سکوتــــــــــ

اوج بگیر حتی به تنهایی

منوی وبلاگ

  


 




این وبلاگ به زودی حذف خواهد شد...

به کوریِ چشمِ همۀ پدر سوخته‌های عالم همچین اتفاقی هرگز نمی‌افته. چند روزی درگیرِ زندگی هستم و وقت نمی‌کنم پستی بزارم.

فقط یک جمله: ما فکر می‌کردیم که اختیار داریم و می‌توانیم گناه کنیم، اما خداوند عقلی برای ما قرار داد که اگر خلافِ قواعدش عمل کنیم علاوه بر آخرت، دنیا را هم برای ما جهنّم می‌کند، پس برای آرامش روانی خودمان هم شده با گناه خداحافظی کنیم.

اینا رو بعدش اضافه کردم:

+ دردِ وجدان بعد از گناه، از جنسِ آتش جهنم است که زندگی را به آدم حرام می‌کند، مگر غیر از این است که تمامِ تلاش‌های ما برای رسیدن به این یک کلمه(آرامش) است؟ یعنی وقتی شب سرمان را روی متکا می‌زاریم چشم‌هایمان از دردهایی که نداریم بدرخشند و با یک لذت و امیدی به فردا شروع کنیم که قابلِ وصف نیست.

++آرامش مشکل نداشتن نیست. آرامش این است که در دریای دردها آرام باشیم و غرق نشویم. از این دریا ماهیگیری کنیم و اسکیِ روی آب و قایق سواری و حتی کفتر بازی :| با مرغای دریایی! یه همچین برخوردی با این مشکلات باید داشت. دگه چطور بگم.

حسن آقامیری خلع لباس شد

🔹حسن آقامیری با شکایت دادستان ویژه روحانیت تهران و به حکم قاضی شعبه دوم دادگاه کیفری به خلع لباس دائم محکوم شده است.

🔹این در حالی است که به گفته آقامیری، وی به دو سال حبس نیز محکوم شده است که البته اجرای آن به مدت ۵ سال تعلیق شده است.

🔸براساس اطلاعات به دست آمده آقامیری به دلیل هتک حیثیت روحانیت، تشویش اذهان عمومی و توهین به مقدسات در دادگاه بدوی محاکمه شده است.

🔹این حکم بدوی بوده و قابل تجدید نظرخواهی است.

منبع: فارس نیوز


اگر یکم حرف‌های ما رو گوش می‌داد این طور نمی‌شد. خودش، طرفداراش هر چی بهشون می‌گفتیم قبول نمی‌کردند که دارند اشتباه حرکت می‌کنند. حسن آقامیری یکی از مروجین اصلی اسلامِ رحمانی بود. یک دینِ التقاطی تساهل و تسامحی، یک دینی که داداش گناه کن خدا میبرتت بهشت، خدا گیرِ یه تارِ مو نیست امام حسین شفاعتت میکنه. تو، تو فقط غرور نداشته باش خدا میبخشتت شیطون چون غرور داشت خدا نبخشیدش!

وقتی وجهۀ خداترسی در دین از بین بره دیگه هیچ تضمینی نیست که کسی گناهی نکنه. وقتی به زعم افرادی مثلِ ایشون خدا این قدر عشقی، کیلویی همه رو میبره بهشت دیگه نباید انتظار تقید دینی هم داشته باشیم.

تامام شد بالاخره

سلام زندگی 

سلام خونه

سلام ژلوفن

از ساعت 12 دیروز تا ساعت 2 بامداد امروز توی یک اتوبوسِ لعنتی بودم

این قدر وقت داشتم و وسیله‌ای بریا سرگرمی نداشتم تمامِ صحنه‌های زندگیم اومد جلو چشمم

راستی VIP یعنی very important passanger گفتم ذهنتون درگیر نشه ;d

خاطرات سفرِ چند روزه(در حال تکمیل):

یک- از ساعتی که نمی‌شد دیگه به ساک‌ها دسترسی داشت سر درد گرفتم و ژلوفن داخل کیفم بود ولی نمی‌شد بهش دسترسی داشت.

دو - وقتی داشتیم حرکت می‌کردیم زمانِ حرکت یک آقای جوونی با کلاهِ مذهبی کاموایی خیره بهم نگاه می‌کرد که بهش سلام کردم و جواب سلامم رو داد.

