سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

تمرینِ زیستن در میان برگ‌ها

خب، خداوند وقتی در قرآن چپ و راست می‌گوید که عاقبت آدم‌های صالح باغ‌ها و رودخانه‌ها و درختان است، خیلی بهمان نمی‌چسبد، چرا که شاید به آن خیلی فکر نکرده‌ایم، شاید خداوند خوب می‌داند آدمی نهایت چیزی که طلب می‌کند و دوست دارد روزانه همراهش باشد، آرامش است، به‌خصوص آرامشی در کنار سبزه، درخت، گل و رودخانه، همان چیزهایی که پیش‌تر گفته بودم در این زمانه علاوه بر آنکه گهگاهی تصور می‌کنیم از طرف دولت در زندانی روباز قرار داریم، خودمان هم در خانه‌هایمان زندانی مکعب‌های گچی-بتنی بی‌روحی شده‌ایم.
به محمدرضا می‌گویم دوست دارم اتاقم را کاغذدیواری کنم با تم گل و گیاهیان، به‌خصوص برگ انجیری، می‌گوید دیگر مد نیست و کلاس ندارد، می‌گویم دوست دارم دیوارهایم را جای گچ سفید مُرده، سبزش کنم، رنگ تیرۀ برگ پتوس، می‌گوید الآن دیگر هم دیوارها را سفید گچی استخوانی می‌کنند.
می‌دانی، من فکر می‌کنم آدمیزاد دیگر دلمردگی را هم مُد زندگی‌اش کرده است و افسردگی را شیک و اضطراب را بخشی لاینفک از خود تصور می‌کند. باشد، من سعی می‌کنم خیلی با مُد و آدمیزاد همراه نباشم، من اگر بتوانم از این بعد کل خانه‌ام را جنگل می‌کنم.
رفتم چندتایی گل خریدم، سبز هستند، شاید چند روز دیگری خراب شوند، در این فضای بی‌نور، حداقل رطوبت و گرما را سعی می‌کنم برایشان همراه کنم، اگر هم خراب شوند و از بین بروند، دلم برایشان می‌سوزد ولی اقلا انگیزۀ بیشتری برای پول در آوردن دارم تا باز هم ازشان بگیرم و میز کارم دلنشین شود.
بعد هم سنگ‌هایی داشتم از طبیعت، با انگشترهایم، راف عقیق سرخ طبیعی، تسبیح شاه مقصود طبیعی خراسان، عقیقِ واقعا یمنی که از سربازی یمنی به دستم رسیده، قرآن سبز رنگ کوچکی که تهِ طبیعت است و مرا به ذات و فطرت خویش رهنمون می‌کند، در کنار اسم مبارک علی و دو نقاشی از پسرم، که تنها نقاش معصوم خانۀ ماست، در یکی‌شان حرم علی را کشیده و با اولین کلماتی که در سال اول دبستان نوشته، عبارت اتم حیات، قُل هو را نوشته و نام مبارک علی علیه‌السلام و در نقاشی دیگری که روز پدر بهم هدیه داد، با این درخت‌های محشر کوچکش که عاشقشان هستم، خودم و خودش و مادرش را نقاشی کرده و در دشتی هستیم به غایت سبز، نمی‌دانم چرا گردن من اینقدر دراز است مثل پریسکوپ!
شاید خیلی مطلوب‌تان نباشد این تصویر، شاید برای عزیزانی که در شمال زندگی می‌کنند مثل میرزا مهدی این‌ها شوخی باشد، اما برای انسان قُمی، غنیمتی است.
دوست داشتم شغلم این بود که در گلخانه‌ای فقط کار کنم، اما نه در اینجا، در کشوری دیگر، در جایی که گَرد مردگی نریخته باشند، کانال یوتیوبی راه می‌انداختم و فقط با همین گل و گیاهان و زندگی در طبیعت و شاید با طب سنتی که حقیقتا اوستایش هستم تولید محتوا می‌کردم، شاید خدا روزی کند، شاید هم نکند، هر چه او بخواهد، شاید همین فردا مرا بردند و در خاک کاشتند، به ریشه بازگشتم، به زمینِ عزیز که از عباد الله است.
این شد میز کار و تحریرم فعلا، چند تا مدل دیگر هم زدم که چطور می‌شود سرسبزتر و زیباتر شود، آن‌ها را هم می‌گذارم، خواستید نظرتان را بگویید.
خب این خودش در واقعیت است؛

