سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

چرا وبلاگ‌نویسی باعث آرامش می‌شود؟

عرضم به خدمت انور اعزه برسد که بخت با ما یار بود و طی این دَوَرانی که در دوره‌های شرکت کرده در زندگی‌مان داشتیم، دوره کوتاهی هم درباره سینما و روانشناسی شرکت کردیم.

از قبل مطالب جسته گریخته‌ای درباره نوروساینس از این ور آن ور گرفته بودیم، اما این چند ساعتی که با صدای دکتر پورحسین روی موتور گذراندیم چشم ما را به علم روانشناسی گشود.

قبل از این، روانشناسی را تجمعی از روانی‌ها در محفلی می‌دانستیم که دنبال این بودند که تمام کرده‌ها و نکرده‌های خودشان را با مسائل جنسی و عقده ادیپ و الکترا توجیه کنند. اما فی‌ الحال معتقدیم که روانشناسی هم به جای خود کارآمدی دارد.

یکی از مسائلی که دکتر پورحسین درباره بهبود روانی افراد مطرح می‌کند که به عنوان قاعده در روانشناسی پذیرفته شده، این است که مطالبی که در بخش ناهوشیار یا همان ناخودآگاه ما وجود دارد، به بخش هوشیار آورده شود و در این مسیر از گفتار، نوشتار یا حتی خلق اثر هنری کمک گرفته شود.

پورحسین در ادامه مثالی می‌زند از سه کودکی که پدر و مادرشان را در زلزله از دست داده‌اند، دچار افسردگی شده‌اند و داروهای درمان افسردگی مصرف می‌کنند. می‌گوید ما این سه نفر را آوردیم و ازشان درخواست کردیم واقعه برخورد با جنازه پدر و مادرشان را تعریف کنند و این کار را بارها و بارها تکرار کردیم تا هر دفعه با جزئیات بیشتری واقعه را تعریف کنند.

می‌گفت مسئولین مدرسه این کودکان به ما می‌گفتند قصد دارید که این‌ها را بکشید با این کار؟ اما در انتها نتیجه این شد که کودکان با مطرح کردن مسائلی که دائم در سطح ناهوشیار باعث آزارشان می‌شد، انرژی روانی‌شان را می‌مکید و باعث افسردگی‌شان شده بود، آرامش پیدا کنند، افسردگی‌شان از بین برود و مصرف داروها را قطع کنند.

با توجه به قاعده مطرح شده، ما هم زمانی که خسته و کوفته و ناراحتیم به نوشتن رو می‌آوریم و دمبل‌های سنگینی که روی روان‌مان سنگینی می‌کند یک به یک را زمین می‌گذاریم و با بیان مسائلی که در سطح ناهوشیار باعث آزارمان می‌شود، سبک می‌شویم، در نتیجه وبلاگ‌نویسی در قالب روزانه نویسی یا گاهی همان غر زدن‌ها مفید بوده و باعث سلامتی و آرامش روان‌‌مان می‌شود.

اما فراموش نکنیم که با اشاعه غر زدن و حالِ بد، باعث به گند کشیدن حال روانی جامعه می‌شویم و بهتر است مخاطب را در نظر بگیریم و چنین تخلیه‌های روانی را خصوصی پیش خودمان نگه داریم و کثافات ذهنی را گوشه‌ای دفن کنیم.

  • نظرات [ ۶ ]

برزخ نوشتاری ۲

خوش به حالت اگر هنوز این قدر خسته نشدی و می‌توانی چند خط دیگر بنویسی، سه بار است یک تک خط در سه موضوع جداگانه می‌نویسم و بعد خسته می‌شوم و پاکش می‌کنم، باز نه می‌توانم بخوابم و نه می‌توانم بنویسم عجب وضع مسخره‌ای است.
  • نظرات [ ۱۱ ]

برزخ نوشتاری

این چه بساطی است که از شوق نوشتن خواب نمی‌روم و از شدت خستگی نمی‌توانم بنویسم.

  • نظرات [ ۶ ]

دلتنگی یعنی

دلتنگِ کسی شدن، یعنی ملول و ناراحت شدن از نبود کسی که قبلا با او ارتباطی پیدا کرده‌ایم، و این ناراحتی با دیدن و شنیدن صدای کسی که دلتنگش هستیم رفع می‌شود.
یابن الحسن! با این حال  می‌شود گفت وقتی دلتنگت می‌شویم یعنی قبلا تو را دیده‌ایم و صدایت را شنیده‌ایم و حالا شوق دوباره داریم؟
  • نظرات [ ۸ ]

تف به افغان‌ها

می‌گفت فارسم و تف به افغان‌ها و پاکستانی‌ها و هندی‌ها و عرب‌ها و ترک‌ها و لرها و کردها

گفتم آدمم و تف به شیطان که اولین «نژاد پرست» عالم بود.

  • نظرات [ ۱۰ ]

کار برای کی؟

این قدر درگیر کار برای خدا بودم که نصفه شب فهمیدم نمازم قضا شده.

