- تاریخ : جمعه ۸ آذر ۰۴
- ساعت : ۱۱:۱۴
- نظرات [ ۴ ]
خیلی حرفها را برای نوشتن دارم، اما تا میآیم بنویسمشان همگی در تونل کلمات و راهروی ورودی از مغز به جهان خارج، تلنبار میشوند و گیر میافتندو سر فشار چند تا کلمه له میشوند و خونشان میریزد روی سرامیکهای سفید کف مغزم و آخرش هم چیزی ازشان خارج نمیشود جز صدای داد و فریادشان.
همانطور که نمیدانید، مدتی است دیگر برای دل خودم ننوشتهام، وبلاگنویسی نکردهام، بیشتر متنهایی نوشتم در فاز رسمی، طبق قوانین رسمی، برای مراکز رسمی، برای گروه مخاطبانی که هیچ وقت نمیخوانند یا نمیفهمند چه نوشتهام.
تلاشم بر این بود، روح نگارش و عمۀ ویرایش را در کاری که میکنم زنده نگه دارم و قلم از خلاقیت و طراوت نیفتد، ولی لاجرم تهش افتاد و پرتاب شد از بالای صخرۀ دستورات رئیس کف خلأ سیاه دیده نشدهها.
و اندکی بعد گزارش کارها آمدند و دادن گزارش کار خودش تبدیل شد به تمامیت شغلم، من فقط باید میان نوشتن چند گزارش کار ماهیانه و نیم ماهیانه و سه ماهه و فصلی و سالیانه، یک چلو جوجه میخوردم. خیلی هم بد نبود البته کم کم از چلوجوجه خسته شدم و رو به کباب کوبیده مرغ آوردم، گاهی دیگر گرسنهام میشد همه چیز میخوردم و همین هم میشد که صبح بیدار شدم و دیدم دارم آروغی میزنم از جنس هیدروژن سولفید که این اخطاری مبنی بر اضمحلال گوارش بود.
البته همۀ فلاسفه گفتهاند تسلسل محال است اما برای من محال نبود، چون بعد از آنی که صبح ها صبحانه کره و عسل خوردم، دچار سوزش معده شدم، همین شد که به داروخانه رفتم و یک شربت معده گرفتم و خوردم تا سوزش تسکین یابد، اما از بد ماجرا یک پک ویال 10 تایی ژل رویال هم خریدم برای اولین بار که بدترین رابط کاربری در جهان برای استفاده را داشت، ویالها نه از هم جدا میشدند و نه میشد بازشان کرد، به زور چاقوی کله گرد میوه خوری سرشان را باید قطع میکردم ولی هر بار چاقو منحرف میشد میرفت وسط شکم ویال، همینطور هم ژل رویالش میریخت وسط هر وسیلۀ موجود روی میز، و چون ژل رویال قیمتی بس قابل توجه دارد در همان وضعیت حمله میکردم برای عملیات مک مکانی شه شهانی تا از دست نرود.
بعد از رنج کشیدنی بر سر خوردن این مادۀ بدمزه، سوزش معده چندین برابر ایجاد شد و باز هم یکبار دیگر شربت معده خوردم، چند ساعتی بعد هم شام، تسلسل امور منجر به این شده بود تقریبا اسیدی برای هضم اغذیه در معده نمانده بود، همین بود که صبح فردا که بیدار شدم، بوی هیدروژن سولفید را استشمام کردم که بیرون میزد، خب، تسلسل از نظر ما محال نبود، پس ساعت 6 صبح من دم در داروخانه ایستاده بودم تا یک آنتی بیوتیک را غیرقانونی بخرم، سیپروفلاکساسین، گفت چندش رو بدم، گفتم 500، یک طوری گفتم بهش و ادا در آوردم انگار ید طولایی در مصرف آنتی بیوتیک دارم.
