سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

ما اهل کوفه نیستیم

ما اهل کوفه نیستیم

و این تنها تفاوت ما با کوفیان است

  • نظرات [ ۱۰ ]

ثانیه‌های آخر

سرم سنگین است، خیلی خیلی سنگین، انگار که یک گونی برنج را روی سرم گذاشته‌اند، نمی‌توانم نگهش دارم، تند تند پلک می‌زنم، با انگشت اشاره‌ام گوشۀ چشمم را میمالم، همه چیز تار و محو هستند، صدای شلوغی و همهمه مغزم را پر کرد‌ه‌اند، سرم را از جا بلند می‌کنم زیاد نمی‌توانم نگهش دارم، کنترلش دستِ خودم نیست باز می‌افتد، کمی سرم را بالا می‌آورم، نمیتوانم گردنم را نگه دارم، انگار روی ننویی گذاشته شده‌ام و به چپ و راست تاب میخورم،سرم داغ است، رطوبتی کف سرم را آزار می‌دهد، دست راستم را روی سرم می‌کشم، جلوی چشمانم می‌آوردم، از بین تصاویر محو و تار، رنگ قرمز خون را تشخیص می‌دهم، سرم را بالا می‌آورم، بدنِ محو خاکی رنگ کسی را می‌بینم که جلوی من در حال دویدن است، سرِ بلانکارد را گرفته و می‌دود، به سختی نفس را داخل می‌کشم و بیرون می‌دهم، انگار که هوایی نیست، بالا سرم را نگاه می‌کنم چهرۀ کسی که بالا سرم است را تشخیص نمی‌دهم، سربند سبز رنگِ محوش بالای صورت بیضی شکلش است، به چپ و راست تکان می‌خورم، با این که گوشم سوت می‌کشد صدای خفیفی می‌آید:«أخوی، طاقت بیار داریم می‌رسیم» سرم انگار که می‌خواهد بترکد، سنگین است، خیلی تشنه‌ام، دهانم قفل شده، به چپ و راست تاب می‌خورم...

  • نظرات [ ۱۲ ]

داستانِ یک توکل احمقانه!

به جای قرار دادن خودمان در یک موقعیت اشتباه و دعا و توسل کردن، با عمل و اختیارمان مسیر زندگی‌‌مان را تغییر دهیم.

به جای قرار دادن خودمان در یک موقعیت اشتباه و دعا و توسل کردن، با عمل و اختیارمان مسیر زندگی‌‌مان را تغییر دهیم.

دانشجوی گرامی که کمی عقاید مذهبی در ته و تو‌های مغزش مانده، شب امتحان با رفقایش بساط صحبت و شوخی باز می‌کند، بیرون می‌رود و در خیابان‌ها دوری می‌زند، ساعتی در کافه قلیانی دود می‌کند و آخر شب می‌آید به امید خواندن درسِ قبل از امتحانِ ساعت 8 می‌خوابد.

چشمانش را روی هم می‌گذارد و نماز صبح خواب می‌ماند و به درس خواندنش هم نمی‌رسد، بدو بدو از خوابگاه بیرون می‌زند و سر جلسه می‌نشیند، قبل از پخش برگه‌ها دوستش دستی به شانه‌اش می‌زند و می‌گوید: چقدر خوندی؟

جواب می‌دهد: توکل به خدا، ببینیم چی میشه...

نمرۀ امتحان که اعلام می‌شود به زور 8 شده و پسر دانشجو هم با خدا درگیر است که من توکل کرده بودم...

از آن طرف هم دو تا جوجه آتئیست عکسِ یک بچه آفریقایی را گذاشته‌‌اند که ببین این خدای عادل شماست! حالا هی بروید برای نجاتش دعا کنید!

دعا، توکل و توسل اموری هستند که باید همراه عمل، سعی و تلاش باشند. خدا توفیق می‌دهد، کار را آسان می‌کند و به کار برکت می‌دهد، یک طرف این میز را باید شما با اختیار خودتان بلند کنید، طرف دیگر را خدا خواهد گرفت.

بنشینیم توی خانه و غرغر کنیم که خدا روزی را نمی‌رساند و وعده‌هایش الکی است تا این حد احمقانه است که خودمان را از طبقۀ 4 طبقه پایین بیاندازیم و قبلش متوسل شویم به ائمه که جان ما را حفظ کنند!

آن قدر سیگار کشید که سرطان گرفت، ناله می‌کرد که خدایا مگر من چه گناهی کرده بودم؟!

در انتها ماجرایی می‌آورم از کتاب صراط، نوشتۀ مرحوم علی صفائی حائری:

  • نظرات [ ۳۴ ]

نویسندگان؛ طبیبان جامعه

هزاران هزاران نویسنده در گوشه و کنار مشغول نوشتن هستند، هر کس برای دل خودش، هر کس برای این که اسم و رسمی پیدا کند. استراتژیست محتوا، تولید کنندۀ محتوا، مدرّس نویسندگی، کپی رایتر و هزار عنوان دیگر را یدک می‌کشند اما کافیست تنها دقایقی پای کلماتشان بنشینیم؛ کلماتی که عین زهر مار می‌مانند، ایمان را که تزریق نمی‌کنند هیچ، خون را هم منعقد می‌کنند، بی هدف، بی آرمان و مهم‌تر از همه بی خدا.

در این آشفته بازار باید گروهی علیه عصیان‌ها، عصیان کنند و  به طبابت جامعه و مهندسی روح بپردازند، انسان‌هایی که بوی خاک می‌دهند و نگاهی به آسمان دارند با سلاح قلم مشغول تولید محتوای طیبه شوند و در عصر بمباران و انفجار اطلاعات جوانه بزنند.

نویسندگان طبیبان جامعه هستند؛ هم دارو را می‌شناسند و هم بیماری را، نه داروی اشتباه تجویز می‌کنند و نه اشتباه تشخیص می‌دهند.

نون، قسم به قلم، که تو به لطف پروردگارت دیوانه نیستی و بى گمان تو را پاداشى بى منت خواهد بود...

  • نظرات [ ۱ ]
نویسندگان