سکوت

شطحیات غرب‌زده 1

مرغ سحر خفه‌خون بگیر، هم در عالم خیال و هم در عالم مجاز، چرا که رسم و رسوم عاشقی کردن نمی‌دانی، ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز که کان سوخته را جان شد و آوازی نیامد.

دم‌دم‌های تپش بلندگوی مسجد در نزدیکی صبح، خروس شروع می‌کند به عربده زدن، خروس ریاکار تصور می‌کند با این فریادها می‌تواند ادعای عاشقی کند، حال آن‌که پروانه در مسجد گوشه‌ای ایستاده و با آن‌که یقین داریم هیچ گناهی نکرده، سه دور تسبیح چرخانده و الهی العفو گفته.

در بحری که ادای برکه در می‌آورد مستغرق بودیم که ناگهان نون آمد، نون همان است که یونس صاحبش بود و خداوند سر تقصیراتش وی را صاحب ماهی به‌نام ذالنون نامیده بود و البته در عرب نسبت دادن آدمی به حیوان نوعی بار منفی دارد، بله نون که من هنوز نمی‌دانم چه مدل نهنگی است، آمد و با لهجه غلیظ کف کالیفرنیا گفت: هاوز گویننگ آن؟

گفتم: لطفا مزاحم نشوید، بنده در حال چیل کردن با موسیقی لوفای هستم. گفت اخوی، تو تا چیل کنی، زندگی‌ات تمام شده، گفتم چطور؟

در این هنگام بود که در میانۀ تصویر سابتایتال‌ها هویدا شدند و گفت: تو روزانه 24 ساعت وقت داری، 8 ساعت میخوابی و حدود 8 ساعت هم سر کار می‌روی، یکی دو ساعت هم غذا میخوری و آماده رفتن و برگشتن می‌شوی، یک ساعتی هم در کنار خانواده و مقداری هم برای امور شخصی استحمام و توالت، تهش چهار ساعت می‌ماند برای این‌که با دیگر انواع بشر تفاوتی یابی.

گفتم منطقی عرض می‌کنی، لطفا مرا ببلع تا اندکی در درونت همچون یونس غمگین شوم و عربده‌هایی زنم، بلعیده شده بودم که شمعی یافتم و روشن کردم، پدر ژپتو در همان حوالی بود و مشغول سجده بود و سجاده‌اش را اشک خیس کرده بود. 

گفتم پدر جان ذکر یونسیه را بگو برای خلاصی از این هم و غم، سپس فریاد زدم: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین، ژپتو که حال پس از سال‌ها عبادت در میانۀ شکم نهنگ، پیر خرابات شده بود گفت: برادر شما یونس نیستی که با یکبار گفتن کارت راه بیفتد، اقل این ذکر 400 مرتبه است و البته برخی معتقدند عوارضی دارد.

سپس سخن به سمت علم الحروف رفت و خواص حرف ظاء، در همین حوالی از خواب پریدم، همیشه هم نمی‌شود که خلاقانه نوشت، کلیشه هم یکی از مخلوقات خداوند است و حقش آن است گاهی کلیشه شوم، من دوست دارم کلیشه شوم تا اندازۀ انشای چهارم ابتدایی، آن وقت که همه در انتهای انشاء از خواب می‌پریدیم، از خواب پریدم دیدم که خورشید خانم بیرون آمده و من بدون کرم ضد آفتاب دکتر ژیلا، سوختۀ این قضای نماز صبح شده‌ام و خروس همچنان عربده می‌زند.

در را باز کردم، به سمت دستشویی رفتم که دیدم دم صبح کسی دکمه آیفون خانه را فشرد، دیدم همان شخص پدر ژپتو در لباس مأمور برق وارد شد، گفت می‌بینم چند وقتی است که خانه‌تان شعاع نورش افت کرده و از خانه‌های تقریبا تاریک این شهر است، گفتم پدر دست روی دلم نگذار، مستقیم بگذار روی چشمم فشار بده تا کور شوم، سپس ادامه دادم بله مدتی است که تسبیح شاه مقصودم نیز از هم گسسته و رشتۀ دل بیمارم به هر طرف کشیده شده، گفتم چه کنم در این وضع بی‌امامی؟