دو تا 500 با هم انداختم بالا جهت نسلکشی هر چی باکتری است که آن پایین است، تر و خشکشان را با هم پیوند زدم، ولی خب دیگر تسلسل را بیخیال شدم، میتوانستم اینقدر زیاد بخورم از این دارو که اوردوز کنم یا عارضهای بدهد که برای رفعش سراغ داروی سنتی یا صنعتی دیگری شوم ولی خب بیخیال شدم، گفتم حال که چنین است، چند روزی گلوتن و نان و لبنیات و میوه را حذف میکنم و به مکتب ژاپنی برنج رو میآورم و مقداری همنشین بچههای آمل و عباسآباد و بابل خواهم شد و فقط برنج خواهم خورد با خورشت و با تحریم اقتصادی باکتریهای آشغال میکروبیوم روده و تقویت بنیه اقتصادی باکتریهای مفید، فضا را به سمت تعادل ببرم.
وضعیت نتیجه بخش و خوب بود، تا اینکه باز ماجراجویی دیگری آغاز کردم با سروتونینهای مغزم! یکمی مشغول دستکاری گیرندههای سروتونین شدیم و بالا بردن غلظت این نوروترنسمیتر در مغز، نتیجه چیزی جز عصبی بودن و کم ظرفیت بودن و البته برداشته شدن سد بازداری هیجانی نبود، هم خوب بود چون میتوانستم بعد از مدتی گریه کنم و جهان را حس کنم و زندگی کنم و هم بد چون اعصاب مصاب کسی را نداشتم و امکان حمله به دیگران بالا بود، این بود که ماجراجویی دیگری را امشب آغاز کردم، اینکه چه میشد اگر کسی 3 تا داروی خواب سنگین استفاده کنم ولی... این خودش چیزی شبیه دراگ بود... بگذار ببینم، شاید این محتواها و ماجراجوییها مناسب همگان نباشد و طفلی در این حوالی بخواهد در خانه امتحان کند آنچه ما امتحان کردهایم و از خل شدن و اسکیزو شدنش بیفتد گردن ما، طوری نیست، اقلا بلاگستان زنده میشود در تیتر خبری؛ «پدری که فرزندش دچار اسکیزوفرنی و پارانویید شده بود، از یک بلاگر به دلیل تشویش اذهان عمومی شکایت کرد. وبلاگنویس نیز در اعتراضی توهین آمیز در دادگاه به پدر گفته بود: کل خانوادهت دک و دیوونهاند و ژنتیکشون مستعد ماجرا بود، پس از آن، پدر عصبانی با حملهای به سبک سیس جواد عزتی علیه وبلاگ نویس کرده بود و وبلاگ نویس نیز با پرتاب بک گونی قارچ شیتاکه و یال شیر(ترکیبی) و زدن آن به گیجگاه پدر ابله، به طور اتفاقی باعث شده بود پدر تبدیل به یک نابغۀ نامبر وان ایران بشود طوری که ناخودآگاهش 360 درجه باز بشه، کسی که در ایران او را پروفسور سمیعی 2 صدا میکردند.
نمیدانم چه شد از سبکهای جدی به این هجویات رو آوردهام، شاید قبلا خیلی جدی گرفته بودم همه چیز را، شاید یادتان باشد یک زمانی خیلی آثار متنی ما مکتبی-ایدئولوژیک بود، سرش دعوا هم میکردم، لازم بود یقۀ کسی را هم بدرم میدریدم، این روزها خستهام، چون خستهام مینویسم، اگر خسته نباشم باز میروم در قالب همان جملات رسمی بی هنر بی خلاقیت مینویسم، جاهایی که قدرها کمتر دانسته میشود و آدمیزاد کمتر زندگی میکند، ما آدمها گاهی اصلا زندگی نمیکنیم، نمیدانیم از زندگی چی میخواهیم تازه یادمان هم رفته قبلا چی میخواستیم از زندگی،فقط زور زدیم و هی آرزو کردیم بزرگ شویم تا برسیم به همینجای مبهم، همین نقطۀ بی معنی، زیر بار شلوغیها و سختیهای زندگی، شلوغیهایی که کامل از یادمان برده چطور یک چای داغ را اقلا با لذت بخوریم و حتی اگر لذتی ندارد، اقلا وقت چایی خوردن، مغز و ذهنمان جلوی سماور نشسته باشد، نه توی اکسپلور و شبکه اجتماعی باشد نه توی گرفتاریهای مالی دائمی، فقط همینجا در همین لحظه باشد، شرمنده، ما مردههایی هستیم بیزندگی، مشغول عادات تکراری روزانه، با هزاران نارضایتی و غم، این است خلاصۀ ما در این روزها غالبا.
