سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

ناله نکن

حاصل نالۀ هنرمندان و نویسندگان، خلق آثار ناله‌ای است و در نتیجه مخاطبان را یاد ناله‌هایشان می‌اندازد. آدم‌هایی که ناله می‌زنند و زیاد هم می‌زنند در صفحات مجازی دور هم جمع می‌شوند و ناله‌هایشان را با موزیک‌هایی میکس کرده که باعث می‌شود آدمی ناله را از ته حلق و چه بسا پایین‌تر از پانکراسش ناله بزند؛ ترکیبی هنرمندانه که سبب ترویج فرهنگ ناله‌زنی می‌شود.

ماحصل آنکه کل جامعه شده ناله زدن از صبح تا شب و از شب تا صبح با تصاویر سیاه و سفید، دست زدن برای کسی که ناله بهتری بزند و تشکیل جشنواره‌ها و  هدیه دادن به ناله‌زنان قهار. 

ناله زدن درست است که دل آدمی را گاهی خنک می‌کند و باری از دوش او بر می‌دارد اما این «گاهی اوقات» وقتی بشود «همیشه»، همه آدم‌ها جای زندگی کردن و رشد، کارشان می‌شود ناله‌زنی و جامعه پر می‌گردد از قلوب بیمار و آدم‌های بی‌انگیزه که در گرداب عادات غلطشان گرفتارند، میوه‌ای ندارند و فقط برگ‌های زردی هر از گاهی می‌دهند؛ لذا اگرچه ناله لازم است، اما کم بزنیم، گاهی بزنیم، برای خودمان بزنیم، شاید در جمع یکی دو نفر بزنیم، البته من هم زیاد ناله کرده‌ام و به یقین رسیده‌ام ناله کردن فایده‌ای ندارد، باید همیشه بلند می‌شدم و می‌رفتم ببینم چرا باز فیوز این خانه پریده، از همان جایی که برق از این سیم‌ها رفته، جستجو می‌کردم و برمی‌گشتم فیوز را دوباره می‌زدم و پشت میز، مشغول کارهایم می‌شدم آن وقت شاید یادم بیاید اصلا برای چه کسی و چه مسیری زنده بودم، چیزهایی که آن قدر چشم‌هایم را بسته بودم و از ته دل ناله کرده بودم که نه می‌دیدم و نه صدایشان را می‌شنیدم.

  • نظرات [ ۳ ]

ارتباط مرغ سحر با ناله

مدت‌ها بود که صبح‌ها خواب می‌ماندم، خواب‌های سنگینی که مرا در لحظات آخر نزدیک به طلوع آفتاب نهایتا بیدار می‌کرد و ریشخند می‌زد بهم که هه‌هه نماز صبحت قضا شد! یا فقط یک دقیقه فرصت داشتم که باید می‌پریدم با سنگ گرانیت اُپِن تیممی می‌کردم و نمازی سریع می‌خواندم.

انواع روش‌های بیداری را سنجیدم، با تعدد زنگ‌های صبح، با قرار دادن صدای سوت یا صدای بم، صدای باران و رودخانه و گیتار و آکاردئون و کلارینت، موزیک در فاز شش و هشت، اندی، ابی، ساسی مانکن، تمام کفر و غنا را برای اسلام به میدان آورده بودم، بتهوون و باخ و موتزارت، هیچ چیز فایده نداشت.

تا آنکه در لیست موسیقی‌های آلارم صبح به صدای مرغ سحری که ناله می‌کرد رسیدم، به Rooster! صدای خروسی که انگار از فرط ضعف و شوق پس از پیامک واریزی یارانه ناله می‌کند. گویی صدابردار خروس را گرفته و چنان فشارش داده که چشم‌هایش از هم بیرون پاشیده و کاکلش هم از خون باد کرده و آخرین ناله را بیرون داده.

از زمان وضع این صدا بر آلارم صبحگاهی دیگر با اولین ناله از خواب بیدار می‌شوم و نه تنها در زمان ناله، بلکه یک ساعت پیش از آن - شاید به دلیل دلهره و ترس ناخودآگاه از این آسیب روانی- بیدار می‌شوم و جالب آنکه چند خانه آن طرف‌تر همیشه یک خروس دیگری ناله می‌کند و صدایش می‌آید.

و جالب آنکه مدت‌ها می‌خواستم بنویسم و چیزی به ذهنم نمی‌آمد جز واژۀ مرغ سحر! و حال به بخشی از سبک زندگی‌ام بدل شده است که علاوه بر نالۀ مرغ سحر در سر صبح، باعث نالۀ اعضای خانواده می‌شود که این چه آلارمی است قرار داده‌ای.

