو کردیم بزرگ شویم تا برسیم به همینجای مبهم، همین نقطۀ بی معنی، زیر بار شلوغی‌ها و سختی‌های زندگی، شلوغی‌هایی که کامل از یادمان برده چطور یک چای داغ را اقلا با لذت بخوریم و حتی اگر لذتی ندارد، اقلا وقت چایی خوردن، مغز و ذهنمان جلوی سماور نشسته باشد، نه توی اکسپلور و شبکه اجتماعی باشد نه توی گرفتاری‌های مالی دائمی، فقط همینجا در همین لحظه باشد، شرمنده، ما مرده‌هایی هستیم بی‌زندگی، مشغول عادات تکراری روزانه، با هزاران نارضایتی و غم، این است خلاصۀ ما در این روزها غالبا.

  • نظرات [ ۳ ]

کاش یک اسکلت بودم

چند ساعتی است که طوفان شن درون قلبم به حرکت افتاده، اما اعصاب وسواسی، نگران خاکی شدن گوشۀ رگ‌هایم هستند جای آرام کردن قلبم، به قلب التماس کردم به این طوفان پایان، دهد اول التماس کردم، بعد دعا کردم، بعد هم فحاشی و تهدید، حتی تهدیدش کردم یک تیزیِ مستقیم فرو کنم تویش تا خفه شود، آره، می‌دانم دنده‌ها مانع می‌شوند، اما مطمئن باش اینقدر تیزش میکنم و اینقدر محکم و دقعی می‌زنم که مستقیم برود وسطش، آره، جنابِ حرکت‌های غیر ارادی، من به‌طور ارادی ساکتت می‌کنم، یکروز انتقام این همه نامردی را ازت می‌گیرم و خونت را بیرون می‌ریزم، جراحت کاری بهت می‌زنم تا یکبار برای همیشه ساکت شوی.

می‌دانی، وقتی بمیرم دیگر نگران مشکلات اقتصادی نیستم، به قرض‌ها و قسط‌ها و حقوق فکر نمی‌کنم، به تحمل کردن‌ها نمی‌اندیشم، یک اسکلت که روی دشت سرسبز افتاده دیگر نگران عقب جلو شدن یارانه نیست، نگران موشک خوردن هم نیست، دراز کشیده و داستان می‌خواند، روزنامه می‌خواند، کنار آبشار می‌نشیند، کنار آب سرد یک قنات شاید، حتی نیاز ندارد برای برنامۀ بیرون شهر رفتنش برنامۀ جوجه کباب و گوجه بریزد، یا نگران جور کردن وسیله باشد.

می‌دانی دیگر نفرتم از این محل زندگی هم تمام می‌شود، از این گرد و غبار و از این مغازه‌های نکبت تعمیر خودرو، از ماشین و دود گازوئیل خلاص می‌شوم، می‌توانم بروم آرام و آرام تا برسم وسط یک جنگل بکر سرسبز، یک اسکلت مگر چیزی از اضطراب می‌فهمد، می‌داند افسردگی چیست، دیگر گوشتی نیست و چربی نمانده و هورمون حرام‌زاده‌ای نیست که بخواهد بالا برود یا پایین بیاید، اسکلت‌ها دربارۀ اعتیاد دوپامینی شبکه‌های اجتماعی دیگر صحبت نمی‌کنند، اسکلت‌ها نیاز به کلیپ انگیزشی ندارند، یک اسکلت مُرده به هدف زندگی نمی‌اندیشد، یک اسکلت فقط می‌نشیند و به موسیقی گوش می‌کند، او چند میلیون سال شاید وقت داشته باشد، گرچه کم کم استخوان‌ها بپوسند، یک اسکلت راستی دندان‌درد هم نمی‌گیرد، بله، می‌دانم معایب خودش را هم دارد، شاید دیگر لذت غذا خوردن را ندانم، چون زبانی نمانده، اما همان بهتر که اسکلت باشم، جای اینکه صبح تا شب برای یک لقمه نان و پنیر بدوم و نرسم، کاش یک اسکلت بودم، اگر احمق نبودم آدم بودن را نمی‌پذیرفتم، یک تکه سنگ می‌شدم در تقسیم وجود خلقت، تازه نه یک سنگ قیمتی، بلکه یک قلوه‌سنگ بی‌اهمیت، چیزی که بود و نبودش در طی میلیون‌ها سال تفاوتی نداشت.

  • نظرات [ ۳ ]

از هوش مصنوعی چه استفاده‌ای می‌کنم؟


  • نظرات [ ۲ ]
نویسندگان