و این‌ها هم در واقعیت دیگری شاید در جهان کوانتومی دیگری که می‌توانست این شکلی باشد شاید هم در آینده توانستم این شکلی‌اش کنم؛







به سبزه پناه برده‌ام؛ این‌ها یادداشت‌هایی از یک میزِ نیمه‌جنگل است، از جایی که باور کرده‌ام زندگی، اگر جایی باشد، کنار سبزه است. اینجا خانه‌ای‌ست که آهسته جنگل می‌شود، بی‌هیاهو و بی‌ادعا؛ فقط با چند برگ، چند گلدان و تمرینِ زیستن در میان برگ‌ها.

شاید همین‌جا باشد که می‌فهمم باغی که وعده داده شده، از همین‌جا شروع می‌شود؛ از عبور آرام از گچِ سفید تا سبزِ فطرت، از درک این حقیقت ساده که آرامش همان بهشتِ روزمره است، نه چیزی دور، نه وعده‌ای موهوم. این، شکلی از بازگشت به زمین، پیش از بازگشت نهایی است تلاشی خاموش برای به ریشه، نزدیک‌تر شدن.

اما این انتخاب، بی‌حاشیه نیست. ما زندانیِ مکعب‌ها، در آرزوی درخت شده‌ایم؛ عصری که در آن وقتی دلمردگی مُد می‌شود، خانه‌های استخوانی، دل‌های بی‌برگ می‌سازند. امروز سبز؛ چیزی‌ست که از مُد افتاده و لابد باید در دفاع از دیوارهای سبز چیزی نوشت.

میز تحریری که می‌خواست جنگل باشد؛ تلاشی کوچک، شاید مضحک، اما صادقانه: با چند برگ، علیه این همه بتن. اگر هم سهمم از این جهان فقط همین باشد سبز‌ه‌ای، ولو موقت همین نَفَسِ سبز، همین اندکی حیات، حتی به اندازهٔ یک گلدان، برایم کافی‌ست.

سبزه، نماد مقاومتِ کوچک من در برابر این جهان بی‌رحم سیاه است.

  • نظرات [ ۰ ]

شـ بدون نقطه

مشغول یکی از بازی‌های مزرعه‌داری بودم که ناگهان کسی از جانب راستم که مشغول تماشای مزرعه‌ام بود گفت: این چیه جلو مزرعه‌ت این همه شلوغ کردی، اصلا هم قشنگ نیست. چند دقیقه‌ای گذشت، آنگاه شخص دیگری آمد از جانب چپم باز مزرعه را دید و گفت: چقدر شلوغ است!

آن شب تمام شد، من خوابیدم، دوش وقت سحر از غصه نجاتم ندادند و بیدار شدم. یک ساعتی را کنار بخاری لرزیدم با اینکه سردم نبود. در همان حالی بودم که اکثرمان این روزها در این کشور لعنتی تجربه می‌کنیم، البته کمی رادیکال‌تر.

منتظر طلوع خورشید نشسته بودم که دیدم با آنکه خورشید طلوع کرده و حوالی صبح شده اما هنوز شب است و نوری نمی‌بینم. باز به بازی مزرعه رفتم، همچنان مشغول جمع‌آوری آیتم‌‎های گوناگون در بازی بودم تا برسانمشان به مدرسه و کودکستان آن هم سوار یک وانت بدونِ راننده. نگاهی به سکه‌هایم کردم، من در بازی هم فقیر بودم و بی‌سکه، تازه چقدر زحمت کشیدم یک دستگاه مرباساز را پولش را در بیاورم تا دوباره صفر شوم و از ابتدا شروع کنم.

