- تاریخ : جمعه ۸ آذر ۰۴
- ساعت : ۱۱:۱۴
- نظرات [ ۴ ]
مهمونی تموم شد، مهمونی که توش گشنگی سرو میکردند، امروزه گفتن این پیام که ماه رمضان مهمانی است ناخودآگاه موجب هجو ظاهری آن است، اینکه بگوییم مهمونی است ولی در آن گرسنگی تشنگی همراه سردرد میگرنی، عود کردن زخم معده، داغان شدن اعصاب و ریختن کلی مزاج بههم و ضعف معده و دلدرد، سنگینی بعد افطار، بههم ریختن ساعت خواب و بیداری در آن برای پذیرایی آماده شده است.
پس این چه مهمانی است، مسأله این است که ماه رمضانی که قرار بود معبری برای عروج بخش ملکوتی ما به آسمان باشد، تبدیل شد به آخوری برای حیوانیتر شدنمان، جای آنکه نانوایی و هلیمفروشی و کبابی و آشفروشی خلوتتر شود و مسجدها شلوغتر شود و نماز شبها بخوانیم و ملکوتیتر شویم، ناسوتیتر شدیم.
در نزدیکی اذان مغرب تبدیل به مار آناکوندا شدیم، به سفره افطار نگریستیم و سپس به ساعت روی دیوار و گفتن الله اکبر و در یک آن پریدیم و معده را با هر چه در آن حوالی بود پر کردیم، از آب سرد گرفته تا شلهزرد و مقداری زولبیا و بامیه جهت چاشنی آن و بلافاصله خورشت قیمه ملحق میشد با لپههایش و دیسهایی که دو تا سه تا اقلا باید استفاده میشد و خب با اینطور سبک زندگی روایت صومو تصحوا تبدیل میشد به صومو تمرضوا، یعنی روزه بگیرید تا مریض شویم.
و بعد آنهایی که نباید روزه میگرفتند یعنی روزه برایشان ضرر داشت، با اصرار روزه میگرفتند، روزهای که بنابر حکم ثانویه از واجب تبدیل به حرام شده بود اما میگرفتند و خب مریض میشدند و بعد هم در وهمشان اسلحه را میگرفتند سمت خدا که این چه ماهی است.
ما نهتنها در ماه رمضان که در اربعین هم همینطوریم، از بزرگان شنیدهام که وقتی به کربلا میروید کمی سعی کنید غذاهای حیوانی کمتر بخورید، مثلا گوشت نخورید، ولی یادم است برادران ایمانی تپل گوشتیمان در اتوبوس وقتی از کربلا برمیگشتیم چیزی که باعث کف کردنشان شده بود کیفیت زیارت یا حظ معنویشان نبود، بلکه پیدا کردن موکب عربهای پولداری بود که در هر پرسشان نیمکیلو گوشت ماهیچه انداخته بودند و اینها هم عشق کرده بودند.
البته خود من هم دست کمی ندارم، بار اول که کربلا رفته بودم از امام حسین در ذهنم کباب ترکی میخواستم و کبابترکیام را هم گرفتم ولی این احمقانهترین چیزی بود که میتوانستم بخواهم، آدم این همه راه برود و برسد آنجا برای یک کباب ترکی؟
و این است که من یکبار وقتی میدیدم شخصی داشت موز پخش میکرد و ملت از سر و کله هم بالا میرفتند تا موز بگیرند، چیزی جز یک نمایش حیوانی برایم تداعی نمیشد.
راستی قدیمیها بعضیهایشان چقدر صفا و طهارت نفس داشتند که رجب و شعبان و رمضان هر کدامش برایشان طعم و حظی معنوی داشت و فرق میکرد و چقدر این ماهها را دوست داشتند که اسم بچههایشان را رجب و شعبان و رمضان میگذاشتند.
