چند ساعتی است که طوفان شن درون قلبم به حرکت افتاده، اما اعصاب وسواسی، نگران خاکی شدن گوشۀ رگهایم هستند جای آرام کردن قلبم، به قلب التماس کردم به این طوفان پایان، دهد اول التماس کردم، بعد دعا کردم، بعد هم فحاشی و تهدید، حتی تهدیدش کردم یک تیزیِ مستقیم فرو کنم تویش تا خفه شود، آره، میدانم دندهها مانع میشوند، اما مطمئن باش اینقدر تیزش میکنم و اینقدر محکم و دقعی میزنم که مستقیم برود وسطش، آره، جنابِ حرکتهای غیر ارادی، من بهطور ارادی ساکتت میکنم، یکروز انتقام این همه نامردی را ازت میگیرم و خونت را بیرون میریزم، جراحت کاری بهت میزنم تا یکبار برای همیشه ساکت شوی.
میدانی، وقتی بمیرم دیگر نگران مشکلات اقتصادی نیستم، به قرضها و قسطها و حقوق فکر نمیکنم، به تحمل کردنها نمیاندیشم، یک اسکلت که روی دشت سرسبز افتاده دیگر نگران عقب جلو شدن یارانه نیست، نگران موشک خوردن هم نیست، دراز کشیده و داستان میخواند، روزنامه میخواند، کنار آبشار مینشیند، کنار آب سرد یک قنات شاید، حتی نیاز ندارد برای برنامۀ بیرون شهر رفتنش برنامۀ جوجه کباب و گوجه بریزد، یا نگران جور کردن وسیله باشد.
میدانی دیگر نفرتم از این محل زندگی هم تمام میشود، از این گرد و غبار و از این مغازههای نکبت تعمیر خودرو، از ماشین و دود گازوئیل خلاص میشوم، میتوانم بروم آرام و آرام تا برسم وسط یک جنگل بکر سرسبز، یک اسکلت مگر چیزی از اضطراب میفهمد، میداند افسردگی چیست، دیگر گوشتی نیست و چربی نمانده و هورمون حرامزادهای نیست که بخواهد بالا برود یا پایین بیاید، اسکلتها دربارۀ اعتیاد دوپامینی شبکههای اجتماعی دیگر صحبت نمیکنند، اسکلتها نیاز به کلیپ انگیزشی ندارند، یک اسکلت مُرده به هدف زندگی نمیاندیشد، یک اسکلت فقط مینشیند و به موسیقی گوش میکند، او چند میلیون سال شاید وقت داشته باشد، گرچه کم کم استخوانها بپوسند، یک اسکلت راستی دنداندرد هم نمیگیرد، بله، میدانم معایب خودش را هم دارد، شاید دیگر لذت غذا خوردن را ندانم، چون زبانی نمانده، اما همان بهتر که اسکلت باشم، جای اینکه صبح تا شب برای یک لقمه نان و پنیر بدوم و نرسم، کاش یک اسکلت بودم، اگر احمق نبودم آدم بودن را نمیپذیرفتم، یک تکه سنگ میشدم در تقسیم وجود خلقت، تازه نه یک سنگ قیمتی، بلکه یک قلوهسنگ بیاهمیت، چیزی که بود و نبودش در طی میلیونها سال تفاوتی نداشت.