کتاب ابن مشغلۀ نادر ابراهیمی چشمان من را باز کرد و یاد داد که اگر می‌خواهم نویسنده شوم از همین حالا حواسم به پول و درآمد مالی باشد تا این قدر به این شاخه و آن شاخه برای دو قران پول نپرم. اگر نادر ابراهیمی از همان ابتدا منبع درآمد درستی پشت سرش بود می‌توانست کارهای بیشتری بکند و تاثیر بیشتری داشته باشد. کتاب‌های بیشتری بنویسد و تحقیقات بیشتری در زمینه آموزش نویسندگی داشته باشد.

کتاب لوازم نویسندگی که قرار بود جلدهای متعددی داشته باشد به یک جلد متکی نمی‌ماند. البته دو کتاب دیگر یعنی مینیمالیسم دیجیتال و کار عمیق از کارل نیوپورت هم نگاهی کردم، داد می‌زد می‌خواهد حرف‌هایش را در 700 صفحه کش بدهد و عمر مابقی‌ام را هدر. این را بعد از فرضیه اولیه و با خواندن نظرات به نظریه تبدیل کردم که حرف‌هایش را خیلی زودتر می‌تواند بزند.

کل دو کتاب را می‌شود در چند جمله تمام کرد: مینی‌مالیسم دیجیتال یعنی ساده سازی و استفادۀ صحیح از تکنولوژی که تمام زندگی انسان امروزی را در برگرفته. همان چیزی که من دائم می‌گویم اینستاگرام‌تان را پاک کنید. در مینی‌مالیسم دیجیتال می‌گوید اصلاح کنید و فقط چیزهای ضروری را باقی بگذارید، اما جالب این که ماهیت اینستاگرام مثل مردابی است که خواه نا خواه، یک کلیک سهوی روی صفحۀ سرچ باعث می‌شود حداقل نیم ساعت آن جا بمانیم.

کار عمیق هم خلاصه‌اش می‌شود، بزن همه را دک کن، بشین با تمرکز خیلی زیاد یک جا و بدون مزاحمت کارت را انجام بده. باورتان نمی‌شود که می‌شود با کامل نخواندن دو کتاب خلاصه‌اش را نوشت؟ بروید و بنشینید کلش را بخوانید تا به حرف من برسید.

سینما این روزها از زیر در نگاهم می‌کند. انگار یک بلندگو مثل پلیس‌های فیلم‌های هالیوودی دستش گرفته و می‌گوید یادت است از بچگی دیوانۀ فیلم بودی؟ یادت است چه قدر وحشیانه عاشق هنری؟ بعد ضربۀ آخر را می‌زند: به نظرت این علاقه تصادفی در تو وجود دارد؟

و این چند روز برویم برای نوشتن چند نقد فیلم از فیلم‌های امسالی و اسکاری.

موافقین ۰ مخالفین ۰

متن پیش رو قسمتی از کتاب خاطرات خانم دباغ است. این کتاب تو دهنیِ بزرگی به جریان فمینیسم است. یک خانم که با وجود داشتن 8 بچه مبارزات انقلابی دارد، به لبنان و سوریه می‌رود و تا جایی که من خوانده‌ام فرماندۀ سپاه همدان است. اگر مشکل قلبی دارید یا روحیه‌تان حساس است صفحه را ببندید و این متن را نخوانید. این متن گوشه‌ای از جنایات ضدانقلاب‌های کومله و دمکرات با گرایش‌ها مارکسیستی در منطقۀ کردستان است:

اردوگاه ما در قله مرتفعی از شهر سنندج قرار داشت، که از آن جا تحرکات ضد انقلاب را زیر نظر داشتیم و پس از شناسایی کانون‌های تحرک آن‌ها به پاکسازی آن مبادرت می‌کردیم.

روزی یکی از برادران که با دوربین شهر را نگاه می‌کرد، ناگهان مرا صدا زد و دوربین را به دستم داد و با دست جهتی را نشان داد و گفت که نگاه کنم. در حوالی میدانی در شهر که امروز به نام امام خمینی شناخته می‌شود، زن کردی را دیدم که نوزادی در بغل دارد و با مردی که در مقابل خانه‌ای که درش باز بود، در حال نزاع و درگیری است، چند ثانیه‌ای این درگیری ادامه داشت، تا این که مرد کُرد با زور، بچه را از بغل مادرش جدا کرد، چند قدمی از آن زن فاصله گرفت و یک دفعه با کلت به دهان بچه شلیک کرد.

