میگفت فارسم و تف به افغانها و پاکستانیها و هندیها و عربها و ترکها و لرها و کردها
گفتم آدمم و تف به شیطان که اولین «نژاد پرست» عالم بود.
- تاریخ : دوشنبه ۲۲ شهریور ۰۰
- ساعت : ۰۰:۴۱
- نظرات [ ۱۰ ]
بازگشتی آرام به ریشههای سبز حیات
میگفت فارسم و تف به افغانها و پاکستانیها و هندیها و عربها و ترکها و لرها و کردها
گفتم آدمم و تف به شیطان که اولین «نژاد پرست» عالم بود.
این قدر درگیر کار برای خدا بودم که نصفه شب فهمیدم نمازم قضا شده.
شبکههای اجتماعی از لحاظ هویت بخشی شمشیری دو لبه هستند، شمشیری که همه میدانند دو لبهٔ تیز دارد، ولی جمیعا عادت دارند از طرفی که به سمت خودشان است خود و خودی را زخمی کنند!
در قدیم، رسانهها از نظر دسترسی محدودتر بود و افراد کمتری میتوانستند پیامی را منتقل کنند. در رسانه منبر، فقط یک نفر که روحانی مسجد بود میتوانست صحبت کند و از حیث تعاملی هم کسی نمیتوانست وسط حرف زدن یا در فضای عمومی نظری روی حرفهایش بدهد. افراد پس از اتمام سخنرانی شخصا میتوانستند با روحانی صحبت کنند یا اگر خیلی کلهشان داغ بود وسط سخنرانی میتوانستند بپرند و با صدای بلند اعتراضی بکنند! کتاب و روزنامه هم چنین وضع محدودی داشتند.
اما شبکههای اجتماعی از لحاظ دسترسی طوری هستند که همه میتوانند رسانه شوند و از نظر تعامل همه میتوانند نظر بدهند و تعامل کنند، برای همین مسئولین کشوری و لشکری که قبلا افراد حتی نمیتوانستند از نزدیک ملاقاتی با او داشته باشند، الآن در خانه بلافاصله پس از نوشتن توییتی، افراد میتوانند از خجالتش در بیایند یا موجبات دستمالکشی آنی را فراهم کنند!
این شمشیر میتواند باعث رشد شود، این که همه بتوانند تعامل کنند و رسانه باشند به شرط این که هرکس حد و حدودش را بداند خیلی خوب است، با انتقاد دیگران و گرفتن بازخورد میتوانیم در این فضا رشد کنیم و حرف خوب دقیق علمی را به گوش دیگران برسانیم، اما جمیعا ما با لبه تیز سمت خودمان عادت به خودزنی داریم.
با نظر دادن در هر زمینهای که تخصص نداریم و با این استدلال که دهان داریم پس مجبوریم حرف بزنیم همهمان رسانه شدهایم، کوچک و بزرگ را در تعاملها رنده میکنیم، خودمان را مرکز عالم و ادراک تصور میکنیم و در هر زمینهای رسانه میشویم، این است که شبکههای اجتماعی به محلی برای خودمهمپنداری دروغین و هویتبخشی جعلی تبدیل میشود، انشاءالله که من هم حد و حدود خودم را بدانم، خودم را استثنا ندانم و تصور نکنم که با قابلیت حرف زدن و تعامل تبدیل به انسان مهمی شدهام.
یک ربعی ایستاده بودم منتظر ذرهای گوشت، قبلش گفتم مقداری چرخ کرده میخواهم، قصاب گفته بود باید عصر بیایی و دستم خالی است.
یک ربعی منتظر یک ذره گوشت بودم. من آرام بودم، ولی پیرمرد کناری هی به من نگاه میکرد و ناراحت بود که چرا کار من را راه نمیاندازد که بروم! حتی دو بار گفت: کار این آقا را راه بینداز.
اوضاع به همین نحو بود که زنی از همان مدلها که بهشان میگوییم بدحجاب، وارد مغازه شد. دو تا قصاب یکی داشت میرفت که بخورد به این دیوار و دیگری سر از یخچال در بیاورد! گفت: یک رون گوسفند میخوام. حرفش تمام نشده بود که قصاب چشم آبجیای! گفت و صدای زدن ساتور به دندههای یکی از لاشهها در مغازه پیچید. خانم بد حجاب گفت: ببخشید، دست نگه دارید، گوشت چرخ کرده میخوام! قصاب گفت: هیچ مشکلی نداره، اصلا مشکلی نداره، پنج دقیقه صبر کنی آبجی، برات آمادهش میکنم.
پیرمرد کناری من یک نگاه به زن کرد و یک نگاه به من.منتظر ایستاده بودم، فقط منتظر این بودم که گوشت آبجی جانش را زودتر از من بدهد تا بهترین جمله امسالم را نثارش کنم و تا آخر عمر پایم را در آن جا نگذارم. گوشت را جلویم گذاشت، کارت کشیدم و گوشت را برداشتم و بیرون آمدم و باز هم تصمیم گرفتم تا آخر عمرم، پایم را در قصابی داداشیهای آبجیدوست نگذارم.
