ســکــوت

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

چالشِ داستان من و وبلاگ نویسی

داستانِ چی؟

کشکِ چی؟

اصلا قابل پخش نیست

نخوایید ازم، اصلا راه نداره.


:|


به دعوتِ خودمان می‌نویسیم این چالشِ خوشمزه را

با پستِ بی مزه‌ای که در توان داریم.


اولا یک تشکر می‌کنم از اسپانسر این پست، یعنی ضدّ انقلاب‌های بی‌شرف توییتر که هر چی بلاکشون می‌کنم تموم نمی‌شن و همچنان فحش میدن و با این کارشون باعث میشن تندتر به سمتِ وبلاگ فرار کنم و برای سرفرازیش تلاش کنم...


خُب از کجا شروع کنم؟

رسمیش کنیم بهتر نیست؟:


به نامِ خدا

من وبلاگ نویس نبودم، هم دهکده‌ای‌های بیان مرا وبلاگ نویس کردند. من طفلی بودم که دو هفته یک بار مجلۀ دانستنیها می‌خریدم و مستقیم سراغِ صفحۀ آیا می‌دانیدهایش می‌رفتم و عکس وسطش را با ولع نگاه می‌کردم.

نمی‌دانم کدام بزرگواری بود که من را با بلاگفا آشنا کرد، احتمالا مرتضایِ دست عرقیِ تپل بود که الآن تدوینگر شُده. با وبلاگی به این نام: javad1376 در بلاگفا وبلاگی ساختم و اصلا اسمش یادم نیست، نشستم و همان آیا می‌دانیدهای چند مجله دانستنیها را جمع کردم و با سرعتِ افتضاحِ تایپم، طیّ چندین ساعت نوشتم و بعد هم در کافی‌نت اولین پستم را گذاشتم.

اولش هم جای این که بنویسم جلّل الخالق، نوشتم جند الخالق که مثلا خیلی جملۀ خوفناکی در برابر حرف‌های تعجب آمیز بود که غلط املایی هم داشت.

گذشت و وبلاگی در VCP زدم به اسم مغز با 500 پستِ کپی در یک هفته و لینک کردن دامنۀ دات TK به آن(مثلا انگار خیلی حرف مهمی می‌زدم)، بعد یکی دیگر در بلاگفا، یکی در رزبلاگ و یکی دیگر در لوکس بلاگ و در آخر هم میهن بلاگ و هر جایی ردپایی مانده بود.

یکی از یکی بی فایده‌تر و مضحک‌تر و مسخره‌تر. مثل یک بومیِ جنگلی از این مراحل بدوی گذشتم و یک روز که شونصد وبلاگ در دست داشتم به کانون مساجد رفتم، کانون مساجد مرکزی است مثل بسیج که سازماندهی کانون‌های محلات را بر عهده دارد.

اسمِ چند وبلاگ را دادم و یکی هم برای استادِ عزیزِ قدیم. گذشت و یک روز زنگ زدند که آقای علوی، شما برندۀ زرررشک پلویِ طلاییِ وبلاگ نویسی شدید! به همین منظور تشریف بیارید یک اردو یزد که یه حالی بهتون بدیم.

ما هم گفتیم: آقا حال چیه خجالت بکش! بعد فهمیدیم وبلاگِ استاد برگزیده شده ولی به اشتباه اسمِ من رفته، به استاد گفتم و گفت اصلا بهتر شد. من که نمی‌توانم بیایم، خودت برو. البته بعد وبلاگ استاد که در بلاگفا بود فیلتر شد! الآن هم توی بیان وبلاگ دارند و دیگر نمی‌نویسند.

ما هم با سید شفیعی و حاج آقای عندلیب از قم با قطار به هتلِ معروفِ سنتیّ یزد توی آن میدانِ اصلی‌اش رفتیم، چندین روز بخور بخور بود و آموزشِ وبلاگ نویسیِ، به دستِ استادی که خودش هم وبلاگ نداشت!

از آهستان و زهرا اچ بی می‌گفت و بعد یک جمله را دائم تکرار می‎‌کرد: رمزِ وبلاگ نویسی خودمانی نویسی است، حالا استاد کجایی که خودت را هم درس می‌دهم. (چیزی مزخرف‌تر از غرور سراغ دارید؟)

همان یزد، با لپ تاپ قرمز رنگِ دوست افغانی‌مون که همراهمان آمده بود و با نتِ رایگانی که هتل داشت یک وبلاگ در بیان زدم: بچه ریش دار، بعد یک وبلاگِ دیگر به اسمِ مقدادیون و یک وبلاگِ دیگر هم به اسمِ بی نام و نشون (که دوست نداشتم بگویم، چون خلاصه دورانِ بلوغ و هورمون‌هایش باعث دعواهای بی سر و تهِ زیادی در بیان شُد، حتی به این که کسی کامنت‌هایش را هم بسته بود گیر می‌دادم!) ( هر کی هنوز می‌بیند و دلخور است عذرخواهم)

در آن زمان راحت می‌شد وبلاگِ برتر شُد، نه این که کسی نمی‌دانست چطور، بلکه چون بیان هنوز آن قدر تنبل نشده نبود که نتواند حتی یک لیست وبلاگ برتر منتشر بکند. (از همین تریبون اعلام می‌کنم اگر نمی‌توانی، ویلچرت میشم)

در همان زمان خانم معلمی به نام حوری دخت که خودم هم اسمِ وبلاگشان را بعد پیشنهاد دادم، پیام دادند که در طراحی قالب کمک‌شان کنم.

به هر شکلی بود بهشان گفتم باید با قلمِ خودتان بنویسید که  إن شاء الله وبلاگتان شلوغ شود، با راهنماییِ ما و تلاش‌شون بهمن وبلاگ ساختند و فروردین ماه، وبلاگِ برتر شدند.

ولی خودِ این جانب از بس جامعه ستیز بودم که آن چنان مطرح نشد.آن وبلاگ اول واقعا برای آدم شیرین است و وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم هر کدام بخشی از خاطرات تکرار نشدنی‌ام را ساختند.

همین آقا مسعودی که چالش را راه انداخته‌اند دوستِ نیمه صمیمی ما بودند و ساخت و پاخت‌های زیر زمینی داشتیم و حتی آن زمان این قدر وبلاگشون خوشگل نبود و از همان اول وسواسِ زیادی روی قالب داشتند :))

وبلاگِ بی نام و نشون که فقط کارِ طراحی عکس می‌کردم با اولین پستی که به دستِ خودم نوشتم تغییر کرد و با اولین تشویق‌ها که کار هم دهکده‌ای‌های بیان بود رفته رفته کارِ کامپیوتری به حاشیه رفت و قلم، مثل گرزِ رستم دستِ ما ماند...

اولش هم که این وبلاگِ سکوت را شروع کردم دربارۀ تفکر مطلق بود و عکسش دسته بیل! که داشتم زور می‌زدم راهِ خودم را پیدا کنم و بعد از مدت‌ها وقتی خوب مطمئن شدم، طلبه بودنم را فاش کردم.

آخر می‌دانید، طلبگی که هیچی، مسلمانی که هیچی، حتی ادعای انسان بودن هم مسئولیتی به گردنمان می‌آورد...

عه تموم شد، دربارۀ اون سه تا وبلاگی که فیلتر شد چیزی نگفتم؟ :))


دعوت می‌کنم از وهابیان و یهودیانی که این پست را به زبانِ اردو خواندند.

بعد از این که پست‌تان را نوشتید، حتما لینکش را به زبانِ تُرکی برای آقا مسعودِ گل بفرستید.

دانستنیها میخوندی؟
من از شماره ۵ دارم تا حدود ۱۲۰ ولی دیگه کلیشه شد برام:)

داستانت جالب بود مخصوصا قسمت بلاک شدنت:)
تو این قدر شبیهِ منی که باید بگم شعبۀ دوم من توی سیستانی

بیام سیستان تبلیغ سرمو نمیبُرَن؟

بلاک شدن یا بلاک کردنم؟
چقدر بامزه نوشتید :)
و اینک
سیلِ حمایتیِ طرفداران
از مزۀ پست :|

ممنونم
لطف دارید
سلام
خیلی جالب وبامزه نوشته بودید:)))

پایدارِ مطلوب باشید:))

سلام
این تهمت‌ها به ما نمیچسبه :))

خوب این قسمتِ مطلوب یادتون مونده
جند الخالق:)))

خیلی بامزه نوشتید:)
استغفرالله

با مزه‌تر اینه که
شما این همه رو خوندید :)

پیامبر بودم و همچین پستی می‌نوشتم
هر کی ایمان آورده بود میذاشت میرفت :|
عمرت دراز، بلاگریت مستدام...
إن شاء الله بلاگری شما هم مستدام همراهِ پیشرفت‌های بیشتر در عرصه‌های دیگه :)
سه شنبه ۳۰ مهر ۹۸ , ۱۶:۵۳ دچارِ فیش‌نگار
عه طلبه بودی و ما خبر نداشتیم؟
مطلب خوب بود :)
not funny

try again later
سه تا کامنت اول باهم هماهنگ کرده بودن بگن چقدر بامزه نوشتین یا یهویی شد؟!:)
من اصلا یادم نیست کی شروع شد
وقتشه اکیپ با مزه‌ها رو تأسیس کنیم

فقط میدونید که شروع شد
نه اینا شایع است فقط دیدی انتحاری چیزی زدن تو عمامه ات:)

کلا دعواهات جالب بود؛ واسه منکه همه چی آرومه:)
انتحاری اسمِ شخصه یا اسمِ موشکِ جدید که بزنند توی عمامه ام ؟ :/

شما از طفولیت خوش اخلاق بودی
ما مث هگ سار بودیم گاهی
خب بذارین یک مقدار متفاوت جواب بدم ، پست نه با مزه بود و نه بی مزه :دی . شوخی هاتون خیلی برام جالب نبود . البته نمیدونم شاید چون با اتفاقات الان آشنا نیستم یا در فضای مجازی ( غیر از تلگرام ) نیستم .

فقط توییتر دارین چیکار میکنین که انگار همه افتادن دنبالتون ؟ :دی
اگر بی مزه است
میتونی از تلقین برای خوش مزه بودنش استفاده کنی :|

اصنشم برای خنده نبود
پرت و پلا بود

الآن یهودیان و وهابیان اصلا معنی داره؟
نه، هجویاته فقطه

چند پست قبلی رو بخونی میبینی
چهارشنبه ۱ آبان ۹۸ , ۱۶:۱۵ آقای سر به هوا ...
یهو قط شد ساخت و پاخته :|
خدا ازت نگذره که یهو مارو گذاشتی و رفتی وسط اون همه سوال و شبه !
آقا مسعود گلم خودتی من همون مسعودم :دی
همین کامنت دادن رو برداشت به ساخت و پاخت کردیم :|

مسعودِ گل
سربسته بگم
این گل
حرف ها برای گفتن داره :))
سلام العلیکم
چالش خوبیه.
فقط آخر مطلب رو نفهمیدم ، اردو ؟ بعد چرا ترکی ؟ یعنی چالش رو برای ایشان ترکی ترجمه کنیم ؟
بعد ، سید توییتر رو اصلا نرفتم ، یوتوپ هم اصلا نرفتم ، فقط همین دو ماه پیش اینستا نصب کردم ولی پیجم به..... دیگه برایم مهم نیست.
منم بلاک شدم و مطالبم رفته باد!
سلام
دیوانه ندیدید که پرت و پلا بگه؟

وبلاگ بهترین رسانۀ متن محوره
توییتر فقط برای کارهای سیاسی خوبه
بالای شونصد تا وبلاگ داشتی که:)))
یکی از یکی بی فایده تر :|

تا این که یک شعری گفتم و متحول شدم
و دست از کپی کردن برداشتم:

صد بار کپی کردی و دیدی ثمرش را
تولید، چه بدی داشت که یک بار نکردی
ناراحتتون کردم ؟ ببخشید .

فکر کردم اون قسمت ها یعنی یهودی ها و وهابیان و زبان اردو و ترکی شوخی باشه .

:|
:|

ناراحت نه
تذکری بود پرت و پلا کمتر بگم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
از خاکسترها بریدیم
و در هوا پخش شدیم و بالا آمدیم

از خون‌ها نیرو گرفتیم
و رنگ خود را بر آسمان زدیم

پرنده‌ شدیم و بالاتر از هواپیما‌ها اوج گرفتیم
برعکس حرکت کردیم
و در اقلیت ماندیم

قلبی تپنده که از عالَم منفصل گشته
و بعد
تپیدیم
و تپیدیم
و تپیدیم

به آخر قصه رسیدیم
و فقط خون بود
و خون بود
و خون

------------------------------------

کلمات و رنگ‌های وبلاگ ظاهر نیستند، باطن نویسنده هستند که نمایشگاه آنلاینی را به نمایش گذاشته‌اند.
اولش که طلبه نبودم به رنگ پوچی و تنهایی و شک، تابلوی مجازی‌ام را ساختم
تابلویی که آینۀ تمام قد من بود.

افسرده بودم و حیران
خاکسترهای باقی مانده از وجودِ دردمندی بودم که گوشه‌ای افتاده بود

مُرده‌ای که صورتش مات و رنگ پریده بود
با یافتن معنایی به اسم خُدا
هویت گرفت

به پشتوانۀ خون‌هایی 1400 ساله به آسمان آمد
آسمان در این جا هم انفصال است هم علوّ و هم بصیرتی بر جامعه

پرنده شُدیم، پرنده‌ای به دور از فلزات زنگ زدۀ ماشینی
خلاف جمعیت دنیا حرکت کردیم

طوری که وقتی همه فرار می‌کردند
ما رو آوردیم

و وقتی همه سرشان در گوشی بود
ما با انگشتمان خورشید را نشان داده فریاد می‌زدیم

سرخی یعنی خون، یعنی عشق، یعنی احساس
سرخی یعنی یک دنیا خاطره از وبلاگ قبلی که در آتش افسردگی خاکستر شد و حالا مثل قلبی می‌تپد
وبلاگی که با «بی نام و نشون» بودنش
اخلاص را به همراه آورده بود

قبل‌ترها که دربارۀ کرم‌های شب تاب نوشتم
گفتم پول که به میان بیاید فساد هم می‌آید
اما باید کمی عقب‌تر بیایم
اسم‌ها که به میان بیایند
همه چیز از بین می‌رود
اصلا چیزی نمی‌ماند که درگیر فساد شود

این منم که با زبان 0 و 1 می‌خوانیدش
نه کلمه بخوانید
و نه رنگی ببینید
کمی دقیق‌تر خیره شوید

انسانی را ببینید که در هزارتوی کلمات سیاه
دنبال لبخند آخرین گل سرخ می‌گردد
Designed By Erfan Powered by Bayan