- تاریخ : چهارشنبه ۱ آبان ۰۴
- ساعت : ۰۲:۲۲
- نظرات [ ۳ ]
چند ساعتی است که طوفان شن درون قلبم به حرکت افتاده، اما اعصاب وسواسی، نگران خاکی شدن گوشۀ رگهایم هستند جای آرام کردن قلبم، به قلب التماس کردم به این طوفان پایان، دهد اول التماس کردم، بعد دعا کردم، بعد هم فحاشی و تهدید، حتی تهدیدش کردم یک تیزیِ مستقیم فرو کنم تویش تا خفه شود، آره، میدانم دندهها مانع میشوند، اما مطمئن باش اینقدر تیزش میکنم و اینقدر محکم و دقعی میزنم که مستقیم برود وسطش، آره، جنابِ حرکتهای غیر ارادی، من بهطور ارادی ساکتت میکنم، یکروز انتقام این همه نامردی را ازت میگیرم و خونت را بیرون میریزم، جراحت کاری بهت میزنم تا یکبار برای همیشه ساکت شوی.
میدانی، وقتی بمیرم دیگر نگران مشکلات اقتصادی نیستم، به قرضها و قسطها و حقوق فکر نمیکنم، به تحمل کردنها نمیاندیشم، یک اسکلت که روی دشت سرسبز افتاده دیگر نگران عقب جلو شدن یارانه نیست، نگران موشک خوردن هم نیست، دراز کشیده و داستان میخواند، روزنامه میخواند، کنار آبشار مینشیند، کنار آب سرد یک قنات شاید، حتی نیاز ندارد برای برنامۀ بیرون شهر رفتنش برنامۀ جوجه کباب و گوجه بریزد، یا نگران جور کردن وسیله باشد.
میدانی دیگر نفرتم از این محل زندگی هم تمام میشود، از این گرد و غبار و از این مغازههای نکبت تعمیر خودرو، از ماشین و دود گازوئیل خلاص میشوم، میتوانم بروم آرام و آرام تا برسم وسط یک جنگل بکر سرسبز، یک اسکلت مگر چیزی از اضطراب میفهمد، میداند افسردگی چیست، دیگر گوشتی نیست و چربی نمانده و هورمون حرامزادهای نیست که بخواهد بالا برود یا پایین بیاید، اسکلتها دربارۀ اعتیاد دوپامینی شبکههای اجتماعی دیگر صحبت نمیکنند، اسکلتها نیاز به کلیپ انگیزشی ندارند، یک اسکلت مُرده به هدف زندگی نمیاندیشد، یک اسکلت فقط مینشیند و به موسیقی گوش میکند، او چند میلیون سال شاید وقت داشته باشد، گرچه کم کم استخوانها بپوسند، یک اسکلت راستی دنداندرد هم نمیگیرد، بله، میدانم معایب خودش را هم دارد، شاید دیگر لذت غذا خوردن را ندانم، چون زبانی نمانده، اما همان بهتر که اسکلت باشم، جای اینکه صبح تا شب برای یک لقمه نان و پنیر بدوم و نرسم، کاش یک اسکلت بودم، اگر احمق نبودم آدم بودن را نمیپذیرفتم، یک تکه سنگ میشدم در تقسیم وجود خلقت، تازه نه یک سنگ قیمتی، بلکه یک قلوهسنگ بیاهمیت، چیزی که بود و نبودش در طی میلیونها سال تفاوتی نداشت.
- تاریخ : شنبه ۱ تیر ۰۴
- ساعت : ۰۱:۰۳
- نظرات [ ۳ ]
آری، خبر کوتاه بود و مسرتبخش، مرغ سحر بالاخره بعد از پیگیریهای اهل محل شرش کم شد اما آثار سانحۀ آن همچنان در جسم و روانم وجود دارد و هنگام سحر ناخودآگاه درگیر PTSD میشوم و ایضا یک پانیک پشتش.
