سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

تهییج‌کننده اصلی

اگر قرار است تهییج‌کنندگان به اغتشاشات را مجازات کنید

پس نفر اول وزیر اقتصاد، رئیس بانک مرکزی و مسؤولان دولتی را مجازات کنید

که با طرح گران‌سازی و تورم‌شان علت اصلی تهییج مردم به اعتراضات بودند :)

همین الآن هم با این وضعیت آشغال اینترنت دارید تهییج بیشتری می‌کنید

همین الآن مردم تهییج‌شان حسابی آماده شده است

تا تهییج‌دان‌تان را به آتش بکشند

  • نظرات [ ۰ ]

راهی برای پیمودن نیست

نمی‌دانم هنگامی که از خانه خارج می‌شوم

باید کجا پیاده‌روی کنم

اصلا آرامش کدام سمت است

شرق غرب شمال جنوب

امنیت برقرار است ظاهرا اما من احساس ناامنی می‌کنم

هر آن منتظرم یک نفر از راه برسد و از ناف تا گلویم را بشکافد

گوشی و ایرپادم را بقاپد

و برنامۀ پیاده‌روی شبانه‌ام را به اولین خاطره که خفت‌گیر حسابم را رسید تبدیل کند

  • نظرات [ ۱ ]

مرگ برای همسایه نیست

تا بوده چنین بوده

همیشه جنگ بوده

هرگز حیات بشر از جنگ خالی نشده

به‌خصوص انسان ایرانی

همیشه آدم‌هایی در جنگ کشته شده‌اند

اما ما همیشه خیال می‌کنیم

جنگ برای دیگری است

و امنیت همیشه برای ماست

و احساس متوهمی داریم که تا بی‌نهایت زندگی خواهیم کرد و مرگ غافل‌گیرمان نمی‌کند

  • نظرات [ ۱ ]

کاشته شده در زمین

به فیلم مادرِ آرونفسکی می‌اندیشد

بازیگری که استعاره‌ای از زمین بود و پابرهنه در کف خانه راه می‌رفت

شخصی متصل به زمین و انگاری خود خانه هم بود

اگرچه فیلم بسیار تاریک و خالی از امید و منتهی به معدوم شدن می‌شد

اما این مفهوم برایم جالب است

چه می‌شد ما آدم‌ها مانند درخت و گل

تعلقی به زمین داشتیم و بخشی از آن بودیم 

مگر نه این است یسبح لله ما فی السماوات و الارض که تمام کائنات سبحان‌الله می‌گویند

خب ما هم جزئی از این کل باشیم

بازی‌هایی دیده‌ام ساخته‌اند که در آن نقش یک سنگ یا درخت را داریم

خب در نگاه اول خنده‌دار و حتی احمقانه است

اما آدم بی‌تعلق ایندیویدوآلیست خودخواهِ تنها مگر خنده‌دارتر و احمق‌‌تر نیست؟

زمین زنده است، با آن می‌توان صحبت کرد، نه اینکه زنده بودن و صحبت کردنش شقی از اسکیزوفرن باشد بلکه واقعا زنده است و او هم سبحان‌الله می‌گوید و بوده‌اند افرادی که شنیده بودند، همان‌هایی که در سلوک به مرحله‌ای رسیده‌ بودند

  • نظرات [ ۰ ]

اتحاد من و چای و قند

در میانۀ شب 

تنها یک ساعت گذشته از زمان مجاز خواندن نماز شب

این قند‌های هلی یزد طعمشان پخش می‌شود در کل سرم

سپس داغی چای گس می‌آید و سینه و شکم را حسابی گرم می‌کند

لحظه‌ای که دوست دارم هرگز به پایان نرسید و هی تکرار شود

هی تکرار و تکرار 

اشکالی ندارد اگر یک میلیون سال در این لحظه بمانم و دائم تکرار و تکرار شود

قند هِل یزد وقتی در کامم منتشر می‌شود و می‌رود تا به بخشی از من تبدیل شود

اتحادی آنی بین من، چای و قند

  • نظرات [ ۰ ]