گفت امام درونی‌ات همیشه با توست، عقل تو، در همین حوالی، همیشه راه راست را می‌داند و تو می‌دانی که هیچ راهی جز این رفتن به این صراط نداری، گفتم راستی حال که فصل گرما شده کولر گازی را روشن کنم؟ گفت برادر، جسم تو مادامی که در مسیر او نباشد خنک کردن یا گرم کردنش ابدا فایده‌ای ندارد، گیریم که حالا خنک شدی، مگر فعلت با اوست و گیریم که فعلت با او باشد مگر نیتت با اوست و گیریم که نیتت با او باشد، مگر قطره‌ای اخلاص هم در تو هست؟

به پای پدر افتادم گفتم می‌خواهم اعتراف کنم به گناهانم، گفت من شاید پدر باشم ولی پدر الاغی چون تو نمی‌شوم! گفتم حرف دهنت را بفهم مرتیکه عارف‌مسلک خر،گفت همین زبانت باعث شده الاغ شوی، ایِ شوی‌اش تمام نشده بود که زیر لنگ‌های پیرمرد بیچاره زدم و صدای شکستن استخوان لگنش به جهت پوکی استخوان محله را پُر کرد، گفتم: محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد! تو که در تربیت یک آدم آن هم نه واقعی‌اش بلکه چوبی‌اش مانده‌ بودی، توصیه میکنم زر مفت نزنی، حال آن‌که تو شخصیتی خیالی هستی کشتنت مجاز است چرا که در عالَم مَجاز هر امری مجاز است.

گفت تو رو به پیغمبر از کشتن من دست بکش، گفتم قسم معتبر فقهی فقط به الله است، گفت تو رو به الله، گفتم در عالم مَجاز هر امری مجاز است، گفت حتی عاشق شدن؟ این سخنش مرا به فکر فرو برد و مستقیم برگشتم در محیط خیس و تاریک شکم نهنگ، تاریکی مطلق بود و صدای حرکت آب در اطرافم می‌آمد، خوابیدم کف شکم نهنگ، پاهایم را جمع کردم توی بغلم و برکۀ کم عمق شکم نهنگ رفته‌رفته عمیق‌تر می‌شد و این کارِ چشمانم بود که محیط اطراف را دائم از آبی سرد غمگین‌تر می‌کرد، زیر لب زمزمه می‌کردم سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.

به ساحل رسیدیم، از شکم نهنگ بیرون آمدم، سر نهنگ را به آغوش کشیدم، پوستم کنده شده بود و آفتاب می‌تابید روی تن رنجورم، کنار بوته کدویی نشستم و به انتهای افق اقیانوس می‌نگریستم، چمباتمه زدم و با چوبی روی ماسه خیس اعداد 7 و 8 و 6 را نوشتم و به نظریات فیزیک کوانتوم فکر کردم، جهانی که در آن خروس ساکت شده بود و آرام کنار مرغداری شب‌ها هق‌هق می‌کرد و رسم عاشقی فهمیده بود، جهانی که امکان داشت خروس دیگر صبح‌ها عربده نزند و پروانه‌ها شاگردانش شده بودند.

۱۵ فروردين ۰۴ ، ۲۲:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گلاب زعفران

ضیافت حیوانی یا ملکوتی؟

مهمونی تموم شد، مهمونی که توش گشنگی سرو می‌کردند، امروزه گفتن این پیام که ماه رمضان مهمانی است ناخودآگاه موجب هجو ظاهری آن است، این‌که بگوییم مهمونی است ولی در آن گرسنگی تشنگی همراه سردرد میگرنی، عود کردن زخم معده، داغان شدن اعصاب‌ و ریختن کلی مزاج به‌هم و ضعف معده و دل‌درد، سنگینی بعد افطار، به‌هم ریختن ساعت خواب و بیداری در آن برای پذیرایی آماده شده است.

پس این چه مهمانی است، مسأله این است که ماه رمضانی که قرار بود معبری برای عروج بخش ملکوتی ما به آسمان باشد، تبدیل شد به آخوری برای حیوانی‌تر شدنمان، جای آن‌که نانوایی و هلیم‌فروشی و کبابی و آش‌فروشی خلوت‌تر شود و مسجدها شلوغ‌تر شود و نماز شب‌ها بخوانیم و ملکوتی‌تر شویم، ناسوتی‌تر شدیم.