گذشت و موقع شام اتوبوس توی نهاوند نگه داشت. نشستم روی یکی از صندلی‌های رستوران و ادامه کتاب فطرت شهید مطهری رو می‌خوندم که یه دفعه یه صدایی خیلی آروم گفت آقا! برگشتم دیدم همون اوشون که چهره‌شون داد میزد طلبه‌ است یک لقمه‌ای سمتِ من تعارف کرده، ما هم به حسب پذیرفتن تعارف مومن ازش گرفتیم و خوردیم. 

یک لقمه با محتویات خیار، گوجه، سیب زمینی و گوشت. دوباره یکم دیگه گذشت دوباره یه صدایی اومد آقا! برگشتم باز یه لقمه دیگه گرفته بود سمتم ناخودآگاه گفتم عی بابا بسه دیگه شرمنده میکنی، خلاصه دومی رو هم گرفتم خوردم.

باز مشغولِ مطالعه شدم و بلند شدم برم که این یوغ شرمندگی از روی ما برداشته بشه که باز دوباره: آقا! و با یه لبخند گشاد روی صورتم نگاهش کردم و لقمه سومو گرفتم و گفتم خدا خیرت بده. مستر"آقا" هر دفعه از روی میزش بلند میشد و ده قدم سمتِ من می‌اومد. خلاصه مبقی مطالعه رو کنار آب‌های یخ بستۀ بیرون کردیم.

سه - میونِ خواب و بیداری و مرور خاطرات همراه اشک ریختن بودیم که یه دفعه دیدم یه اتوبوس و تریلی کج شدن افتادن، گفتم نکنه ما باشیم و عینِ فیلما مردیم و نفهمیدیم، انگشتمو گاز و گرفتم و با دقت که دیدم فهمیدم کجای کاری! فقط یه تونلِِ یا سوله است با چراغ‌های رنگارنگ روش! ( لازم به ذکره که من فوبیای اتوبوس دارم و هر لحظه احتمال تصادف و مرگ رو میدم!)

چهار - جهت تلطیف فضا رفتم صندلیِ جلوی ماشین نشستم تا جاده رو نگاه کنم و کمی حوصلۀ سر رفته رو درمان کنم که فهمیدم شیمیایی زدند! من هم هر چی از کتاب آمادگی دفاعی یادم بود اومد جلوی چشمام و یک دستمال کاغذی رو به صورت دو لایه گرفتم جلوی دماغم.

حدود نیم ساعت تنفس با دستمال کاغذی به خاطر بوی گند جورابِ یکی از غیر هم وطنانمون ارزشش رو داشت که جاده رو ببینم، معاملۀ جالبی بود. حالا هی بیاییم بگیم ما نژاد پرست نیستیم، ولی بهتون قول میدم یک ایرانی زیاد نمیتونه با فرهنگِ یک عرب یا پاکستانی یا ... راحت باشه.

چیزی که ما از عرب‌ها دیدیم اینه که زیاد تو قید و بند محیطِ عمومی نیستند. توی اتوبوس بلند بلند حرف می‌زنند، داد و بیداد می‌کنند، حتی چت تصویری می‌کنند. یک کلیپی یا چیزی می‌بینند با صدای بلند. این هم مزیته هم عیب، عیب برای ما بی اعصابا که عادت نداریم و مزیت برای خودشون که هیچ وقت اذیت نمیشن. جلوی اتوبوس هم همشون خر و پف می‌کردند در حالی که راننده دشت موزیکای محسن ابراهیم زاده رو با صدای بلند گوش می‌کرد. اینا هیچ وقت مشکل اعصاب و روان نمی‌گیرند.

پنجم - در زمانِ رفتنِ اتوبوس با باقر ابومحمد آشنا شدم. یک مردِ عراقیِ با فرهنگ! داستان ازونجایی شروع شد که داشتم نهار می‌خوردم که غذا رو گرفتم سمتشو با نهایت توانِ الفاظ و لهجه عربی گفتم: تفضّل بعد که گفت نه گفتم جدّاً! یه جوری گفتم که گفت عراقیّ(یعنی عراقی هستی) گفتم نه بابا ایرانی‌ام. خلاصه کلی حرف زدیم و از بچه و داداش و پسر خاله‌اش گفت تا داماد و نوه و خواهر و... .

