سکوتــــــــــ

یادداشت های یک طلبۀ رو به رشد

مهم‌ترین عاملِ از بین‌برندۀ نشاط دائم و عمیق، هوای نفس است

باید فرهنگ گفتگو بین آدم‌های متدین و غیرمتدین را تغییر دهیم. نباید این‌طور باشد که آدم غیرمتدین بگوید «من می‌خواهم لذت ببرم» و آدم دیندار بگوید: «نخیر! من می‌خواهم خدا را بپرستم!» اینجا دعوا سرِ لذت بردن و لذت نبردن نیست، دعوا سرِ این است که چگونه لذت ببریم؟ دعوا سرِ انتخاب راه درست یا غلط، برای رسیدن به نشاط، شادی و لذت است!

معمولاً افراد غیرمتدین تصور می‌کنند که دین‌داران اصلاً دنبال لذت و شادی نیستند بلکه می‌خواهند جلوی لذت بردن را هم بگیرند، لذا سوءتفاهم‌ها افزایش پیدا کرده است. باید آدم متدین به غیرمتدین بگوید: «ما هم دنبال لذت و شادی هستیم، حتی بیشتر از شما! تفاوت ما در انتخاب روشِ لذت بردن است. مثلاً اگر شما از فلان موسیقی لذت می‌بری، من از موسیقی قرآن لذت می‌برم. شما هم بیا این راه ما را یک‌بار امتحان کن...»

سه تفاوت بین دین‌دارها با بی‌دین‌های معمولی-نه دشمنان بشریت و طواغیت- وجود دارد: یکی در راه و روشی که برای لذت بردن، انتخاب می‌کنند. دوم اینکه آدم‌های غیرمتدین به لذت کم و سطحی قانعند ولی دین‌دارها دنبال لذت و نشاط برتر و عمیق‌تر هستند. سوم اینکه غیرمتدینین به گاهی لذت و گاهی غم داشتن راضی‌اند ولی دین‌داران این نوسان را نمی‌پسندند و می‌خواهند دائماً شاد باشند و نشاط رو به تزاید داشته باشند

یکی از مسائلی که در راه رسیدن به نشاط برتر باید حل کنیم این است که نوسان غم و شادی‌مان را از بین ببریم! ولی انگار مردم به این بیماری عادت کرده‌اند که یک‌روز حال‌شان خوب و یک‌روز حال‌شان بد است! نباید این‌طور باشد؛ کمااینکه اگر کسی هر ماه یکی دو بار سرما بخورد و مریض شود، حتماً یک عیب و ایرادی در بدنش هست و باید به پزشک مراجعه کند
چرا فقط همین‌قدر از خودت انتظار داری که گاهی حالت خوب باشد و گاهی بد باشد؟! باید این نوسانِ حال را از بین برد. خدا در قرآن مکرراً از بنده‌هایش گله می‌کند که «چرا یک‌روز حالت خوب است و یک‌روز حالت گرفته است؟! چرا نوسان داری؟
در آیه‌ای می‌فرماید: اگر به انسان یک رحمتی بچشانیم و بعدش از او بگیریم، حالت مأیوس، دل‌گرفته و ناسپاس پیدا می‌کند. «لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُور»(هود/9) و در آیه بعد می‌فرماید: وقتی بعد از مشکلاتش به او نعمتی می‌دهیم، غرق شادى و خوشحالی می‌شود(هود/10) البته این حالت برای مردم، خیلی طبیعی به‌نظر می‌رسد اما در واقع معنایش این است که «شما نوسان دارید

اینکه می‌گوییم «نباید نوسان داشته باشیم» معنایش این نیست که همیشه مرده‌دل، خشک و بی‌روح باشیم، بلکه برعکس؛ همیشه باید‌ زنده‌دل و بانشاط باشیم. یعنی ما باید به اینجا برسیم که نوسان غم و شادی نداشته باشیم. علی(ع) دربارۀ خوبان می‌فرماید: اینها وقتی بلا بر سرشان می‌آید حالت‌شان عین وقتی است که نعمت و آسایش دارند(نهج‌البلاغه/خطبۀ 193) یعنی نوسان ندارند، چون این‌قدر خوشحال و بانشاط هستند که این نوسان‌ها روی‌شان اثر ندارد.