بعضی چیزها را یک بار میشود تجربه کرد. مثل کودکی، روز اول دبستان، مادر شدن و... . اما یک چیزی هست که ما فقط یک بار میتوانیم تجربهاش کنیم و بعدش فرصت نمیکنیم که ازش بنویسیم. برخی افراد توانستهاند که بعد از تجربه کردنش چیزهایی دربارهاش بنویسند اما خیلیها دیگر نتوانستند چیزی بگویند چون مُرده بودند.
یکی از جاهایی که میشود چیزهایی را تجربه کرد که امکانش را نداریم در واقعیت تجربه کنیم خواب و رویاست. البته که واقعا تجربهاش نمیکنیم ولی حداقل چون آن لحظه در خواب را واقعی فرض میکنیم حسی که داریم واقعی است.
این پست دو تا از حسهای واقعی است که من در خواب پیدا کردم و به شدت تحت تاثیرشان قرار گرفتم:
۱. یک بار خواب دیدم چند آدم وحشی با چاقو و قمه بهم حمله کردند. پسر نوزادم را از فاصلهای بلند پرت کردند روی زمین که در جا تمام کرد. و خودم هر چه اطراف را نگاه میکردم حتی یک نفر هم نبود کمکم کند.
آن شب در خواب من مظلومیت و تنهایی را واقعا حس کردم و وقتی از خواب بیدار شدم خیلی غمگین شدم و به مظلومیت امام حسین فکر کردم که در تنهایی و غربت، بدون هیچ پشتیبانی، در حالی که خواهرش نگاه میکرد و کاری نمیتوانست بکند، یک مشت آدم وحشی بی غیرت هر طور که میتوانستند به پیکر امام اهانت کردند و حتی بعد از شهادتش، پیرمردها! برای قرب الهی آمدند و با عصاهایشان زدند که فضیلتی را از دست نداده باشند!
۲. امروز صبح خواب دیدم پای گوشی هستم و در اینستاگرام میگردم. یک دفعه حس کردم انرژی اندامهایم تمام شده. نمیتوانم حرکتشان دهم، داشتم تمام میشدم، به خدا التماس میکردم که خدایا من آماده نیستم، نمیتوانم الآن بروم، من این قدر هم خوب نبودم که راحت جان بدهم. من هنوز خیلی تاریکم. هنوز خیلی کارها رو انجام ندادم. بابا من برنامههایی داشتم. نماز قضاهایم را چه کار کنم؟ بی حس شدم و افتادم زوی زمین، توی اتای تنها بودم، یک حس غریبی برایم پیش آمده بود، داشتم محو میشدم.
حالا که بیدار شدم فکر میکنم هیچ چیز اندازه مرگ آدم را تکان نمیدهد. من واقعا فکر کردم مُردهام و همه چیز تمام شده، این را باور کردم و واقعا دردناک بود.
الآن میپرسم که واقعا چه قدر درگیر چیزهایی هستم که اصلا اهمیت ندارند و باید همهشان را ول کنم و بروم. خریدن یک لباس، نوشتن یک کتاب، قبول شدن یک امتحان و تلاش برای آن که دوستم داشته باشند همه بی فایده هستند. فهمیدم فقط خدا برایم میماند.
معرفی کتاب: کتاب سه دقیقه در قیامت را حتما بخوانید. راوی واقعا مرگ را تجربه کرده و مثل من درباره خوابش حرف نمیزند.
پینوشت: احساسات را نمیشود با کلمه بیان کرد، تلاش نافرجامی است، احساسات را باید حس کرد. من اگر بیایم درباره عشق حرف بزنم و بهترین کلماتم را هم بیاورم اگر مخاطبم عشق را واقعا تجربه نکرده باشد بی فایده است.
آخرین پست یک مسلمان :(
گفتم یعنی واقعا اخراج دیگه؟ آقای جعفری گفت: آره. گفت پروندهات رو بگیر برو. از روی صندلی اداری بلند شد، آمد بیرون از دفتر و به بافرانی گفت: پرونده انبارداران رو بهش بده بره.
پر رو گفتم: یعنی هیچ راهی نیست؟ من عذر میخوام واقعا. گفت: نه، اخراج. گفتم: خب باشه و دستم را دراز کردم که باهاش دست بدم.
بعدش هم با خود بافرانی دست دادم. گفت: جواد این چه کاری بود تو کردی. گفتم: واقعا دیگه حوصله کلاس نداشتم.
آمدم سمت دفتر معاونت: با آقای صالح زاده و کامرانی هم دست دادم. گفتم حلال کنید. صالح زاده گفت کجا: گفتم: اخراج شدم.
دیگر چیزی نگفتم. سریع از در دفتر آمدم بیرون. پلههای سنگی را را به یک یک پایین آمدم و به سمت خانه آمدم.
خوشحال بودم که بالاخره از شر مدرسه راحت شدم و حالا هر کاری بخواهم میتوانم بکنم. میتوانم وقتم را هر طور عشقم میکشد استفاده کنم.
***
پای کامیپوتر بودم و داشتم مینوشتم. تلفنم زنگ خورد، پدرم بود. گوشی را برداشتم. گفتم: الو، سلام.
صدای یخ زدهای جواب داد: سلام، من مدرسه هستم. آقای جعفری گفته از مدرسه فرار کردی.
جا خوردم. این قدر سریع زنگ زده بودند پدرم. صدای پشت خط ادامه داد: من الآن مدرسهم، سریع پا میشی میای.
حسابی جوش آوردم: گفتم برا چی بلند شدی رفتی اونجا؟ گفت: من حالا این جا هستم، پا میشی میای. گفتم: نه، نمیام. گفت: چرا فرار کردی؟ گفتم: حوصله کلاس شیمی رو نداشتم. خسته بودم. گفت: همین الان پا میشی میای، تمام.
کامپیوتر را خاموش کردم. با مشت کوبیدم روی میز. لباس مدرسه سبز رنگ را دوباره پوشیدم و راه مدرسه لعنتی را در پیش گرفتم. دو تا تاکسی پشت سر هم گرفتم تا برسم. وارد حیاط مدرسه شدم. زنگ آخر بود. محوطه خلوت بود و بچهها همه سر کلاس بودند. پدرم جلوی آقای جعفری مدیر مدرسه نشسته بود.
حسابی کفری بود. گفت: من صحبت کردم. میگن اجازه نمیدن ادامه بدی. من دیگه کاری ندارم. بر میگردم سر کار. خودت صحبت کن.
آقای جعفری گفت: ختم کلام، اخراج.
پدرم بلند شد، با غیظ نگاهم کرد و از مدرسه بیرون رفت. میخواستم حداقل سه نفر من جمله خودم را در آن لحظه بکشم. خودم را به سختی مهار کرده بودم به اقای جعفری گفتم: یعنی واقعا اخراج دیگه؟
***
آقای کامرانی پشت میکروفون اعلام کرد: کلاس بعدی مدرسه برقراره و کسی حق خروج از مدرسه رو نداره. دانش آموزها کیفهاشون رو بزارند سر کلاس.
بچههایی که همه یورش برده بودند بیرون، برگشتند داخل. من ماندم و علی و علیرضا. من رئیس شورای مدرسه بودم و مدیر کتابخانه. از بس مسئولیت در مدرسه داشتم که بچهها رئیس صدایم میکردند. رئیس آمد. رئیس رفت. این بار هم رئیس میخواست فرار کند.
در مدرسه را بسته بودند. من و علی و علیرضا کیف به دست کنار دیوار منتظر مانده بودیم.
علی میگفت: بیخیال بابا، بیا برگردیم کلاس. علیرضا اما برعکس، حسابی پای کار بود. در همین حین یکی از معلمها میخواست از در بیرون برود. سوار سمند سفید رنگش بود. معلم عربیمان بود.
برای رد شدن ماشین دربان مدرسه در را باز کرد. سه تایی زودتر از سمند سفید بیرون زدیم و با تمام سرعت دویدیم. صدای داد کامرانی را میشنیدم که میگفت برگردید. چندتایی از بچههای پاچه خوار هم دنبالمان چند قدمی دویدند. میخندیدیم و نفس نفس میزدیم. من کیف کولی داشتم و علی و علیرضا کیف دستی. جلوتر از من افتاده بودند و پاهایشان انگار به اطراف پرتاب میشد.
جالب این بود که بهترین بچههای فرهنگی مدرسه بودیم. علی قاری قرآن بود. صدایش محشر بود. از آن صداهای بم فراموش نشدنی. حتی ماه رمضانها در حرم میخواند. علیرضا هم هر روز بعد اذان ظهر حلقه قرآنی را اداره میکرد. ولی آن روز طوری بود که سه تایی بدجور احساس خفگی میکردیم.
رسیدیم سر خیابان و سریع یک ماشین دربست گرفتیم. داخل تاکسی هنوز نفس نفس میزدیم و میخندیدیم. من زودتر از همه پیاده شدم. با بچهها دست دادم و خداحافظی کردم. مسیر دوم را پیاده رفتم و بهترین لحظات زندگیام را تا خانه گذراندم. سریع کلید انداختم و مستقیم رفتم اتاقم. نشستم پای کامیپوتر و نوشتم: ۲۷ اسفند ۹۴ بچهها باورتان میشود که از مدرسه فرار کردم؟ در همین لحظه گوشیام زنگ خورد. روی صفحه گوشی نوشته بود: پدر