سکوت

بازگشتی آرام به ریشه‌های سبز حیات

کانال تلگرامم

خب من اینجا هم قرار است بنویسم

دوست داشتید تشریف بیاورید

https://t.me/Sokootblog

شما هم اگر کانالی دارید و مینویسید برام بفرستید عضو شوم

  • نظرات [ ۰ ]

در جستجوی باغبان

22 بهمن شد و آخر این لامپ ما نرسید. مسأله از جایی آغاز شد که ناگهان خداوند باری‌تعالی روزی‌مان کرد آشتی با طبیعت را و خب دیدید که برای شروع سعی کردم میز را کمی به طبیعت نزدیک کنیم اما این میز نیازمند آفتابی برای تابیدن بود تا گیاهان از آن نور استفاده کنند و به حیات خویش ادامه دهند.
پس از جستجوهایی متوجه شدم که لامپ‌هایی مخصوص گیاهان است که نورهای آبی و قرمز دارد، یک رنگ بنفشش را خواستم بگیرم. می‌دانید من برای آرامش خودم هر چه خبرگزاری که هر روز در حال گذاشتن وزنۀ سنگینی روی روانم بودند پاک کردم. من با خودم گفتم اگر قرار است جنگ شود بگذار خودم از رد موشکش در آسمان ببینم یا وقتی که موج آتش هسته‌ای دارد سمتم می‌آید تا پوست صورتم را مثل پارافین شمعی آب کند و از بین ببرد.
من از هر چه رسانۀ این‌وری و آن‌وری بود بیرون زدم، ولی خب کی فکرش را می‌کرد باز در باسلام هم که رفته بودم لامپ را بگیرم باز خبری بشنوم. از مرد بسیار خوش‌اخلاق کرمانشاهی که لامپ‌فروش بود ولی وقتی پای معامله رسید و اجناسی سفارش دادم تا برایم بفرستد، بیچاره گفت این لامپ را ندارم گفتم پس چرا در غرفه‌ات گذاشته‌ای، گفت داشتم، ولی سر شورش و جریانات، به مغازه‌اش حمله کرده بودند و اجناسی از مغازه‌اش را خراب کرده بودند.
بگذریم، در همین حین تا لغوش کنم و از غرفۀ دیگری لامپ مخصوص گیاه بگیرم، گیاهان سبز گرامی خودشان دست به کار شدند و بدون نور کافی فقط با عشق و محبت اینجانب خودشان برگ‌هایی دادند.
غصۀ من برگ‌انجیری‌ام بود که گوشۀ حیاط در سرما داشت روزهای آخرش را را می‌گذراند، گفتم تو را هم اگر بتوانم و خواست خدا بر بقای تو باشد نجاتت می‌دهم. آمدم و از خاک بیرونش کشیدم، خیلی وقت بود امیدی به شفایش نداشتم، از بالا و پایین دو تا کات اُریب زدم و گذاشتمش در آب و بعد سه مدل کودی که داشتم به تناسب در آبش ریختم، جلبک دریایی و نیترات کلسیم و اسید هیومیک و بعد از چند روز دیدم این جانباز روزهای سخت از پایین ریشه‌های سفیدی و از بالا یک جوانۀ سبزی زده است. رنگ آب اگر سیاه است به خاطر کودهاست.
باز بحث جدی‌تر شده است و احتمالا به‌زودی یک دستگاه بخور سرد هم برایشان خواهم گرفت تا در رطوبت بهتری تنفس کنم.
راستی کاش من یک گیاه بودم و یکی مثل خودم این گونه نگران حالم بود. بهم کود می‌داد و وقتی برگ‌هایم بی‌حال می‌شد نگرانم می‌شد و این چنین که من برای رشد برگی از آن‌ها ذوق می‌کنم برایم ذوق می‌کرد.
سخت است آدمی روزها خود را در آیینه ببیند که آرام آرام دارد پژمرده می‌شود و آنچه دوست داشته باشد و علایقی داشته، کم‌کم از بین بروند. البته غمی برای من نیست اگر روزی بمیرم و در خاک بروم و قطعه‌ای از خاک شوم، خیالم راحت است که اگر تراب شوم، ابوتراب پدرم است اما اغلب این روزها غمگین از این هستم که چرا پیش از آنکه به خاک سپرده شوم گاهی این چنین مغموم و بهت‌زده بوده‌ام.
کاش خداوندی که برگ را رشد می‌دهد و بر سبزی آن می‌افزاید در این روزهای سرد، ما را هم رشد بدهد سمت خودش و بر گرمی قلبمان بیفزاید.
آن عبارتِ تنفس کنم، قرار بود کنند باشد بعد فهمیدم ناخودآگاه خودم را جای گیاه قرار داده‌ام و آن را کنم نوشته‌ام.
  • نظرات [ ۱ ]

