برای یک سوداوی مزاج، خیال خیلی قوت دارد، آنگاه که سودا از مزاج به سوء مزاج میرسد و مرا در بستر میاندازد، خیال قوتی عمیق میگیرد، تصاویر میسازد و خیالاتی میآورد. بعد خوابها از قالب اکشن تبدیل به قالب ادونچر ماجراجویی میشوند. گاهی در بیداری هم ادامه مییابد و گرچه این حال برای شاعران و ادیبان ممکن است اتفاق خوبی باشد اما همانقدر برای مجنونان شگون و آیندۀ مطلوبی ندارد.
گم میکند آدمی را در ته و توی راهروهای بیانتهای تاریک روان، از این اتاق به آن اتاق میدوی و هر در را که میخواهی باز کنی مثل درهای فیک بازیهای ویدویی که کلیدش را نداری هیچ کدام باز نمیشود. میدوی و میدوی تا انتهای آن راهروی بلند بعد هم خسته میشوی مینشینی همانجا کف زمین در این راهروی خاکی.
بعد میاندیشی چه شد که سر از این راهرو در آوردی. کجا را اشتباه رفتی، ابتدای این راهرو کجاست که باز گردی، هر چی میاندیشی درهای بیشتری باز میشوند و ماهیت درها مشخص میشود اما هر در باز به یک ماز ممتد راهروهای تاریک پوچ باز میشود.
من اینجا چه کار میکنم، چی شد به اینجا رسیدم، دنبال چه هستم. قبل از آنکه بخوابم همه چیز خوب بود ولی چه شد که کارم به اینجا کشیده است؟ جنونستان سرزمین جالبی است، هر بار که میخوابی و بلند میشوی روانت یک تاس میاندازد، بهصورت تصادفی یک مود و یک سرحالی یا ضعف را دریافت میکنی.
مثل یک زندانی که ظرف غذایش را دادهاند دستش و در صف است، میروی تا با این چیزی که بهت دادهاند امروزت را بگذرانی. گاهی میگذرد و برای یک هفته همین غذای واحد را دریافت میکنی. با همین غذای تکراری تلخ شور با کمی بوی عفن، باید به محل کار بروی، باید پیش خانواده باز گردی، باید غذا بخوری، استحمام کنی و میان آدمها باشی.
- تاریخ : شنبه ۲۸ دی ۰۴
- ساعت : ۱۴:۰۷
- نظرات [ ۱ ]
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.