در نزدیکی اذان مغرب تبدیل به مار آناکوندا شدیم، به سفره افطار نگریستیم و سپس به ساعت روی دیوار و گفتن الله اکبر و در یک آن پریدیم و معده را با هر چه در آن حوالی بود پر کردیم، از آب سرد گرفته تا شله‌زرد و مقداری زولبیا و بامیه جهت چاشنی آن و بلافاصله خورشت قیمه ملحق می‌شد با لپه‌هایش و دیس‌هایی که دو تا سه تا اقلا باید استفاده می‌شد و خب با اینطور سبک زندگی روایت صومو تصحوا تبدیل می‌شد به صومو تمرضوا، یعنی روزه بگیرید تا مریض شویم.

و بعد آن‌هایی که نباید روزه می‌گرفتند یعنی روزه برایشان ضرر داشت، با اصرار روزه می‌گرفتند، روزه‌ای که بنابر حکم ثانویه از واجب تبدیل به حرام شده بود اما می‌گرفتند و خب مریض می‌شدند و بعد هم در وهم‌شان اسلحه را می‌گرفتند سمت خدا که این چه ماهی است.

ما نه‌تنها در ماه رمضان که در اربعین هم همینطوریم، از بزرگان شنیده‌ام که وقتی به کربلا می‌روید کمی سعی کنید غذاهای حیوانی کمتر بخورید، مثلا گوشت نخورید، ولی یادم است برادران ایمانی تپل گوشتی‌مان در اتوبوس وقتی از کربلا برمی‌گشتیم چیزی که باعث کف کردنشان شده بود کیفیت زیارت یا حظ معنوی‌شان نبود، بلکه پیدا کردن موکب عرب‌های پولداری بود که در هر پرس‌شان نیم‌کیلو گوشت ماهیچه انداخته بودند و این‌ها هم عشق کرده بودند.

البته خود من هم دست ‌کمی ندارم، بار اول که کربلا رفته بودم از امام حسین در ذهنم کباب ترکی می‌خواستم و کباب‌ترکی‌ام را هم گرفتم ولی این احمقانه‌ترین چیزی بود که می‌توانستم بخواهم، آدم این همه راه برود و برسد آنجا برای یک کباب ترکی؟

و این است که من یکبار وقتی می‌دیدم شخصی داشت موز پخش می‌کرد و ملت از سر و کله هم بالا می‌رفتند تا موز بگیرند، چیزی جز یک نمایش حیوانی برایم تداعی نمی‌شد.

راستی قدیمی‌ها بعضی‌هایشان چقدر صفا و طهارت نفس داشتند که رجب و شعبان و رمضان هر کدامش برایشان طعم و حظی معنوی داشت و فرق می‌کرد و چقدر این ماه‌ها را دوست داشتند که اسم بچه‌هایشان را رجب و شعبان و رمضان می‌گذاشتند.

به‌هر حال همین حرف‌ها هم برویم به یک شخص رندوم در خیابان بگوییم، می‎‌گوید بابا چرت نگو، معنویت چی کشک چی، دلار شده صد تومن، نه نون داریم نه روغن لالای لالای! به‌هر حال خوش به حال کسی که این حرف‌ها را می‌فهمد و بد به حال کسی مثل من که فقط چیزهایی شنیده و عملی ندارد.

۱۲ فروردين ۰۴ ، ۰۶:۰۸ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
گلاب زعفران

عنوانش مُرده

خیلی وقت است که چیزی ننوشته‌ام، روزی یکی دو کیلو نوشته‌ام اما هیچ ننوشته‌ام، وقتش است که افتاب را در یک پارچ بریزم و بعد هم یک قیف ماه دست بگیرم و در خیابان لی لی بروم و لیس بزنم بر این قمر بی‌صدای آسمان شب.

من روزهاست میخواهم قایقی بسازم و آن را بیندازم به یک آب اما عجب که شهر رودخانه‌اش سال‌هاست خشکیده، این قایق فقط مناسبتی با عذاب الهی دارد، شاید که سیلی بیاید و سوارش شوم و بروم سمت کوه طور و عصا را بکوبم وسط فرق سر صدام حسین کافر.

یک جهان موازی هست که در آن من تصمیم گرفته‌ام کمونیست باشم، یک فعال مدنی غیرمعدنی که متخصص شیمی آلی نیز هست و از آن جا می‌آید و کیک یزدی پخش می‌کند با عطر اتر جهت بیهوش کردن مومنین و مومنات و مسلمین و مسلمات.

هی عمو، روزهاست که در من گلی نروییده و آنچه روییده غنچه مانده و آنچه شکفته مُرده و حتی قاصدکی نیست که بدود دوان دوان سوار قایقم شود و پارو بزنیم و برویم تا انتهای آسمان شب و آنجا که پشت ماه نوری نیست و کورسوی شنیدن و شنفتن صدا و صوتی نیست بنشینیم در آنجا نسکافه بزنیم با طعم آبغوره.

علاقه است دیگر، به توجه، با این حاملگی سنگین این روزها فقط ترشیجات میتواند ویارم را کمی تسکین دهد، چیزهای ترش خوب حالت تهوع را ارام میکند، دیشب رفتم که بخوابم و امروز صبح شده و بیدارم، یعنی نخوابیدم و البته بد هم نگذشت خیلی سخت نگذشت شب یلدایی بود وسط فروردین، اصلا صبح نمیشد، دیدم که برای اولین بار در تاریخ بشر بیدار ماندن برای نماز صبح خیلی سخت‌تر شده از انتظار کشیدن برای افطاری خوردن و تسکین قار و قورهای کلاغ شکمم.

و بعد الحمد و المنه و صدق الله و العزة مدام اینور آن ور که بالاخره رسید زمانی که مسجد گفت اذان و پیرمردها دویدند با واکرهایشان برای اقامۀ نماز صبح و من هم بودم اما در خانه و می‌پرسیدم از خودم در این حوالی چند پیرمرد دارند به سمت مسجدها می‌دوند و خواندم چه نمازی و چه صلاتی، و حیف که اذان و اقامه را فراموش کرده بودیم خود بگوییم ولی به هر حال خواندیم و چشم‌ها بسته بود تقریبا با وجود اکراهش ولی لا اقل از شدت خواب وضویمان باطل نشد و سپس برگشتیم پشت میز و گفتیم عجب، روزهاست چیزی ننوشته‌ام و راستی چشد که اینقدر آدمی که زمانی عاشق معشوقی بود از روزی دیگر معشوق میشود آشغال‌ترین چیزی که در ذهنش هست و این خاصیت ناامیدی و یأس است، یأس عمیق از همه چیز و لعنت به یأس و لعنت به یاس و یاسر بختیاری و ساسی و گور همه‌شان، فکر کن در این حوالی ساعت 5 صبح خوابیده باشی و ببینی یکی دارد در اتاقت را میزند، کیست؟ منم رفتم بالا سر عمو یاسر میگویم لعنت بهت میگوید چته بابا داد بزنم من ادامه میدم، میگوید چه میخواهی، میگم فریااس همین که داد میزنم، بعد جیغ بکشد و با زیرپوش بدود وسط خیابان و من هم پشت بندش بدوم و داد بزنم من ادامه میدم.

و این میشود تداعی آزاد آدمی که زور میزند پاتولوژیست فرهنگی شود ولی ذهنش پر است از محتواهای عجق وجق جورواجور ساعت از حدی که بگذرد گویند آدمی خل می‌شود و الان چند سال است که از حدی گذشته و من در انتهای شب همچنان پارو میزنم و دارم میرسم به دم‌دمهای صبح و خروس هم دارد جیغ میکشد، گویند دارد ذکر میگوید اما کاش خفه شود و طوری مستحبات و اذکار را نگوید که مؤمنین و مؤمنات خوابشان بهم نریزد، هیچی دیگه، صبح بخیر، صبح شد.

