خب، خداوند وقتی در قرآن چپ و راست میگوید که عاقبت آدمهای صالح باغها و رودخانهها و درختان است، خیلی بهمان نمیچسبد، چرا که شاید به آن خیلی فکر نکردهایم، شاید خداوند خوب میداند آدمی نهایت چیزی که طلب میکند و دوست دارد روزانه همراهش باشد، آرامش است، بهخصوص آرامشی در کنار سبزه، درخت، گل و رودخانه، همان چیزهایی که پیشتر گفته بودم در این زمانه علاوه بر آنکه گهگاهی تصور میکنیم از طرف دولت در زندانی روباز قرار داریم، خودمان هم در خانههایمان زندانی مکعبهای گچی-بتنی بیروحی شدهایم.
به محمدرضا میگویم دوست دارم اتاقم را کاغذدیواری کنم با تم گل و گیاهیان، بهخصوص برگ انجیری، میگوید دیگر مد نیست و کلاس ندارد، میگویم دوست دارم دیوارهایم را جای گچ سفید مُرده، سبزش کنم، رنگ تیرۀ برگ پتوس، میگوید الآن دیگر هم دیوارها را سفید گچی استخوانی میکنند.
میدانی، من فکر میکنم آدمیزاد دیگر دلمردگی را هم مُد زندگیاش کرده است و افسردگی را شیک و اضطراب را بخشی لاینفک از خود تصور میکند. باشد، من سعی میکنم خیلی با مُد و آدمیزاد همراه نباشم، من اگر بتوانم از این بعد کل خانهام را جنگل میکنم.
رفتم چندتایی گل خریدم، سبز هستند، شاید چند روز دیگری خراب شوند، در این فضای بینور، حداقل رطوبت و گرما را سعی میکنم برایشان همراه کنم، اگر هم خراب شوند و از بین بروند، دلم برایشان میسوزد ولی اقلا انگیزۀ بیشتری برای پول در آوردن دارم تا باز هم ازشان بگیرم و میز کارم دلنشین شود.
بعد هم سنگهایی داشتم از طبیعت، با انگشترهایم، راف عقیق سرخ طبیعی، تسبیح شاه مقصود طبیعی خراسان، عقیقِ واقعا یمنی که از سربازی یمنی به دستم رسیده، قرآن سبز رنگ کوچکی که تهِ طبیعت است و مرا به ذات و فطرت خویش رهنمون میکند، در کنار اسم مبارک علی و دو نقاشی از پسرم، که تنها نقاش معصوم خانۀ ماست، در یکیشان حرم علی را کشیده و با اولین کلماتی که در سال اول دبستان نوشته، عبارت اتم حیات، قُل هو را نوشته و نام مبارک علی علیهالسلام و در نقاشی دیگری که روز پدر بهم هدیه داد، با این درختهای محشر کوچکش که عاشقشان هستم، خودم و خودش و مادرش را نقاشی کرده و در دشتی هستیم به غایت سبز، نمیدانم چرا گردن من اینقدر دراز است مثل پریسکوپ!
شاید خیلی مطلوبتان نباشد این تصویر، شاید برای عزیزانی که در شمال زندگی میکنند مثل میرزا مهدی اینها شوخی باشد، اما برای انسان قُمی، غنیمتی است.
دوست داشتم شغلم این بود که در گلخانهای فقط کار کنم، اما نه در اینجا، در کشوری دیگر، در جایی که گَرد مردگی نریخته باشند، کانال یوتیوبی راه میانداختم و فقط با همین گل و گیاهان و زندگی در طبیعت و شاید با طب سنتی که حقیقتا اوستایش هستم تولید محتوا میکردم، شاید خدا روزی کند، شاید هم نکند، هر چه او بخواهد، شاید همین فردا مرا بردند و در خاک کاشتند، به ریشه بازگشتم، به زمینِ عزیز که از عباد الله است.
این شد میز کار و تحریرم فعلا، چند تا مدل دیگر هم زدم که چطور میشود سرسبزتر و زیباتر شود، آنها را هم میگذارم، خواستید نظرتان را بگویید.
خب این خودش در واقعیت است؛
و اینها هم در واقعیت دیگری شاید در جهان کوانتومی دیگری که میتوانست این شکلی باشد شاید هم در آینده توانستم این شکلیاش کنم؛
به سبزه پناه بردهام؛ اینها یادداشتهایی از یک میزِ نیمهجنگل است، از جایی که باور کردهام زندگی، اگر جایی باشد، کنار سبزه است. اینجا خانهایست که آهسته جنگل میشود، بیهیاهو و بیادعا؛ فقط با چند برگ، چند گلدان و تمرینِ زیستن در میان برگها.
شاید همینجا باشد که میفهمم باغی که وعده داده شده، از همینجا شروع میشود؛ از عبور آرام از گچِ سفید تا سبزِ فطرت، از درک این حقیقت ساده که آرامش همان بهشتِ روزمره است، نه چیزی دور، نه وعدهای موهوم. این، شکلی از بازگشت به زمین، پیش از بازگشت نهایی است تلاشی خاموش برای به ریشه، نزدیکتر شدن.
اما این انتخاب، بیحاشیه نیست. ما زندانیِ مکعبها، در آرزوی درخت شدهایم؛ عصری که در آن وقتی دلمردگی مُد میشود، خانههای استخوانی، دلهای بیبرگ میسازند. امروز سبز؛ چیزیست که از مُد افتاده و لابد باید در دفاع از دیوارهای سبز چیزی نوشت.
میز تحریری که میخواست جنگل باشد؛ تلاشی کوچک، شاید مضحک، اما صادقانه: با چند برگ، علیه این همه بتن. اگر هم سهمم از این جهان فقط همین باشد سبزهای، ولو موقت همین نَفَسِ سبز، همین اندکی حیات، حتی به اندازهٔ یک گلدان، برایم کافیست.
سبزه، نماد مقاومتِ کوچک من در برابر این جهان بیرحم سیاه است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.