ســکــوت

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

لِفلان

باران گرفت وقتی دلش گرفت‌. در اتاق، روبروی سجاده نشسته بود و می‌خواست برای اولین بار نماز شب بخواند

وقت ضیق بود و جای خواندن نماز وترِ بدون قنوت هم نبود.

‏مفاتیح شیخ عباس روبرویش باز بود و می‌خواست بفهمد این نماز شب که بزرگان با آن از خلق کندند و به حق پیوستند چطور خوانده می‌شود.

رسید به جایی که در قنوت باید برای چهل مومن استغفار کرد. اللهم اغفر لفلان. این را که خواند سرش آرام آرام به سمت زمین مایل شد. به نظر می‌آمد اتاق تاریک‌تر شد. فضای اطرافش تنگ‌تر شد. فشاری از همه طرف به قلبش وارد می‌شد.

با خودش گفت یعنی می‌شود من فلانِ امام زمان باشم؟ وقتی که دلش گرفت باران گرفت. صدای چلک چلک باران همزمان با اشک‌هایش در زمین پخش شد.

قطعا امام زمان نماز شب می‌خواند همان طور که جدش می‌خواند. قطعا امام زمان برای ۴۰ نفر استغفار می‌کند. قطعا برای گناهکار محبی استغفار می‌کند. با خودش گفت آیا امام به یاد او خواهد بود؟

اذان زد. صدای موذن از بلندگوی مسجد در محل پخش ‌شد و از لای پنجره داخل اتاق سرازیر ‌گشت. به یاد معشوق از نماز وتر تک رکعتی بدون قنوت هم جا ماند.

از جا بر ‌خاست، دستی به صورت خیسش کشید. از خانه بیرون زد و زیر باران راه مسجد را در پیش گرفت. اشک‌های آسمان روی صورت خیسش می‌افتاد. اما به قدری دلتنگ بود که اگر کسی او را می‌دید می‌فهمید خیسی صورتش به خاطر اشک‌های خاک بوده، نه آسمان.

سه مشت مویز

از خواب می‌پرم. هوا روشن است. لا اله الله، انگار دوباره خواب مانده‌ام. معمولا از روشنی و تاریکی هوا تشخیص می‌دهم که ساعت چند است.

دستانم را طوری که بخواهم دایره بزرگی بکشم روی تشک می‌کشم تا گوشی‌ام را پیدا کنم. یکی پیدا می‌کنم ولی مشکی است. می‌گذارمش سمت راست بالشت و دوباره سرچ را شروع می‌کنم.

دستم به گوشی دیگری می‌خورد. سفید است، برای خودم است. دکمه یک قلوی سمت راست را می‌زنم. سه عدد بزرگ وسط صفحه پیدا می‌شوند که انگار تیغی هستند که به قلبم فرو می‌روند. سه عدد از چپ به راست عدد ۷ و ۳ و ۶ هستند.

با تمام سردی سرم و خنگی موجودم حساب می‌کنم اگر ۲۰ دقیقه تا مدرسه راه باشد می‌توانم استاد را گیر بیاورم و به پایش بیفتم و ننه من غریبم بازی در بیاورم تا غیبتم را به تاخیر تبدیل کند.

۲۰ به علاوه ۳۶ می‌شود ۵۶. نه فایده‌ای ندارد. عملیات در ذهنم شکست می‌خورد. اصلا یادم نیست کی و چه طور روی تشک خوابیده‌ام. شاید مثل دوران کودکی روی موتور خواب رفته‌ام و پدرم من را آورده و آرام روی تشک گذاشته و رفته.

به حافظه‌ام فشار می‌آورم، اگر دیدنی بود چند تا لگد هم بهش می‌زدم. دنبال این می‌گردم کجا بودم و باز چه خورده‌ام که خنگی به سرم زده.

یادم می‌آید دیشب بادمجون و کشک را لای نان باگت گذاشته‌ام و بلعیده‌ام. بعد تازه آن کشک را پای آش هم مهمان کرده‌ام و آش کشکی هم خورده‌ام.

هر چه هست از گور کشک است. بلند می‌شوم و دنبال یک چیز گرم می‌گردم تا نجاتم دهد. اول چیزی که به ذهنم می‌آید عسل است ولی خیلی وقت است که تمام شده، شبیه پول‌های توی جیبم از زندگی‌ام غیب شدند.