۱۱ فروردين ۰۴ ، ۰۵:۱۳ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
گلاب زعفران

بهتر است زودتر بروی

من از بودنت و حضورت در اینجا احساس راحتی نمی‌کنم، به‌نظرم بهتر است همین امشب دمت را روی کولت بگذاری و بروی گم شوی، قبل‌ترها با آمدنت خوشحال می‌شدم، اصلا منتظر بودم که بیایی و آن روز و شبی که می‌آمدی چه قبلش که انتظاری شیرین داشتی و چه با آمدنت که شیرینی و کیک می‌آوردی.
همین چند روز پیش بود که در میانه شقیقه تار موی سفیدی یافتم و آن پرچم اخطاری مبنی بر مرگ بود و حالا هم که تو سر و کله‌‌ات پیدا شده است و می‌خواهی شبی را به خودشناسی و خودکاوی و سپس خودخوری و در انتها خودکشی درونی با احتمال ضعیف تولد امیدی بگذرانیم.
الحق تو شادی نداری، من نه‌تنها شمع‌ها که تو را هم می‌خواهم فوت کنم و بروی، توی برایم معنایی نداری، نه که بی‌معنا باشی، اهمیتی نداری، تو یاد آور تنهایی‌هایم در پازل خداوندی، اینکه بیندیشم 27 سال از من گذشت و من هنوز از خودم برای حق نگذشته‌ام و بعد ادعاهایم رژه بروند با تبل و شیپور و تبل‌چی محکم بکوبد بر تبل و دامب و دامب صدا دهد و گویی منم که صدای تو خالی‌ام عالم را پُر کرده است.
تصمیم بر عاقل نشدن و عاقل نبودن و بعد ذبح مخفیانۀ عقل اتفاق نیکویی بود که آن را پاس می‌دارم. سلول‌ها هم که گفته‌اند دائم عوض می‌شود و می‌روند و می‌آیند و آنکه من قبلا بودم الان نیستم فقط نفسی است که گنده‌تر شده و روحی که گندیده و فقط پیش رفته است.
اگر هم گلی قرار است برایت بیاورم امیدوارم آن بر سر قبرت باشد. لعنت بهت امانیستی‌ترین روز سال که باعث می‌شود تصور کنم مهم شده‌ام و باید خوشحال باشم و خنده‌ای تصنعی بزنم، زندگی که رنج آن را آکنده کرده است و پنجه روی صورت نحیف روان ظریفم می‌کشد را نخواسته و نمی‌خواهم که روز و شب تولدی باشد و سپس هدیه‌ای از اطرافیان پولدار گشنه‌ام و فامیل متمول گدایم و متنفرم علاوه بر تو، از آن‌هایی که این شب را دوست دارند بهم تبریک بگویند، و بعد پیام بفرستند برایم در ایتا و بعد استیکرها و بعد تلگرام و بعد، اوهوع چه تهوعی، ترجیح می‌دهم امشب از اندیشه خالی باشم، با صدای موزیکی آرام در این هوای سگ‌سرد قدم بزنم و سعی کنم خلاف برفی که چند روز است نباریده و گیر کرده توی گلوی آسمان، در قلب من آرام آرام برفی ببارد و لایه‌ای روی یخ قبلی ساخته شود و این‌گونه بروم مستقیم تا برسم جایی که دیگر نه خانه‌ای باشد و نه مغازه‌ای و نه آدمی.
۰۷ اسفند ۰۳ ، ۲۱:۲۸ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۳
گلاب زعفران

علت اینکه نمی‌فهمیم چی خوندیم اصلا

اگر شما را سلطانی باعظمت به محفل انس خود یا مجلس سلام خویش بار دهد و در برابر همگان مورد توجه و تلطف قرار گیرید، چون این مقام را در قلب خود مهم می‌شمارید و آن را با عظمت و اهمیت تلقی می‌کنید، بنابراین قلب شما یکسره در آن محضر حاضر می‌شود. با کمال رغبت و اشتیاق، تمامی خصوصیات مجلس، مخاطبات، حرکات و سکنات سلطان را ضبط می‌کنید و دل شما در همه احوال حاضر در آن مجلس خواهد بود، بدون لحظه‌ای غفلت.

