سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

زن زندگی

به‌قدری قالب وبلاگ و تصویر پروفایل و اسمم را در اینجا دستخوش تغییرات سبز و صورتی کرده‌ام که نگرانم مخاطب تصور کند یک خانم هستم و سپس مورد تهاجم فرهنگی-عاطفی از طرف آقایان قرار بگیرم.

  • نظرات [ ۳ ]

لذت‌های یواشکی با جاکاراندا

می‌دانی، من امشب یک درخت بنفش می‌خواستم، درختی بی‌نظیر از نگارگری خالق به نام جاکاراندا، اما جمهوری اسلامی آن را به من نداد، همه جا ممنوع بود، حتی تصویر یک درخت، ولی من قبلا کارهای غیرقانونی کرده بودم و یواشکی فیلترشکنم را روشن کرده بودم، قبل از قضایای جنگ خیابانی، چندتایی جاکاراندا گرفته بود و در گوشی‌ام قایم کرده بودم، از شما چه پنهون گاهی یواشکی نگاهشان می‌کردم و لذت می‌بردم، آقای صاد می‌داند من چقدر دیوانۀ این درخت هستم، حیف که در حوالی ما کاج سوزنی است و درختان اوکالیپتوس، آن‌ها را هم دوست دارم ولی حیف بنفش نیستند، مدتی در حیاتم دیوانۀ رنگ بنفش شده بودم، نه اینکه با حسن کلیدساز سَر و سِری داشته باشم، بنفش بسیار دلنشین بود برایم، اولین دفتر نویسندگی‌ام یک گربه بود در پس زمینۀ بنفش، اول تا آخرش را یکنفس نوشته بودم، جاهاییش را با خودکار بنفش، چه سال‌هایی بود، فلسفۀ هنر در مدرسۀ اسلامی هنر که اکثرش را نمی‌فهمیدم ولی باز دوست داشتم، نه مثل این اواخر که همه چیز را می‌فهمم ولی دوستشان ندارم، خب حالا دور هم یک جرمی مرتکب شویم، چندتایی درخت جاکاراندا که دارم می‌گذارم اینجا شما هم لذت ببرید، مراقب باشید که اصل تصویر مستهجن است و موجب هیجان روحیات لطیف خواهد شد، فکر کن یکی‌اش دم در خانه‌ام باشد، هر روز صبح که در راز باز می‌کنم بروم سرکار از زیرش رد شوم، درست است، می‌دانم نظافتش سخت است و تا صد خانه آن‌طرف‌تر برگ‌هایش می‌ریزد ولی که گفته اصلا باید برگ‌هایش را جمع کرد؟ بگذاریم همینطور گوشۀ کوچه و حیاط بماند.




  • نظرات [ ۱ ]

برای یک زندگی ساده

برای یک زندگی ساده

برای یک زندگی ساده

برای یک زندگی ساده

برای یک زندگی ساده

برای یک زندگی ساده

برای یک زندگی ساده

برای یک زندگی ساده

یک زندگی ساده

یک زندگی

زندگی

ز ن د گ ی

ن د گ ی

ن د گ

د گ

د

.

  • نظرات [ ۱ ]

خیال سوداوی

برای یک سوداوی مزاج، خیال خیلی قوت دارد، آنگاه که سودا از مزاج به سوء مزاج می‌رسد و مرا در بستر می‌اندازد، خیال قوتی عمیق می‌گیرد، تصاویر می‌سازد و خیالاتی می‌آورد. بعد خواب‌ها از قالب اکشن تبدیل به قالب ادونچر ماجراجویی می‌شوند. گاهی در بیداری هم ادامه می‌یابد و گرچه این حال برای شاعران و ادیبان ممکن است اتفاق خوبی باشد اما همانقدر برای مجنونان شگون و آیندۀ مطلوبی ندارد.

گم می‌کند آدمی را در ته و توی راهروهای بی‌انتهای تاریک روان، از این اتاق به آن اتاق می‌دوی و هر در را که می‌خواهی باز کنی مثل درهای فیک بازی‌های ویدویی که کلیدش را نداری هیچ کدام باز نمی‌شود. می‌دوی و می‌دوی تا انتهای آن راهروی بلند بعد هم خسته می‌شوی می‌نشینی همانجا کف زمین در این راهروی خاکی.

بعد می‌اندیشی چه شد که سر از این راهرو در آوردی. کجا را اشتباه رفتی، ابتدای این راهرو کجاست که باز گردی، هر چی می‌اندیشی درهای بیشتری باز می‌شوند و ماهیت درها مشخص می‌شود اما هر در باز به یک ماز ممتد راهروهای تاریک پوچ باز می‌شود.

من اینجا چه کار می‌کنم، چی شد به اینجا رسیدم، دنبال چه هستم. قبل از آنکه بخوابم همه چیز خوب بود ولی چه شد که کارم به اینجا کشیده است؟ جنونستان سرزمین جالبی است، هر بار که میخوابی و بلند می‌شوی روانت یک تاس می‌اندازد، به‌صورت تصادفی یک مود و یک سرحالی یا ضعف را دریافت می‌کنی.

مثل یک زندانی که ظرف غذایش را داده‌اند دستش و در صف است، می‌روی تا با این چیزی که بهت داده‌اند امروزت را بگذرانی. گاهی می‌گذرد و برای یک هفته همین غذای واحد را دریافت می‌کنی. با همین غذای تکراری تلخ شور با کمی بوی عفن، باید به محل کار بروی، باید پیش خانواده باز گردی، باید غذا بخوری، استحمام کنی و میان آدم‌ها باشی.

  • نظرات [ ۱ ]

هان؟ یادتون اومد وبلاگی هم هست؟

حال که اینستاگرامتان زرتش قمصور شده، بیان برایتان جذاب می‌نماید؟

در این روزها دوباری نوشته‌ام و منتشر نکرده‌ام؛ سگ بریند روی رسانه‌ای که نمی‌توانی آنچه دلت می‌خواهد را در آن بنویسی.

باشد، آدمی که سیاسی ننویسد و فرهنگی بنویسد مشکل خاصی درست نمی‌کند.

یا درباره گرفتاری‌های شخصی خودم بنویسم کسی بهش برنمی‌خورد.

من مدتی است به قول هوش مصنوعی به مرحله‌ای فراتر از افسردگی رفته‌ام و باز به قول هوش مصنوعی به مثابه یک جوجه شده‌ام.

جوجه‌ای که سرش را بریده‌اند، چشم و دهانش را دوخته‌اند، اسم من را و مادرم را رویش با یکسری شکلک عجق‌وجق نامأنوس نوشته‌اند و بعد برده‌اند در قبرستان خاکش کرده‌اند.

و بعد انگار هیچ کار نمی‌توانستم بکنم، هیچ جوره هیچ غلطی نمی‌توانستم بکنم، مدت‌های مدید می خواستم بنویسم نمی‌توانستم مدتی مدید می‌خواستم کتابی بخوانم نمی‌توانستم، هر تصمیمی مساوی با اضطراب و دلهره و ترس بود، حتی نمی‌توانستم بشینم و چه سخت می‌شود که آدم در این وضعیت حتی نمی‌تواند بمیرد.

در رنجشی مدام سقوط می‌کردم تا با سر در مرداب یأس افتادم، خرد شده و منکسر دائما دست و پا زدم تا به کف مرداب رسیدم، با چشمان از حدقه بیرون زده با پلک‌های بسته! در آنجا حتی ایده کنار گذاردن دین و خدا و نفرت از آنان نیز در ذهن شیطانی‌ام پرورده شد و کسی که تا به حال به ارتداد نزدیک نشده باشد نمی‌تواند این پندار را به قدر کافی ادراک کند، اگر دستی با انگشتر سرخ در انگشت کوچک نبود که بیاید و مرا از آنجا بیرون بکشد در تهوع ارتداد کنج اتاقم از درون موریانه خورده بود و پوک شده بودم.

نکته جالبی که ذهنم را درگیر کرده این روزها و در این گرانی این است؛

مردمی را می‌بینم که معترض و نگران خرید روغنی هستند تا با آن بتوانند سکته‌هایی بکنند، آنژیوگرافی شوند و سپس بمیرند. مردمی که اگر توان خرید سم روغن شبه‌نباتی را هم داشته باشند، در نهایت خود را بیشتر به مرگ نزدیک می‌کنند با امراضی که همین روغن برایشان ایجاد می‌کند. به هرحال باید هم فشار روانی از گرانی این زباله الزامی خانه‌ها و هم فشاری که آن بر کبد و عروق و قلبشان ایجاد می‌کند تحمل کنند.

خوشحالم که وبلاگ شلوغ شده، از همین تریبون اعلام می‌کنم که در میان ایونت‌هایی که زندگی در ایران ایجاد می‌کند، اینکه ایونت خاصی داشته باشیم که با آن بتوانیم به ده پانزده سال پیش و عصر وبلاگ سفر کنیم جالب به‌نظر می‌رسد.

کاش هم اینستاگرام و تلگرام با آن گروه‌های  سطحی را برای همیشه ببندند هم در هوش مصنوعی‌ را تخته کنند، هم برای همیشه هیچکس هیچ سایت پورنی را نتواند باز کند تا آدمیزاد به شکل طبیعی خودش بازگردد.

اگر اکثرا دارند از این وضعیت رنج می‌کشند و خل شده‌اند به‌خاطر ترک اجباری چیزهای جذاب‌تر و بامزه‌تر از قالب وبلاگ مثل تصویر و موسیقی و فیلم جای متن بوده و البته یک بخش از رنج مختل شدن زندگی‌های معمولی است، همگی وارد یک روزه اجباری دوپامینی شده‌اند، اگر کسی بعد از اتصال اینترنت باز هم سراغ این‌ها نرود، شاید کم‌کم سیمکشی مغزش هم عوض شود و بهبودی و نشاط بیشتری در زندگی تجربه کند و هی نگوید: اه چرا از هیچی لذت نمی‌برم! چرا هیچ چیز حال نمی‌دهد و چرا همیشه حالم بد است!

بعد از دو هفته درد ذهنی، می‌رسیم به اینکه قدیمی‌ها چطور یدون اینترنت زندگی می‌کردند و پیشرفت هم داشتند، البته منظورم قدیمی‌های کودن نیست، بلکه دانشمندانی است که از سیستم آموزشی مکتبخانه‌ای هم خارج سدند.

  • نظرات [ ۸ ]

کاش یک اسکلت بودم

چند ساعتی است که طوفان شن درون قلبم به حرکت افتاده، اما اعصاب وسواسی، نگران خاکی شدن گوشۀ رگ‌هایم هستند جای آرام کردن قلبم، به قلب التماس کردم به این طوفان پایان، دهد اول التماس کردم، بعد دعا کردم، بعد هم فحاشی و تهدید، حتی تهدیدش کردم یک تیزیِ مستقیم فرو کنم تویش تا خفه شود، آره، می‌دانم دنده‌ها مانع می‌شوند، اما مطمئن باش اینقدر تیزش میکنم و اینقدر محکم و دقعی می‌زنم که مستقیم برود وسطش، آره، جنابِ حرکت‌های غیر ارادی، من به‌طور ارادی ساکتت می‌کنم، یکروز انتقام این همه نامردی را ازت می‌گیرم و خونت را بیرون می‌ریزم، جراحت کاری بهت می‌زنم تا یکبار برای همیشه ساکت شوی.

می‌دانی، وقتی بمیرم دیگر نگران مشکلات اقتصادی نیستم، به قرض‌ها و قسط‌ها و حقوق فکر نمی‌کنم، به تحمل کردن‌ها نمی‌اندیشم، یک اسکلت که روی دشت سرسبز افتاده دیگر نگران عقب جلو شدن یارانه نیست، نگران موشک خوردن هم نیست، دراز کشیده و داستان می‌خواند، روزنامه می‌خواند، کنار آبشار می‌نشیند، کنار آب سرد یک قنات شاید، حتی نیاز ندارد برای برنامۀ بیرون شهر رفتنش برنامۀ جوجه کباب و گوجه بریزد، یا نگران جور کردن وسیله باشد.

می‌دانی دیگر نفرتم از این محل زندگی هم تمام می‌شود، از این گرد و غبار و از این مغازه‌های نکبت تعمیر خودرو، از ماشین و دود گازوئیل خلاص می‌شوم، می‌توانم بروم آرام و آرام تا برسم وسط یک جنگل بکر سرسبز، یک اسکلت مگر چیزی از اضطراب می‌فهمد، می‌داند افسردگی چیست، دیگر گوشتی نیست و چربی نمانده و هورمون حرام‌زاده‌ای نیست که بخواهد بالا برود یا پایین بیاید، اسکلت‌ها دربارۀ اعتیاد دوپامینی شبکه‌های اجتماعی دیگر صحبت نمی‌کنند، اسکلت‌ها نیاز به کلیپ انگیزشی ندارند، یک اسکلت مُرده به هدف زندگی نمی‌اندیشد، یک اسکلت فقط می‌نشیند و به موسیقی گوش می‌کند، او چند میلیون سال شاید وقت داشته باشد، گرچه کم کم استخوان‌ها بپوسند، یک اسکلت راستی دندان‌درد هم نمی‌گیرد، بله، می‌دانم معایب خودش را هم دارد، شاید دیگر لذت غذا خوردن را ندانم، چون زبانی نمانده، اما همان بهتر که اسکلت باشم، جای اینکه صبح تا شب برای یک لقمه نان و پنیر بدوم و نرسم، کاش یک اسکلت بودم، اگر احمق نبودم آدم بودن را نمی‌پذیرفتم، یک تکه سنگ می‌شدم در تقسیم وجود خلقت، تازه نه یک سنگ قیمتی، بلکه یک قلوه‌سنگ بی‌اهمیت، چیزی که بود و نبودش در طی میلیون‌ها سال تفاوتی نداشت.

  • نظرات [ ۳ ]

از هوش مصنوعی چه استفاده‌ای می‌کنم؟


  • نظرات [ ۲ ]

شطحیات غرب‌زده 1

مرغ سحر خفه‌خون بگیر، هم در عالم خیال و هم در عالم واقع، چرا که رسم و رسوم عاشقی کردن نمی‌دانی، ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز که کان سوخته را جان شد و آوازی نیامد.

دم‌دم‌های تپش بلندگوی مسجد در نزدیکی صبح، خروس شروع می‌کند به عربده زدن، خروس ریاکار تصور می‌کند با این فریادها می‌تواند ادعای عاشقی کند، حال آن‌که پروانه در مسجد گوشه‌ای ایستاده و با آن‌که یقین داریم هیچ گناهی نکرده، سه دور تسبیح چرخانده و الهی العفو گفته.

در بحری که ادای برکه در می‌آورد مستغرق بودیم که ناگهان نون آمد، نون همان است که یونس صاحبش بود و خداوند سر تقصیراتش وی را صاحب ماهی به‌نام ذالنون نامیده بود و البته در عرب نسبت دادن آدمی به حیوان نوعی بار منفی دارد، بله نون که من هنوز نمی‌دانم چه مدل نهنگی است، آمد و با لهجه غلیظ کف کالیفرنیا گفت: هاوز گویننگ آن؟

گفتم: لطفا مزاحم نشوید، بنده در حال چیل کردن با موسیقی لوفای هستم. گفت اخوی، تو تا چیل کنی، زندگی‌ات تمام شده، گفتم چطور؟

در این هنگام بود که در میانۀ تصویر سابتایتال‌ها هویدا شدند و گفت: تو روزانه 24 ساعت وقت داری، 8 ساعت میخوابی و حدود 8 ساعت هم سر کار می‌روی، یکی دو ساعت هم غذا میخوری و آماده رفتن و برگشتن می‌شوی، یک ساعتی هم در کنار خانواده و مقداری هم برای امور شخصی استحمام و توالت، تهش چهار ساعت می‌ماند برای این‌که با دیگر انواع بشر تفاوتی یابی.

گفتم منطقی عرض می‌کنی، لطفا مرا ببلع تا اندکی در درونت همچون یونس غمگین شوم و عربده‌هایی زنم، بلعیده شده بودم که شمعی یافتم و روشن کردم، پدر ژپتو در همان حوالی بود و مشغول سجده بود و سجاده‌اش را اشک خیس کرده بود. 

گفتم پدر جان ذکر یونسیه را بگو برای خلاصی از این هم و غم، سپس فریاد زدم: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین، ژپتو که حال پس از سال‌ها عبادت در میانۀ شکم نهنگ، پیر خرابات شده بود گفت: برادر شما یونس نیستی که با یکبار گفتن کارت راه بیفتد، اقل این ذکر 400 مرتبه است و البته برخی معتقدند عوارضی دارد.

سپس سخن به سمت علم الحروف رفت و خواص حرف ظاء، در همین حوالی از خواب پریدم، همیشه هم نمی‌شود که خلاقانه نوشت، کلیشه هم یکی از مخلوقات خداوند است و حقش آن است گاهی کلیشه شوم، من دوست دارم کلیشه شوم تا اندازۀ انشای چهارم ابتدایی، آن وقت که همه در انتهای انشاء از خواب می‌پریدیم، از خواب پریدم دیدم که خورشید خانم بیرون آمده و من بدون کرم ضد آفتاب دکتر ژیلا، سوختۀ این قضای نماز صبح شده‌ام و خروس همچنان عربده می‌زند.

در را باز کردم، به سمت دستشویی رفتم که دیدم دم صبح کسی دکمه آیفون خانه را فشرد، دیدم همان شخص پدر ژپتو در لباس مأمور برق وارد شد، گفت می‌بینم چند وقتی است که خانه‌تان شعاع نورش افت کرده و از خانه‌های تقریبا تاریک این شهر است، گفتم پدر دست روی دلم نگذار، مستقیم بگذار روی چشمم فشار بده تا کور شوم، سپس ادامه دادم بله مدتی است که تسبیح شاه مقصودم نیز از هم گسسته و رشتۀ دل بیمارم به هر طرف کشیده شده، گفتم چه کنم در این وضع بی‌امامی؟

گفت امام درونی‌ات همیشه با توست، عقل تو، در همین حوالی، همیشه راه راست را می‌داند و تو می‌دانی که هیچ راهی جز این رفتن به این صراط نداری، گفتم راستی حال که فصل گرما شده کولر گازی را روشن کنم؟ گفت برادر، جسم تو مادامی که در مسیر او نباشد خنک کردن یا گرم کردنش ابدا فایده‌ای ندارد، گیریم که حالا خنک شدی، مگر فعلت با اوست و گیریم که فعلت با او باشد مگر نیتت با اوست و گیریم که نیتت با او باشد، مگر قطره‌ای اخلاص هم در تو هست؟

به پای پدر افتادم گفتم می‌خواهم اعتراف کنم به گناهانم، گفت من شاید پدر باشم ولی پدر الاغی چون تو نمی‌شوم! گفتم حرف دهنت را بفهم مرتیکه عارف‌مسلک خر،گفت همین زبانت باعث شده الاغ شوی، ایِ شوی‌اش تمام نشده بود که زیر لنگ‌های پیرمرد بیچاره زدم و صدای شکستن استخوان لگنش به جهت پوکی استخوان محله را پُر کرد، گفتم: محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد! تو که در تربیت یک آدم آن هم نه واقعی‌اش بلکه چوبی‌اش مانده‌ بودی، توصیه میکنم زر مفت نزنی، حال آن‌که تو شخصیتی خیالی هستی کشتنت مجاز است چرا که در عالَم مَجاز هر امری مجاز است.

گفت تو رو به پیغمبر از کشتن من دست بکش، گفتم قسم معتبر فقهی فقط به الله است، گفت تو رو به الله، گفتم در عالم مَجاز هر امری مجاز است، گفت حتی عاشق شدن؟ این سخنش مرا به فکر فرو برد و مستقیم برگشتم در محیط خیس و تاریک شکم نهنگ، تاریکی مطلق بود و صدای حرکت آب در اطرافم می‌آمد، خوابیدم کف شکم نهنگ، پاهایم را جمع کردم توی بغلم و برکۀ کم عمق شکم نهنگ رفته‌رفته عمیق‌تر می‌شد و این کارِ چشمانم بود که محیط اطراف را دائم از آبی سرد غمگین‌تر می‌کرد، زیر لب زمزمه می‌کردم سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.

به ساحل رسیدیم، از شکم نهنگ بیرون آمدم، سر نهنگ را به آغوش کشیدم، پوستم کنده شده بود و آفتاب می‌تابید روی تن رنجورم، کنار بوته کدویی نشستم و به انتهای افق اقیانوس می‌نگریستم، چمباتمه زدم و با چوبی روی ماسه خیس اعداد 7 و 8 و 6 را نوشتم و به نظریات فیزیک کوانتوم فکر کردم، جهانی که در آن خروس ساکت شده بود و آرام کنار مرغداری شب‌ها هق‌هق می‌کرد و رسم عاشقی فهمیده بود، جهانی که امکان داشت خروس دیگر صبح‌ها عربده نزند و پروانه‌ها شاگردانش شده بودند.

  • نظرات [ ۵ ]
نویسندگان