اگر با یک چیز بیخود شاد بشوی، با یک چیز بیخود هم غمگین خواهی شد! کسی که می‌خواهد به نشاط عمیق برسد نباید نوسان داشته باشد. این‌قدر باید از سمت خدا به تو شادی رسیده باشد تا به یک حالتی برسی که هیچ‌وقت غمگین نشوی! مثل یک آدم ثروتمند که اگر یک سکه طلا به او بدهند یا یک سکۀ او را بدزدند؛ اصلاً برایش مهم نیست!

البته رسیدن به این حالت، راه و روش‌هایی دارد. یک راهش مخالفت با هوای نفس است. مهم‌ترین عاملِ از بین‌برندۀ نشاط دائم و عمیق و رو به تزاید، هوای نفس است! هوای نفس، یعنی دل‌بخواهی‌های بد، کوچک و بی‌مزه! اگر مخالفت با هوای نفس کنی بزرگ می‌شوی و ظرفیت لذت بردن از لذت‌های معنوی و عمیق را پیدا می‌کنی.

علی(ع) می‌فرماید: کسی که از هوای نفس، روزه نمی‌گیرد(پرهیز نمی‌کند) چطور می‌تواند لذت عبادت را درک کند. «کَیْفَ یَجِدُ لَذَّةَ الْعِبَادَةِ مَنْ لَا یَصُومُ عَنِ الْهَوَى» (غررالحکم/6985) چنین کسی به لذت و نشاط عمیق نمی‌رسد. کمااینکه آدم‌های تنبل و تن‌پرور، هیچ‌وقت نمی‌فهمند که کوهنوردی چه لذتی دارد!

کافر زده خنده بر مسلمانی ما

ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما 
درهم شده خلقی، ز پریشانی ما
بت در بغل و به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما

اگر خدا را در حد آدم حساب کنیم خیلی بندگی کرده ایم!

مشکل خیلی از ما آن جاست که خدا را حتی در اندازه ی یک آدم حساب نمیکنیم و در این حد هم برایش عقل و فهم قائل نمیشویم. شما فرض بفرمائید طرف با خودش فکر میکند خب من گناه هایم را میکنم بعدش توبه میکنم خدا هم بسیار بخشنده و مهربان :|. اگر در حد یک زن ناز نازو هم خدا را در نظر بگیریم به این راحتی ها کسی را نمی بخشد و این قدر مغز دارد که درک کند ما داریم گولش میزنیم و در واقع داریم خودمان را مسخره میکنیم.

این طور فکر کردن شما را ناخودآگاه به عضویت گروهی از شیعیان به نام اشعریون یا شیعه های اشعری در می آورد. این عده برای احکام حکمتی قائل نیستند و میگویند به طور مثال اگر خداوند گفته نماز بخوانید برای این بوده که ما را محک بزند و ببیند چند مرده حلاج ایم و چقدر عبودیت و تعبد داریم. مثلا اگر حکم الهی، واجب بودن حجاب است فقط برای آن است که خدا تعبد ما را آزمایش کند و هیچ وجهه ی حکمی در زمینه هایی مثل اجتماعی و فرهنگی و روانی وجود ندارد. مثلا اگر این تعبد نبود هیچ مشکلی وجود نداشت که حرام حلال بشود و حلال حرام.

اما در واقعیت این طور نیست و پشت هر حکم الهی عقلانیت و فلسفه ای خوابیده که فائده ی آن هم شامل این دنیا و آن دنیا میشود. جان من، عقل ناقص خودمان را نیاوریم و جلوی احکام الهی علم کنیم و برای خدا تریپ روشنفکری برداریم فقط یک درصد احتمال بدهیم خدا هم کمی فهم داشته و از روی شکم نداشته اش این احکام را به ما نداده.

یعنی اگر تصورات خودمان درباره ی خداوند را همین طور روی کاغذ بیاوریم بهتان قول میدهم که از بس در اعتقادات مشکل داریم که انگار داریم کفریات را مینویسیم.

نسب پیامبران بنی اسرائیل

حضرت ابراهیم دو بچه داشت به نام های اسماعیل و اسحاق که به اعتقاد یهودیان، اسحاق کسی بود که حضرت ابراهیم باید ذبح اش میکرد و نه اسماعیل. حضرت اسحاق سه تا بچه داشت که بچه کوچیک ایشون اسمش یعقوب بود که بعدها به نام اسرائیل معروف شدند. یهودی های پدرسوخته معنای اسرائیل را این طور میگویند که اسرائیل یعنی کشتی گیرنده با خدا که یک شب تا صبح خداوند - نعوذ به الله- نعره میزد و درخواست میکرد که یعقوب (ع) ولش کند. خلاصه این ها مزخرفاتی است که در کتب عهد عتیق یعنی تورات تحریف شده بسیار است. حضرت یعقوب هم 12 فرزند داشت به نام های فزوتیل، شمعون، لاوی، یهودا، ریالون، یشجر، بجماع، لی، احاد و اشر از مادری بنام (اِلیا) دختر خاله یعقوب بودند و یوسف و بنیامین از مادری به نام راحیل بودند.