  • نظرات [ ۲ ]

دیگر

دیگر کتابفروشی را دوست ندارم چون کتاب خواندن را دوست ندارم، دیگر طب را دوست ندارم چون سلامتی را دوست ندارم، دیگر فلسفه را دوست ندارم چون حقیقت را دوست ندارم، دیگر شرکت در دورۀ هنری را دوست ندارم چون خلق کردن را دوست ندارم، راستی من دیگر نوشتن را هم دوست ندارم، این وبلاگ را دوست ندارم، آن توییتر را دوست ندارم، اینستاگرام را هم همینطور، کتاب‌ها را از کتابخانه می‌گیرم گاهی پنج تا و گاهی ده تا، همینطور جلویم می‌گذارمشان روی میز، می‌ماند تا دو هفته‌ مهلتش بگذرد، زنگ می‌زنم به کتابخانه و دو هفته دیگر تمدیدش می‌کنم و باز هم نمی‌خوانمشان، اگر خواندمشان درباره‌شان نمی‌نویسم، اگر نوشتم خلاصه می‌نویسم و کوتاه و الآن روی میز جای خالی سلوچ زیر کتاب تکثیر تأسف‌انگیز پدربزرگ است که رویش سانتاماریا قرار دارد و زیر تمام این‌ها یک بی‌وتن ریشه دارد، گویی روح پدربزرگ گوشۀ همین اتاق نزدیک سقف ایستاده و به تکثیر تأسف‌برانگیزش نگاه می‌کند. 

  • نظرات [ ۲ ]

جزیره

موج ساحل، عاشق صدایش هستم، می‌آید تا زیر پاهایم که دراز کرده‌ام و موجودات ریزی که نمی‌دانم برای چه اینقدر دست و پا می‌زنند، بین انگشتان چروکم وول می‌خورند، به تنۀ درخت پشتی تکیه داده‌ام و به پشتی کمرم را، همینطور اینجا می‌نشینم و پشت هم می‌نویسم و فیلم می‌بینم و می‌نویسم و چند میک به نی فرو رفته در نارگیل می‌زنم.

Sound of freedom، ابتدایش حیرت‌انگیز است اما ریتم فیلم بوهای دیگری می‌دهد، اول تصور می‌کنم قرار است دربارۀ صنعت مدلینگ کودکان باشد اما یکدفعه ماجرا به سمت باند قاچاق انسان پدوفیل‌ها می‌رود، الحق فیلم خوبی است، مخصوصا آنجا که پلیس مبارزه با بچه‌بازی، خود را پدوفیل جا می‌زند و با مجرمی رفیق می‌شود و بعد که اطلاعات ازش می‌گیرد، سر بزنگاه مجرم را دستگیر می‌کند و وقتی مجرم بهش می‌گوید من بهت اعتماد کرده بودم پاسخ می‌دهد: هیچ‌وقت به یک بچه‌باز اعتماد نکن!

Butcher's Crossing، به علت علاقه‌ای به نیکلاس کیج دارم مشغولش می‌شوم، با پدرم پای تلویزیون می‌نشینیم و تا اواخر فیلم نمی‌توانم درونمایه فیلم را متوجه شوم، مشتی شکارچی آمریکایی حریص عوضی فقط برای پول و تجارت در آمریکای وحشی به طبیعت می‌زنند برای شکار بوفالو، به یک دستۀ بزرگ بوفالو با 10هزار بوفالو حمله می‌کنند و تا بوفالوی آخرش را سعی می‌کنند بکشند تا پوست‌هایشان را بکنند و بفروشند. با پدر پای فیلم نشسته‌ایم و می‌بینیم هی بوفالو می‌کشند و تا شب پوست‌هایش را می‌کنند و بعد دوباره روز بعد شروع می‌شود، آدم‌هایی که دور آتش نشسته‌اند و فقط گوشت بوفالو می‌خورند و حال آن‌ها و حال مای مخاطب از فیلم و بوفالو و شکار به هم می‌خورد، بعد هم تا می‌آیند از آنجا به خانه برگردند درگیر کولاک می‌شوند و حالا باید حدود 6 الی 8 ماه در این زمستان و یخبندان بمانند و گوشت و جگر بوفالو بخورند که دیگر ساعت از نیمه‌شب گذشته و پدر بلند می‌شود برود بخوابد اما من باید حتما فیلم را تمام کنم، درونمایه چیزی جز حماقت و رفتارهای جنون‌آمیز آدمیزاد برای تجارت نیست که بدون وجدان مشغول کشتن یک عالمه بوفالو می‌شوند، بوفالو‌هایی که 60 میلیون بودند اما آمریکایی‌ها یعنی همان اروپایی‌های متمدن انگلیسی و اسپانیایی مثل سرخ‌پوست‌ها و مثل خودشان آنقدر از آن‌ها کشتند که تهش 20 هزار تا هم باقی نماند، فیلم با تصویری از آدمی که روی تپه‌ای جمجمه بوفالو ایستاده به پایان می‌رسد.