اما برعکس، اگر کسی که مورد اهمیت شما نیست و قلب او را ناچیز می‌شمارد با شما سخن بگوید، حضور قلبی در مکالمه با او نخواهید داشت و از حالات و سخنان او غافل خواهید شد. از اینجا روشن می‌شود که علت عدم حضور قلب ما در عبادات و غفلت از آن چیست.

اگر ما برای مناجات با حضرت حق تعالی و ولی‌نعمت خود، همان‌قدر که برای سخن گفتن با یک مخلوق عادی و ضعیف اهمیت قائل می‌شدیم، هرگز این‌چنین دچار غفلت، سهو و نسیان نمی‌شدیم. به‌وضوح مشخص است که این سهل‌انگاری و مسامحه ناشی از ضعف ایمان به خدای تعالی، رسول اکرم (ص)، و اخبار اهل‌بیت عصمت (ع) است. بلکه این کوتاهی، ناشی از سهل‌انگاری در محضر ربوبیت و مقام مقدس حضرت حق است؛ ولی‌نعمت بزرگی که ما را نه‌تنها به‌واسطه زبان انبیا و اولیا، بلکه از طریق قرآن مقدس خود به مناجات و حضور در محضرش دعوت فرموده و درهای مکالمه و مناجات با خود را به روی ما گشوده است.

بااین‌حال، ما حتی به‌اندازه گفت‌وگو با یک بنده ضعیف، ادب حضور در پیشگاه او را رعایت نمی‌کنیم؛ بلکه هرگاه وارد نماز - که باب‌الابواب محضر ربوبیت و درگاه حضور اوست - می‌شویم، گویی فرصتی یافته‌ایم تا درگیر افکار پراکنده و وسوسه‌های شیطانی شویم. گویی نماز، کلید دکان، چرتکه حساب یا اوراق کتاب است!

این را نباید جز ضعف ایمان به خدا و ضعف یقین به او چیز دیگری دانست. اگر انسان به حقیقت، عواقب و معایب این سهل‌انگاری را درک کند و آن را به قلب خود بفهماند، بی‌شک در صدد اصلاح برمی‌آید و برای معالجه خود گام برمی‌دارد.

سر الصلاة | امام خمینی

۲۸ بهمن ۰۳ ، ۱۷:۴۲ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
گلاب زعفران

یک قیاس دل‌شکن

قبر شهید را شسته بودیم و به نظاره در کنار گل‌زار شهدا، هر دمی آدمی می‌آمد و رد می‌شد، بچه‌ای آش می‌خورد و پا رویش گذاشت، و سپس پیرمردی رد می‌شد و پا روی قبر گذاشت، بعد زنی و بعد پیرزنی، قبر کمی کثیف می‌شد و ما از این صحنه ناراحت می‌شدیم، و پشت هم غصه که چرا حواسشان نیست دارند روی قبر چه کسی پا می‌گذارند، قبری که شسته‌ایم و هنوز خشک نشده اینطور لگدمال می‌شود، هر پایی که روی قبر تازه شسته شده می‌گذاشتند در حکم له کردن و خاکی کردن قلب دردمندمان بود.

و البته آن فقط یک قبر بود، یک قبر شهید غیرمعصوم، نه جسم امام بود و نه آن آدم‌ها از عمد لگدمالش می‌کردند، فقط حواسشان نبود، آن‌ها سوار اسب نبودند و قصد له کردن جسمی هم نداشتند، آن فقط یک قبر تازه شسته شده بود و شهید، نه برادر ما بود نه خواهر ما و نه پدر ما و نه پسر ما، حتی قبر امام ما و برادر امام ما و پسر امام ما و پسر نوزاد امام ما هم نبود.

۱۷ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۵۹ ۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
گلاب زعفران

روتین‌های بی‌واژه

داشتم فصل اول فیزیولوژی گایتون را مرور می‌کردم که ناگهان یادم افتاد در این روتین برنامه‌ریزی ماه‌ها است فراموش شده وقتی برای نوشتن قرار داده شود، خب گیریم که 25 تریلیون گلبول قرمز داشته باشم و 75 تریلیون تا از نوع دیگرش، این همه سلول بیایند و هی بمیرند و هی ساخته شوند و آن گاه یک روز همه‌شان با هم از دنیا بروند و از آن‌ها کتابی برای خواندن باقی نماند؟

یعنی مشتی من زندگی کرده باشم و رفته باشم و از من واژه‌هایی برای خواندن باقی نمانده باشند؟

و سپس اندیشیدم این فقط نوعی شهوت است از باقی ماندن و میل به بقای خودم، اینکه فقط بخواهم باقی بمانم یک عملیات شهوانی خودخواهانه است، اگر واقعا حرفی برای گفتن ندارم خب چرا باید بنویسم؟ فقط به این خاطر که باقی بمانم؟

گیریم که پر مخاطب هم شد کتاب‌های کذایی و شهرتی برایم دست و پا کرد، یک چنین اسم نحسی اگر برای خدا ننوشته باشد که کتاب‌ها و نوشته‌های دو زار هم نمی‌ارزد و چه بهتر که مثل آوینی بردارم ببرمشان بالای پشت‌بام و همه‌شان را یکجا به آتش بکشم و سیگاری با آتش‌شان روشن کنم و محکم پُک بزنیم به این پوچی فراگیر.

اما خب، من بدهکار خدایم، اگر الله را مالک بدانم و این بدن را هم ملکیت تام و تمامش با اوست، سال‌هایی را چه به کجی و چه به راستی نوشته‌ام و اندک جوهره‌ای در قلمم هست، آیا بعدا نباید پاسخ بدهم که چرا سال‌ها نوشتم و قلم پروراندم و تهش چیز درست و درمانی ننوشتم، این شد که حوالی ساعت 20:15 روز 16 بهمن 1403 به این اندیشه فرو رفتم که من هم باید بنویسم اما نه هر چرتی، دیگر پیر شده‌ام برای چرت نوشتن، باید بنویسم و اول نوشته‌هایم هم یک بسم الله الرحمن الرحیم بنویسم که مُهری باشد از خدا روی آن که اگر این عبارات از گیت ریا رد شده باشند تهش می‌شوند برایم باقیات الصالحات و خودفروشی به بهترین خریدار پای معاملۀ جهان که نامش خداست.

۱۶ بهمن ۰۳ ، ۲۰:۲۷ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
گلاب زعفران

کوتاه درباره Trap 2024

ام نایت شیامالان، کسی که مشهورترین اثرش حس ششم است و آن هم به دلیل داستان غافل‌گیرانه‌ای است که دارد.

آخرین فیلم شیامالان به نام Trap نمونه خوبی برای پیرنگ داستانی ضعیف است. داستانی در خدمت سلبریتی نه آن چنان مشهوری به نام سالکا شیامالان است.

فیلمی که ام‌نایت شیامالان برای مطرح کردن دخترش در قامت یک خواننده ساخته است اما اثری کاملا مزخرف است.

شاید این فیلم می‌خواهد ادای اثر خانه‌ای که جک ساخت را در بیاورد. در شخصیت‌پردازی جای آنکه واقعا شخصیت را در بیاورد برچسب رویش می‌زند، سعی می‌کند در دیالوگ شخصیت‌ها را توضیح بدهد، بگوید مثلا بوچر قاتلی است که چنین خصوصیاتی دارد.

مثلا بوچر و همسرش کلا یک ملاقات و سکانس با یکدیگر در آشپزخانه دارند و کل داستانی که می‌توانست طی یکی دو فصل سریالی از کار در بیاید طرح داستان در دهان بوچر و همسرش قرار می‌گیرد.

سالکا شیامالان با وجود این فیلم تبلیغی پدرش همچنان گمنام است و تریلر فیلم trap همچنان از پربازدیدترین موزیک ویدیو سالکا هم بیشتر بازدید گرفته، تریلر ۲۳ میلیون و موزیک ویدیو ۱.۴ میلیون بازدید در یوتیوب. اینستاگرام او هم هنوز به ۷۰ هزار دنبال‌کننده نرسیده است و هزار تا با آن فاصله دارد.

اما خب تنها نکته مثبتش فروش ۸۰ میلیون دلاری با بودجه ۳۰ میلیون دلاری است.

۲۱ شهریور ۰۳ ، ۲۳:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
گلاب زعفران