22 بهمن شد و آخر این لامپ ما نرسید. مسأله از جایی آغاز شد که ناگهان خداوند باریتعالی روزیمان کرد آشتی با طبیعت را و خب دیدید که برای شروع سعی کردم میز را کمی به طبیعت نزدیک کنیم اما این میز نیازمند آفتابی برای تابیدن بود تا گیاهان از آن نور استفاده کنند و به حیات خویش ادامه دهند.
پس از جستجوهایی متوجه شدم که لامپهایی مخصوص گیاهان است که نورهای آبی و قرمز دارد، یک رنگ بنفشش را خواستم بگیرم. میدانید من برای آرامش خودم هر چه خبرگزاری که هر روز در حال گذاشتن وزنۀ سنگینی روی روانم بودند پاک کردم. من با خودم گفتم اگر قرار است جنگ شود بگذار خودم از رد موشکش در آسمان ببینم یا وقتی که موج آتش هستهای دارد سمتم میآید تا پوست صورتم را مثل پارافین شمعی آب کند و از بین ببرد.
من از هر چه رسانۀ اینوری و آنوری بود بیرون زدم، ولی خب کی فکرش را میکرد باز در باسلام هم که رفته بودم لامپ را بگیرم باز خبری بشنوم. از مرد بسیار خوشاخلاق کرمانشاهی که لامپفروش بود ولی وقتی پای معامله رسید و اجناسی سفارش دادم تا برایم بفرستد، بیچاره گفت این لامپ را ندارم گفتم پس چرا در غرفهات گذاشتهای، گفت داشتم، ولی سر شورش و جریانات، به مغازهاش حمله کرده بودند و اجناسی از مغازهاش را خراب کرده بودند.
بگذریم، در همین حین تا لغوش کنم و از غرفۀ دیگری لامپ مخصوص گیاه بگیرم، گیاهان سبز گرامی خودشان دست به کار شدند و بدون نور کافی فقط با عشق و محبت اینجانب خودشان برگهایی دادند.
غصۀ من برگانجیریام بود که گوشۀ حیاط در سرما داشت روزهای آخرش را را میگذراند، گفتم تو را هم اگر بتوانم و خواست خدا بر بقای تو باشد نجاتت میدهم. آمدم و از خاک بیرونش کشیدم، خیلی وقت بود امیدی به شفایش نداشتم، از بالا و پایین دو تا کات اُریب زدم و گذاشتمش در آب و بعد سه مدل کودی که داشتم به تناسب در آبش ریختم، جلبک دریایی و نیترات کلسیم و اسید هیومیک و بعد از چند روز دیدم این جانباز روزهای سخت از پایین ریشههای سفیدی و از بالا یک جوانۀ سبزی زده است. رنگ آب اگر سیاه است به خاطر کودهاست.
باز بحث جدیتر شده است و احتمالا بهزودی یک دستگاه بخور سرد هم برایشان خواهم گرفت تا در رطوبت بهتری تنفس کنم.
راستی کاش من یک گیاه بودم و یکی مثل خودم این گونه نگران حالم بود. بهم کود میداد و وقتی برگهایم بیحال میشد نگرانم میشد و این چنین که من برای رشد برگی از آنها ذوق میکنم برایم ذوق میکرد.
سخت است آدمی روزها خود را در آیینه ببیند که آرام آرام دارد پژمرده میشود و آنچه دوست داشته باشد و علایقی داشته، کمکم از بین بروند. البته غمی برای من نیست اگر روزی بمیرم و در خاک بروم و قطعهای از خاک شوم، خیالم راحت است که اگر تراب شوم، ابوتراب پدرم است اما اغلب این روزها غمگین از این هستم که چرا پیش از آنکه به خاک سپرده شوم گاهی این چنین مغموم و بهتزده بودهام.
کاش خداوندی که برگ را رشد میدهد و بر سبزی آن میافزاید در این روزهای سرد، ما را هم رشد بدهد سمت خودش و بر گرمی قلبمان بیفزاید.
آن عبارتِ تنفس کنم، قرار بود کنند باشد بعد فهمیدم ناخودآگاه خودم را جای گیاه قرار دادهام و آن را کنم نوشتهام.
- تاریخ : دوشنبه ۲۱ بهمن ۰۴
- ساعت : ۲۱:۴۶
- نظرات [ ۱ ]


اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.