سریال ویچر، اینقدر گیرایی ندارد و اینقدر هم دیر به دیر می‌آید که اصلا داستان فیلم را گم کرده‌ام، همین که اسم دو نفر ینیفر و سیری یادم مانده برایم کافی است، اصلا نمی‌دانم کی دارد با کی می‌جنگد، یک عده اِلف خل وسط جنگلند، یک نیلفگاردی هست و یک شمالی و عده‌ای جادوگر قرمساق که نمی‌فهمم دربارۀ چی صحبت می‌کنند، بیچارگی آمدن بچه برای دیدن فیلم ترسناک خشن خونین‌مالی است که باید هی به زور از جزیره بیرونش کنم و پرتش کنم وسط دریا! آن هم بعد از این که در سکانسی در صندوقچه باز می‌شود و در آن سر بریده‌ای است.

اوپنهایمر، بعد از دو تا گندکاری نولان در تنت و آن فیلم قبلی جنگ جهانی‌اش فیلم خوبی از کار درآمده است، یه این می‌اندیشم که ساختار فیلمنامه‌ها همیشه یکسان است اما آن چیزی که باعث جذابیت‌شان می‌شود خلاقیت و شگفتی است که پشت هم مخاطب را درگیر می‌کند، مثلا وقتی یک ژنرال می‌آید جلوی اوپنهایمر می‌نشیند و می‌گوید من کسی هستم که پنتاگون را ساخته‌ام، 200 تن اورانیوم خریدم و شخصیت با مزه‌ای دارد باعث جذابیت بالایش می‌شود.

بر خلاف The Creator 2023 که داستان خطی ساده‌ای بدون شگفتی خاصی دارد، خیلی همه چیز قابل پیش‌بینی است و اگر جذابیت‌های محدود بصری‌اش نبود با سرعت 2 برابر هم نمی‌شد فیلم را تمام کرد. حالا که دارند دیالوگ می‌نویسند اشکالش چیست چند تا دیالوگ خوب و جذاب بنویسند؟ دیالوگ‌های پر از شگفتی می‌تواند حتی فیلم سیاه و سفیدی مثل 12 مرد خشمگین را به بهترین فیلم تاریخ تبدیل کند و داستان‌های ساده و دم دستی حوصله آدم را سر ببرد.

  • نظرات [ ۳ ]

اسطوخودوس هندی

از اول مریض بودم و مرض داشتم به تغییر اسمم، نوعی بحران هویت مجازی وبلاگی، وسواس فکری، OCD شاید، ADHD شاید، انگاری هم HTML، تهش شدیم اسطوخودوس هندی، با تصویر نمایۀ بوعلی سینایی که هوش مصنوعی طراحی‌اش کرده.

الآن شدیم اسطوخودوس هندی، اسطوخودوس یا لوندر، به زبان یونانی یعنی زنده کنندۀ ارواح، در طب سنتی قدیم سه تا روح برای بدن قائل بودند، روح حیوانی و نفسانی نباتی، سه تا روحی که اصلا روح نیستند برای همین نمی‌شود دقیقا به کسی که قائل به آن باشد فحش داد تو روحت یا هر حیوان دیگری توی روحت، یک نوع بخار که در بدن جریان دارد، یعنی خون مایع است و چیزی شبیه خون به صورت بخاری هست که هر کدام از این روح‌ها کارکردهایی دارد.

حال یکی از این روح‌ها اسمش روح نفسانی است و جایگاهش در مغز است، در واقع چیزی شبیه عصب حسی و حرکتی است، که با از بین رفتن روح در بخشی از عضو دیگر آن عضو حس ندارد، برای همین می‌گویند مثلا با گیاه سمی عاقرقرحا در دهان بی‌حسی موضعی ایجاد کنند تا دندانی را بکشند و در واقع روح نفسانی در ان نقطه منقطع شده است.

حال اسطوخودوس گیاهی است که بهترین نوعش هندی است و زندۀ‌کننده ارواح نفسانی است، مخلص کلام، می‌دانم نه دقیق دانستید چه گفتم نه در کتتان می‌رود این صحبت‌ها، به هر حال اسطوخودوس گیاهی است مخصوص مغز، برای تقویتش، برای بهتر خوابیدن، برای بهبود حافظه، برای بهتر فکر کردن، برای مالیخولیا، افسردگی و تمام این چیزها و ما هم از فرط علاقه و استغراق در علوم طبی سنتی، نام خود را اسطوخودوس هندی گذاشتیم تا شاید چنین با نوشتن در دورۀ پسانقراض وبلاگی و حیوانیتِ تصویریِ آدمیزادِ شبکه‌هایِ اجتماعی، نقشی شبیه اسطوخودوس هندی ایفا کنیم، به یقین برای خود و به ظن برای دیگران.

  • نظرات [ ۲ ]
نویسندگان