سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

ثانیه‌های آخر

سرم سنگین است، خیلی خیلی سنگین، انگار که یک گونی برنج را روی سرم گذاشته‌اند، نمی‌توانم نگهش دارم، تند تند پلک می‌زنم، با انگشت اشاره‌ام گوشۀ چشمم را میمالم، همه چیز تار و محو هستند، صدای شلوغی و همهمه مغزم را پر کرد‌ه‌اند، سرم را از جا بلند می‌کنم زیاد نمی‌توانم نگهش دارم، کنترلش دستِ خودم نیست باز می‌افتد، کمی سرم را بالا می‌آورم، نمیتوانم گردنم را نگه دارم، انگار روی ننویی گذاشته شده‌ام و به چپ و راست تاب میخورم،سرم داغ است، رطوبتی کف سرم را آزار می‌دهد، دست راستم را روی سرم می‌کشم، جلوی چشمانم می‌آوردم، از بین تصاویر محو و تار، رنگ قرمز خون را تشخیص می‌دهم، سرم را بالا می‌آورم، بدنِ محو خاکی رنگ کسی را می‌بینم که جلوی من در حال دویدن است، سرِ بلانکارد را گرفته و می‌دود، به سختی نفس را داخل می‌کشم و بیرون می‌دهم، انگار که هوایی نیست، بالا سرم را نگاه می‌کنم چهرۀ کسی که بالا سرم است را تشخیص نمی‌دهم، سربند سبز رنگِ محوش بالای صورت بیضی شکلش است، به چپ و راست تکان می‌خورم، با این که گوشم سوت می‌کشد صدای خفیفی می‌آید:«أخوی، طاقت بیار داریم می‌رسیم» سرم انگار که می‌خواهد بترکد، سنگین است، خیلی تشنه‌ام، دهانم قفل شده، به چپ و راست تاب می‌خورم...

  • نظرات [ ۱۲ ]
نویسندگان