در واقع حوالی صبح و بینالطلوعین یعنی زمانی که این مطلب را مینگارم، روح یک شمالی رامسری که بدنش پر از امواج رادیواکتیو است در من حلول کرده و آمادۀ درگیری هستم، کافی است یکی از دوستان از راه برسد و بخواهد مثلا دری را محکم ببندد تا بهصورت کاملا هیجانی فاقد هر گونه عملیات شناختی او را ما بین همان در گذاشته و آن را محکم ببندم.
مرا یاد اولین قسمت رمان دارن شان میاندازد، انگاری این خروس در من چیزی باقی گذاشته با رفتنش و حالا که محله ساکت شده و این خروس بیمحل از اینجا رفته، همچنان وجوه جنگاوری او در من قرار دارد.
امیدوارم که بعد از ذبح او را چرخ کنند و بدهند همان را چند تا مرغ دیگر بخورند و یکی از آن مرغها تخمی بگذارد و آن تخم اتفاقی دست من برسد و من هم یک املت سوسیش کنم و بعد به معنای واقعی کلمه بخشی از آن خروس در من جریان یابد تا ترکیب تز و آنتیتز، سنتزی را رقم بزند و بعد هر روز بروم در بلندای پشتبام و بلند فریاد بزنم لعنت بر، لعنت بر، لعنت بر، یعنی سه عامل مهمی که باعث شدند وضعیت قطعی برق و اینترنت روزانۀ ما به این وضع بیفتد که یکی از آنها فرد نابلدی است که رئیس جمهور شده و دومی گروهی هستند که به او رأی دادند و سومی گروهی هستند که اولی را تأیید کردند تا وارد کارزار انتخابات شود.
پیش از انتخابات فقط یک توییت زدم و آن هشدار به مردم بود که اگر این جناب رأی بیاورد منتظر قطعی برق مانند زمان روحانی باشید و حال هر روز اخباری میشنوم از سوختن وسایل خانگی، جدیدا یک فریزر و یک چرخ خیاطی از فامیل سوخته و باز شنیدم فریزر یکی دیگر سوخته و البته بنده هم منتظرم وسایل برقی خانهمان بسوزد.
قطعی برق علاوه بر سوزاندن وسایل خانهها، دارد بازدهی ادارات را که همینطوری بازدهی ضعیفی داشت را هم ضعیفتر میکند گاهی دو ساعت برق از 7 الی 8 ساعت کار کارمندی را حذف میکند و گاهی اوقات دو ساعت هم اینترنت میرود چون لابد یکجای دیگر شهر برقی رفته که اینترنت را با خود برده و در ساختمانی که ما هستیم همزمان با قطعی برق دو ساعتی آب هم میرود چون پمپی نیست که آب را به بالا بفرستد.
و تازه اینها که چیزی نیست، خراب شدن مواد غذایی کارگاههای مختلف از خمیر نانواییها بگیر تا حتی کارگاهی که دیدم با پسته و تنقلات چیزهایی درست میکردند و مردن مرغ مرغداریها، حاصل این انتخاب احمقانه است و بهنظر انتخاب احمقانه فقط بهخاطر مردم نیست که آنها غالبا با این سطح فکر و اندیشه و دانایی مقصر اصلی نیستند، احمقانه از جایی آغاز شد که این ساختار هر 4 سال عوض شدن رئیسجمهور بنا نهاده شد و سرنوشت یک کشور دست تاس انداختنها و تبلیغاتها شد نه پای استعدادها و ارزشمندیها و سپس تناقض آمد، مسؤولی که با چپیه سفید داد میزد مرگ بر آمریکا اما دخترش در همان آمریکا داشت بین چند تا پسر در دیسکو دنس میرفت.
