سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

انگاری یک‌چیزی سرجایش نیست

امروز صبح نماز صبح را خواندم، حتی نافله‌اش را هم خواندم، حتی مشغول تعقیبات بودم، ولی یکجای کار می‌لنگید، نمی‌دانم چرا یک چیزی سر جایش نبود، وقتی ساعت ۷، بعد از کلی نماز خواندن در خواب از خواب بیدار شدم فهمیدم گیر کار این بود که داشتم در خواب نماز می‌خواندم، خب بیدار شدم نمازی را زور زورکی کنار بخاری خواندم، آمدم سر کار بروم و قبل از ۷ و نیم برسم که فهمیدم که یک چیزی سر جایش نیست، انگاری یک چیزی می‌لنگید، شلوار و کاپشن را پوشیدم و کلاهم را هم گذاشتم ولی یک چیز سر جایش نبود، همانطور نشسته در جا خوابم برد، از خواب بیدار شدم که دیدم جناب مدیر تماس گرفته کجایی و تو نیستی و جلسه اینجاست، گفتم دارم راه می‌افتم.

رفتیم و نشستیم و جلسه را هم گرفتیم و برگشتیم، روی موتور بودم و رسیدم به میدان جهاد قم، مردم شعار می‌دادند مرگ بر مفسد اقتصادی، تا شعار دادند فهمیدم یک چیزی سر جایش نیست، یکجای کار می‌لنگید.

برگشتم خانه، تا رسیدم خانه و آمدم غذا بخورم، قارچ سوخاری که بردم توی دهانم، با اینکه یکدفعه لذت زیادی پاشید وسط مغزم، ولی لذت که کمی ساکت شد، متوجه شدم انگاری یک چیزی سر جایش نیست، یکجای کار می‌لنگید، نمی‌دانم تا کی این چیز سر جایش قرار نیست باشد و همیشه یکجایش لنگ بزند.

این چیزی که خیلی وقته سر جایش نیست، قبلا در ابتدای صبح هنگام آغاز بیداری سر جایش نبود، ولی جدیدا در خواب هم سر جایش نیست، خیلی بد است گرفتاری آدم طوری شود که حتی از بیداری رسوخ کند به خوابش، من فکر نمی‌کنم این چیز در رفته به این راحتی جا بیفتد، برای من که سال‌هاست جا نیفتاده و هر چی فکر می‌کنم پیدایش نمی‌کنم لامصب، می‌خواستم ببینم آیا برای شما هم همیشه یک چیزی سرجایش نیست و دارد لنگ می‌زند؟

  • نظرات [ ۵ ]
نویسندگان