ما اهل کوفه نیستیم
و این تنها تفاوت ما با کوفیان است
- تاریخ : شنبه ۸ تیر ۹۸
- ساعت : ۲۰:۱۳
- نظرات [ ۱۰ ]
بازگشتی آرام به ریشههای سبز حیات
ما اهل کوفه نیستیم
و این تنها تفاوت ما با کوفیان است
سرم سنگین است، خیلی خیلی سنگین، انگار که یک گونی برنج را روی سرم گذاشتهاند، نمیتوانم نگهش دارم، تند تند پلک میزنم، با انگشت اشارهام گوشۀ چشمم را میمالم، همه چیز تار و محو هستند، صدای شلوغی و همهمه مغزم را پر کردهاند، سرم را از جا بلند میکنم زیاد نمیتوانم نگهش دارم، کنترلش دستِ خودم نیست باز میافتد، کمی سرم را بالا میآورم، نمیتوانم گردنم را نگه دارم، انگار روی ننویی گذاشته شدهام و به چپ و راست تاب میخورم،سرم داغ است، رطوبتی کف سرم را آزار میدهد، دست راستم را روی سرم میکشم، جلوی چشمانم میآوردم، از بین تصاویر محو و تار، رنگ قرمز خون را تشخیص میدهم، سرم را بالا میآورم، بدنِ محو خاکی رنگ کسی را میبینم که جلوی من در حال دویدن است، سرِ بلانکارد را گرفته و میدود، به سختی نفس را داخل میکشم و بیرون میدهم، انگار که هوایی نیست، بالا سرم را نگاه میکنم چهرۀ کسی که بالا سرم است را تشخیص نمیدهم، سربند سبز رنگِ محوش بالای صورت بیضی شکلش است، به چپ و راست تکان میخورم، با این که گوشم سوت میکشد صدای خفیفی میآید:«أخوی، طاقت بیار داریم میرسیم» سرم انگار که میخواهد بترکد، سنگین است، خیلی تشنهام، دهانم قفل شده، به چپ و راست تاب میخورم...

دانشجوی گرامی که کمی عقاید مذهبی در ته و توهای مغزش مانده، شب امتحان با رفقایش بساط صحبت و شوخی باز میکند، بیرون میرود و در خیابانها دوری میزند، ساعتی در کافه قلیانی دود میکند و آخر شب میآید به امید خواندن درسِ قبل از امتحانِ ساعت 8 میخوابد.
چشمانش را روی هم میگذارد و نماز صبح خواب میماند و به درس خواندنش هم نمیرسد، بدو بدو از خوابگاه بیرون میزند و سر جلسه مینشیند، قبل از پخش برگهها دوستش دستی به شانهاش میزند و میگوید: چقدر خوندی؟
جواب میدهد: توکل به خدا، ببینیم چی میشه...
نمرۀ امتحان که اعلام میشود به زور 8 شده و پسر دانشجو هم با خدا درگیر است که من توکل کرده بودم...
از آن طرف هم دو تا جوجه آتئیست عکسِ یک بچه آفریقایی را گذاشتهاند که ببین این خدای عادل شماست! حالا هی بروید برای نجاتش دعا کنید!
دعا، توکل و توسل اموری هستند که باید همراه عمل، سعی و تلاش باشند. خدا توفیق میدهد، کار را آسان میکند و به کار برکت میدهد، یک طرف این میز را باید شما با اختیار خودتان بلند کنید، طرف دیگر را خدا خواهد گرفت.
بنشینیم توی خانه و غرغر کنیم که خدا روزی را نمیرساند و وعدههایش الکی است تا این حد احمقانه است که خودمان را از طبقۀ 4 طبقه پایین بیاندازیم و قبلش متوسل شویم به ائمه که جان ما را حفظ کنند!
آن قدر سیگار کشید که سرطان گرفت، ناله میکرد که خدایا مگر من چه گناهی کرده بودم؟!
در انتها ماجرایی میآورم از کتاب صراط، نوشتۀ مرحوم علی صفائی حائری:

هزاران هزاران نویسنده در گوشه و کنار مشغول نوشتن هستند، هر کس برای دل خودش، هر کس برای این که اسم و رسمی پیدا کند. استراتژیست محتوا، تولید کنندۀ محتوا، مدرّس نویسندگی، کپی رایتر و هزار عنوان دیگر را یدک میکشند اما کافیست تنها دقایقی پای کلماتشان بنشینیم؛ کلماتی که عین زهر مار میمانند، ایمان را که تزریق نمیکنند هیچ، خون را هم منعقد میکنند، بی هدف، بی آرمان و مهمتر از همه بی خدا.
در این آشفته بازار باید گروهی علیه عصیانها، عصیان کنند و به طبابت جامعه و مهندسی روح بپردازند، انسانهایی که بوی خاک میدهند و نگاهی به آسمان دارند با سلاح قلم مشغول تولید محتوای طیبه شوند و در عصر بمباران و انفجار اطلاعات جوانه بزنند.
نویسندگان طبیبان جامعه هستند؛ هم دارو را میشناسند و هم بیماری را، نه داروی اشتباه تجویز میکنند و نه اشتباه تشخیص میدهند.
نون، قسم به قلم، که تو به لطف پروردگارت دیوانه نیستی و بى گمان تو را پاداشى بى منت خواهد بود...
همیشه عاشقِ پرورش حیوانات خانگی و گیاهان بودم، در طی این آرزوها بود که دو تا جوجه رنگی فُکُلی به رنگهای نارنجی و زرد در شب تولد 5 سالگیام هدیه گرفتم. مادرم به شدت تأکید کرده بود که:جواد! روزا که تو خونه تنهایی مواظب باش که اینا پشت میز تلویزیون نرن، چون اگه برن بیرون آوردنشون کار حضرت فیله(البته چنین حضرتی نداریم)
من هم پسری حرف گوش کن، گفتم:چشم! فردایش شد؛ یک بچه، دو جوجه، یک میز تلویزیون، یک پُشتی و یک جنایت. در نبودِ پدر و مادر جوجهها را کف خانه رها کردم و به تماشا کردنشان نشستم، بعد از این که کمی گذشت فهمیدم که جوجهها علاقۀ بسیار زیادی به پشتِ میز تلویزیون دارند، دائما به سمت میز تلویزیون میرفتند و من هم آنها را بر میگرداندم، من هم برای کنترلشان، دونه دونه برداشتمشان و زیر پشتیِ زرشکی رنگ گذاشتم، بعد از این که دوتایشان آن زیر جا گرفتند، من بودم که بالای پشتی بالا و پایین میپردیم و بلند بلند میگفتم: شما نباید پشت میز تلویزیون برید! شما نباید پشت میز تلویزیون برید! نَ با یَد...
نیم ساعتی گذشت و مادرم را میدیدم که اشک میریخت و جوجۀ زرد رنگ که چشمانش بسته شده بود را بی جان داخل سطل آشغال میانداخت، میگفتم: چشون شده؟ چرا مُردن؟
از این جا بود که فهمیدم نه استعدادی در فیزیک دارم که بتوانم مقدار فشارِ واردۀ یک پشتی را حساب کنم و نه استعدادی در پرورش حیوانات خانگی.
پس از این واقعه خاطرات دیگری دارم مثل زخمی شدن سرِ یک بلدرچین ماده توسط 5 بلدرچین نر، کثیف کاری دو جوجه اردک پر سر و صدا و جبر بر فروش آنها، کشته شدن دو جوجه رنگی توسط گربۀ نا به کار، کاشتن یک رأس درخت در محیط پژوهشگاه قبل از تابستان و دیدن چوب خشک شدۀ آن پس از تابستان، پژمرده شدن 5 گل نرگس به علت گرما، نابود شدن گل یاس به خاطر جا به جایی و قطع شدن تمام ریشههایش با بیل...
تمام اینها باعث شد تصمیم بگیرم دیگر سراغِ پرورش گیاهان و حیوانات نروم چرا که اینها جای لذت تنها در آینده غصهای میشوند برای خوردن.
***
همان طور که نمیدانید این سومین وبلاگ من در بیان است، امروز سری به پنل مدیریت وبلاگ دوم زدم، حدود 60 وبلاگی که دنبال میکردم و خاطرات شیرین و تلخی را برایم ساخته بودند، تمامشان، همهشان، کُلّشان مُرده بودند.
من امروز فهمیدم هر چه گیاه کاشتم خشک شد، هر چه حیوان گرفتم تلف شد و هر چه وبلاگ دنبال کردم حذف شد؛ یک فاجعۀ انسانی، حیوانی و گیاهی توسط نویسنده در حال اتفاق افتادن است.
شما؛ تمامی کسانی که وبلاگ من را میخوانید و من هم شما را دنبال میکنم، همهتان یک روزی از دنیای بیان خداحافظی خواهید کرد و من میمانم و پستهای آخرتان و آدرسهایی که رباتها آنها را مصادره کردهاند.
گاهی ضرر نجنگیدن بیشتر از جنگیدن است. در جنگ جهانی اول و دوم ما اعلام بیطرفی کردیم اما به علت قحطی برنامهریزی شده به دست انگلیسیها 12 میلیون نفر از جمعیت ایران جان دادند. این در حالی است که کلّ تلفات نظامی جنگ جهانی اول 10 میلیون نفر بوده و در جنگ 8 سالۀ ایران با عراق جمعا 233 هزار نفر شهید شدند.
وضعیت فلسطین این چند روز آشفته بود. امانی المحدون، آن خانم باردار فلسطینی منتظر به دنیا آمدن فرزندش و دیدن صورت نوزادش بود که جایش آتشِ بمبِ اسرائیلی را دید؛ این رمضان، پدر خانواده منتظر افطاریهای غم انگیزی خواهد نشست؛ در نبودِ همسرش و فرزندی که دیگر نیست. این مرد تنها پای سفرۀ غم مینشیند و روزهاش را با اشک باز خواهد کرد.
انتظارها خیلی فرق کردهاند، عوض شدهاند، آدمی منتظر یک چیز مینشیند و چیز دیگری به او میدهند مثلا ما این جا در ایران منتظر خوردن زولبیا و بامیه هستیم و آنها در فلسطین منتظر خوردن موشک.
این روزها هر کسی در هر جایی به شکل خودش روزهاش را باز میکند.