نگاهی به مزرعه کردم، به همان جای مزرعه شلوغ نگریستم که هر چه آیتم دکوریشن در آن بود را چپانده بودم کنار لانۀ سگ. دیدم اسم سگم نجس العین است و دنبال یک حیوانی میگشتم که اسم برایش انتخاب نکرده باشم تا اسمش را مثل یکی از اعلان‌های بازی جنگ‌های صلیبی 1، بگذارم «این بنا متروکه است» اما آن را نیافتم. در بازی جنگ‌های صلیبی 1 دوبله شده وقتی محبوبیت پادشاه از دست می‌رفت و مردم قلعه را ترک می‌کردند، بنایی وقتی متروکه می‌شد می‌گفت این بنا متروکه است.

چند حیوان دیگر داشتم که فقط اسمشان فحاشی بود، اول کار که اسمشان را گذاشته بودم، خندیده بودم، ولی فقط اول کار خندیده بودم، می‌دانی گاهی فقط تنها اولش خنده‌دار است.

به خود آمدم دیدم که این مزرعه واقعا خیلی به هم ریخته است. بدون هیچ ظرافت و لطافتی همه آیتم‌ها را در هم و برهم چپانده‌ام کنار هم، خلاف دیگران که می‌دیدم مزرعه‌هایی دلنشین و منظم دارند.

هیچکس برایش مهم نبود، هیچکس ککش نمی‌گزید که این مزرعه چقدر زیاد به هم ریخته و به‌هم ور شده است، وقتی تعدادی می‌گفتند چقدر به هم ریخته است!

سعی کردم با چند تا  درخت آلبالو و کنار گذاشتنشان کنار هم، کلمۀ شلوغ را روی نقشه بنویسم، شاید اعلامی بود برای وضعیت مزرعه.

توانستم یک شـ بنویسم بدون نقطه، حتی درخت‌ها اینقدری زیاد نبودند که بتوانم با کنار هم گذاشتنشان یک ش کامل بنویسم یا اقلا یک نقطه برای ش‌اش پیدا کنم.

درخت‌های آلبالویم، آلبالو هم نداشتند، آلبالوهایم تمام شده بود مثل گلاب یخچالم که به پایان رسیده بود. گلابی که حتی کمی بوی ترشیدگی هم می‌داد، حتی اگر موجود بود.

متن را نوشتم، با صدای تق و توق کیبوردی که شاید آن شخص خوابیده در اتاق را بیازارد، کیبورد من هم، اگرچه صدا می‌داد، اما گویی هیچ کس را بیدار نمی‌کرد، شاید چون کسی نه در اتاق خوابیده بود و از جانب راست و چپم چیزی گفته بود. شاید هیچکسی اینجا نبود.

شاید چون کیبورد و دستی هم نداشتم. شاید هیچی باقی نمانده بود، حتی یک متن نمی‌توانستم بنویسم، می‌گویم شاید لیاقت من نوشتن یک ش نبود. شاید تقدیر را باید میپذیرفتم که گاهی حتی بیان ش هم در سرنوشت ما نیست، اینکه بتوانم بنویسمش هم جُدا.

نمی‌دانم چرا خوک‌ها لبخند می‌زدند، خوک‌هایی که دو حال بیشتر نداشتند، یا گرسنه و لاغر نشسته بودند یا اینکه اینقدر با ولع اطعمه و اشربه پرخوری عصبی کرده بودند که در جایشان افتاده بودند و در کثافتشان غلت میزدند.

این چرت و پرت‌ها چی بود نوشتم، نمی‌دانم. من خیلی در توضیح وضعیت مزرعه خوب نیستم.

