در کوچه ای از کوچه های مدینه است
که عشق زمینی
و آسمانی
غوغایی کرده اند
مگر میشود
داستان این مظلومیت را شنید
و از گریه نلرزید؟
باید سوخت
و گریست
- تاریخ : يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۶
- ساعت : ۱۵:۰۳
- نظرات [ ۰ ]
بازگشتی آرام به ریشههای سبز حیات
در کوچه ای از کوچه های مدینه است
که عشق زمینی
و آسمانی
غوغایی کرده اند
مگر میشود
داستان این مظلومیت را شنید
و از گریه نلرزید؟
باید سوخت
و گریست
علاوه بر این که انسان های یُبس و نچسب وجود دارند، کتاب های یُبس و نچسب هم داریم
مثلا تجربه ی سه بار ناکامی در مطالعه ی بینوایان ویکتور هوگو دارم
دو بار ناکامی در مطالعه ی جنگ و صلح لئون تولستوی
و امروز هم کتاب لوازم نویسندگی نادر ابراهیمی
بعضی کتاب ها اصلا نوشته شده اند برای نچسبیدن
شروعش میکنم 40 صفحه هم شاید بخوانم ولی از یک جایی به بعد اصلا دیگر قادر به ادامه نیستم
امان از روزی که کتابِ نچسب بشود کتاب درسی ام که بدترینِ شکنجه هاست
مثل امسال که
تمامی دروس نمره ی 20 جز یکی که 10 شده
و پشت هر کتاب یُبسی یک آدم یُبسی نشسته
تجربه به وسیله ی تعمیم دادن شکل میگیرد. یعنی از یک مسئله جزئی یا تکرار یک مسئله ی جزئی یک قاعده ی کلی گرفته شود و آن را به باقی مسائل عمومیت داد.
به طور مثال چهارم ابتدایی در برف و بوران در راه مدرسه بودم که چند نفر با تمسخر بهم گفتند کجا میروی بچه جان مدرسه تعطیل است، ولی اعتنایی نمیکردم تا این که شدت گفتن ها از بس زیاد شد که یقین کردم تعطیل است و همراه خیط شدگی سر قاطر رو کج کردم سمت خانه...
در سوم دبیرستان نیز در روز برفی با بدبختی خودم را به مدرسه رساندم که متوجه شدم مدرسه تعطیل است و حداقل 45 دقیقه پیاده رفته بودم چون در یک کورس از مسیرها ماشین هم حتی نبود!
و امروز از این تجربیات استفاده می کنم و پای خود را از خانه بیرون نمیگذارم و حرص و جوش های بیخود اطرافیان اندکی برایم اهمیت ندارند. اما برای آرام کردن ناآرامی های خانه و جلوگیری از فتنه و شورش از دروغ و فریب استفاده میکنم و معرفت ظنی خود را به شکل یقینی جازم به اطرافیان میقبولانم.
گاهی اوقات افراد به أمری یقین دارند و بسیار هم بر آن پا فشاری می کنند. حتی ممکن است طرف مقابل را به اشتباه فکر کردن متهم کنند در حالی که خودشان سال هاست غوطه ور در جهل مرکب اند و یقین و باوری که دارند صد در صد غلط و اشتباه است.
این آدم اگر منطق بفهمد و قصد فهم داشته باشد و بتواند تابوهای ذهنی اش را بشکند کار آسان است و الا به قول شاعر: آن کس که نداند و نداند که نداند/ در جهل مرکب ابدالدهر بماند و غیر قابل تغییر است.
در این زمان است که فقط تیغ گیوتین میتواند جاهل را اقناع کند!
سلام، این اولین پست وبلاگ است، صدای مرا از اعماق تاریخ میشنوید، از بهمن 96، اینجا را ساختهم با سادهترین و سبکترین نوع قالب بیان، در آن زمان هنوز وبلاگهای برتری وجود داشت، هنوز قالبهای جدید میآمدند، وبلاگها شلوغتر بودند، عرفان زنده بود، قالبهایش را میساخت، شاید هنوز این قدر افسرده نشده بود، نئوتد مینوشت و از خلاقیتش لذت میبردم و جوابهای صریحش و سریعش به جان مینشست، فیشنگار روی مخ بود و وبلاگش تبدیل به فروشگاه حفاظ شاخ گوزنی نشده بود! این بشر چرا هیچ وقت تست سلامت روان نمیداد؟ آن وبلاگ آبی تخص هم بود که قبول نمیکرد اسم فیلم شاوشنگ را اشتباه گفته، ویار تکلم میآمد ضد زن صحبتی و بلوایی به پا میکرد و کرمش را میریخت و الحق همیشه تنش میخارید، با مهشید ضد انقلاب درگیر میشدیم و فحش و فحشکشی و باز مرض داشتیم انگار بخوانیمش، بدمست به ما میگفت حاجآقا و پشت هم وبلاگهایش بسته میشد، به لوسیمی میگفتم این شخصیت لوسیمی عضو یک خانواده یهودی در فیلم است که مهاجرت کردهاند و میگفت برو بابا!، و دراکولا، نوشتههایش نمیدانم چه جادویی داشت که دیوانهام میکرد، سبک منحصر به فرد بینظیر، قدح شعر میگفت و سلطان کامنت گذاشتن بود زیر تکتک پستها، عقاید یک رامین با قالبهای معرکهاش، مرد بارانی و اوه لعنتی، چه مرگتان بود هی ساختید و هی پاک کردید و هی ساختید و پاک کردید و وا دادید و رفتید؟ آن علیرضایی که فقط یادم است تصویر پروفایلش سبز رنگ بود و کنکور داشت کجاست؟ و فداک که بدل عین صاد بود و عین لام که بدل درجه یک عین صاد در رقابتها بود و ایگنورکننده اعظم نظرات و الرقیم که سلطان ادب و معنویت بود و مردی به نام شقایق که یادم است میگفت سیگار را پشت چایی باید کشید و چایی را پشت سیگار باید نوشید، و آن قدر آدم که رفتند و نیستند به خاطر چند تا شبکه اجتماعی سطحی لعنتی، حیف شد...