آیا انتظار داریم مردم بایستند پشت دوروییها و تناقضها و با دیدن عوضیها چیزی نگویند؟ آیا پدر خانوادهای که از نداشتن هزینه رهن و اجاره آواره شهر شده است برود بایستد پشت مسؤولان فاسد ریاکاری که خانههای چندهزارمتری دارند؟
البته که همه مسؤولان به این روایت کثافت نیستند و مسؤولانی که از دل و جان مایه میگذارند را به چشم دیدهام و حاضرم جانم را برایشان فدا کنم، اما با حماقت آنها که تصور میکنند واقعا آلترناتیوی میشود با سر کار آمدن حرامیها برای حکومت پیدا کرد چه کنم و با سردرگمی و گیجی و گنگی و گهگاهی استحاله و گذر برخی انقلابیها در این اوضاع چه کنم؟
همیشه ته این حرفها این میماند که باید فقط به وظیفه عمل کرد و پذیرفت که اگر هر حکومتی جز حکومت مهدوی اگر همه چیز تمام میشد وجود امام زمان اصلا عبث و بیهوده بود و ظهور و انتظار برای ظهور هم پرت و پلا میشد، پس حتی آخوندها هم باید بدانند اگرچه وظیفهای دارند و نباید مثل انجمن حجتیه دست روی دست بگذارند، اما باید هم بدانند تکوینا و خلقا، هیچ حکومتی همهچیز تمام نخواهد شد جز حکومت مهدوی.
در دعای عهد هست که از خداوند میخواهیم به وسیله ظهور، بندگانِ مُرده و چهبسا شاید همین انقلابیهای گیج و محافظهکار و ندانمگرا را زنده کند که در جنگ شناختی طوری تیر خوردند که بوی تردیدشان حالمان را به هم میزند، احی به عبادک شاید همین باشد که با آمدنش بندگان زنده میشوند.
این قلم هم چیز عجیبی است، از خوشحالی برای رفتن یک خروس با سیاست حرکت میکنیم و با ظهور تمام میکنیم، گرچه همه چیزش رزق و قسمت من و شماست.
- تاریخ : سه شنبه ۱۷ ارديبهشت ۰۴
- ساعت : ۰۶:۰۱
- نظرات [ ۵ ]
مرغ سحر خفهخون بگیر، هم در عالم خیال و هم در عالم واقع، چرا که رسم و رسوم عاشقی کردن نمیدانی، ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز که کان سوخته را جان شد و آوازی نیامد.
دمدمهای تپش بلندگوی مسجد در نزدیکی صبح، خروس شروع میکند به عربده زدن، خروس ریاکار تصور میکند با این فریادها میتواند ادعای عاشقی کند، حال آنکه پروانه در مسجد گوشهای ایستاده و با آنکه یقین داریم هیچ گناهی نکرده، سه دور تسبیح چرخانده و الهی العفو گفته.
در بحری که ادای برکه در میآورد مستغرق بودیم که ناگهان نون آمد، نون همان است که یونس صاحبش بود و خداوند سر تقصیراتش وی را صاحب ماهی بهنام ذالنون نامیده بود و البته در عرب نسبت دادن آدمی به حیوان نوعی بار منفی دارد، بله نون که من هنوز نمیدانم چه مدل نهنگی است، آمد و با لهجه غلیظ کف کالیفرنیا گفت: هاوز گویننگ آن؟
گفتم: لطفا مزاحم نشوید، بنده در حال چیل کردن با موسیقی لوفای هستم. گفت اخوی، تو تا چیل کنی، زندگیات تمام شده، گفتم چطور؟
در این هنگام بود که در میانۀ تصویر سابتایتالها هویدا شدند و گفت: تو روزانه 24 ساعت وقت داری، 8 ساعت میخوابی و حدود 8 ساعت هم سر کار میروی، یکی دو ساعت هم غذا میخوری و آماده رفتن و برگشتن میشوی، یک ساعتی هم در کنار خانواده و مقداری هم برای امور شخصی استحمام و توالت، تهش چهار ساعت میماند برای اینکه با دیگر انواع بشر تفاوتی یابی.
گفتم منطقی عرض میکنی، لطفا مرا ببلع تا اندکی در درونت همچون یونس غمگین شوم و عربدههایی زنم، بلعیده شده بودم که شمعی یافتم و روشن کردم، پدر ژپتو در همان حوالی بود و مشغول سجده بود و سجادهاش را اشک خیس کرده بود.
گفتم پدر جان ذکر یونسیه را بگو برای خلاصی از این هم و غم، سپس فریاد زدم: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین، ژپتو که حال پس از سالها عبادت در میانۀ شکم نهنگ، پیر خرابات شده بود گفت: برادر شما یونس نیستی که با یکبار گفتن کارت راه بیفتد، اقل این ذکر 400 مرتبه است و البته برخی معتقدند عوارضی دارد.