یک سوالِ سیاسی ازش پرسیدم که نظرت در مورد سیاسیون عراق چیه؟ گفت همشون فاسدن. می‌گفت یک امیدی به نماینده حشد الشعبی داشتیم که اونم تو زرد از کار در اومد و ساخت و پاخت کرد.

میگفت برادرش توی جنگ هشت ساله موجی شده و هر دو سال مجبورند ببرنش بیمارستان فارابی اصفهان. میگفت پسرخاله‌هاش توی جنگ با داعش بودند و یکی‌شون شبکیه چشمش آسیب دیده. خیلی داستان برای گفتن داشت.

زبان مشترک

بهش میگم شما جای گریه میتونی هر چی خواستی رو با تکلم حل کنی ولی باز تو کتش نمیره. همین طوری زل میزنه بهت یه طوری که انگار متوجه شده بعدشم یه دفعه چشاشو میبنده و دهنشو باز میکنه...

صحبت‌های تربیتی من با پسر یک هفته‌ایم جواب نداد. نکته‌ای که قابل توجهه اینه که هر چند این اتفاقات و صحبت‌های جدی من باهاش کمی خنده‌دار باشه ولی واقعیتیه که همیشه داره بین دو نسل اتفاق میافته.

ما برای تربیت نیازمند به  یک زبان مشترکیم. با بچه‌ای که مغزش اندازه پسته دهن بسته است که توش پر مصالح ساختمانیه نمیشه بیای از ممکن الوجود و عین ربط ملاصدرا حرف بزنی. چیزی که بچه خیلی خوب باهاش انس میگیره داستان و بازیه یا فعالیت‌هایی مثل نقاشی و ورزش.

دغدغه‌ای که من باهاش دست و پنجه نرم می‌کنم تربیت نسل قدیم توسط نسل جدیده. مثلا یک پیرمرد ۶۰ ساله رو چطوری باید تربیت کرد؟ چیزی که من بهش رسیدم سریع‌ترین راه و بهترینش استفاده از یک کلت کمریه 🔫

بزاری روی پیشونیش وقتی آب دهنشو قورت داد و نتونست پلک بزنه بهش بگی حالا بعد من تکرار کن:

یک

زن

توی 

خونه 

خدمتکار تو

نیست.

 چون هیچ جوره نمیشه روی آدمی که ۶۰ سال با یه اخلاق اشتباه بزرگ شده تاثیر گذاشت مگه این که خیلی وارسته و فهیم باشه و غرورش رو کنار بزاره که شما پیدا کردی همون طور تاکسی درمی‌اش کن بیا بزار توی موزه هنرهای مفهومی کنار اثر توالت مارسل دوشان. 

این جا شما باید فقط تا حد ممکن از درگیری دوری کنی مخصوصا اگر این شخص از اعضای خانواده مثل پدر یا مادرت باشه. شما باید از کلمات و لبخندهایی استفاده کنی که من بهش میگم  کلمات یا خنده‌های حفظ رابطه.

مثلا یکی از دوستامون که یه مطلب خنده دار داره تعریف میکنه که تمساح بشنوه خام گیاه خوار میشه مجبوریم یه خنده تصنعی براش بکنیم گه فقط این رابطه بمونه. متاسفانه من در این کار ناشی بودم و زود لو رفتم و حالا بچه ها همین خنده‌ی منو عینا تکرار میکنند.

پ‌ن: این داستان که من به یه پیرمرد ۶۰ ساله بفهمونم حضرت علی در خونه کمک میکرد و کار نظافت رو انجام میداد واقعیتیه که اتفاق افتاده و حیف که اون روز مسلح نرفته بودم.

میگفت نه رسم ما این نیست.میگفتم تو که ادعای مسلمونیت میشه..‌.

بیخیال در هر صورت یادتون نره جهت تربیت همیشه کوکتل مولوتوف و فندک همراه داشته باشید یا زبون مشترک رو پیدا کنید.

پسر انقلابی، سادات مجلس و ون گوگ

وقتِ خیلی کمی دارم، دارم میرم سفر.

یک - ما خیلی متعجب بودیم که چرا این پسر این قدر تعلل می‌کنه برای به دنیا اومدن که فهمیدیم ایشون میخواسته حتی ورودش به دنیا هم انقلابی باشه.

حالا چطوری؟ به تاریخِ تولدش دقت کنید:

دو - من به خاطر وضعِ مالیِ خیلی خفنم سالی یک بار می‌تونم لباس بخرم، خلاصه امسال رفتیم تا پیراهن آستین بلندِ امسالمان را بخریم که یک نکته‌ای متوجه شدیم.

فهمیدیم تمامِ افرادی که در 24 ساعتِ گذشته ازشون خرید کردم سید هستند :|

فلافلی سید

آشپزخانه سید

لباس فروشی سید(برای خریدِ این یه پیراهن کلّ بازار رو درو کردم هیچی چشمم رو نگرفت تا این که ختم شدیم به سید)

حتی این آخری یک زیپ کیف کولی هم درست کردیم که ایشون هم سید بود.

مطمئنم اگر از نانوا هم می‌پرسیدم سیدی می‌گفت سیدم.

خلاصه سید every where

یه صلوات بفرستیم و بریم سراغِ شماره 3


سه - بعد از یک سال بنایی و به دست آوردن چندین پینه در کف دست توانستیم که یک اتاق برای خودمون داشته باشیم. اما از اتاقی که مدینه فاضلۀ من باشه فقط یک چند تا عکسِ دکوراسیون داریم و مقداری ایده و خاک و خل‌هایی که کفِ اتاق نشسته. طوری که من با خودم فکر کردم احتمالا تا آخرِ عمرِ من، این اتاق، گوشۀ من خواهد بود برای گوشه نشینی‌های دائمی‌ام مگر آن که با زلزله‌ای، جنگی، طوفانی چیزی تخریب بشه که با روحیۀ‌ای که از شهرِ قم سراغ داریم خیلی خسته‌تر از این حرفاست که این مسائل براش پیش بیاد.

ولی هر چی هست من چون بخاری رو در شهر آرمانیم راه نمیدم روی دریچه لوله بخاری حتما این نقاشی از ونگوگ رو تابلو می‌کنم و قرار می‌دم:

امیدوارم ونگوگ فقط سید نباشه این وسط :| . این عکس نقاشیِ چهره خودش توسط خودشه، البته قاعدتا خیلی زشت‌تر از این حرفا بوده، با فقر و افسردگی دست و پنجه نرم می‌کرده و یکمی دیوانگی داشته در این حد که گوشِ خودش هم می‌بره. آخرش هم معلوم نشد خودکشی کرده یا با تیر زدن تو سینه‌اش. :(

در پست‌های قبلی گفتم هنرمندان و فلاسفه عمدتا رد داده بودند

در هر صورت چند نکته در این تصویر هست که من رو جذب کرده:

اول این که تابلوی فوق العاده زیبائیه

دوم این که این نگاهش خیلی خاصه و یه جورِ خیلی تلنگر آمیزی به آدم نگاه میکنه. توی نگاهش یک خب که چی؟ خب چی کار کنمی خوابیده یا دادا فازت چیه؟

سوم این که زندگیِ ونگوگ برای من یک درسه که نباید آدم نا امید بشه هر چند در طولِ عمرش همه سرزنشش کنند و در زمانِ خودش شناخته نشه. ونگوگ تا آخرِ عمرش فقط یکی از تابلوهاش فروش رفت اما بعد از مرگش تابلوهاش حسابی معروف شد و پا گرفت. برای این که شاید ما پذیرش نداشته باشیم نباید از خلاقیت دست بکشیم. ونگوگ سبک خاص هنری خاص خودش به نام اکسپرسیونیسم رو داشته که قابلِ تقدیره.

اتوبوس داره میره و من همچنان این جا نشستم

ما ایرانی‌ها کتابخوان هستیم یا نه؟!(ورژن3)

یک استادِ بزرگواری که من هم خیلی دوستش دارم با توجه به مطالبی که در توضیحات وبلاگ نوشتم برام کامنتی داده که می‌خواستم نظرِ بقیه رفقا هم بدونم که چیه؟

سلام و عرض ادب.
طبق آمار سازمان ملل در سال 2010 ایران نهمین کشور جهان در زمینه «انتشار کتابه»
طبق یه مستند آمریکایی که اخیرا ساخته شده، (اسمشو نمی دونم فقط یه تیکشو توی آپارات دیدم) یک چهام آمریکایی ها «حتی نمی تونن اسم یه کتاب رو ببرن» تکرار می کنم: حتی اسم یک کتاب رو نمی تونن ببرن، هر کتابی. باورت میشه هر کتابی.

ترویج «کتاب نخوانی ایرانی ها» و «پایین بودن سرانه مطالعه ایرانی ها»، قسمتی بسیار کوچکی از پروژه عظیم «خودتحقیری» ایرانی هاست.

البته فقط شما نیستید که فکر می کنید سرانه مطالعه ایرانی ها 2 دقیقه است. خیلی های دیگه هم این فکر رو می کنن. موضوعی که بیشتر شبیه افسانه ست تا واقعیت.

هیچ نهاد و ارگان رسمی و معتبری در جهان که مورد قبول اکثریت باشد سرانه مطالعه کشورها رو اندازه گیری نکرده است و بیشتر آمارها به خصوص آمار طنز «2 دقیقه سرانه مطالعه ایرانی ها» رو معمولا خبرگزاری ها، برخی روزنامه ها، برخی سایت های نامعتبر و ... ارائه کرده اند که بیشتر از اینکه این آمار مستند باشد، مسخره و طنز به نظر می رسند.

نظر بنده اینه که میشه به صورت تقریبی با استفاده از برخی فاکتورها، فهمید که یک کشور سرانه مطالعه بالایی داره یا پایین:

(این آمارها از بین 186 کشور جهان است.)
1- میزان انتشار کتاب (نهم دنیا)
2- نرخ باسوادی (94 درصد در سال 95)
3- تعداد دانشجویان (پنج میلیون)
4- تعداد دانش آموزان ابتدایی (هفدهم دنیا)
تعداد دانش آموزان دبیرستان (هشتم دنیا)
بودجه آموزش و پرورش (نوزدهم دنیا)
5- تعداد کتابخانه های عمومی
6- میزان در دسترس بودن کتاب
7- قیمت کتاب
8- فارغ التحصیلان فناوری و ریاضی و مهندسی (پنجم دنیا)

آمار ذکر شده تماما از سوی سازمان ملل ارائه شده است.

کشوری با این وضعیت در حوزه علم و دانش به نظر شما سرانه مطالعه اش «2 دقیقه»!!!!! است.
اصلا این دو دقیقه را چه کسی، کی، بر چه اساسی و چگونه اندازه گیری کرده است؟

قضاوت با شما.


جوابیه به کامنت‌های ما:
سلام و عرض ادب.
در جواب آقای جواد علوی مدیر محترم وبلاگ:

1- بنده هم عرض کردم: سایت ها و خبرگزاری ها و ... این آمار دو دقیقه ای رو ارائه دادند. اینها نه سند محسوب می شوند و نه اعتبار ارجاع دارند. اگه ارگان یا سازمان معتبر و رسمی سراغ دارید بفرمایید (لازم نیست حتما سازمان ملل باشه)
2- «...دروسی که مفت نمی ارزند» «... نمی توان با سواد و کتابخوان دانست»: اینها کاملا نظر و تفسیر شخصی شماست از این نظر فاقد اعتبار لازم اند.
3- «برای کنکور می خونن که بعدش شغلی دست و پا کنند»: ببخشید مگه خوندن برای کنکور، خوندن محسوب نمیشه؟؟!!
4- «برای کنکوری که می خونن... این که علم آموزی نیست»: اتفاقا این جزئی از علم آموزیه. اختراعات، نوآوری ها و فناوری ها، علوم پایه و ... همه و همه ریشه در مطالعه دارند برادر من مطالعه. مشکل شما اینه که مطالعه رو فقط رمان و تاریخ و علوم اجتماعی و شعر و ... در نظر می گیرید. بنده فقط برای کنکور ارشد بیش از صد تا منبع رو خوندم که باعث شد دید من بازتر و علمم بیشتر بشه. از نظر شما این نباید جزئی از سرانه مطالعه حساب بشه؟؟ چرا مطالعه کتاب های درسی و دانشگاهی رو بی ارزش می دونید. با مطالعه همین ها یک کشور ساخته میشه نه خوندن رمان و شعر.
جواب دو سوال آخر رو ندادید.
-----------------------------------------------------------------------------------
در جواب دخترِ بی بی:

تعجب نکنید. آمار تماما از سوی سازمان ملل ارائه شده است.
در اطراف من استادا مطالعشون خیلی زیاده. معلم هایی هم که می شناختم واقعا باسواد بودند.
من نمی دونم چرا شما هم مثل مدیر محترم وبلاگ، مطالعه واسه کنکور یا شب امتحان رو مطالعه حساب نمی کنید؟؟؟!!! همین مطالعه ها نخبه ها رو به وجود می آرند. عموما مطالعه کتاب های درسی. چند نفر رو می شناسید که با خوندن رمان نخبه شدن و می تونن مقاله علمی بنویسند؟؟!!
با همین انتشار کم کتاب هنوز جز ده کشور اول دنیاییم.
جواب دو سوال آخر رو ندادید.
-------------------------------------------------------------------------------
در جواب Man Mobham

تا تقاضا برای یک کالایی نباشد عرضه ای صورت نخواهد گرفت. مردم میرن کتاب می خرن که فقط باهاش عکس بندازن؟؟؟ مزاح فرمودید دیگه؟
چرا عیبی که خودتون دارید رو به بقیه هم می چسبونید؟ اینکه شما ساده ترین متدهای انسان بودن رو بلد نیستید، دلیل نمیشه بقیه هم بلد نباشند عزیز.
1- خیلی کم هستند. ناسلامتی خودم شش سال دانشگاه بودم. دانشگاه رو می فهمم.
2- چه ربطی به سرانه مطالعه و کتاب خوانی داشت؟
3- مصداق وارد نیست. نظری بحث کنید نه مثالی و مصداقی. من هم می تونم صدها و بلکه هزاران مصداق برعکس حرف شما رو بزنم. نظری بحث کنید نه مصداقی.
4- رجوع شود به مورد 3
5- کتابخانه یا محل درس خواندن است یا محل امانت گرفتن کتاب یا محل پژوهش و تحقیق. که در هر صورت پای مطالعه در میان است.
6- چرا فکر می کنید مطالعه کتاب های درسی بی ارزش است؟ شما کسی رو سراغ دارید با مطالعه رمان و کتاب های غیر درسی نخبه یا دانشمند شده باشد؟؟ ایراد دارند ولی بی ارزش نیستند.
7- قیمت فقط یه فاکتوره، همه علت نیست.
8- رجوع شود به مورد 6
9- جواب دو سوال آخر رو ندادید.

دوستان جهت تسویه حسابِ شخصی به وبلاگشون مراجعه کنند :|
من که کلا مخالفم و متنفرم، إن شاء الله خستگی مون در بره یا جواب میدیم یا که تسلیم می‌شیم.

جوابی که من می‌تونم بدم:

سلام

ایران اگر رتبۀ یک در زمینۀ انتشار کتاب هم باشد فکر نمی‌کنم به سرانۀ مطالعۀ مردمش زیاد توفیری داشته باشد . همان طور که در اطرافمون خیلی از دوستانمان را دیده‌ایم که کتاب‌ها را می‌خرند و انبار می‌کنند و سال‌ها می‌گذرد و نمی‌خوانند می‌توان گفت هر کس که کتاب می‌خرد ضرورتا مطالعه نمی‌کند. البته در این میان هستند آدم‌هایی که کتاب می‌خرند صرفا برای نشان دادن و بعضی دیگر که حتی کتاب را وسیله‌ای برای ست کردن رنگش با لباس‌شان انتخاب می‌کنند.

این که یک چهارم آمریکایی‌ها نمی‌توانند حتی اسمِ یک کتاب را هم ببرند و حالا ما می‌توانیم ببریم شاید در آماری دیگر باید مطرح شود که مربوط به تعدادِ باسوادها و بیسوادهاست نه سرانۀ مطالعه. کسی منکرِ این نیست که در کشورِ ما سوادِ خواندن و نوشتن پیشرفتِ بسیاری داشته اما چیزی که این جا حائز اهمیت است میزانِ مطالعۀ روزانۀ مردم است.

سرانۀ مطالعه‌ای که ما در نظر داریم مدّت زمانِ خواندن یک کتابِ غیر درسی است. نه یک کتابِ درسی که همه اجبارا می‌خوانند و ظاهرا هم با سواد می‌شوند، نه فضای مجازی، نشریات، روزنامه و نه قرآن و دعا. فقط می‌خواهیم ببینیم یک آدمِ ایرانی روزانه چند دقیقه یک کتاب غیر درسی را به نیّت علم آموزی به دست می‌گیرد؟ این کتاب می‌تواند یک کتابِ سادۀ ادبی و داستان باشد و یا حتی یک کتابِ سنگینِ فلسفی.

ما قصدِ تحقیرِ ایرانی‌ها را نداریم، فقط سعی می‌کنیم که واقعیت‌ها را ببینم و سعی در تغییرِ وضعیتِ کنونی داشته باشیم. نه اغراق کنیم و نه خیلی چیزها را در نظر نگیریم.

جالب است که اعتقاد دارید تمامِ این آمارهایی که خبرگزاری‌ها و سایت‌ها و روزنامه‌ها می‌دهند غیر رسمی و نامعتبر هستند و بعد با آمارِ سازمان ملل که دربارۀ تعداد نشر کتاب و دانش آموز است سعی در اثبات سرانۀ مطالعۀ بالای ایرانی‌ها دارید. سلّمنا ما تسلیم قبول کردیم تمامِ آمارهایی که دربارۀ سرانه مطالعه داده می‌شود غلط است. من از شما، خودم، و دوستانی که این پست رو مطالعه می‌کنند میخواهم که بهم بگن خودشون، خانواده‌شون، دوستاشون و همکلاسی‌هاشون روزانه چقدر مطالعه دارند، حداقل به این آمار می‌شود اعتنا کرد. ما همه اکثرا آدم‌هایی هستیم با سواد و در حال تحصیل.

اصلا آمارها را بریزیم دور کافیست یک سری به فضای دانشگاه‌ها و مدارس و حوزه‌های علمیه بزنیم تا از وضعیت اسفناکِ مطالعه با خبر شویم. کتابخانه‌های خالی‌ای که در زمانِ امتحانات پر می‌شوند و احتمالا به ظنّ شما با این درس‌ها و بچه‌های شب امتحانی نخبه‌ها ساخته می‌شوند! طنر و کمدی آن جایی است که ادعا می‌کنید نخبگان با همین کتاب‌های درسی نخبه می‌شوند.

تعریفِ نخبه در این سیستمِ آموزشی: کسی که حافظۀ قوی‌تری داشته باشد! و بتواند بهتر این مطالب زائد را بهتر بلغور کند. 

آمارهایی که شما دادید ربطی به سرانۀ مطالعه ندارد و در بهترین حالت مربوط به تعدادِ با سوادان و درس بلغور کنندگان است و نه سرانۀ مطالعه و نمی‌شود اثبات کرد که هر که کتاب خرید حتما خواند و عالم شد!

در ادامه تعدادی از متون خبرگزاری‌ها و سایت‌ها رو میارم:

حجت الاسلام خدایاری، مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان غربی تصریح کرد: سرانه مطالعه در استان با توجه به میزان کم استقبال مردم از خرید کتاب و با توجه به آمار خرید از نمایشگاه کتاب که در شهریور ماه سال جاری بر پا شد، یک دقیقه می‌توان عنوان کرد./ لینک

احمد علیمحمدی پژوهشگر فرهنگی با اشاره به نبود آمارهای مفید و دقیق درمورد سرانه مطالعه در کشوردر گفتگو با خبرنگار  گروه استان های باشگاه خبرنگاران جوان از تبریز ، گفت: هر چند آمار دقیقی از سرانه مطالعه کتاب در کشورمان و در این میان استان‌ها ارائه نمی‌شود، ولی بر اساس اطلاعات موجود و آمارهای اعلامی میزان سرانه مطالعه در ایران در حدود 2 تا 79 دقیقه متغیر اعلام می‌شود./ لینک (دقت کنید اگر 79 دقیقه اعلام شده به خاطر محاسبۀ زمان مطالعۀ قرآن و دعا و فضای مجازی و مطبوعات است )

برای رسیدن به آمار و ارقام حقیقی راهکارهای علمی مدون وجود دارد و تعاریف در تمامی حوزه‌ها دهه‌هاست که استاندارد شده و عمده کشورها از آن استفاده می‌کنند. سئوال اینجااست که در کشوری مثل ما که  تیراژ روزنامه و تعدد آنها و هم چنین تولید و انتشار سایر نشریه‌ها با مشکل اساسی روبرو است و بهترین تیراژ برای یک کتاب هنوز 3500 و در بهترین و رویایی‌ترین حالت 5000 جلد است/ لینک

هنرمندان دیوانه

چیزی که ذهنمو درگیر کرده اینه که من پست نمیزارم باز چرا این 100 آدمِ پابه رکاب میان و میرن! گویا بعضی‌ها تصمیم گرفته‌اند جای خواندن چند وبلاگ یک وبلاگ را چند بار بخوانند(اسکی از روی شعارِ کتاب‌های گاج)

امشب که بعد از مدت‌ها خدمت رسیدیم، می‌خوام دربارۀ موضوع جذابی به نام هنر صحبت کنم. احتمالا تا اسمِ هنر رو می‌شنوید یادِ یه همچین تابلویی می‌افتید:

خب این یک نقاشیِ خیلی معروف رئالیستیه از jean françois millet. امّا در این میان عده‌ای هنر مسلک، اثرها و سبک‌های عجیب و غریبی دارند. به طور مثالِ اثر "کاسه توالت" مارسل دوشان را که می‌بینید نمی‌دانید بخندید یا چی؟

مارسل دوشان یک روز که از خواب بیدار شده و احتمالا در تفکرات هنری در تالار افکارِ دستشویی بوده که یک دفعه با خودش می‌گه بیا این کاسه توالت رو در بیاریم و یه امضایی بزنیم روش و بفرستیم بره. «او بر این اعتقاد بود که ایده هر کار هنری، مهم تر از محصول و فراورده آن است.» بر اساس یک نظرسنجی هنری، کاسه توالت مارسل دوشان تأثیرگذارترین اثر هنری مدرن دنیا در تمامی دوران نام گرفته است.  :|

اسم سبک هنری‌اش هم گذاشته‌اند کانسپچوال آرت(Conceptual art) یا هنرهای مفهومی. ما هم طبقِ معمول یه عده نفهمِ بی هنر که نمی‌دونیم هنر چیه. به یکی از این اشخاصِ هنری‌ اگر جرئت دارید یک تیکه بندازید تا ببینید چه بلایی سرتون میاره.

سبک‌های اکسپرسیونیستی نمونه‌هایش را احتمالا زیاد دیده‌اید، همین تابلوهای درهم برهم که انگار یکی رنگو خیلی بدونِ فکر برداشته پاشیده روش، هنرمند هر روز که میخواسته بره آسایشگاه روانی‌ها یک چند قطره‌ای میریخته روی این تابلو و و آستیناشو گره میزدن براش و میرفته. جالبه بدونید بعضی از این تابلوها 10-15 سانت زخامت دارند و چند نفر لازمه تا بلندش کنند.

در آخر هم یک اثرِ عجیب دیگه داریم به نام "قطعۀ [واقعا] سکوت" جان کیج

بر روی کلمۀ هویجی که در ادامه میاد کلیک کنید:

هویج

هویجی قلمه زده شده از اولی

پی نوشت: دیوانه‌ترین آدم‌ها را در دو جا پیدا میکنید، فلسفه و هنر. نویسنده عاشقِ رشتۀ فلسفۀ هنر است و دیوانه‌ترین دیوانه‌ها!

۱ ۲ ۳ . . . ۲۹ ۳۰ ۳۱
اوج بگیر حتی به تنهایی، نیاز نیست کسی همراهی‌ات کند، بعضی‌ها لیاقت هم پروازی با تو را ندارند، مثل کیسه‌های شنی می‌مانند که باید آن‌ها را از بالنِ وجودت بِکَنی و معلقشان کنی میانِ زمین و هوا

شش - چشم‌هایم را که باز کردم غروبِ جمعه به رنگ خون شده بود.
یک چیزی شبیهِ سمتِ چپ تصویرِ هدر ولی خیلی پر رنگ‌تر و مخوف‌تر. با ترکیب رنگ‌های صورتی، سورمه‌ای و قرمز...
در قالب کوه‌های کرمانشاه و دشتی پهناور.
انگار آسمان این بار می‌خواست خون ببارد...
Designed By Erfan Powered by Bayan