  • نظرات [ ۲ ]

تسلسل محال نیست

خیلی حرف‌ها را برای نوشتن دارم، اما تا می‌آیم بنویسمشان همگی در تونل کلمات و راهروی ورودی از مغز به جهان خارج، تلنبار می‌شوند و گیر می‌افتندو سر فشار چند تا کلمه له می‌شوند و خونشان می‌ریزد روی سرامیک‌های سفید کف مغزم و آخرش هم چیزی ازشان خارج نمی‌شود جز صدای داد و فریادشان.

همانطور که نمی‌دانید، مدتی است دیگر برای دل خودم ننوشته‌ام، وبلاگ‌نویسی نکرده‌ام، بیشتر متن‌هایی نوشتم در فاز رسمی، طبق قوانین رسمی، برای مراکز رسمی، برای گروه مخاطبانی که هیچ وقت نمی‌خوانند یا نمی‌فهمند چه نوشته‌ام.

تلاشم بر این بود، روح نگارش و عمۀ ویرایش را در کاری که میکنم زنده نگه دارم و قلم از خلاقیت و طراوت نیفتد، ولی لاجرم تهش افتاد و پرتاب شد از بالای صخرۀ دستورات رئیس کف خلأ سیاه دیده نشده‌ها.

و اندکی بعد گزارش کارها آمدند و دادن گزارش کار خودش تبدیل شد به تمامیت شغلم، من فقط باید میان نوشتن چند گزارش کار ماهیانه و نیم ماهیانه و سه ماهه و فصلی و سالیانه، یک چلو جوجه میخوردم. خیلی هم بد نبود البته کم کم از چلوجوجه خسته شدم و رو به کباب کوبیده مرغ آوردم، گاهی دیگر گرسنه‌ام می‌شد همه چیز می‌خوردم و همین هم می‌شد که صبح بیدار شدم و دیدم دارم آروغی می‌زنم از جنس هیدروژن سولفید که این اخطاری مبنی بر اضمحلال گوارش بود.

البته همۀ فلاسفه گفته‌اند تسلسل محال است اما برای من محال نبود، چون بعد از آنی که صبح ها صبحانه کره و عسل خوردم، دچار سوزش معده شدم، همین شد که به داروخانه رفتم و یک شربت معده گرفتم و خوردم تا سوزش تسکین یابد، اما از بد ماجرا یک پک ویال 10 تایی ژل رویال هم خریدم برای اولین بار که بدترین رابط کاربری در جهان برای استفاده را داشت، ویال‌ها نه از هم جدا میشدند و نه میشد بازشان کرد، به زور چاقوی کله گرد میوه خوری سرشان را باید قطع میکردم ولی هر بار چاقو منحرف میشد میرفت وسط شکم ویال، همینطور هم ژل رویالش میریخت وسط هر وسیلۀ موجود روی میز، و چون ژل رویال قیمتی بس قابل توجه دارد در همان وضعیت حمله میکردم برای عملیات مک مکانی شه شهانی تا از دست نرود.

بعد از رنج کشیدنی بر سر خوردن این مادۀ بدمزه، سوزش معده چندین برابر ایجاد شد و باز هم یکبار دیگر شربت معده خوردم، چند ساعتی بعد هم شام، تسلسل امور منجر به این شده بود تقریبا اسیدی برای هضم اغذیه در معده نمانده بود، همین بود که صبح فردا که بیدار شدم، بوی هیدروژن سولفید را استشمام کردم که بیرون می‌زد، خب، تسلسل از نظر ما محال نبود، پس ساعت 6 صبح من دم در داروخانه ایستاده بودم تا یک آنتی بیوتیک را غیرقانونی بخرم، سیپروفلاکساسین، گفت چندش رو بدم، گفتم 500، یک طوری گفتم بهش و ادا در آوردم انگار ید طولایی در مصرف آنتی بیوتیک دارم.