حضرت یوسف که به خاطر ترک اولایی که در برابر پدرش کرده بود از نسلش دیگر پیامبری ظهور نکرد. حضرت صادق علیه سلام فرمود: وقتى یوسف پدر را دید خواست به احترام او پیاده شود ولى توجهى به حشمت و جلال خود نموده منصرف شد. پس از اسلام به پدر (و تمام شدن مراسم ملاقات ) جبرئیل بر او نازل گردید، گفت : یوسف خداوند مى فرماید چه باعث شد که براى بنده صالح ما پیاده نشدى اینک دست خود را بگشا. ناگاه نورى از بین انگشتانش خارج شد، پرسید این چه بود؟ چبرئیل پاسخ داد این نور نبوت بود که از صلب تو خارج گردید به کیفر پیاده نشدنت براى پدرت یعقوب .

حضرت یوسف هم دو تا بچه داشت که یکیش یادم نمیاد :| ولی اون یکی اسمش افرائیم بود. خلاصه که از نسل این آقایون کسی پیامبر نشد و حضرت موسی از نسل لاوی به پیامبری رسید که یکی از برادران یوسف بود (که پیشنهاد انداختن یوسف در چاه را به جای کشتنش داد). نام پدر حضرت موسی عمران است که با دو واسطه به لاوی میرسد. حضرت داوود هم با 9 نسل فاصله از نسل لاوی متولد میشود و داماد طالوت پادشاه میشود و فرزندش هم سلیمان است.

برای من همیشه سوال بود که پیامبران بنی اسرائیل چه نسبتی با هم دیگه داشته اند و چطور نسل شون رسیده گفتم شاید برای شما نیز جالب باشد.

برگرفته از کتاب دایرة المعارف مصور یهود نشر سایان

خاطره ی دردسر ساز

در سال های دبیرستان مشاوری داشتیم به نام آقای محمد زاده، هر چند که ما دانش آموزان با فرهنگ هیچ وقت اهمیتی به حرف های مشاورین گرام نمیدادیم ولی یک حرف از ایشون رو من همیشه خوب عمل کردم، آقای محمد زاده یک خاطره ای از خودش برامون تعریف کرد:

روزی روزگاری در سرزمین های دوررر امتحانی داشتم و نخونده بودم و پر از استرس شده بودم و باید میخوندم و حال روحیم خراب شده بود که ناگه تصمیم به آن گرفتم که به امتحان نروم و نرفتم...

خب از این جا بود که من به این رسیدم که گاهی میشود کارهای جدید کرد، برخی اوقات میتوان برای سیستم آموزشی شاخ شد و میتوان به یک آن تمام فشار عصبی را برداشت. پس از آن بود که ترم اول فیزیک امتحان ندادم :| و امسال هم یکی از امتحانات را در ترم اول ندادم چون حاضر نشدم به خاطر مرض سرماخوردگی به سری که درد میکرد درد بیشتری رو تزریق کنم.

و اما امروززز

الان وارد بحث های تخصصی و سنگینی میشویم که مخاطبان امکان دارد فوق فوقش 9 درصد آن را متوجه بشوند. بنده که جوجه طلبه ی پر مدعای داستان باشم در حوزه ی علمیه با یک مشکل جدی روبرو هستم و آن اسمش نحو است. نحو یکی از بخش های علم ادبیات عرب است که در مورد ارتباط کلمات بحث میکند و شما فکرش را بکنید که ما نحو را در حد یک کسی که میخواهد دکترای زبان عربی بگیرد میخوانیم.

اگر روزی بنده فیلسوف و عارف گران قدری شدم همه را مدیون علم نحو هستم. ولی ربطش چیست؟ عرض میکنم...

خدمتتان عارض شوم که من خیلی از مفاهیم کلامی مثل این مورد که آیا خواندن نحو با فطرت و هدف خلقت آدمی ارتباط دارد را پای کتاب های نحو با عقل خود به آن ها رسیدم، شما فرض بفرمائید پشت این میزهای آخوندی نشسته اید و مشغول مطالعه ی کتابی مثل نحو هستید و دائما با انتهایی ترین نقطه ی حلقتان به لهجه ی اصیل بریتیش تلفظ میکنید Why?

چرا خلق شدم؟ چرا آمدم حوزه؟ آمدنم بهر چه بود؟ چرا نحو اختراع شد؟ چرا الان حوزه ام؟ چرا ناپلئون در مصر اسم فرماندهانش را عبدالله گذاشت و نماز جمعه میرفت؟ چرا ابوالاسود دوئلی اصلا رفت پیش امیر المونین؟

سرتون رو درد نیارم بیت آخره و روضه م تموم، دل به کار بدید.خلاصه که وقتی از درسی تنفر دارید بهتان توصیه میکنم ریز ریز و تیلیتش کنید و کم کم بخوانیدش.

من الآن واقعا وقتی پای کتاب نحو مینشینم حس یک آدمی رو دارم که دارند با روش های قرون وسطایی شکنجه اش میکنند- انگاری که مرا از پا آویزان کرده اند و دارند مرا با اره به دو نیم تقسیم میکنند و حکمت از پا آویزان بودنش هم این است که زجر کش شوم و دیرتر بمیرم-  و این رو فهمیدم که به هیچ وجه نمیتونم باهاش کنار بیام و باید ریز ریز بخونمش و برم شهریور امتحان بدم چون امروز این عامل فساد انگیز( از نظر معاونت آموزش) با پر روئی تمام نِ م ی خ ا د.

پی نوشت:توی صحیفه امام جست و جو کنید امام نگفته؟: این نحو چیزی است که حاضرم به خاطرش حوزه را رها کنم؟، علامه طباطبایی هم سال های اول طلبگی بی انگیزه بودند.

نکته دقیق: ما به هیچ جای علامه نمیخوریم فقط بلدیم توجیه کنیم

بی شرف ها را بهتر بشناسیم!

ایشون راننده ی اتوبوسی اند که 3 مامور پلیس و و دو بسیجی را زیر گرفتند و به قتل رساندند و جالب بعد از این که باهاش مصاحبه گرفتند گفت که شده دیگه عصبانی شدم یه لحظه :)

این کامنت پایینی هم در جواب پست کشته شدن مامورین و فیلم زیر گرفته شدنشان توسط اتوبوس دراویش است 

خلاصه خودتون قضاوت کنید با چه جماعتی روبرو هستیم.

آشنایی با علم عرفان

عرفان به دو بخش عرفان عملی و عرفان نظری قابل تقسیم است.

1- عرفان عملی آن بخش از عرفان است که روابط و وظایف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بیان می کند و توضیح می دهد. عرفان در این بخش مانند اخلاق است یعنی یک علم عملی است با تفاوتی که بعدا بیان می شود این بخش از عرفان علم (سیر و سلوک) نامیده می شود.

2- عرفان نظری این بخش از عرفان مربوط به تفسیر هستی یعنی تفسیر خدا و جهان و انسان است عرفان در این بخش مانند فلسفه است و می خواهد هستی را تفسیر کند همان گونه عرفان عملی مانند اخلاق است ولی با اخلاق تفاوتهایی دارد عرفان نظری هم با فلسفه فرقهایی دارد از جمله:

الف: فلسفه مبتنی بر اصول عقلی و عرفان مبتنی بر مبانی و اصول کشفی است.

ب: از نظر فیلسوف هم خدا اصالت دارد و هم غیر از خدا ، ولی خدا واجب الوجود و قائم بالذات است اما غیر خدا ممکن الوجود و قائم بالغیر است ولی از نظر عارف غیر خدا وجود ندارد وجود از آن خداست و غیر خدا تجلیات و مظاهر حق هستند خدا بود و غیر خدا نمود است.

ج: فیلسوف می خواهد جهان را فهم کند و کمال فیلسوف در این است که جهان را آن گونه که هست با عقل خود در یابد ولی عارف می خواهد هستی را شهود کند و بدان برسد. و می خواهد به هستی رسیده در او فانی شود.

د:ابزار کار فیلسوف عقل و منطق استدلال است و ابزار کار عارف دل و مجاهده و تصفیه و تهذیب است.

منبع : hawzah

Designed By Erfan Powered by Bayan