سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

لطفا اخراجم کنید، گور پدرتان

کاش یک روز بلند شوم من را از همه تعهدها و نهادها و مشاغل اخراجم کرده باشند، آدم‌ها فراموشم کرده باشند، کلا یک آدمی باشم که احدی ازم انتظاری نداشته باشد، به خصوص خدا، خدا هم انتظاری نداشته باشد، بگوید این را نخودی خلقش کرده‌ایم، نه عالم زر داشته و نه آخرتی، شبیه کرم خاکی است، شبیه یک تکه آجر است، شاید یک موز بر درخت است، یک موج دریاست که به اندک زمانی به وجود می‌آید و از بین می‌رود، همینقدر بیهوده و ابزورد و بی‌هدف.

شاید این ایده قاتل آدمی باشد، آدمی که به هدف انگیزه دارد و تنفس می‌کند و راه می‌رود، اما ایده‌ای است که آزادی را برای روان آدم به ارمغان می‌آورد، به این نتیجه رسیدم مهم نبودن، این که آدم تصور کند مهم نیست و نقشی ندارد در کنترل اضطراب نقش مهمی ایفا می‌کند، چون اضطراب منشأ اهمیت قائل شدن زیاد برای کارها دارد و چون آدم هی می‌گوید این مسأله اینقدر مهم است در انجام کارها دچار دلهره و ترس می‌شود که نکند کامل یا خوب یا درست کار را انجام دهد، تهش می‌نشیند یک گوشه و کاری از پیش نمی‌برد.

این صحبت‌ها روانشناسی نیست، من هم روانشناس نیستم، اما ایده‌ای است که با تفکر و در تجربه به آن رسیده‌ام، این که آدمی دوربین را بالا بیاورد، کره زمین را ببیند که همینطور می‌چرخد و برایش مهم نیست یک آدمی در شهر تهران یا قم یا رشت، حالا درسش را بخواند و معدل فلان بیاورد، او هم مثل هزاران سیب زمینی و خیار و گوجه دیگر تمام می‌شود و جدا محلی از اعراب ندارد، خیالش آسوده می‌شود و شاید آن وقت راحت بنشیند و نیمه شب ساعت 1 با بی‌خیالی عمدی بنشیند و دربارۀ نسبت صیفی‌جات و سبزیجات با آدمیزاد قلم‌فرسایی کند.

  • نظرات [ ۵ ]
نویسندگان