یک مشت مویز بر می‌دارم. باید طبق روایت بیست و یکی باشد. استحباب را بی‌خیال می‌شوم، وضعیت‌ اورژانسی است، دو مشت دیگر هم لازم است.

سعی می‌کنم دیشب را به یاد بیاورم. دم بخاری خوابیده بودم. یک دفعه همسر آمده بود و با آرنج ‌روی پهلویم گذاشته بود. من هم از خواب پریده بودم و پرخاش کرده بودم مگر نمی‌بینی خوابم؟

او هم گفته بود: من دیدم گوشی دستت است از کجا بدانم. گوشی را نگاه کردم، هنوز دستم بود و روشن. داشتم آموزش داستان نویسی می‌خواندم که خواب رفته بودم. او هم چون صورتم را نمی‌دیده خیال کرده که بیدارم.

مویز‌ها را دونه دونه بالا می‌اندازم و چایی ساز را روشن می‌کنم. چایی ساز را خاموش می‌کنم و آب توی کتری را نگاه می‌کنم. اندازه یک لیوان دارد یا نه؟

فکری در سرم مثل بادکنکی می‌ترکد. زِکی، امروز جمعه است. با خودم می‌گویم باز خدا فاز شوخی با ما برداشته، از ان شوخی‌های دوست داشتنی.

یکی نیست بگوید مرتیکه تو دیشب همه جایت کشک مالیده بودی حالا خدا شد کمدین شوی تو؟

خیالم راحت می‌شود، می‌روم توی اتاقم می‌نشینم. گوشی را به شارژ می‌زنم. سرم را خم می‌کنم طوری که به زودی آرتروز و دیسک گردن بگیرم، تایپ می‌کنم:

از خواب می‌پرم، هوا روشن است. لا اله الا الله...

هر چه ما می‌دانستیم او می‌دید

شاید شنیده باشید که ابن سینای فیلسوف با ابوسعید ابوالخیر عارف ملاقاتی داشت و در این ملاقات که سه روز طول کشید مکالماتی رخ داد. پس از تمام شدن بحث از بوعلی می‌پرسند چه شد؟ جواب می‌دهد هر چه ما می‌دانستیم او می‌دید. از ابو الخیر هم پرسیدند چطور بود؟ پاسخ داد: هر جا ما رفتیم این کور هم با ما آمد.

امروز کتابی به دستم رسید در همین رابطه. تجربه NDE که اگر در ویکی پدیا سرچ کنید زور می‌زند آن را عملکرد مغز نشان دهد، اتفاقات پس از مرگ انسان‌ها را روایت می‌کند. اتفاقات عجیب افرادی از کالبد مادی جدا می‌شوند و بدون مکان و زمان عالم‌پس از‌ مرگ را تجربه می‌کنند.

کتاب ۳ دقیقه در قیامت از انتشارات شهید ابراهیم هادی شرح تجربه پس از مرگ سیدی است که اسمش را فاش نکرده. این کتاب به مراتب تاثیر گذارتر از سیاحت غرب مرحوم‌ قوچانی است. چون چیزهایی است که به حقیقت دیده، نه داستانی بر اساس روایات.

پیشنهاد می‌کنم حتما تهیه کنید و مطالعه کنید تا کمی مثل ابوسعید ابوالخیر از کوری موجود جدا شویم و حقایق هستی را ببینیم. کتاب درباره آقایی است که در چشمش عارضه‌ای پیش می‌آید و نیاز به جراحی پیدا می‌کند، در حین جراحی چشم تمام می‌کند و روح از جسمش خارج می‌شود، عزرائیل را می‌بیند و جسم خودش را تماشا می‌کند. پای نامه اعمالش می‌زود و ریزترین جزئیات کارهایش را مشاهده می‌کند.

کتاب به شدت تکان دهنده است و در عصر شکاکیت، نوری از یقین را بر قلبتان می‌تاباند. در این کتاب ارزش طاعت و حرمت معصیت را درک می‌کنید. شاید بعد از آن تغییری بنیادی در زندگی‌تان دادید و از این رو به آن رو شدید.

جواب سوال آیا این اتفاقات عملکرد مغز است در مقدمه کتاب آمده و گفته شده NDE در حالی برای افراد رخ می‌دهد که کاملا سلول‌های عصبی‌شان از کار افتاده‌ است.

راوی این کتاب هر چه ما از جبر و اختیار و تاثیر صدقه و اخلاص می‌دانستیم را دیده و آینه‌ای شده تا ما هم‌چیزهایی سر در بیاوریم. قیمت این‌ کتاب فقط ۹۵۰۰ تومان است.

خدا رو شکر

در کبابی نشسته بودم و تبلیغات عالیس را از تلویزیون نگاه می‌کردم که دو آدم قمه به دست وارد مغازه شدند. سریع از جایم بلند شدم و از کنارشان فرار کردم و بیرون زدم. همین طور که عقبکی نگاهشان می‌کردم با ترس و لرز رفتم و آن طرف خیابان ایستادم.

قرار بود ۴ تا کوبیده با یک‌نان کامل برایم‌ بزند. بهشان می‌خورد از ته نیروگاه آمده باشند. پیرهن مشکی پوشیده بودند و یکی‌شان که قد کوتاه تر و چارشونه‌تر بود یه دستمال یزدی دور گردنش انداخته بود.

درست نمی‌دانم به عباس کبابی چه می‌گفت ولی صدای فریاد بی ناموسش را خوب می‌شنیدم. مردم هم جمع شده بودند و نگاه می‌کردند. تنها کاری‌که می‌توانستم بکنم زنگ زدن به پلیس بود. اولین بار بود که شماره ۱۱۰ را می‌گرفتم. زنگ زدم، هُل کرده بودم. یک آقایی گفت الو، گفتم آقا تو رو خدا کمک کنید، دو نفر با قمه ریختند توی مغازه عباس کبابی. گفت: آدرس بدید. گفتم: خیابون امام، برگشتم و شماره کوچه‌ای که سرش ایستاده بودم را نگاه کردم، گفتم: روبرو کوچه ۱۷.

اوضاع به هم ریخته بود، خیلی احمقانه بود آن جا بایستم و نگاه کنم، اما فضولی‌ام گل کرده بود. صدای داد و فریاد از توی مغازه می‌آمد و با قمه شیشه‌ی میزها را می‌شکستند و صندلی‌ها را زمین می‌انداختند.

انگار برای زدن نیامده بودند، فقط آماده بودند عباس کبابی را بترسانند. اوضاع وقتی به هم ریخت که ۵ نفر با چوب و قمه و قداره ریختند توی مغازه.

صحنه واقعا ترسناکی بود. وحشیانه توی سر و صورت هم  می‌زدند. یک نفر می‌خواست جدایشان کند ولی او را هم با قمه توی سرش زدند. گوشی‌ام را در آوردم و شروع به فیلم برداری کردم. هر از چند گاهی سرم را از گوشی در می‌آوردم و از بغلش معرکه را نگاه می‌کردم.

تمام موی تنم سیخ شده بود. از پلیس هم که خبری نبود. هیچ کسی جلو نمی‌رفت، مردم ایستاده بودند و نگاه می‌کردند.

دو نفری که اول توی مغازه آمده بودند همین طور که می‌خوردند و می‌زدند و عربده می‌‌کشیدند از مغازه بیرون زدند. یکی‌شان سرش را گرفته بود و دیگری که چپیه قرمز داشت لنگ‌ می‌زد و می‌دوید. ۴ نفری هم دنبالشان آمدند بیرون و یکی‌شان داد می‌زد: وایسا حروم زاده!

رفتم جلوتر. ترافیک شده بود و راه بندان. خیلی‌ها این ور خیابان و اطراف ایستاده بودند و فیلم می‌گرفتند و با هم پچ پچ می‌کردند. همسایه‌ها از پنجره و بالا پشتبان نگاه می‌کردند.

نزدیک مغازه شدم، از ترس می‌لرزیدم. کاشی‌های سفید کبابی قرمز شده بودند و ۲ نفر دراز به دراز کفَش افتاده بودند. به نظر می‌آمد یکی‌شان تمام کرده باشد. چشم‌هایش باز مانده بود و تیشرت زردش کامل خونی بود. آن یکی را که آه و ناله می‌کرد شناختم، عباس کبابی بود. روی زمین پر خرده شیشه بود. انگار یکی‌شان قمه‌اش را جا گذاشته بود. همه آمده بودند الا اورژانس و پلیس. ۴ نفری که رفته بودند برگشتند و یکی‌شان که ریش بلندی داشت داد زد: همه از مغازه گمشید بیرون، سریع رفتیم بیرون. یک لحظه ازدحام شد و پایم به لبه جدول گیر کرد و با زانو خوردم روی آسفالت.

سوزش شدیدی در زانویم حس می‌کردم. شلوار لی را بالا زدم، پایین زانویم ساییده شده بود، شلوارم هم سوراخ شده بود، لعنتی تازه خریده بودمش. لنگان لنگان دور شدم. همان ریش بلنده آمد بیرون و داد زد: به چی نگاه می‌کنید، برید خونه‌هاتون. از آن جا دور شدم و به سمت خانه حرکت کردم. خدا رو شکر پول کباب‌ها را اول نداده بودم.

نکته: داستان بود، به کلمات کلیدی دقت کنید.

چرا فلسفه اسلامی عقب افتاده است؟

فعالیت آکادمیک غربی‌ها خیلی بیشتر از ماست. فلسفه اسلامی چه قدر دارد رویش کار می‌شود؟ شاید در همین قم فقط. فلسفه اسلامی به کار دنیا نیامده است.

فلسفه ریشه مابقی علوم انسانی می‌شود. نمی‌شود به طور مطلق گفت فایده فلسفه چیست.

ایستایی فلسفه اسلامی به این خاطر است که ملاصدرا نیامد و صرفا کتاب‌های مشاء و سهروردی را دیده باشد. مثلا فلوطین هم دیده است. متاثر از نو افلاطونیان است.

مشکل عمده فیلسوفان ما این است که نتوانستند با زبان اصلی فلسفه روز ارتباط برقرار کنند.

ملاصدرا فلوطین را پیدا کرد و یک نوآوری را رقم زد. مشکل الان فلسفه اسلامی ما همین است. فلسفه را در هر جای دنیا بگوییم فلسفه است. فلسفه اسلامی خودش را منحصر کرده در چیزی که خودش داشته در حالی که ریشه‌اش به ارسطو بر می‌گردد.

شهید مطهری اگر هگل می‌خواند می‌رفت ترجمه‌های هگل را می‌خواند نمی‌رفت خود کتاب هگل به زبان آلمانی را بخواند. این‌جا ارزش زبان فهمیده می‌شود. 

علامه طباطبایی وقتی از لندن بر می‌گردد به عده‌ای می‌گوید بروید و فلسفه علم بخوانید.

ما از فلسفه جهانی جدا افتاده‌ایم و زبان فلسفه را نمی‌دانیم. که الان زبان فلسفه انگلیسی است.

بعد از شکاف زبانی فلسفه اسلامی خودش را رقیب آن‌ها ندید. در فلسفه تحلیلی متافیزیک تحلیلی داریم که بحث از حرکت و زمان و مکان می‌کند.

متافیزیک ما برگرفته از ارسطو و صدرا و ابن سینا است. راه برون رفت از این وضعیت نوشتن فلسفه به زبان‌مشترک است تا بتوانیم مخاطب فلسفی یکدیگر باشیم. 

نرفتیم و حرف جدید بزنیم و ببینیم، در همان رابطه نفس و بدن ابن سینا مانده‌ایم. در حالی که کل عمر خودمان را بگذاریم نمی‌توانیم آثار فلسفه ذهن را بخوانیم. 

هی فارسی می‌نویسیم و تکرار می‌کنیم و چند متفکر آن طرفی هم نمی‌توانند بفهمد.

یک انگلیسی گفته بود فلسفه مشا را خودخوان فهمیده و آمد پیش آقای یزدان پناه تا ببیند فهمیده یا نه. حاصل دو ساعت بحث این بود که طرف خیس عرق شد و فهمید اصلا چیزی از فلسفه مشا نفهمیده.

این همه درگیری سر فلسفه اسلامی در قم است، حتی به فارسی ساده هم ‌نمی‌توانند توضیح دهند که چند نفر بفهمند و هم قطار شوند، فقط یاد گرفته‌اند متن عربی را بخوانند و معنا کنند.

در غرب یک نظریه خیلی عمر نمی‌کند و نهایتا طی یک‌ ماه می‌رود روی هوا اما ما دایم نشسته‌ایم و با چیزهایی که داریم ور می‌رویم و جرئت نوآوری نداریم.

آقای دکتر نصر سعی کرد بخشی از فلسفه صدرایی را به زبان انگلیسی منتشر کند. یک نقد ۳۰ صفحه‌ای به ترجمه کتاب آقای نصر نوشتم و در اسراء چاپ می‌شود.

آقای نصر که یک زبان انگلیسی‌دان حرفه‌ای است باز هم در این سطح دچار مشکل است.

باید موضوع به موضوع درباره مطالب فلسفی بنویسیم طوری که همه بفهمند. برای در جا نزدن باید خواننده‌‌مان زیاد شود و افراد زیادی روی آن کار کنند.

ما الآن نمی‌توانیم‌ به زبان بین المللی ایده‌های هر چند بکری را در بیاوریم و منتقل کنیم.

شما نگاه کنید کندی، ابن رشد و ابن سینا آمدند رساله ارسطو را شرح دادند، در حالی که به زبان‌ یونانی بود و وقتی به عربی ترجمه شد چنین اتفاقی افتاد و فلسفه اسلامی آغاز شد.

سعی نکردیم فلسفه اسلامی را انتقادی‌تر ببینیم و فکر‌کردیم معاذالله داریم متن مقدس می‌خوانیم.

کانت در قرن ۱۸ ظهور می‌کند ولی انتقادهای بسیاری به آن شده، چه بسا متفکری از صدرا بیرون بیاید که یک نو صدرایی باشد یا مکتب جدیدی درست کند.

در مقابل ما فلسفه‌ای وجود دارد که با بودجه‌های عظیم و دانشگاه‌های بزرگ ایستاده در حالی که علوم انسانی ما مهجور است.

حکمت خسروانی به فلسفه اشراق و فلسفه ابن سینا به مشاء و صدرایی به نو افلاطونی شبیه است.

علامه طباطبایی اگر منحصر می‌شد در فلسفه شاید نوآوری‌های بیشتری می‌داشت.

+استاد مهدوی

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۸۳ ۸۴ ۸۵
از خاکسترها بریدیم
و در هوا پخش شدیم و بالا آمدیم

از خون‌ها نیرو گرفتیم
و رنگ خود را بر آسمان زدیم

پرنده‌ شدیم و بالاتر از هواپیما‌ها اوج گرفتیم
برعکس حرکت کردیم
و در اقلیت ماندیم

قلبی تپنده که از عالَم منفصل گشته
و بعد
تپیدیم
و تپیدیم
و تپیدیم

به آخر قصه رسیدیم
و فقط خون بود
و خون بود
و خون

------------------------------------

کلمات و رنگ‌های وبلاگ ظاهر نیستند، باطن نویسنده هستند که نمایشگاه آنلاینی را به نمایش گذاشته‌اند.
اولش که طلبه نبودم به رنگ پوچی و تنهایی و شک، تابلوی مجازی‌ام را ساختم
تابلویی که آینۀ تمام قد من بود.

افسرده بودم و حیران
خاکسترهای باقی مانده از وجودِ دردمندی بودم که گوشه‌ای افتاده بود

مُرده‌ای که صورتش مات و رنگ پریده بود
با یافتن معنایی به اسم خُدا
هویت گرفت

به پشتوانۀ خون‌هایی 1400 ساله به آسمان آمد
آسمان در این جا هم انفصال است هم علوّ و هم بصیرتی بر جامعه

پرنده شُدیم، پرنده‌ای به دور از فلزات زنگ زدۀ ماشینی
خلاف جمعیت دنیا حرکت کردیم

طوری که وقتی همه فرار می‌کردند
ما رو آوردیم

و وقتی همه سرشان در گوشی بود
ما با انگشتمان خورشید را نشان داده فریاد می‌زدیم

سرخی یعنی خون، یعنی عشق، یعنی احساس
سرخی یعنی یک دنیا خاطره از وبلاگ قبلی که در آتش افسردگی خاکستر شد و حالا مثل قلبی می‌تپد
وبلاگی که با «بی نام و نشون» بودنش
اخلاص را به همراه آورده بود

قبل‌ترها که دربارۀ کرم‌های شب تاب نوشتم
گفتم پول که به میان بیاید فساد هم می‌آید
اما باید کمی عقب‌تر بیایم
اسم‌ها که به میان بیایند
همه چیز از بین می‌رود
اصلا چیزی نمی‌ماند که درگیر فساد شود

این منم که با زبان 0 و 1 می‌خوانیدش
نه کلمه بخوانید
و نه رنگی ببینید
کمی دقیق‌تر خیره شوید

انسانی را ببینید که در هزارتوی کلمات سیاه
دنبال لبخند آخرین گل سرخ می‌گردد
Designed By Erfan Powered by Bayan