کاش ابوتراب بر این کویر دل ما گذر کند

کاش ابوتراب بر این کویر دل ما گذر کند

چاهی از معرفت زند و آبادش کند چنان که مدینه را آباد کرد

ولادت فرزندان علی بود این مدت اما چه کنیم که اگر فرزند علی را هم زیارت می‌کردیم

دوست داشتیم با او از فضایل حضرتش سخن گوییم

در سرمنشأ عشق، حضرت حسین نشسته است آنکه نام تمام پسرانش را علی گذاشت

به قول اهل دلان؛

باید بروَم شهرِ نجف جایِ من آنجاست

ما را ببَر ای عشق به سَرمنزلِ مقصود

ای کاش به گیسوی ضریحَش بزنم چنگ

تا چند بسوزیم و بسازیم چُنان عود

گویَند علی می‌زده صد وصله به کفشَش

ای کاش دلِ خستۀ من کفشِ علی بود

آن کوه‌تر از کوه‌تر از کوه‌تر از کوه

آن رودتر از رودتر از رودتر از رود

آن مرد که مبهوتِ جمالش شده یوسُف

آن مرد که مبهوتِ صدایش شده داوود

یک دانۀ انگورِ ضریحَش به لَبَم خورد

دیگر پس از آن این لبِ وامانده نیاسود

هرچند که نوشیدم ازاین جام کمی دیر

با هیچ شرابی نشدم مَست چنین زود

قرآن و نماز و حرم و‌ روزه و حج هم

جز عشقِ علی هیچ به عُشاق نَیَفزود

  • نظرات [ ۰ ]

زن زندگی

به‌قدری قالب وبلاگ و تصویر پروفایل و اسمم را در اینجا دستخوش تغییرات سبز و صورتی کرده‌ام که نگرانم مخاطب تصور کند یک خانم هستم و سپس مورد تهاجم فرهنگی-عاطفی از طرف آقایان قرار بگیرم.

  • نظرات [ ۳ ]

لذت‌های یواشکی با جاکاراندا

می‌دانی، من امشب یک درخت بنفش می‌خواستم، درختی بی‌نظیر از نگارگری خالق به نام جاکاراندا، اما جمهوری اسلامی آن را به من نداد، همه جا ممنوع بود، حتی تصویر یک درخت، ولی من قبلا کارهای غیرقانونی کرده بودم و یواشکی فیلترشکنم را روشن کرده بودم، قبل از قضایای جنگ خیابانی، چندتایی جاکاراندا گرفته بود و در گوشی‌ام قایم کرده بودم، از شما چه پنهون گاهی یواشکی نگاهشان می‌کردم و لذت می‌بردم، آقای صاد می‌داند من چقدر دیوانۀ این درخت هستم، حیف که در حوالی ما کاج سوزنی است و درختان اوکالیپتوس، آن‌ها را هم دوست دارم ولی حیف بنفش نیستند، مدتی در حیاتم دیوانۀ رنگ بنفش شده بودم، نه اینکه با حسن کلیدساز سَر و سِری داشته باشم، بنفش بسیار دلنشین بود برایم، اولین دفتر نویسندگی‌ام یک گربه بود در پس زمینۀ بنفش، اول تا آخرش را یکنفس نوشته بودم، جاهاییش را با خودکار بنفش، چه سال‌هایی بود، فلسفۀ هنر در مدرسۀ اسلامی هنر که اکثرش را نمی‌فهمیدم ولی باز دوست داشتم، نه مثل این اواخر که همه چیز را می‌فهمم ولی دوستشان ندارم، خب حالا دور هم یک جرمی مرتکب شویم، چندتایی درخت جاکاراندا که دارم می‌گذارم اینجا شما هم لذت ببرید، مراقب باشید که اصل تصویر مستهجن است و موجب هیجان روحیات لطیف خواهد شد، فکر کن یکی‌اش دم در خانه‌ام باشد، هر روز صبح که در راز باز می‌کنم بروم سرکار از زیرش رد شوم، درست است، می‌دانم نظافتش سخت است و تا صد خانه آن‌طرف‌تر برگ‌هایش می‌ریزد ولی که گفته اصلا باید برگ‌هایش را جمع کرد؟ بگذاریم همینطور گوشۀ کوچه و حیاط بماند.




  • نظرات [ ۱ ]
نویسندگان