بههر حال همین حرفها هم برویم به یک شخص رندوم در خیابان بگوییم، میگوید بابا چرت نگو، معنویت چی کشک چی، دلار شده صد تومن، نه نون داریم نه روغن لالای لالای! بههر حال خوش به حال کسی که این حرفها را میفهمد و بد به حال کسی مثل من که فقط چیزهایی شنیده و عملی ندارد.
- تاریخ : دوشنبه ۱۲ فروردين ۰۴
- ساعت : ۰۶:۰۸
- نظرات [ ۲ ]
سکوت خیلی وقت است که ساکت است، شاید کسی نمیدانست انتخاب این نام برای آن بود که وقتی این بلاگ هم مثل هزاران بلاگ قبلی که روزی نویسندگانش نگران بودند که هر روز نمیتوانند به دلیل محدودیت بیان بیش از ده پست بگذارند، کارشان به جایی برسد که ماهی یا سالی هم یک پستی در آن گذاشته نشود، حال این اسم برازندگی خاصی دارد، چون سکوت کرده و دیگر سخنی نمیگوید.
پس از اینجا صفحات متعددی زدم، توی اینستاگرام، توی توییتر و نوشتم، شاید معدود مخاطبانی صفحاتم را بشناسند، آن صفحاتی که به اسم خودم هست را نمیگویم، بازدیدهای چند دههزارتایی و لایکهای چندصدتایی و بیش از هزارتایی گرفتم، همینها که بهش میگویند فیو استار و وایرال، اینها را هم تجربه کردم اما هیچکدام به قدر قالب خاص یک وبلاگ توان ورزیدگی قلم و قرابت بین نویسنده و مخاطب ایجاد نمیکنند.
برای همین است که رفیقی میگفت که طرف آمده بود و فقط با وبلاگ خواندن گفته بود عاشقت شدهام و تو باید با من عشقورزی کنی و او گفته بود عجب مگر من نامۀ فدایت شوم نوشته بودم که تو فقط با خواندن وبلاگم عنان از کف دادهای.
وبلاگ همین است، خیلی خیلی قرابتش زیاد است بین من و خودم، بین من و آنچه مینویسم، بین من و وبلاگم، بین من و تو.
اما شبکههای اجتماعی پرسرعت متکثر از تیکتاک بگیر تا اینستاگرام و توییتر و یوتیوب و...، با آنکه شلوغ است اما شدیدا فردگرا است، شدیدا تنهایی آنجا، با وجود آنکه چندصد لایک حوالهات کرده باشند اما یک وسیلهای خودت کمتر مهمی، محتوایت مهم است، توییتر اما شاید این کمتر باشد و رفیق و رفیقبازی بیشتر باشد، مخصوصا که مشغول اینتراکشن با کسی بشوی و هی توییتهایش بیایید رأس تایملاین، اما عاشقی کردن و عاشق شدن در همین فضاها هم آشغال است، عشقی که با سلام در ریپلای استوری آغاز شود و با بلاکی جدا، کثافت است.
عشق را من در نامههای پدر و مادرم به هم دیدم، آنگاه که پدر از شهری دور برای مادرم نامه مینوشت و چقدر دلنشین و توانمند، چقدر ورزیده، گویی سالها بود که پدر و مادر هر دو نویسندگان قهاری بودند، اما پدر آنگاه که به دلیل جدایی لعنت به زمانه و مردم میفرستاد شدیدا من را یاد صادق هدایتی میانداخت که دارد یکی از داستانهای تاریکش را مینگارد، آن سودای مغزی که نسل به نسل مشخص نیست چطور رسید و به مغز من رسید.