من از آن چه می‌دیدم یکه خوردم، در آن فرصت کم هیچ کاری نمی‌توانستیم بکنیم، بلافاصله با برادران به آن منطقه حمله کردیم و منطقه و محله را به تسخیر درآوردیم. من آن منزل را یافته به داخلش رفتم. دیدم که مادر، نوزاد خونینش را در مقابل گذاشته و مات و مبهوت به او نگاه می‌کند. او شوکه شده بود. به کنارش رفتم و با دست تکانش دادم، کمی که هوشیار شد، شیون و گریه و زاری کرد و بر سر و صورت خودش چنگ می‌انداخت و گیس‌هایش را می‌کشید و با مشت بر سر و سینه‌اش می‌کوفت. مدتی طول کشید تا آرامَش کنم. سپس پرسیدم چی شده، او در حالی که اشک خون می‌ریخت به کردی شروع به صحبت کرد و گفت: «سه روز بود که شیر گیرمان نمی‌آمد و این بچه خیلی گرسنه بود، دیگر طاقت نداشت و همین طور بی‌تابی می‌کرد، گریه‌های پیوسته او ناچارم کرد که برای پیدا کردن شیر به بیرون بیایم که آن از خدا بی خبر جلویم را گرفت به او گفتم که می‌خواهم از در و همسایه برای بچه شیر بگیرم، گفت بچه را بده به من تا بهش شیر بدهم، و بعد به زور جگر گوشه‌ام را گرفت و تیر به دهانش زد.»

دیدن آن صحنه فجیع و شنیدن ضجه‌های آن مادر مرا به شدت متأثر کرد و اثر شدیدی در روحیه‌ام گذاشت، به طوری که هر وقت به یاد آن لحظه و آن صحنه می‌افتم بغض گلویم را می‌فشرد.


موافقین ۰ مخالفین ۰

اولین کتاب انگیزشی که خواندم قورباغه‌ات را قورت بده بود. به نحو عجیبی بعد از مطالعۀ کتاب می‌خواستم بپرم و دیوار را گاز بگیرم. کتاب را خلاصه کردم در صفحاتی و آن قدر جو گیر شده بودم که رفتم و به استاد آن زمان زنگ زدم و گفتم: «من از تو هم باسوادتر می‌شوم، می‌خواهم روزی یک کتاب تمام کنم» و آن بنده خدا هم که اگر خودم جایش بودم می‌گفتم شاتافاکآپ گفت: «این کتاب‌ها مثل آنتی بیوتیک می‌مانند و چند روز دیگر از سرت می‌پرند» و راست هم گفت و چند روز بعد از سرم پرید.

بعد کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد را هم خواندم، یک کتاب بی ارزش از نظر داستان پردازی و بدون پیرنگ با یک نکته که فقط جرأت تغییر کردن و جا به جا شدن برای پیدا کردن پنیر جدید داشته باش.

حقیقتش من یک نفر هم در زندگی‌ام ندیدم که بگوید این کتاب‌ها زندگی من را از این رو به آن رو کرد و بعد از خواندن آن‌ها به هر چه می‌خواستم رسیدم.

این کتاب‌ها فقط زندگیِ فروشندگان و نویسندگانش را از این رو به آن رو می‌کند. کتاب اثر مرکب دارن هاردی بد نبود و تمرکزش روی تلاش و پشتکار بود. اما بعضی چیزها این وسط هستند که مزخرف به تمام معنایند، مثلِ قانون جذب. یک توهّم افسرده گونه که بنشین یک گوشه و حالا هر چه از دنیا می‌خواهی را به شکل روشن تصور کن و کائنات حمال تو می‌شوند و هر چه بخواهی به تو می‌دهند.

ای کاش می‌شد آن وقت‌هایی که برای این قانون تلف کردم را پس بگیرم. من سراغ خود هیپنوتیزمی هم رفتم و شاید نیم ساعت یک ساعت می‌نشستم در یک اتاق تاریک و سعی می‌کردم با موسیقی امواج مغزم را بین آلفا و بتا تغییر بدهم و بعد که به حالت خلسه و ناخودآگاه رفتم با تلقین ذهن خودم را تغییر بدهم.

فقط مانده بود چندتایی جن هم این وسط بگیرم D:

هم خودم و هم تمام کسانی که باهاشان صحبت کردن و مشکل افسردگی داشتند همگی اذعان کرده‌اند که روانشناسِ مشاور و روانپزشک دارو ده هیچ وقت نتوانسته‌اند بیماری‌شان را خوب کنند. چه مشاوران روانی که از ساعتی 50 تومان به بالا برای یک ساعت گوش کردن می‌گیرند تا مشاوران تحصیلی واقعا هیچ کدام در زندگی من یکی تأثیرگذار نبودند و نمی‌توانستند باشند.