  • نظرات [ ۶ ]

خودمهم‌پنداری و هویت‌بخشی جعلی شبکه‌های اجتماعی

شبکه‌های اجتماعی از لحاظ هویت بخشی شمشیری دو لبه هستند، شمشیری که همه می‌دانند دو لبهٔ تیز دارد، ولی جمیعا عادت دارند از طرفی که به سمت خودشان است خود و خودی را زخمی کنند!

در قدیم، رسانه‌‌ها از نظر دسترسی محدودتر بود و افراد کم‌تری می‌توانستند پیامی را منتقل کنند. در رسانه منبر، فقط یک نفر که روحانی مسجد بود می‌توانست صحبت کند و از حیث تعاملی هم کسی نمی‌توانست وسط حرف زدن یا در فضای عمومی نظری روی حرف‌هایش بدهد. افراد پس از اتمام سخنرانی شخصا می‌توانستند با روحانی صحبت کنند یا اگر خیلی کله‌شان داغ بود وسط سخنرانی می‌توانستند بپرند و با صدای بلند اعتراضی بکنند! کتاب و روزنامه هم چنین وضع محدودی داشتند.

اما شبکه‌های اجتماعی از لحاظ دسترسی طوری هستند که همه می‌توانند رسانه شوند و از نظر تعامل همه می‌توانند نظر بدهند و تعامل کنند، برای همین مسئولین کشوری و لشکری که قبلا افراد حتی نمی‌توانستند از نزدیک ملاقاتی با او داشته باشند، الآن در خانه بلافاصله پس از نوشتن توییتی، افراد می‌توانند از خجالتش در بیایند یا موجبات دستمال‌کشی آنی را فراهم کنند!

این شمشیر می‌تواند باعث رشد شود، این که همه بتوانند تعامل کنند و رسانه باشند به شرط این که هرکس حد و حدودش را بداند خیلی خوب است، با انتقاد دیگران و گرفتن بازخورد می‌توانیم در این فضا رشد کنیم و حرف خوب دقیق علمی را به گوش دیگران برسانیم، اما جمیعا ما با لبه تیز سمت خودمان عادت به خودزنی داریم.

با نظر دادن در هر زمینه‌ای که تخصص نداریم و با این استدلال که دهان داریم پس مجبوریم حرف بزنیم همه‌مان رسانه شده‌ایم، کوچک و بزرگ را در تعامل‌ها رنده می‌کنیم، خودمان را مرکز عالم و ادراک تصور می‌کنیم و در هر زمینه‌ای رسانه می‌شویم، این است که شبکه‌های اجتماعی به محلی برای خودمهم‌پنداری دروغین و هویت‌بخشی جعلی تبدیل می‌شود، ان‌شاء‌الله که من هم حد و حدود خودم را بدانم، خودم را استثنا ندانم و تصور نکنم که با قابلیت حرف زدن و تعامل تبدیل به انسان مهمی شده‌ام.

  • نظرات [ ۸ ]

خیلی آبجی دوست داشت

یک ربعی ایستاده بودم منتظر ذره‌ای گوشت، قبلش گفتم مقداری چرخ کرده می‌خواهم، قصاب گفته بود باید عصر بیایی و دستم خالی است.

یک ربعی منتظر یک ذره گوشت بودم. من آرام بودم، ولی پیرمرد کناری هی به من نگاه می‌کرد و ناراحت بود که چرا کار من را راه نمی‌اندازد که بروم! حتی دو بار گفت: کار این آقا را راه بینداز.

اوضاع به همین نحو بود که زنی از همان مدل‌ها که بهشان می‌گوییم بدحجاب، وارد مغازه شد. دو تا قصاب یکی داشت می‌رفت که بخورد به این دیوار و دیگری سر از یخچال در بیاورد! گفت: یک رون گوسفند می‌خوام. حرفش تمام نشده بود که قصاب چشم آبجی‌ای! گفت و صدای زدن ساتور به دنده‌های یکی از لاشه‌ها در مغازه پیچید. خانم بد حجاب گفت: ببخشید، دست نگه دارید، گوشت چرخ کرده می‌خوام! قصاب گفت: هیچ مشکلی نداره، اصلا مشکلی نداره، پنج دقیقه صبر کنی آبجی، برات آماده‌ش می‌کنم.

پیرمرد کناری من یک نگاه به زن کرد و یک نگاه به من.منتظر ایستاده بودم، فقط منتظر این بودم که گوشت آبجی جانش را زودتر از من بدهد تا بهترین جمله امسالم را نثارش کنم و تا آخر عمر پایم را در آن جا نگذارم. گوشت را جلویم گذاشت، کارت کشیدم و گوشت را برداشتم و بیرون آمدم و باز هم تصمیم گرفتم تا آخر عمرم، پایم را در قصابی‌ داداشی‌های آبجی‌دوست نگذارم.

  • نظرات [ ۱۴ ]
نویسندگان