سپس سخن به سمت علم الحروف رفت و خواص حرف ظاء، در همین حوالی از خواب پریدم، همیشه هم نمیشود که خلاقانه نوشت، کلیشه هم یکی از مخلوقات خداوند است و حقش آن است گاهی کلیشه شوم، من دوست دارم کلیشه شوم تا اندازۀ انشای چهارم ابتدایی، آن وقت که همه در انتهای انشاء از خواب میپریدیم، از خواب پریدم دیدم که خورشید خانم بیرون آمده و من بدون کرم ضد آفتاب دکتر ژیلا، سوختۀ این قضای نماز صبح شدهام و خروس همچنان عربده میزند.
در را باز کردم، به سمت دستشویی رفتم که دیدم دم صبح کسی دکمه آیفون خانه را فشرد، دیدم همان شخص پدر ژپتو در لباس مأمور برق وارد شد، گفت میبینم چند وقتی است که خانهتان شعاع نورش افت کرده و از خانههای تقریبا تاریک این شهر است، گفتم پدر دست روی دلم نگذار، مستقیم بگذار روی چشمم فشار بده تا کور شوم، سپس ادامه دادم بله مدتی است که تسبیح شاه مقصودم نیز از هم گسسته و رشتۀ دل بیمارم به هر طرف کشیده شده، گفتم چه کنم در این وضع بیامامی؟
گفت امام درونیات همیشه با توست، عقل تو، در همین حوالی، همیشه راه راست را میداند و تو میدانی که هیچ راهی جز این رفتن به این صراط نداری، گفتم راستی حال که فصل گرما شده کولر گازی را روشن کنم؟ گفت برادر، جسم تو مادامی که در مسیر او نباشد خنک کردن یا گرم کردنش ابدا فایدهای ندارد، گیریم که حالا خنک شدی، مگر فعلت با اوست و گیریم که فعلت با او باشد مگر نیتت با اوست و گیریم که نیتت با او باشد، مگر قطرهای اخلاص هم در تو هست؟
به پای پدر افتادم گفتم میخواهم اعتراف کنم به گناهانم، گفت من شاید پدر باشم ولی پدر الاغی چون تو نمیشوم! گفتم حرف دهنت را بفهم مرتیکه عارفمسلک خر،گفت همین زبانت باعث شده الاغ شوی، ایِ شویاش تمام نشده بود که زیر لنگهای پیرمرد بیچاره زدم و صدای شکستن استخوان لگنش به جهت پوکی استخوان محله را پُر کرد، گفتم: محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد! تو که در تربیت یک آدم آن هم نه واقعیاش بلکه چوبیاش مانده بودی، توصیه میکنم زر مفت نزنی، حال آنکه تو شخصیتی خیالی هستی کشتنت مجاز است چرا که در عالَم مَجاز هر امری مجاز است.
گفت تو رو به پیغمبر از کشتن من دست بکش، گفتم قسم معتبر فقهی فقط به الله است، گفت تو رو به الله، گفتم در عالم مَجاز هر امری مجاز است، گفت حتی عاشق شدن؟ این سخنش مرا به فکر فرو برد و مستقیم برگشتم در محیط خیس و تاریک شکم نهنگ، تاریکی مطلق بود و صدای حرکت آب در اطرافم میآمد، خوابیدم کف شکم نهنگ، پاهایم را جمع کردم توی بغلم و برکۀ کم عمق شکم نهنگ رفتهرفته عمیقتر میشد و این کارِ چشمانم بود که محیط اطراف را دائم از آبی سرد غمگینتر میکرد، زیر لب زمزمه میکردم سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.
به ساحل رسیدیم، از شکم نهنگ بیرون آمدم، سر نهنگ را به آغوش کشیدم، پوستم کنده شده بود و آفتاب میتابید روی تن رنجورم، کنار بوته کدویی نشستم و به انتهای افق اقیانوس مینگریستم، چمباتمه زدم و با چوبی روی ماسه خیس اعداد 7 و 8 و 6 را نوشتم و به نظریات فیزیک کوانتوم فکر کردم، جهانی که در آن خروس ساکت شده بود و آرام کنار مرغداری شبها هقهق میکرد و رسم عاشقی فهمیده بود، جهانی که امکان داشت خروس دیگر صبحها عربده نزند و پروانهها شاگردانش شده بودند.
