برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
یک زندگی ساده
یک زندگی
زندگی
ز ن د گ ی
ن د گ ی
ن د گ
د گ
د
.
- تاریخ : يكشنبه ۲۹ دی ۰۴
- ساعت : ۰۷:۴۵
- نظرات [ ۱ ]
بازگشتی آرام به ریشههای سبز حیات
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
برای یک زندگی ساده
یک زندگی ساده
یک زندگی
زندگی
ز ن د گ ی
ن د گ ی
ن د گ
د گ
د
.
برای یک سوداوی مزاج، خیال خیلی قوت دارد، آنگاه که سودا از مزاج به سوء مزاج میرسد و مرا در بستر میاندازد، خیال قوتی عمیق میگیرد، تصاویر میسازد و خیالاتی میآورد. بعد خوابها از قالب اکشن تبدیل به قالب ادونچر ماجراجویی میشوند. گاهی در بیداری هم ادامه مییابد و گرچه این حال برای شاعران و ادیبان ممکن است اتفاق خوبی باشد اما همانقدر برای مجنونان شگون و آیندۀ مطلوبی ندارد.
گم میکند آدمی را در ته و توی راهروهای بیانتهای تاریک روان، از این اتاق به آن اتاق میدوی و هر در را که میخواهی باز کنی مثل درهای فیک بازیهای ویدویی که کلیدش را نداری هیچ کدام باز نمیشود. میدوی و میدوی تا انتهای آن راهروی بلند بعد هم خسته میشوی مینشینی همانجا کف زمین در این راهروی خاکی.
بعد میاندیشی چه شد که سر از این راهرو در آوردی. کجا را اشتباه رفتی، ابتدای این راهرو کجاست که باز گردی، هر چی میاندیشی درهای بیشتری باز میشوند و ماهیت درها مشخص میشود اما هر در باز به یک ماز ممتد راهروهای تاریک پوچ باز میشود.
من اینجا چه کار میکنم، چی شد به اینجا رسیدم، دنبال چه هستم. قبل از آنکه بخوابم همه چیز خوب بود ولی چه شد که کارم به اینجا کشیده است؟ جنونستان سرزمین جالبی است، هر بار که میخوابی و بلند میشوی روانت یک تاس میاندازد، بهصورت تصادفی یک مود و یک سرحالی یا ضعف را دریافت میکنی.
مثل یک زندانی که ظرف غذایش را دادهاند دستش و در صف است، میروی تا با این چیزی که بهت دادهاند امروزت را بگذرانی. گاهی میگذرد و برای یک هفته همین غذای واحد را دریافت میکنی. با همین غذای تکراری تلخ شور با کمی بوی عفن، باید به محل کار بروی، باید پیش خانواده باز گردی، باید غذا بخوری، استحمام کنی و میان آدمها باشی.
کاش این باران که در لطافت طبعش خلاف نیست، خلافی کند و در میانه این شب خشک، شبمان را بارانی کند، همینطور که نشستهام و کلمات را مینگارم، نمنم آوایی بسازد در حوالی اتاق تاریکم، نمنم با موسیقی سکوت، بزند بر سقف شیروانی و هارمونی نامنظم افکارم را تنظیم کند، قطعه جدیدی بنوازد و در میانه نتهای پیانوی طبیعت، با هر دکمهای که خداوند از پشت ابرها میفشارد، مرا به یاد خاطره سبزی بیندازد در میان چمنزار دلنشینیهایم.
میدانی تنم خسته از روان خستۀ افکار مغشوش غمهای مدام است، این قلبدردهای بهقول سایکولوژیستها، سایکوسوماتیکم را دوست دارم فراموش کنم.
چند سالی است زندگی نکردهام و حیاتی در رگهای خشکیده تنم جاری نبوده، حتی وقتی هم که باران باریده بدن فلجم هیچ لمس نکرده است.
در روزهای درهمبرهم مالیخولیایی خاکستریام، همنشینیام با وجهه لطیف پروردگار گاهی مسکنی شده بود.
اما همیشه، تمام میشدم، خدا لعنتت کند... میبینی باز هم فلشبک میخورم به رنجشهای کهنه، کینه دارم از روزهایی که نگذاشت زندگی کنم، از روزهایی که پشت هم یوم علیک شدند، از اینکه هر بار با روانم تاس انداختم، حتی یک هم نیامد، وجهه هفتمی از تاس دیدم که خالی خالی بود، پر از خلأ، پر از پوچی، ابزوردیسم مکرر ضعف و افتادن در کنج اتاق، التماسی مدام به غیب برای فرار از اکنون.