تمرینِ زیستن در میان برگ‌ها

خب، خداوند وقتی در قرآن چپ و راست می‌گوید که عاقبت آدم‌های صالح باغ‌ها و رودخانه‌ها و درختان است، خیلی بهمان نمی‌چسبد، چرا که شاید به آن خیلی فکر نکرده‌ایم، شاید خداوند خوب می‌داند آدمی نهایت چیزی که طلب می‌کند و دوست دارد روزانه همراهش باشد، آرامش است، به‌خصوص آرامشی در کنار سبزه، درخت، گل و رودخانه، همان چیزهایی که پیش‌تر گفته بودم در این زمانه علاوه بر آنکه گهگاهی تصور می‌کنیم از طرف دولت در زندانی روباز قرار داریم، خودمان هم در خانه‌هایمان زندانی مکعب‌های گچی-بتنی بی‌روحی شده‌ایم.
به محمدرضا می‌گویم دوست دارم اتاقم را کاغذدیواری کنم با تم گل و گیاهیان، به‌خصوص برگ انجیری، می‌گوید دیگر مد نیست و کلاس ندارد، می‌گویم دوست دارم دیوارهایم را جای گچ سفید مُرده، سبزش کنم، رنگ تیرۀ برگ پتوس، می‌گوید الآن دیگر هم دیوارها را سفید گچی استخوانی می‌کنند.
می‌دانی، من فکر می‌کنم آدمیزاد دیگر دلمردگی را هم مُد زندگی‌اش کرده است و افسردگی را شیک و اضطراب را بخشی لاینفک از خود تصور می‌کند. باشد، من سعی می‌کنم خیلی با مُد و آدمیزاد همراه نباشم، من اگر بتوانم از این بعد کل خانه‌ام را جنگل می‌کنم.
رفتم چندتایی گل خریدم، سبز هستند، شاید چند روز دیگری خراب شوند، در این فضای بی‌نور، حداقل رطوبت و گرما را سعی می‌کنم برایشان همراه کنم، اگر هم خراب شوند و از بین بروند، دلم برایشان می‌سوزد ولی اقلا انگیزۀ بیشتری برای پول در آوردن دارم تا باز هم ازشان بگیرم و میز کارم دلنشین شود.
بعد هم سنگ‌هایی داشتم از طبیعت، با انگشترهایم، راف عقیق سرخ طبیعی، تسبیح شاه مقصود طبیعی خراسان، عقیقِ واقعا یمنی که از سربازی یمنی به دستم رسیده، قرآن سبز رنگ کوچکی که تهِ طبیعت است و مرا به ذات و فطرت خویش رهنمون می‌کند، در کنار اسم مبارک علی و دو نقاشی از پسرم، که تنها نقاش معصوم خانۀ ماست، در یکی‌شان حرم علی را کشیده و با اولین کلماتی که در سال اول دبستان نوشته، عبارت اتم حیات، قُل هو را نوشته و نام مبارک علی علیه‌السلام و در نقاشی دیگری که روز پدر بهم هدیه داد، با این درخت‌های محشر کوچکش که عاشقشان هستم، خودم و خودش و مادرش را نقاشی کرده و در دشتی هستیم به غایت سبز، نمی‌دانم چرا گردن من اینقدر دراز است مثل پریسکوپ!
شاید خیلی مطلوب‌تان نباشد این تصویر، شاید برای عزیزانی که در شمال زندگی می‌کنند مثل میرزا مهدی این‌ها شوخی باشد، اما برای انسان قُمی، غنیمتی است.
دوست داشتم شغلم این بود که در گلخانه‌ای فقط کار کنم، اما نه در اینجا، در کشوری دیگر، در جایی که گَرد مردگی نریخته باشند، کانال یوتیوبی راه می‌انداختم و فقط با همین گل و گیاهان و زندگی در طبیعت و شاید با طب سنتی که حقیقتا اوستایش هستم تولید محتوا می‌کردم، شاید خدا روزی کند، شاید هم نکند، هر چه او بخواهد، شاید همین فردا مرا بردند و در خاک کاشتند، به ریشه بازگشتم، به زمینِ عزیز که از عباد الله است.
این شد میز کار و تحریرم فعلا، چند تا مدل دیگر هم زدم که چطور می‌شود سرسبزتر و زیباتر شود، آن‌ها را هم می‌گذارم، خواستید نظرتان را بگویید.
خب این خودش در واقعیت است؛

و این‌ها هم در واقعیت دیگری شاید در جهان کوانتومی دیگری که می‌توانست این شکلی باشد شاید هم در آینده توانستم این شکلی‌اش کنم؛







به سبزه پناه برده‌ام؛ این‌ها یادداشت‌هایی از یک میزِ نیمه‌جنگل است، از جایی که باور کرده‌ام زندگی، اگر جایی باشد، کنار سبزه است. اینجا خانه‌ای‌ست که آهسته جنگل می‌شود، بی‌هیاهو و بی‌ادعا؛ فقط با چند برگ، چند گلدان و تمرینِ زیستن در میان برگ‌ها.

شاید همین‌جا باشد که می‌فهمم باغی که وعده داده شده، از همین‌جا شروع می‌شود؛ از عبور آرام از گچِ سفید تا سبزِ فطرت، از درک این حقیقت ساده که آرامش همان بهشتِ روزمره است، نه چیزی دور، نه وعده‌ای موهوم. این، شکلی از بازگشت به زمین، پیش از بازگشت نهایی است تلاشی خاموش برای به ریشه، نزدیک‌تر شدن.

اما این انتخاب، بی‌حاشیه نیست. ما زندانیِ مکعب‌ها، در آرزوی درخت شده‌ایم؛ عصری که در آن وقتی دلمردگی مُد می‌شود، خانه‌های استخوانی، دل‌های بی‌برگ می‌سازند. امروز سبز؛ چیزی‌ست که از مُد افتاده و لابد باید در دفاع از دیوارهای سبز چیزی نوشت.

میز تحریری که می‌خواست جنگل باشد؛ تلاشی کوچک، شاید مضحک، اما صادقانه: با چند برگ، علیه این همه بتن. اگر هم سهمم از این جهان فقط همین باشد سبز‌ه‌ای، ولو موقت همین نَفَسِ سبز، همین اندکی حیات، حتی به اندازهٔ یک گلدان، برایم کافی‌ست.

سبزه، نماد مقاومتِ کوچک من در برابر این جهان بی‌رحم سیاه است.

  • نظرات [ ۳ ]

تهییج‌کننده اصلی

اگر قرار است تهییج‌کنندگان به اغتشاشات را مجازات کنید

پس نفر اول وزیر اقتصاد، رئیس بانک مرکزی و مسؤولان دولتی را مجازات کنید

که با طرح گران‌سازی و تورم‌شان علت اصلی تهییج مردم به اعتراضات بودند :)

همین الآن هم با این وضعیت آشغال اینترنت دارید تهییج بیشتری می‌کنید

همین الآن مردم تهییج‌شان حسابی آماده شده است

تا تهییج‌دان‌تان را به آتش بکشند

  • نظرات [ ۱ ]
نویسندگان