- تاریخ : پنجشنبه ۱۵ فروردين ۰۴
- ساعت : ۲۲:۵۶
- نظرات [ ۵ ]
مهمونی تموم شد، مهمونی که توش گشنگی سرو میکردند، امروزه گفتن این پیام که ماه رمضان مهمانی است ناخودآگاه موجب هجو ظاهری آن است، اینکه بگوییم مهمونی است ولی در آن گرسنگی تشنگی همراه سردرد میگرنی، عود کردن زخم معده، داغان شدن اعصاب و ریختن کلی مزاج بههم و ضعف معده و دلدرد، سنگینی بعد افطار، بههم ریختن ساعت خواب و بیداری در آن برای پذیرایی آماده شده است.
پس این چه مهمانی است، مسأله این است که ماه رمضانی که قرار بود معبری برای عروج بخش ملکوتی ما به آسمان باشد، تبدیل شد به آخوری برای حیوانیتر شدنمان، جای آنکه نانوایی و هلیمفروشی و کبابی و آشفروشی خلوتتر شود و مسجدها شلوغتر شود و نماز شبها بخوانیم و ملکوتیتر شویم، ناسوتیتر شدیم.
در نزدیکی اذان مغرب تبدیل به مار آناکوندا شدیم، به سفره افطار نگریستیم و سپس به ساعت روی دیوار و گفتن الله اکبر و در یک آن پریدیم و معده را با هر چه در آن حوالی بود پر کردیم، از آب سرد گرفته تا شلهزرد و مقداری زولبیا و بامیه جهت چاشنی آن و بلافاصله خورشت قیمه ملحق میشد با لپههایش و دیسهایی که دو تا سه تا اقلا باید استفاده میشد و خب با اینطور سبک زندگی روایت صومو تصحوا تبدیل میشد به صومو تمرضوا، یعنی روزه بگیرید تا مریض شویم.
و بعد آنهایی که نباید روزه میگرفتند یعنی روزه برایشان ضرر داشت، با اصرار روزه میگرفتند، روزهای که بنابر حکم ثانویه از واجب تبدیل به حرام شده بود اما میگرفتند و خب مریض میشدند و بعد هم در وهمشان اسلحه را میگرفتند سمت خدا که این چه ماهی است.
ما نهتنها در ماه رمضان که در اربعین هم همینطوریم، از بزرگان شنیدهام که وقتی به کربلا میروید کمی سعی کنید غذاهای حیوانی کمتر بخورید، مثلا گوشت نخورید، ولی یادم است برادران ایمانی تپل گوشتیمان در اتوبوس وقتی از کربلا برمیگشتیم چیزی که باعث کف کردنشان شده بود کیفیت زیارت یا حظ معنویشان نبود، بلکه پیدا کردن موکب عربهای پولداری بود که در هر پرسشان نیمکیلو گوشت ماهیچه انداخته بودند و اینها هم عشق کرده بودند.
البته خود من هم دست کمی ندارم، بار اول که کربلا رفته بودم از امام حسین در ذهنم کباب ترکی میخواستم و کبابترکیام را هم گرفتم ولی این احمقانهترین چیزی بود که میتوانستم بخواهم، آدم این همه راه برود و برسد آنجا برای یک کباب ترکی؟
و این است که من یکبار وقتی میدیدم شخصی داشت موز پخش میکرد و ملت از سر و کله هم بالا میرفتند تا موز بگیرند، چیزی جز یک نمایش حیوانی برایم تداعی نمیشد.
راستی قدیمیها بعضیهایشان چقدر صفا و طهارت نفس داشتند که رجب و شعبان و رمضان هر کدامش برایشان طعم و حظی معنوی داشت و فرق میکرد و چقدر این ماهها را دوست داشتند که اسم بچههایشان را رجب و شعبان و رمضان میگذاشتند.