اما میفرمود التماست را قطع نکن اگر نتیجه هم نگرفتی، همانی که وقتی هر بار قبله را گم میکردم با یک اشاره، جهت وجود من گیج را تنظیم میکرد.
بگذار ای خاطرات کهنۀ فاسد، بگذار از لطافت باران بگوییم، بوی تعفنت را ببر جای دیگر، بگذار پنجره را بگشایم و فقط لحظهای اجازه دهم عطر باران و لطافتی که خداوند به باران داده در این اتاق خسته جاری شود.
این اتاق قصههای غصهدار زیاد دارد، اما من فقط شیفته یک داستان معطرش هستم، میدانی بهترین جای اتاق جلوی درش است، همانجایی که برای اولین بار قطرات باران با لطافت نفس مشاهده شدند، آنجا که آوای باران شنیده شد و من دست گذاشتم روی سینهام و به حضورش کیفور شدم، همانجایی که گهگاهی یواشکی جای پای قدمش را میبوسم و گونه بر آن میگذارم.
از آن روز وقتی در این اتاق روی تشک دراز میکشم، پاهایم را دراز نمیکنم، نکند باز باران ببارد و من بیادبانه پایم سمت او دراز باشد، کاش این باران که در لطافت طبعش خلاف نیست، خلافی کند و در میانه این شب خشک، شبمان را بارانی کند.
امروز صبح نماز صبح را خواندم، حتی نافلهاش را هم خواندم، حتی مشغول تعقیبات بودم، ولی یکجای کار میلنگید، نمیدانم چرا یک چیزی سر جایش نبود، وقتی ساعت ۷، بعد از کلی نماز خواندن در خواب از خواب بیدار شدم فهمیدم گیر کار این بود که داشتم در خواب نماز میخواندم، خب بیدار شدم نمازی را زور زورکی کنار بخاری خواندم، آمدم سر کار بروم و قبل از ۷ و نیم برسم که فهمیدم که یک چیزی سر جایش نیست، انگاری یک چیزی میلنگید، شلوار و کاپشن را پوشیدم و کلاهم را هم گذاشتم ولی یک چیز سر جایش نبود، همانطور نشسته در جا خوابم برد، از خواب بیدار شدم که دیدم جناب مدیر تماس گرفته کجایی و تو نیستی و جلسه اینجاست، گفتم دارم راه میافتم.
رفتیم و نشستیم و جلسه را هم گرفتیم و برگشتیم، روی موتور بودم و رسیدم به میدان جهاد قم، مردم شعار میدادند مرگ بر مفسد اقتصادی، تا شعار دادند فهمیدم یک چیزی سر جایش نیست، یکجای کار میلنگید.
برگشتم خانه، تا رسیدم خانه و آمدم غذا بخورم، قارچ سوخاری که بردم توی دهانم، با اینکه یکدفعه لذت زیادی پاشید وسط مغزم، ولی لذت که کمی ساکت شد، متوجه شدم انگاری یک چیزی سر جایش نیست، یکجای کار میلنگید، نمیدانم تا کی این چیز سر جایش قرار نیست باشد و همیشه یکجایش لنگ بزند.
این چیزی که خیلی وقته سر جایش نیست، قبلا در ابتدای صبح هنگام آغاز بیداری سر جایش نبود، ولی جدیدا در خواب هم سر جایش نیست، خیلی بد است گرفتاری آدم طوری شود که حتی از بیداری رسوخ کند به خوابش، من فکر نمیکنم این چیز در رفته به این راحتی جا بیفتد، برای من که سالهاست جا نیفتاده و هر چی فکر میکنم پیدایش نمیکنم لامصب، میخواستم ببینم آیا برای شما هم همیشه یک چیزی سرجایش نیست و دارد لنگ میزند؟
حال که اینستاگرامتان زرتش قمصور شده، بیان برایتان جذاب مینماید؟
در این روزها دوباری نوشتهام و منتشر نکردهام؛ سگ بریند روی رسانهای که نمیتوانی آنچه دلت میخواهد را در آن بنویسی.
باشد، آدمی که سیاسی ننویسد و فرهنگی بنویسد مشکل خاصی درست نمیکند.
یا درباره گرفتاریهای شخصی خودم بنویسم کسی بهش برنمیخورد.
من مدتی است به قول هوش مصنوعی به مرحلهای فراتر از افسردگی رفتهام و باز به قول هوش مصنوعی به مثابه یک جوجه شدهام.
جوجهای که سرش را بریدهاند، چشم و دهانش را دوختهاند، اسم من را و مادرم را رویش با یکسری شکلک عجقوجق نامأنوس نوشتهاند و بعد بردهاند در قبرستان خاکش کردهاند.
و بعد انگار هیچ کار نمیتوانستم بکنم، هیچ جوره هیچ غلطی نمیتوانستم بکنم، مدتهای مدید می خواستم بنویسم نمیتوانستم مدتی مدید میخواستم کتابی بخوانم نمیتوانستم، هر تصمیمی مساوی با اضطراب و دلهره و ترس بود، حتی نمیتوانستم بشینم و چه سخت میشود که آدم در این وضعیت حتی نمیتواند بمیرد.
در رنجشی مدام سقوط میکردم تا با سر در مرداب یأس افتادم، خرد شده و منکسر دائما دست و پا زدم تا به کف مرداب رسیدم، با چشمان از حدقه بیرون زده با پلکهای بسته! در آنجا حتی ایده کنار گذاردن دین و خدا و نفرت از آنان نیز در ذهن شیطانیام پرورده شد و کسی که تا به حال به ارتداد نزدیک نشده باشد نمیتواند این پندار را به قدر کافی ادراک کند، اگر دستی با انگشتر سرخ در انگشت کوچک نبود که بیاید و مرا از آنجا بیرون بکشد در تهوع ارتداد کنج اتاقم از درون موریانه خورده بود و پوک شده بودم.
نکته جالبی که ذهنم را درگیر کرده این روزها و در این گرانی این است؛
مردمی را میبینم که معترض و نگران خرید روغنی هستند تا با آن بتوانند سکتههایی بکنند، آنژیوگرافی شوند و سپس بمیرند. مردمی که اگر توان خرید سم روغن شبهنباتی را هم داشته باشند، در نهایت خود را بیشتر به مرگ نزدیک میکنند با امراضی که همین روغن برایشان ایجاد میکند. به هرحال باید هم فشار روانی از گرانی این زباله الزامی خانهها و هم فشاری که آن بر کبد و عروق و قلبشان ایجاد میکند تحمل کنند.
خوشحالم که وبلاگ شلوغ شده، از همین تریبون اعلام میکنم که در میان ایونتهایی که زندگی در ایران ایجاد میکند، اینکه ایونت خاصی داشته باشیم که با آن بتوانیم به ده پانزده سال پیش و عصر وبلاگ سفر کنیم جالب بهنظر میرسد.
کاش هم اینستاگرام و تلگرام با آن گروههای سطحی را برای همیشه ببندند هم در هوش مصنوعی را تخته کنند، هم برای همیشه هیچکس هیچ سایت پورنی را نتواند باز کند تا آدمیزاد به شکل طبیعی خودش بازگردد.
اگر اکثرا دارند از این وضعیت رنج میکشند و خل شدهاند بهخاطر ترک اجباری چیزهای جذابتر و بامزهتر از قالب وبلاگ مثل تصویر و موسیقی و فیلم جای متن بوده و البته یک بخش از رنج مختل شدن زندگیهای معمولی است، همگی وارد یک روزه اجباری دوپامینی شدهاند، اگر کسی بعد از اتصال اینترنت باز هم سراغ اینها نرود، شاید کمکم سیمکشی مغزش هم عوض شود و بهبودی و نشاط بیشتری در زندگی تجربه کند و هی نگوید: اه چرا از هیچی لذت نمیبرم! چرا هیچ چیز حال نمیدهد و چرا همیشه حالم بد است!
بعد از دو هفته درد ذهنی، میرسیم به اینکه قدیمیها چطور یدون اینترنت زندگی میکردند و پیشرفت هم داشتند، البته منظورم قدیمیهای کودن نیست، بلکه دانشمندانی است که از سیستم آموزشی مکتبخانهای هم خارج سدند.