دیگر کتابفروشی را دوست ندارم چون کتاب خواندن را دوست ندارم، دیگر طب را دوست ندارم چون سلامتی را دوست ندارم، دیگر فلسفه را دوست ندارم چون حقیقت را دوست ندارم، دیگر شرکت در دورۀ هنری را دوست ندارم چون خلق کردن را دوست ندارم، راستی من دیگر نوشتن را هم دوست ندارم، این وبلاگ را دوست ندارم، آن توییتر را دوست ندارم، اینستاگرام را هم همینطور، کتابها را از کتابخانه میگیرم گاهی پنج تا و گاهی ده تا، همینطور جلویم میگذارمشان روی میز، میماند تا دو هفته مهلتش بگذرد، زنگ میزنم به کتابخانه و دو هفته دیگر تمدیدش میکنم و باز هم نمیخوانمشان، اگر خواندمشان دربارهشان نمینویسم، اگر نوشتم خلاصه مینویسم و کوتاه و الآن روی میز جای خالی سلوچ زیر کتاب تکثیر تأسفانگیز پدربزرگ است که رویش سانتاماریا قرار دارد و زیر تمام اینها یک بیوتن ریشه دارد، گویی روح پدربزرگ گوشۀ همین اتاق نزدیک سقف ایستاده و به تکثیر تأسفبرانگیزش نگاه میکند.
- تاریخ : پنجشنبه ۱۶ آذر ۰۲
- ساعت : ۲۱:۲۹
- نظرات [ ۲ ]
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.