بههر حال همین حرفها هم برویم به یک شخص رندوم در خیابان بگوییم، میگوید بابا چرت نگو، معنویت چی کشک چی، دلار شده صد تومن، نه نون داریم نه روغن لالای لالای! بههر حال خوش به حال کسی که این حرفها را میفهمد و بد به حال کسی مثل من که فقط چیزهایی شنیده و عملی ندارد.
- تاریخ : دوشنبه ۱۲ فروردين ۰۴
- ساعت : ۰۶:۰۸
- نظرات [ ۲ ]
اگر شما را سلطانی باعظمت به محفل انس خود یا مجلس سلام خویش بار دهد و در برابر همگان مورد توجه و تلطف قرار گیرید، چون این مقام را در قلب خود مهم میشمارید و آن را با عظمت و اهمیت تلقی میکنید، بنابراین قلب شما یکسره در آن محضر حاضر میشود. با کمال رغبت و اشتیاق، تمامی خصوصیات مجلس، مخاطبات، حرکات و سکنات سلطان را ضبط میکنید و دل شما در همه احوال حاضر در آن مجلس خواهد بود، بدون لحظهای غفلت.
اما برعکس، اگر کسی که مورد اهمیت شما نیست و قلب او را ناچیز میشمارد با شما سخن بگوید، حضور قلبی در مکالمه با او نخواهید داشت و از حالات و سخنان او غافل خواهید شد. از اینجا روشن میشود که علت عدم حضور قلب ما در عبادات و غفلت از آن چیست.
اگر ما برای مناجات با حضرت حق تعالی و ولینعمت خود، همانقدر که برای سخن گفتن با یک مخلوق عادی و ضعیف اهمیت قائل میشدیم، هرگز اینچنین دچار غفلت، سهو و نسیان نمیشدیم. بهوضوح مشخص است که این سهلانگاری و مسامحه ناشی از ضعف ایمان به خدای تعالی، رسول اکرم (ص)، و اخبار اهلبیت عصمت (ع) است. بلکه این کوتاهی، ناشی از سهلانگاری در محضر ربوبیت و مقام مقدس حضرت حق است؛ ولینعمت بزرگی که ما را نهتنها بهواسطه زبان انبیا و اولیا، بلکه از طریق قرآن مقدس خود به مناجات و حضور در محضرش دعوت فرموده و درهای مکالمه و مناجات با خود را به روی ما گشوده است.
بااینحال، ما حتی بهاندازه گفتوگو با یک بنده ضعیف، ادب حضور در پیشگاه او را رعایت نمیکنیم؛ بلکه هرگاه وارد نماز - که بابالابواب محضر ربوبیت و درگاه حضور اوست - میشویم، گویی فرصتی یافتهایم تا درگیر افکار پراکنده و وسوسههای شیطانی شویم. گویی نماز، کلید دکان، چرتکه حساب یا اوراق کتاب است!
این را نباید جز ضعف ایمان به خدا و ضعف یقین به او چیز دیگری دانست. اگر انسان به حقیقت، عواقب و معایب این سهلانگاری را درک کند و آن را به قلب خود بفهماند، بیشک در صدد اصلاح برمیآید و برای معالجه خود گام برمیدارد.
سر الصلاة | امام خمینی
- تاریخ : يكشنبه ۲۸ بهمن ۰۳
- ساعت : ۱۷:۴۲
- نظرات [ ۱ ]
-
بهمن ۱۴۰۴ ( ۱۸ )
-
دی ۱۴۰۴ ( ۵ )
-
آذر ۱۴۰۴ ( ۲ )
-
آبان ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
تیر ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
خرداد ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
فروردين ۱۴۰۴ ( ۲ )
-
بهمن ۱۴۰۳ ( ۳ )
-
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۱ )
-
آذر ۱۴۰۲ ( ۵ )
-
مهر ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
تیر ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
بهمن ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
دی ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
مهر ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
شهریور ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
مرداد ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
فروردين ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
تیر ۱۳۹۹ ( ۲ )
-
اسفند ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
آذر ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
آبان ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
مهر ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
تیر ۱۳۹۸ ( ۴ )
-
خرداد ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
اسفند ۱۳۹۶ ( ۶ )
-
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )




