سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

در عمرم از هیچ کاری این چنین کوفته نشده‌ام

«چهار روز است احساس می‌کنم که گویی به کار سخت و رنج آوری مشغولم. سخت‌تر و تلخ‌تر از هر کاری، استراحت ندارد، شبانه روزی است! یک دقیقه هم مهلت نمی‌دهد، بی‌طاقتم کرده است. در عمرم از هیچ کاری این چنین کوفته نشده‌ام، این چنین به فغانم نیاورده است. اصلاً هیچ وقت نمی‌دانستم احساس نکرده بودم که "ننوشتن" هم کاری است و حالا می‌فهمم که چه کار طاقت فرسایی است. سه چهار روز است که مدام بدون لحظه‌ای بیکاری، دقیقه‌ای استراحت، دارم نمی‌نویسم امشب دیگر به زانو در آمدم. گفتم چند صفحه‌ای استراحت کنم، چند سطری نفس بکشم و حالم که کمی بهتر شد باز بروم سر ننوشتن.»

  • نظرات [ ۶ ]

شهید

میخوام برم فامیلیمو بزارم شهید

که اگر یه روز شهید شدم

و خواستن اسم کوچه مون رو به اسم من بزارند

اسم شهید از کوچه پاک نشه

  • نظرات [ ۸ ]

بهترین نوع سرکه

میخواستم با استاد دربارۀ مشکلات و بلاهایی که این چند وقت سرمان آمده صحبت کنم که با یک جمله که شاید فقط خودم مفهومش را فهمیدم، مهری بر دهانم زد.

در کتاب لُمعه(یک کتاب فقهی) بحث سرِ مسکِرات(مست کننده‌ها) و آب انگور و قُفّاع(آب جو) بود که گفت: میدونید بهترین نوعِ سرکه چیه؟

چون قبلا در طب سنتی خوانده بودم، سریع پریدم و گفتم: سرکه‌ای که استحاله شده باشه.

گفت: بله، سرکه‌ای که از شراب گرفته میشه و این قدر میمونه که نجاستش تحلیه و تزکیه میشه و تبدیل به سرکه میشه بهترین نوعِ سرکه است.

شمام گرفتید با بیشتر توضیح بدم؟

  • نظرات [ ۱۰ ]

هندوانۀ تعلّل

به تک تک هندونه‌ها چک می‌زدم تا ببینم کودوم یکی به بهترین شکل اعتراف به شیرینی میکنه. هیچ کودوم چنگی به دل نمیزد، مشغول ضربات بودم که پیرمرد گفت مواظب باش، داره میفته...

چند ثانیه از حرفش گذشته بود که خم شدمو و هندونۀ ترک خورده رو از روی زمین برداشتم و بالا اومدم و گفتم: من انتخابمو کردم، همینو میبرم.

هندونه اشک شیرینی میریخت و در حالی که به چشمام خیره شده بود توی پاکت پلاستیکیِ نارنجی رنگ قرار می‌گرفت.

هندونه رو که خونه آوردیم پیر بود و قسمتی هم ازش سفید و غیر قابل استفاده بود. من انتخابش نکرده بودم، ولی مجبور بودم به انتخابی که برایم کرده بودند تن بدهم.

***

این درسِ من بود که اگر در زمانی که به من داده شده انتخاب نکنم، برایم انتخاب می‌کنند و اگر برنامه نریزم برایم برنامه میریزند.

این است که امام علی فرمود: نفست را مشغول کن قبل از این که نفست تو را به خودش مشغول کند.

  • نظرات [ ۷ ]

اگر کسی به یک طرف صورتت چَک زد، طرف دیگر را بگیر...

همۀ ما شنیده‌ایم که در انجیل آمده مسیح گفت اگر کسی به یک طرفِ صورتِ شما چَک زد، طرفِ دیگر صورت را بگیرید تا به آن طرف هم سیلی دیگری بزند. من این مفهوم از مسیحیت را در فیلم 21 Grams ساختۀ اینیاریتو دیده بودم که در سکانسی وقتی پدرِ متعصب مسیحی با دختر، پسر و همسرش سرِ میز غذا نشسته بودند و غذا می‌خوردند، پسر کوچک سرِ شیطنت کودکانه توی صورتِ خواهرش یک سیلی می‌زند، بلافاصله پدرش دختر را مجبور می‌کند که طرفِ دیگر صورتش را بگیرد تا برادرش آن طرف دیگر هم بزند.

چند روز پیش وقتی کتابِ آشنایی با ادیان بزرگ نوشتۀ حسین توفیقی را می‌خواندم، آمده بود که این یک تفسیر اشتباه از جملۀ مسیح است؛ در واقع تصویر منفعلی که از حضرت عیسی و مسیحیت به نمایش در می‌آید غلط است و حضرت عیسی و یحیای تعمید دهنده که به باور مسیحیان استادِ او هستند شخصیتی انقلابی داشتند و علیه ظلم‌های حاکم وقت حرف‌هایی هم دارند، که بعدها هم یحی را به شهادت می‌رسانند.

این جمله بارِ اخلاقی دارد و نه بار تعبّدی، یعنی به معنای واجب و حرام بودنِ این کار نیست، بلکه یعنی این قدر بخشنده باش که اگر کسی به تو ظلم کرد، او را ببخشی و بگذاری به طرفِ دیگر صورتت سیلی بزند.

اکثر انحرافات مسیحیت توسط پولُس که یکی از یهودیان سرسخت بود و به آزار و اذیت مسیحیان می‌پرداخت واردِ مسیحیت شده. پولُس بعدها ادعا کرد که هنگام دستگیر کردن یک مسیحی، مسیح راه را به او نشان داده و بعدها یکی از مبلّغین مسیحی شد که زحمت‌های زیادی برای ترویج مسیحیت کشید و آخر سر هم کشته شد.

همچنین ورود تثلیت در مسیحیت که احتمالا ریشه در اسطوره‌های یونانی و مصری دارد به دست پولُس اتفاق افتاده است و در احادیث ائمۀ ما آمده که این شخصیت عامل انحراف در مسیحیت است.

  • نظرات [ ۱۹ ]

ما اهل کوفه نیستیم

ما اهل کوفه نیستیم

و این تنها تفاوت ما با کوفیان است

  • نظرات [ ۱۰ ]

ثانیه‌های آخر

سرم سنگین است، خیلی خیلی سنگین، انگار که یک گونی برنج را روی سرم گذاشته‌اند، نمی‌توانم نگهش دارم، تند تند پلک می‌زنم، با انگشت اشاره‌ام گوشۀ چشمم را میمالم، همه چیز تار و محو هستند، صدای شلوغی و همهمه مغزم را پر کرد‌ه‌اند، سرم را از جا بلند می‌کنم زیاد نمی‌توانم نگهش دارم، کنترلش دستِ خودم نیست باز می‌افتد، کمی سرم را بالا می‌آورم، نمیتوانم گردنم را نگه دارم، انگار روی ننویی گذاشته شده‌ام و به چپ و راست تاب میخورم،سرم داغ است، رطوبتی کف سرم را آزار می‌دهد، دست راستم را روی سرم می‌کشم، جلوی چشمانم می‌آوردم، از بین تصاویر محو و تار، رنگ قرمز خون را تشخیص می‌دهم، سرم را بالا می‌آورم، بدنِ محو خاکی رنگ کسی را می‌بینم که جلوی من در حال دویدن است، سرِ بلانکارد را گرفته و می‌دود، به سختی نفس را داخل می‌کشم و بیرون می‌دهم، انگار که هوایی نیست، بالا سرم را نگاه می‌کنم چهرۀ کسی که بالا سرم است را تشخیص نمی‌دهم، سربند سبز رنگِ محوش بالای صورت بیضی شکلش است، به چپ و راست تکان می‌خورم، با این که گوشم سوت می‌کشد صدای خفیفی می‌آید:«أخوی، طاقت بیار داریم می‌رسیم» سرم انگار که می‌خواهد بترکد، سنگین است، خیلی تشنه‌ام، دهانم قفل شده، به چپ و راست تاب می‌خورم...

  • نظرات [ ۱۲ ]

داستانِ یک توکل احمقانه!

به جای قرار دادن خودمان در یک موقعیت اشتباه و دعا و توسل کردن، با عمل و اختیارمان مسیر زندگی‌‌مان را تغییر دهیم.

به جای قرار دادن خودمان در یک موقعیت اشتباه و دعا و توسل کردن، با عمل و اختیارمان مسیر زندگی‌‌مان را تغییر دهیم.

دانشجوی گرامی که کمی عقاید مذهبی در ته و تو‌های مغزش مانده، شب امتحان با رفقایش بساط صحبت و شوخی باز می‌کند، بیرون می‌رود و در خیابان‌ها دوری می‌زند، ساعتی در کافه قلیانی دود می‌کند و آخر شب می‌آید به امید خواندن درسِ قبل از امتحانِ ساعت 8 می‌خوابد.

چشمانش را روی هم می‌گذارد و نماز صبح خواب می‌ماند و به درس خواندنش هم نمی‌رسد، بدو بدو از خوابگاه بیرون می‌زند و سر جلسه می‌نشیند، قبل از پخش برگه‌ها دوستش دستی به شانه‌اش می‌زند و می‌گوید: چقدر خوندی؟

جواب می‌دهد: توکل به خدا، ببینیم چی میشه...

نمرۀ امتحان که اعلام می‌شود به زور 8 شده و پسر دانشجو هم با خدا درگیر است که من توکل کرده بودم...

از آن طرف هم دو تا جوجه آتئیست عکسِ یک بچه آفریقایی را گذاشته‌‌اند که ببین این خدای عادل شماست! حالا هی بروید برای نجاتش دعا کنید!

دعا، توکل و توسل اموری هستند که باید همراه عمل، سعی و تلاش باشند. خدا توفیق می‌دهد، کار را آسان می‌کند و به کار برکت می‌دهد، یک طرف این میز را باید شما با اختیار خودتان بلند کنید، طرف دیگر را خدا خواهد گرفت.

بنشینیم توی خانه و غرغر کنیم که خدا روزی را نمی‌رساند و وعده‌هایش الکی است تا این حد احمقانه است که خودمان را از طبقۀ 4 طبقه پایین بیاندازیم و قبلش متوسل شویم به ائمه که جان ما را حفظ کنند!

آن قدر سیگار کشید که سرطان گرفت، ناله می‌کرد که خدایا مگر من چه گناهی کرده بودم؟!

در انتها ماجرایی می‌آورم از کتاب صراط، نوشتۀ مرحوم علی صفائی حائری:

  • نظرات [ ۳۴ ]
نویسندگان