دو تا 500 با هم انداختم بالا جهت نسلکشی هر چی باکتری است که آن پایین است، تر و خشکشان را با هم پیوند زدم، ولی خب دیگر تسلسل را بیخیال شدم، میتوانستم اینقدر زیاد بخورم از این دارو که اوردوز کنم یا عارضه‌ای بدهد که برای رفعش سراغ داروی سنتی یا صنعتی دیگری شوم ولی خب بیخیال شدم، گفتم حال که چنین است، چند روزی گلوتن و نان و لبنیات و میوه را حذف میکنم و به مکتب ژاپنی برنج رو می‌آورم و مقداری همنشین بچه‌های آمل و عباس‌آباد و بابل خواهم شد و فقط برنج خواهم خورد با خورشت و با تحریم اقتصادی باکتری‌های آشغال میکروبیوم روده و تقویت بنیه اقتصادی باکتری‌های مفید، فضا را به سمت تعادل ببرم.

وضعیت نتیجه بخش و خوب بود، تا اینکه باز ماجراجویی دیگری آغاز کردم با سروتونین‌های مغزم! یکمی مشغول دستکاری گیرنده‌های سروتونین شدیم و بالا بردن غلظت این نوروترنسمیتر در مغز، نتیجه چیزی جز عصبی بودن و کم ظرفیت بودن و البته برداشته شدن سد بازداری هیجانی نبود، هم خوب بود چون می‌توانستم بعد از مدتی گریه کنم و جهان را حس کنم و زندگی کنم و هم بد چون اعصاب مصاب کسی را نداشتم و امکان حمله به دیگران بالا بود، این بود که ماجراجویی دیگری را امشب آغاز کردم، اینکه چه میشد اگر کسی 3 تا داروی خواب سنگین استفاده کنم ولی... این خودش چیزی شبیه دراگ بود... بگذار ببینم، شاید این محتواها و ماجراجویی‌ها مناسب همگان نباشد و طفلی در این حوالی بخواهد در خانه امتحان کند آنچه ما امتحان کرده‌ایم و از خل شدن و اسکیزو شدنش بیفتد گردن ما، طوری نیست، اقلا بلاگستان زنده می‎شود در تیتر خبری؛ «پدری که فرزندش دچار اسکیزوفرنی و پارانویید شده بود، از یک بلاگر به دلیل تشویش اذهان عمومی شکایت کرد. وبلاگنویس نیز در اعتراضی توهین آمیز در دادگاه به پدر گفته بود: کل خانواده‌ت دک و دیوونه‌اند و ژنتیکشون مستعد ماجرا بود، پس از آن، پدر عصبانی با حمله‌ای به سبک سیس جواد عزتی علیه وبلاگ نویس کرده بود و وبلاگ نویس نیز با پرتاب بک گونی قارچ شیتاکه و یال شیر(ترکیبی) و زدن آن به گیجگاه پدر ابله، به طور اتفاقی باعث شده بود پدر تبدیل به یک نابغۀ نامبر وان ایران بشود طوری که ناخودآگاهش 360 درجه باز بشه، کسی که در ایران او را پروفسور سمیعی 2 صدا می‌کردند.

نمیدانم چه شد از سبک‌های جدی به این هجویات رو آورده‌ام، شاید قبلا خیلی جدی گرفته بودم همه چیز را، شاید یادتان باشد یک زمانی خیلی آثار متنی ما مکتبی-ایدئولوژیک بود، سرش دعوا هم می‌کردم، لازم بود یقۀ کسی را هم بدرم می‌دریدم، این روزها خسته‌ام، چون خسته‌ام می‌نویسم، اگر خسته نباشم باز می‌‎روم در قالب همان جملات رسمی بی هنر بی خلاقیت می‌نویسم، جاهایی که قدرها کمتر دانسته می‌شود و آدمیزاد کمتر زندگی میکند، ما آدم‌ها گاهی اصلا زندگی نمیکنیم، نمیدانیم از زندگی چی میخواهیم تازه یادمان هم رفته قبلا چی میخواستیم از زندگی،فقط زور زدیم و هی آرزو کردیم بزرگ شویم تا برسیم به همینجای مبهم، همین نقطۀ بی معنی، زیر بار شلوغی‌ها و سختی‌های زندگی، شلوغی‌هایی که کامل از یادمان برده چطور یک چای داغ را اقلا با لذت بخوریم و حتی اگر لذتی ندارد، اقلا وقت چایی خوردن، مغز و ذهنمان جلوی سماور نشسته باشد، نه توی اکسپلور و شبکه اجتماعی باشد نه توی گرفتاری‌های مالی دائمی، فقط همینجا در همین لحظه باشد، شرمنده، ما مرده‌هایی هستیم بی‌زندگی، مشغول عادات تکراری روزانه، با هزاران نارضایتی و غم، این است خلاصۀ ما در این روزها غالبا.

  • نظرات [ ۳ ]

یک قیاس دل‌شکن

قبر شهید را شسته بودیم و به نظاره در کنار گل‌زار شهدا، هر دمی آدمی می‌آمد و رد می‌شد، بچه‌ای آش می‌خورد و پا رویش گذاشت، و سپس پیرمردی رد می‌شد و پا روی قبر گذاشت، بعد زنی و بعد پیرزنی، قبر کمی کثیف می‌شد و ما از این صحنه ناراحت می‌شدیم، و پشت هم غصه که چرا حواسشان نیست دارند روی قبر چه کسی پا می‌گذارند، قبری که شسته‌ایم و هنوز خشک نشده اینطور لگدمال می‌شود، هر پایی که روی قبر تازه شسته شده می‌گذاشتند در حکم له کردن و خاکی کردن قلب دردمندمان بود.

و البته آن فقط یک قبر بود، یک قبر شهید غیرمعصوم، نه جسم امام بود و نه آن آدم‌ها از عمد لگدمالش می‌کردند، فقط حواسشان نبود، آن‌ها سوار اسب نبودند و قصد له کردن جسمی هم نداشتند، آن فقط یک قبر تازه شسته شده بود و شهید، نه برادر ما بود نه خواهر ما و نه پدر ما و نه پسر ما، حتی قبر امام ما و برادر امام ما و پسر امام ما و پسر نوزاد امام ما هم نبود.

  • نظرات [ ۳ ]

روتین‌های بی‌واژه

داشتم فصل اول فیزیولوژی گایتون را مرور می‌کردم که ناگهان یادم افتاد در این روتین برنامه‌ریزی ماه‌ها است فراموش شده وقتی برای نوشتن قرار داده شود، خب گیریم که 25 تریلیون گلبول قرمز داشته باشم و 75 تریلیون تا از نوع دیگرش، این همه سلول بیایند و هی بمیرند و هی ساخته شوند و آن گاه یک روز همه‌شان با هم از دنیا بروند و از آن‌ها کتابی برای خواندن باقی نماند؟

یعنی مشتی من زندگی کرده باشم و رفته باشم و از من واژه‌هایی برای خواندن باقی نمانده باشند؟

و سپس اندیشیدم این فقط نوعی شهوت است از باقی ماندن و میل به بقای خودم، اینکه فقط بخواهم باقی بمانم یک عملیات شهوانی خودخواهانه است، اگر واقعا حرفی برای گفتن ندارم خب چرا باید بنویسم؟ فقط به این خاطر که باقی بمانم؟

گیریم که پر مخاطب هم شد کتاب‌های کذایی و شهرتی برایم دست و پا کرد، یک چنین اسم نحسی اگر برای خدا ننوشته باشد که کتاب‌ها و نوشته‌های دو زار هم نمی‌ارزد و چه بهتر که مثل آوینی بردارم ببرمشان بالای پشت‌بام و همه‌شان را یکجا به آتش بکشم و سیگاری با آتش‌شان روشن کنم و محکم پُک بزنیم به این پوچی فراگیر.

اما خب، من بدهکار خدایم، اگر الله را مالک بدانم و این بدن را هم ملکیت تام و تمامش با اوست، سال‌هایی را چه به کجی و چه به راستی نوشته‌ام و اندک جوهره‌ای در قلمم هست، آیا بعدا نباید پاسخ بدهم که چرا سال‌ها نوشتم و قلم پروراندم و تهش چیز درست و درمانی ننوشتم، این شد که حوالی ساعت 20:15 روز 16 بهمن 1403 به این اندیشه فرو رفتم که من هم باید بنویسم اما نه هر چرتی، دیگر پیر شده‌ام برای چرت نوشتن، باید بنویسم و اول نوشته‌هایم هم یک بسم الله الرحمن الرحیم بنویسم که مُهری باشد از خدا روی آن که اگر این عبارات از گیت ریا رد شده باشند تهش می‌شوند برایم باقیات الصالحات و خودفروشی به بهترین خریدار پای معاملۀ جهان که نامش خداست.

  • نظرات [ ۱ ]

ارتباط مرغ سحر با ناله

مدت‌ها بود که صبح‌ها خواب می‌ماندم، خواب‌های سنگینی که مرا در لحظات آخر نزدیک به طلوع آفتاب نهایتا بیدار می‌کرد و ریشخند می‌زد بهم که هه‌هه نماز صبحت قضا شد! یا فقط یک دقیقه فرصت داشتم که باید می‌پریدم با سنگ گرانیت اُپِن تیممی می‌کردم و نمازی سریع می‌خواندم.

انواع روش‌های بیداری را سنجیدم، با تعدد زنگ‌های صبح، با قرار دادن صدای سوت یا صدای بم، صدای باران و رودخانه و گیتار و آکاردئون و کلارینت، موزیک در فاز شش و هشت، اندی، ابی، ساسی مانکن، تمام کفر و غنا را برای اسلام به میدان آورده بودم، بتهوون و باخ و موتزارت، هیچ چیز فایده نداشت.

تا آنکه در لیست موسیقی‌های آلارم صبح به صدای مرغ سحری که ناله می‌کرد رسیدم، به Rooster! صدای خروسی که انگار از فرط ضعف و شوق پس از پیامک واریزی یارانه ناله می‌کند. گویی صدابردار خروس را گرفته و چنان فشارش داده که چشم‌هایش از هم بیرون پاشیده و کاکلش هم از خون باد کرده و آخرین ناله را بیرون داده.

از زمان وضع این صدا بر آلارم صبحگاهی دیگر با اولین ناله از خواب بیدار می‌شوم و نه تنها در زمان ناله، بلکه یک ساعت پیش از آن - شاید به دلیل دلهره و ترس ناخودآگاه از این آسیب روانی- بیدار می‌شوم و جالب آنکه چند خانه آن طرف‌تر همیشه یک خروس دیگری ناله می‌کند و صدایش می‌آید.

و جالب آنکه مدت‌ها می‌خواستم بنویسم و چیزی به ذهنم نمی‌آمد جز واژۀ مرغ سحر! و حال به بخشی از سبک زندگی‌ام بدل شده است که علاوه بر نالۀ مرغ سحر در سر صبح، باعث نالۀ اعضای خانواده می‌شود که این چه آلارمی است قرار داده‌ای.

  • نظرات [ ۲ ]

دیگر

دیگر کتابفروشی را دوست ندارم چون کتاب خواندن را دوست ندارم، دیگر طب را دوست ندارم چون سلامتی را دوست ندارم، دیگر فلسفه را دوست ندارم چون حقیقت را دوست ندارم، دیگر شرکت در دورۀ هنری را دوست ندارم چون خلق کردن را دوست ندارم، راستی من دیگر نوشتن را هم دوست ندارم، این وبلاگ را دوست ندارم، آن توییتر را دوست ندارم، اینستاگرام را هم همینطور، کتاب‌ها را از کتابخانه می‌گیرم گاهی پنج تا و گاهی ده تا، همینطور جلویم می‌گذارمشان روی میز، می‌ماند تا دو هفته‌ مهلتش بگذرد، زنگ می‌زنم به کتابخانه و دو هفته دیگر تمدیدش می‌کنم و باز هم نمی‌خوانمشان، اگر خواندمشان درباره‌شان نمی‌نویسم، اگر نوشتم خلاصه می‌نویسم و کوتاه و الآن روی میز جای خالی سلوچ زیر کتاب تکثیر تأسف‌انگیز پدربزرگ است که رویش سانتاماریا قرار دارد و زیر تمام این‌ها یک بی‌وتن ریشه دارد، گویی روح پدربزرگ گوشۀ همین اتاق نزدیک سقف ایستاده و به تکثیر تأسف‌برانگیزش نگاه می‌کند. 

  • نظرات [ ۲ ]

افتاده در پیاده‌رو

داشتیم با خانواده می‌آمدیم، دیدم کنار خیابان در پیاده‌رو شخصی روی زمین افتاده، مرد کاپشن مشکی و سرخی تنش بود و با صورت روی زمین بیهوش افتاده بود و خانمی چادری در کنارش گریه می‌کرد.
گفتم چه شده؟ گفت با سنگ توی سر خودش زد و زمین افتاد، نبضش را بررسی کردم، ضربان قلب بالایی داشت.

به مردی گفتم بیاید و زیر بغلش را گرفتیم و به پشت خواباندیمش، کلاهم را زیر سرش گذاشتم. علامتی از تورم یا خونریزی نبود، مشخصا مشکل فشار عصبی بود، به اورژانس زنگ زدند.
شروع کردم به ماساژ دادن پشت گوش‌هایش و ملاج سرش، زن گریه می‌کرد و مضطرب بود. گفتم جای گریه پاهایش را ماساژ دهد.

نابر تجربه‌ام گفتم چند دقیقه صبر کنید به هوش می‌آید، بعد از ۵ دقیقه تکان خورد، سرفه کرد و کف بالا آورد. چشم‌هایش را باز کرد و نشاندیمش، نیمه‌هوشیار بود
گفتم اگر به هوش آمد حتما پشت گوش‌هایش را زالو بیندازید تا مانع به وجود آمدن لخته شود. بعد از یک ربع سر و کله اورژانس پیدا شد.

آمدند و شروع کردند به فشار دادن شدید پشت گوشش، گفتم طوری فشار ندهید که بعد از بهبودی یک هفته جای کبودی‌اش درد بگیرد، گفت برو کنار ما کارمون رو بلدیم.
مأمور اورژانس گفت: پاشو تمارض نکن، این داره تمارض می‌کنه و هیچیش نیست.

می‌دانستم تمارضی در‌ کار نیست.
باز مأمور اورژانس گفت: پاشو زنت داره نگاه میکنه، طوری با مشت وسط قفسه سینه‌اش را فشار دادند که دادش درآمد و گفت: آی سینه‌ام!
خیلی دیر آمده بودند، با بی‌احترامی و درنظر نگرفتن شخصیتش صحبت می‌کردند و فکر می‌کردند آن‌ها باعث به‌ هوش آمدنش شده‌اند.

پرسید جانباز است؟ گفتم سنش به جنگ نمی‌خورد، زن گفت: جنگ رفته است و ریه‌هایش هم آسیب دیده.
فکر می‌کردم شاید یک روانی بی‌سروپا باشد که گردنبند انداخته، اما چیزی که گردنش بود، یک پلاک بود، از همان‌هایی که بعدا با چند تا استخوان می‌آورند و می‌گویند این همسرت، شهید مدافع حرم است...
  • نظرات [ ۴ ]
نویسندگان