دربارۀ رمان کیمیاگر و پائولو کوئیلو هم حاشیه بسیار است. خود پائولو کوئیلو زندیگ درستی ندارد، معتاد الکل و مواد مخدر و دارای چندین ازدواج ناموفق همراه طلاق‌های متعدد است. و جالب کسی که این کتاب را در ایران ترجمه کرده شخصی به نام آرش حجازی است که به احتمال بسیار زیاد همان قاتل ندا آقا سلطان است. به ایران می‌آید در سال 88، ندا را می‌کشد، فردایش بر می‌گردد.

شما از تجربیاتِ کتاب‌های انگیزشی که زندگی‌تان را تکان داده یا مشاورانی که همه چیزتان را متحول کرده حرف بزنید تا شاید توانستم برای اولین برا در سال 99 بگویم: اشتباه کردم!

موافقین ۰ مخالفین ۰

بسم الله الرحمن الرحیم
زندگی یعنی انتخاب درست از بین گزینه هایی که پیش رو داریم
بخشی از وجود ما همیشه یکی از این گزینه‌ها را می‌خواهد.
انگار در ما چندین نفر نشسته‌اند و هر کدام برای خود نظری دارند و رأی می‌دهند که تصمیمی را بگیریم یا که نگیریم.
دوست داشتن امام حسین(ع) گزینه‌ای است که مخالفی در وجودمان برایش نمی‌یابیم مگر قوۀ وهمیه اگر قوت گرفته باشد.
گناه کردن گزینه‌ای است که عقل مخالف آن، اما شهوت و غضب موافقش هستند.

گزینه‌هایی که به خاطرش همیشه دو دل هستیم نقش سرنوشت سازی در زندگی ما دارند. به سختی می‌شود گزینه‌ای را پیدا کرد که بتوانیم با جرأت بگوییم «من آن را انتخاب کردم» بلکه همیشه نظر یکی از قواهای نفسانی را انتخاب می‌کنیم و به طرف یکی از آن‌ها متمایل می‌شویم.
شاید کافی نباشد که فقط قواهای نفسانی را به چهار شکلی که مرحوم ملا احمد نراقی در معراج السعاده بیان کرده تقسیم کنیم. فکر می‌کنم این تمایلات متضاد خیلی مبهم‌تر از این باشند که بشود به راحتی در 4 دسته قرارشان داد. اما یک چیز را مطمئنم و آن این که اگر معیار را خدا قرار بدهیم کار خیلی آسان‌تر می‌شود.
چون معلوم نیست نفس ما همیشه واقعا چه چیزی را می‌خواهد و گاهی عقل ممکن است کم بیاورد که چه چیزی درست و غلط است. این جاست که می‌پرسیم آیا این گزینه را خداوند دوست دارد یا که نه؟
انسانِ توحیدی نسبت خودش را با هر چیزی که در عالم هست پیدا می‌کند و اگر گزینۀ پیش رویش را خدا دوست داشت انجام می‌دهد و اگر خدا دوست نداشت انجام نمی‌دهد.
این معیار کمک می‌کند که خیلی سریع اولویت‌ها و وظایفمان را پیدا کنیم.
از همین الآن می‌شود شروع کرد:
آیا وبلاگ نوشتنِ من را خدا دوست دارد یا ندارد؟
جواب: اگر این کار خودم و دیگران را به مسیر حق نزدیک کند خوب و اگر دور کند غلط است.
آیا برنامه ریزی کردن را خدا دوست دارد یا ندارد؟
طبق وصیت امیرالمونین که ولی خداست، ما را توصیه به نظم و تقوا همراه یکدیگر کرده پس برای منظم بودن، برنامه لازم است.
در برنامه ریزی چه چیزهایی گنجانده شود که خدا دوست داشته باشد؟
طبق حدیث معصوم باید وقت خودمان را چند بخش کنیم، بخشی برای خودمان، بخشی برای خانواده، بخشی برای عبادت خدا و بخشی برای امرار معاش
با ارزش‌ترین کار در دین خدا چیست؟
طبق احادیث کتاب مفاتیح الحیاة با ارزش‌ترین کار تحصیل علم است. با ارزش‌ترین کار انتظار فرج است.
و همین طور ادامه می‌دهیم و تا ریزترین مسائل را پیدا می‌کنیم و هی می‌پرسیم این کارم را خدا دوست دارد یا ندارد؟
در میان پرسش‌ها ارزش کار تفقه و اجتهاد را می‌فهمیم، چرا که علم فقه نظر خداوند نسبت به ریزترینِ اعمالِ ما را مشخص می‌کند.
موافقین ۱۰ مخالفین ۰

یک کلیپ را رفیق‌تان بهتان نشان می‌دهد. یک طلبه‌ سیدی با خانواده‌اش دارد در خیابان می‌رود. یک بچه نوزاد هم در بغل گرفته. چند تا دختر دارد و یک خانم چادری هم همراهش است. 

یک دفعه در این کلیپ که از دوربین مدار بسته گرفته شده یک عده ازارل و اوباش با چاقو و قمه و دشنه حمله می‌کنند. یک چاقو در گلوی بچه می‌زنند. خانمی که همراهش است تو سر و صورتش می‌زند. می‌ریزند روی سید بیچاره. می‌خواهند سرش را ببرند. با چاقو هفت هشت بار به گردنش می‌زنند تا این که سرش را بر می‌دارند. بعد هم دخترا و خانم‌هایی که همراهش هستند با ضرب و شتم بر می‌دارند می‌برند.

خیلی ترسناک است نه؟ لرزه به تن آدم می‌اندازد. اصلا شاید حال آدم بد شود.

واقعیت این است یک چنین جنایتی را با امام حسین کردند.

حالا فکر بکن یک عده که این‌ قضیه را تماشا می‌کردند و فیلم می‌گرفتند و کاری نمی‌کردند. چند ماه بعد از قضایا بگویند عه اشتباه کردیم. باید دفاع می‌کردیم. قیام توابین.

بعد معلوم شود این طلبه سید، نوه حضرت آقا بوده. قرار بوده رهبر بعدی هم باشد. آدم به شدت پاکی بوده و کاری به کسی نداشته.

این تمثیل‌ها شاید کمک کنند که به عمق حادثه عاشورا پی ببریم. یک چنین جنایتی با بدترین دشمن ما هم شود دردمان می‌گیرد حالا اگر برای عزیزترین و بزرگ‌ترین شخص روزگار، برای کسی که بیشتر از همه دوستش داریم اتفاق بیفتد. چه قدر درد بزرگی است؟

تاریخ هم تمام شود و انسان منقرض شود باز هم این درد کمرنگ نمی‌شود.

موافقین ۱۵ مخالفین ۰

من تلوزیون را بسیار آموزنده یافتم،

هر وقت کسی آن را روشن می‌کرد،

به اتاق دیگری می رفتم

و کتابی مطالعه می‌کردم

موافقین ۶ مخالفین ۰

داغ دلم تازه شد. پیک موتوری خورد به ماشین و افتاد زمین و پیتزاهایش روی زمین. انیمیشنی که اسمش را تیتر کردم می‌گویم. تماما گریه بود این فیلم. نویسنده‌اش انگار درد کشیده بود.

داستان من هم شبیه همین بود. سوار موتور بودم. یکهو پیچید جلو. گرفتم این طرف نخورم بهش. طلق شکست و بنزین کف خیابان می‌ریخت. هنوز هم از آن زمان نشتی دارد باکم. بلند شدم. از ماشین پیدا شُد. فقط یک کلمه بهش گفتم: احمق!

حماقت کرد نه؟ فحش نبود. ناسزا نبود. احمق بود. آمد پایین. یکی زد وسط سینه‌ام. گفتم. انگار می‌خواست مطمئن شود می‌میرم. حالا که با این روش نتوانسته با مشت می‌تواند من را بکشد نه؟

نوشابه و چلوکباب هم یک طرف افتاده بود. کباب را داشتم می‌بردم خانه. بلند شدم. پلاکش را روی یک دستمال کاغذی نوشتم.

ولی می‌دانی؟

در این جهان آدم بمیرد و حقش را نگیرد بهتر از این است که درگیر اتوماسیون مزخرف، پولکی، تنبل و آشغال دولتی شود. حالا بروم دادسرا، شکواییه تنظیم کنم، حالا پیگیری شود، حالا چی؟

من می‌خواهم از آن انسان، از این دولت، از سیستم بشریت دور باشم. به درک. ولی این انیمشین جگر من را سوزاند. غم بود و غم.

موافقین ۰ مخالفین ۰