دل به نظر شبیه هتل نیست که دائم بتوانی کلیدی بدهی و کسی برود آنجا و اتراق کند و برگردد، دل شبیه کاغذی است که یکبار خط سیاهی رویش کشیده شود، با وجود پاککنهای قدرتمند و غلطگیرهای پر، باز هم ردش روی آن میماند و کثافت خاطرات باقی میماند، برای همین روابط تلگرامی و چتهای متعدد جماعتی که وارد پیوی هر کسی میشوند تا مغز معیوبشان یک امتیاز کسب کند، داغان و مریض میشوند و این وسط فارغ از مذهب، زنان آسیب بیشتری خواهند دید، چرا که آنها با نیاز بیشترشان به عشق و محبت نمیتوانند بروند در سایتی به نام محبتهاب و در آن محتوای محبتآمیز برای خودشان دانلود کنند و نیاز خودشان به توجه و محبت را اقناع کنند، خلاف دیگر نیازی که با وجود شبکۀ اجتماعی حیوانی، میتوانند غریزۀ حیوانی خودشان را به سرمنزل برسانند.
امروز اگر خداوند مرا به پیامبری مبعوث کند من را در مقام یک طبیب مبعوث میکند، کسی که معجزهاش عصایی است که محکم بر سر آدمها میزند و آن وقت آنها سریعا میتوانند از تکنولوژی و شبکۀ اجتماعی خودشان را بیرون بکشند و سلامت روحی و جسمی و معنای زندگی و خلقت خودشان را به دست بیاورند. آنها میتوانند در یک آن از روابط متعددشان خلاص شده و از اعتیاد به پورنوگرافی دست بردارند و سراغ علم، عقل و ایمان بروند و بتوانند برسند به چیزی که به صلاحیت خلقتشان است.
آدمها صبح که بیدار میشوند کورمال کورمال دست روی زمین میکشند گوشی را پیدا کنند و نوتیفیکیشنها را بیابند و بخوانند و امتیاز دیگری از جنس توجه و اینکه من هم در این آشفتهسرای مجازی هستم به دست بیاورند، شب قبل خواب هم لاجرم باید با گوشی با چرخیدن در اکسپلور و تایملاین، آگاهی و بیداری خود را خسته کنند تا به خواب بروند. گوشی بزرگترین شباهت را به پستان مادر یافته با این تفاوت که فقط دو سال اول زندگی در خواب و بیداری همراه انسان نیست، او تا انتها همراه اوست و پس از مرگ هم دخترت با گوشی سر قبرت خواهد آمد کیکی خواهد آورد و شروع به رقصیدن و گرفتن فیلم و به اشتراکگذاری آن برای وایرال شدن برای پدر مرحومش خواهد کرد، کما اینکه حیوانی از جنس ماده و با ظاهر آدمیزاد چنین کاری را کرد.
وبلاگ اعتیادآور نبود، وبلاگ نمیخواست اعتیادآور باشد، چرا که اگر سیستمی اعتیادآور برایش چیده شده بود هرگز از یادها و اذهان نمیرفت و جای خود را به شبکههای اجتماعی نمیداد، وبلاگ فقط یک گزینۀ نظر دادن داشت آن بالا که هر وقت میدیدی نوشته 1 نظر جدید کف و خون قاطی میکردی، الحق لذتش از صد هزار تا لایک و کامنت از آدمها بیشتر بود، عمر تریاک در تاریخ بیشتر از وبلاگ است و خواهد بود، چرا که تریاک اعتیادآور است و وبلاگ هم اگر میخواست بماند باید اعتیادآور میبود، وبلاگ چیزی کم ندارد از آنکه با آدم ممزوج شود و خیلی هم به آدم نخبۀ تنهای نویسنده میخورد، اما اگر اعتیادآور شود دیگر وبلاگ و این قالب متعالی نویسندهساز نیست، آن وقت میشود همین الکل و پورن و مجیک ماشروم، خوشحالم که در دورهای به دنیا آمدم از تاریخ بشریت که وبلاگ در آن بود و کمی هم شلوغ و میشد در آن نوشت و مخاطبی یافت و در آن شدیدا خودت باشی، چون ملاحظاتی برای جذابیت تحت عناوین ایمپرشن و قلاب اینستاگرام و روشهای کامنتگیری و عامهپسندی نمیخواست، لازم بود فقط خودت باشی و بس.
آمده بودم در این صفحۀ سفید متنهای منتشر نشونده بنویسم برای خودروانکاوی و تخلیهگری ذهن نشخوارکنندۀ افکار که مخاطبی گفته بود کاش چراغی از این وبلاگ روشن شود، این پست هم تقدیم به مخاطبی که همچنان در ذهنش جا داشتیم.
- تاریخ : سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۰۳
- ساعت : ۱۴:۰۸
- نظرات [ ۵ ]
حاصل نالۀ هنرمندان و نویسندگان، خلق آثار نالهای است و در نتیجه مخاطبان را یاد نالههایشان میاندازد. آدمهایی که ناله میزنند و زیاد هم میزنند در صفحات مجازی دور هم جمع میشوند و نالههایشان را با موزیکهایی میکس کرده که باعث میشود آدمی ناله را از ته حلق و چه بسا پایینتر از پانکراسش ناله بزند؛ ترکیبی هنرمندانه که سبب ترویج فرهنگ نالهزنی میشود.
ماحصل آنکه کل جامعه شده ناله زدن از صبح تا شب و از شب تا صبح با تصاویر سیاه و سفید، دست زدن برای کسی که ناله بهتری بزند و تشکیل جشنوارهها و هدیه دادن به نالهزنان قهار.
ناله زدن درست است که دل آدمی را گاهی خنک میکند و باری از دوش او بر میدارد اما این «گاهی اوقات» وقتی بشود «همیشه»، همه آدمها جای زندگی کردن و رشد، کارشان میشود نالهزنی و جامعه پر میگردد از قلوب بیمار و آدمهای بیانگیزه که در گرداب عادات غلطشان گرفتارند، میوهای ندارند و فقط برگهای زردی هر از گاهی میدهند؛ لذا اگرچه ناله لازم است، اما کم بزنیم، گاهی بزنیم، برای خودمان بزنیم، شاید در جمع یکی دو نفر بزنیم، البته من هم زیاد ناله کردهام و به یقین رسیدهام ناله کردن فایدهای ندارد، باید همیشه بلند میشدم و میرفتم ببینم چرا باز فیوز این خانه پریده، از همان جایی که برق از این سیمها رفته، جستجو میکردم و برمیگشتم فیوز را دوباره میزدم و پشت میز، مشغول کارهایم میشدم آن وقت شاید یادم بیاید اصلا برای چه کسی و چه مسیری زنده بودم، چیزهایی که آن قدر چشمهایم را بسته بودم و از ته دل ناله کرده بودم که نه میدیدم و نه صدایشان را میشنیدم.
- تاریخ : چهارشنبه ۲۹ آذر ۰۲
- ساعت : ۰۱:۴۹
- نظرات [ ۳ ]
-
بهمن ۱۴۰۴ ( ۱۸ )
-
دی ۱۴۰۴ ( ۵ )
-
آذر ۱۴۰۴ ( ۲ )
-
آبان ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
تیر ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
خرداد ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۴ ( ۱ )
-
فروردين ۱۴۰۴ ( ۲ )
-
بهمن ۱۴۰۳ ( ۳ )
-
مرداد ۱۴۰۳ ( ۲ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۳ ( ۱ )
-
آذر ۱۴۰۲ ( ۵ )
-
مهر ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
تیر ۱۴۰۲ ( ۱ )
-
بهمن ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
ارديبهشت ۱۴۰۱ ( ۱ )
-
دی ۱۴۰۰ ( ۲ )
-
آذر ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
آبان ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
مهر ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
شهریور ۱۴۰۰ ( ۳ )
-
مرداد ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
فروردين ۱۴۰۰ ( ۱ )
-
تیر ۱۳۹۹ ( ۲ )
-
اسفند ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
آذر ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
آبان ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
مهر ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
شهریور ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
-
تیر ۱۳۹۸ ( ۴ )
-
خرداد ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۲ )
-
اسفند ۱۳۹۶ ( ۶ )
-
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )