داشت با موتور میرفت. یک لحظه کنترل از دستش در رفت و با موتور خورد به جدول. پرت شد روی زمین. نشست همون گوشه و زار زار گریه کرد. ازش پرسیدم حالا برا چی گریه میکنی؟
گفت: تو فکر کن حضرت ابالفضل وقتی دستاش قطع شده بود چطور زمین خورد.
حتی توی اون لحظه هم فکر و دلش تو کربلا بود.
- تاریخ : سه شنبه ۸ بهمن ۹۸
- ساعت : ۲۳:۱۰
- نظرات [ ۴ ]
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.