می‌دانی کمتر از زمان بشکن زدن خدا میتوانست مشکلت را حل کند اما ایستاد و نگریست و سپس ایستاد و باز نگریست و او که از ازل تمام این لحظات رنج آورت را نگریسته بود و خب چرا باز توسل کردی و به پایان نرسید و سپس توکل کردی و درست نشد و سپس این چله و آن چله و التماس و حتی عرفا هم برایت دعا کردند و باز هم حل نشد.

راستی چرا وقتی تازه سرطان که میگیری یاد خدا و کربلا می‌افتی اما هر وقت سرماخوردگی داشتی با یک عدد آدلت کُلد یا کلداکس کار را تمام می‌کردی و اصلا یک درصد هم یاد خدا نمی‌افتادی که شفایت دهد حال آنکه سرماخوردگی را هم خدا شفا می‌داد.

ببین مشتی وقتی خداوند اراده کند بر چیزی تو هر چه کنی بی‌فایده است، همانطور که اراده کرد که حسین را قتیل ببیند اما حسین علیه السلام می‌دانست چه بکند و در هر جا چه بگوید «إلهِى رِضاً بِقَضائِکَ تَسلِیمًا لأمْرِکَ لا مَعبودَ سِواکَ» خدایا راضی به قضایت هستم و تسلیم امرت معبودی جز تو نیست.

البته ما جبری نیستیم ولی اگر خدا را اندازه یک آدم هم حسابش کنی و اراده کند که تو بمیری می‌خواهی کی جلویش را بگیرد؟ فقط باید راضی باشی به قضائش و حکمتش و سپس بپذیری و زبان از کفر و زر زدن اضافی برداری.

راستی چرا اگر روزی بشود با یک قرص سرطان را درمان کرد باز هم کسی یاد خدا و کربلا می‌افتد یا می‌خورد و کار را تمام می‌کند؟