خیلی حرفها را برای نوشتن دارم، اما تا میآیم بنویسمشان همگی در تونل کلمات و راهروی ورودی از مغز به جهان خارج، تلنبار میشوند و گیر میافتندو سر فشار چند تا کلمه له میشوند و خونشان میریزد روی سرامیکهای سفید کف مغزم و آخرش هم چیزی ازشان خارج نمیشود جز صدای داد و فریادشان.
همانطور که نمیدانید، مدتی است دیگر برای دل خودم ننوشتهام، وبلاگنویسی نکردهام، بیشتر متنهایی نوشتم در فاز رسمی، طبق قوانین رسمی، برای مراکز رسمی، برای گروه مخاطبانی که هیچ وقت نمیخوانند یا نمیفهمند چه نوشتهام.
تلاشم بر این بود، روح نگارش و عمۀ ویرایش را در کاری که میکنم زنده نگه دارم و قلم از خلاقیت و طراوت نیفتد، ولی لاجرم تهش افتاد و پرتاب شد از بالای صخرۀ دستورات رئیس کف خلأ سیاه دیده نشدهها.
و اندکی بعد گزارش کارها آمدند و دادن گزارش کار خودش تبدیل شد به تمامیت شغلم، من فقط باید میان نوشتن چند گزارش کار ماهیانه و نیم ماهیانه و سه ماهه و فصلی و سالیانه، یک چلو جوجه میخوردم. خیلی هم بد نبود البته کم کم از چلوجوجه خسته شدم و رو به کباب کوبیده مرغ آوردم، گاهی دیگر گرسنهام میشد همه چیز میخوردم و همین هم میشد که صبح بیدار شدم و دیدم دارم آروغی میزنم از جنس هیدروژن سولفید که این اخطاری مبنی بر اضمحلال گوارش بود.
البته همۀ فلاسفه گفتهاند تسلسل محال است اما برای من محال نبود، چون بعد از آنی که صبح ها صبحانه کره و عسل خوردم، دچار سوزش معده شدم، همین شد که به داروخانه رفتم و یک شربت معده گرفتم و خوردم تا سوزش تسکین یابد، اما از بد ماجرا یک پک ویال 10 تایی ژل رویال هم خریدم برای اولین بار که بدترین رابط کاربری در جهان برای استفاده را داشت، ویالها نه از هم جدا میشدند و نه میشد بازشان کرد، به زور چاقوی کله گرد میوه خوری سرشان را باید قطع میکردم ولی هر بار چاقو منحرف میشد میرفت وسط شکم ویال، همینطور هم ژل رویالش میریخت وسط هر وسیلۀ موجود روی میز، و چون ژل رویال قیمتی بس قابل توجه دارد در همان وضعیت حمله میکردم برای عملیات مک مکانی شه شهانی تا از دست نرود.
بعد از رنج کشیدنی بر سر خوردن این مادۀ بدمزه، سوزش معده چندین برابر ایجاد شد و باز هم یکبار دیگر شربت معده خوردم، چند ساعتی بعد هم شام، تسلسل امور منجر به این شده بود تقریبا اسیدی برای هضم اغذیه در معده نمانده بود، همین بود که صبح فردا که بیدار شدم، بوی هیدروژن سولفید را استشمام کردم که بیرون میزد، خب، تسلسل از نظر ما محال نبود، پس ساعت 6 صبح من دم در داروخانه ایستاده بودم تا یک آنتی بیوتیک را غیرقانونی بخرم، سیپروفلاکساسین، گفت چندش رو بدم، گفتم 500، یک طوری گفتم بهش و ادا در آوردم انگار ید طولایی در مصرف آنتی بیوتیک دارم.
دو تا 500 با هم انداختم بالا جهت نسلکشی هر چی باکتری است که آن پایین است، تر و خشکشان را با هم پیوند زدم، ولی خب دیگر تسلسل را بیخیال شدم، میتوانستم اینقدر زیاد بخورم از این دارو که اوردوز کنم یا عارضهای بدهد که برای رفعش سراغ داروی سنتی یا صنعتی دیگری شوم ولی خب بیخیال شدم، گفتم حال که چنین است، چند روزی گلوتن و نان و لبنیات و میوه را حذف میکنم و به مکتب ژاپنی برنج رو میآورم و مقداری همنشین بچههای آمل و عباسآباد و بابل خواهم شد و فقط برنج خواهم خورد با خورشت و با تحریم اقتصادی باکتریهای آشغال میکروبیوم روده و تقویت بنیه اقتصادی باکتریهای مفید، فضا را به سمت تعادل ببرم.
وضعیت نتیجه بخش و خوب بود، تا اینکه باز ماجراجویی دیگری آغاز کردم با سروتونینهای مغزم! یکمی مشغول دستکاری گیرندههای سروتونین شدیم و بالا بردن غلظت این نوروترنسمیتر در مغز، نتیجه چیزی جز عصبی بودن و کم ظرفیت بودن و البته برداشته شدن سد بازداری هیجانی نبود، هم خوب بود چون میتوانستم بعد از مدتی گریه کنم و جهان را حس کنم و زندگی کنم و هم بد چون اعصاب مصاب کسی را نداشتم و امکان حمله به دیگران بالا بود، این بود که ماجراجویی دیگری را امشب آغاز کردم، اینکه چه میشد اگر کسی 3 تا داروی خواب سنگین استفاده کنم ولی... این خودش چیزی شبیه دراگ بود... بگذار ببینم، شاید این محتواها و ماجراجوییها مناسب همگان نباشد و طفلی در این حوالی بخواهد در خانه امتحان کند آنچه ما امتحان کردهایم و از خل شدن و اسکیزو شدنش بیفتد گردن ما، طوری نیست، اقلا بلاگستان زنده میشود در تیتر خبری؛ «پدری که فرزندش دچار اسکیزوفرنی و پارانویید شده بود، از یک بلاگر به دلیل تشویش اذهان عمومی شکایت کرد. وبلاگنویس نیز در اعتراضی توهین آمیز در دادگاه به پدر گفته بود: کل خانوادهت دک و دیوونهاند و ژنتیکشون مستعد ماجرا بود، پس از آن، پدر عصبانی با حملهای به سبک سیس جواد عزتی علیه وبلاگ نویس کرده بود و وبلاگ نویس نیز با پرتاب بک گونی قارچ شیتاکه و یال شیر(ترکیبی) و زدن آن به گیجگاه پدر ابله، به طور اتفاقی باعث شده بود پدر تبدیل به یک نابغۀ نامبر وان ایران بشود طوری که ناخودآگاهش 360 درجه باز بشه، کسی که در ایران او را پروفسور سمیعی 2 صدا میکردند.
نمیدانم چه شد از سبکهای جدی به این هجویات رو آوردهام، شاید قبلا خیلی جدی گرفته بودم همه چیز را، شاید یادتان باشد یک زمانی خیلی آثار متنی ما مکتبی-ایدئولوژیک بود، سرش دعوا هم میکردم، لازم بود یقۀ کسی را هم بدرم میدریدم، این روزها خستهام، چون خستهام مینویسم، اگر خسته نباشم باز میروم در قالب همان جملات رسمی بی هنر بی خلاقیت مینویسم، جاهایی که قدرها کمتر دانسته میشود و آدمیزاد کمتر زندگی میکند، ما آدمها گاهی اصلا زندگی نمیکنیم، نمیدانیم از زندگی چی میخواهیم تازه یادمان هم رفته قبلا چی میخواستیم از زندگی،فقط زور زدیم و هی آرزو کردیم بزرگ شویم تا برسیم به همینجای مبهم، همین نقطۀ بی معنی، زیر بار شلوغیها و سختیهای زندگی، شلوغیهایی که کامل از یادمان برده چطور یک چای داغ را اقلا با لذت بخوریم و حتی اگر لذتی ندارد، اقلا وقت چایی خوردن، مغز و ذهنمان جلوی سماور نشسته باشد، نه توی اکسپلور و شبکه اجتماعی باشد نه توی گرفتاریهای مالی دائمی، فقط همینجا در همین لحظه باشد، شرمنده، ما مردههایی هستیم بیزندگی، مشغول عادات تکراری روزانه، با هزاران نارضایتی و غم، این است خلاصۀ ما در این روزها غالبا.
- تاریخ : چهارشنبه ۱ آبان ۰۴
- ساعت : ۰۲:۲۲
- نظرات [ ۳ ]