ســکــوت

کتابخانه ها پر از کتاب نخوان هاست

پ پ (پیش پست): من ادعای کتابخوانی ندارم من یک بیسواد کند ذهنم :D اگر هم در پستی هم اشاره به کتابخانه رفتن بنده شد به قصد زل زدن به چهره کتابخوانان و مصرف هوای مجانی آن جا میروم

پاتوق من کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی بود و از آن جا که این کتابخانه ی بزرگ و تراز اول ورود بهش کار آسانی نیست و ضامن و بند بساط دارد تعداد افراد حاضر در کتابخانه از ده نفر تجاوز نمیکند.
به خاطر آن که مشکلاتی در گرفتن کتاب داشتم و وقتم را میگرفت دنبال یک کتابخانه قفسه باز میگشتم که به کتابخانه حرم حضرت معصومه رسیدم، یک کتابخانه با چند سالن مجزا و بسیار بزرگ و تر و تمیز مدرررررن.
صبح که با احمد جان بابا در کتابخانه حضور پیدا کردیم حسابی شلوغ پلوغ بود، تا ظهر جای نشستن هم نبود و در صورت ترک صندلی زنبیلت را بعد ده دقیقه جمع میکردند.
این صحنه ی شلوغی برای من بسیار لذت بخش بود چرا که با خود میپنداشتم که چقدر خوب است نسلی کتابخوان وجود دارد که ساعت ها مطالعه میکنند اما بعد...
در یک تحقیق میدانیِ فضولانه متوجه شدم تمام این بر و بچ کنکوری هستند و زهی خیال باطل که این همه کتاب قفسه باز به درد عمه های ناتنی شان هم نمیخورد و این مطالعات هم تاریخ انقضایی خاص  تا مدرکی خاص مثل لیسانس یا دکتری دارند.
در سوال علم بهتر است یا ثروت جواب خواهند داد: معلوم است علمی که منجر به ثروت شود بهترین است :)
البته همان ده نفر آدم کتابخانه ایت الله مرعشی نجفی داداشاشون این جا هم بودند و کتاب خوان واقعی تشریف داشتند.

جنگی بین دو طلبه دهه 90 با دهه 60

دفتر خاطرات حاجاقا...

همیشه آدمی چموش و عرف شکن بودم. چرایی اش هم به این خاطر است که شدیدا از تقلید متنفرم. چه آن زمانی که برای مدتی به حوزه شک کردم و چه آن زمانی که به کل، منکر دین و وحی شدم! همه شان برای این بود که نمیخواستم حتی یک حرکتِ بدون عقلانیت و صرفا تبعیتی که بی چون و چرا باشد را بکنم.

امروز سیستم کتابرسانی کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی خراب بود و ما را حسابی لنگ گذاشته بود. همان طور که نمیدانید کتابخانه دو سالن مطالعه دارد، یکی سالن مطالعه عمومی است و دیگری سالن مطالعه مخصوص طلاب و روحانیون که قفسه باز هم هست. خلاصه امروز که سیستم خراب بود بعد از یک ساعت مطالعه ی آیین شینتو ژاپنی گرمم شد و پیراهنم را در آوردم و با تیشرت آبی رنگم مطالعه رو ادامه دادم. یکمی که مطالعه کردم جرقه ای عاقلانه در سرم زده شد که باعث سوختن تمام اهداف کوتاه مدتم هم شد، این طور شد که حرف های استاد فاء.نون در گوشم طنین انداز شد که اگه میخوای مرد شی اول قرآن، دوم تاریخ و سوم سراغ علوم عقلی برو، حالا منِ عجول یک دفعه ای رفتم سراغ سینما و شناخت ادیان، آخر مگر معبد شائولین است که بخواهم از مرحله 35 شروع کنم؟ پس شورای مرکزی و مشاوران دستور دادند که کتاب را بوسیده نبوسیده بگذارم توی کیف و برگردم سراغ سالن اسلام شناسی و فلسفه و در کل اصول پی که فنداسیون عقایدم را میریزند.

در شیشه ای را که هل دادم و وارد شدم، پیرمردی تو پر و ریش سفید روی صندلی پشت میز  نشسته بود، تنها در سالن مطالعه طلاب نشسته بود. با صدای آرامی سلام کردم با تعجب سلامم را داد شصتم خبردار شد که داستان از چه قرار است...

گفت: سالن عمومی آن طرف است

گفتم: طلبه ام

چهره اش در هم فرو رفت و گفت: چی میخوای بخونی؟

گفتم: میخوام تفسیر المیزان بخونم 

گفت: طلبه ای و تیشرت پوشیدی؟ یه پیراهن سفید قشنگ بپوش بفهمند مستحب هم هست

بلافاصله پیرهن سورمه ایم رو از کیفم در آوردم، گفتم گرم بود که درش آوردم

گفت: این از زی طلبگی به دوره، طلبه و آستین کوتاه؟

گفتم: اصلا یه سوال؟ من از شریعت دینی سوال میپرسم. این حرکت من از نظر فقهی حرامه؟ این حرکت حتی مکروه هم نیست گرمم بود در آوردم تا راحت تر مطالعه کنم .

گفت: داری توجیه میکنی این حرف ها نیست. مردم باید طلبه را بشناسند یاد بگیر طبق زی طلبگی رفتار کنی

عصبانی شدم داغ کردم گفتم: داری جای خدا تصمیم میگیری؟ اصلا یه سوال حضرت زهرا چادر میپوشید؟

گفت: آره پس فکر کردی چی؟

گفتم: نه آن زمان اصلا چادر نبود، حضرت زهرا عبای عربی میپوشید دست ها هم آزاد بود اصلا توی دین نداریم که کودوم لباسو بپوشی شما کلیک کردی روی چادر، حجاب توی دین شرایطش گفته شده...

گفت: عبای عربی همون چادره دیگه...

از این جا به مدت 5 دقیقه نمیگذاشت توضیح بدهم

بعد 5 دقیقه گفتم میگذاری توضیح بدهم یا نه؟

گفتم: حجاب شرایط داره، شرایطی مثل این که بدن نما نباشه، انگشت نما نباشه، زینت نباشه، اون محدوده ها رو هم بپوشونه حالا چادر باشه یا مانتو فرقی نداره

گفت: در هر صورت این زی طلبگی نیست، یه جور لباس بپوش که مردم بشناسنت، یکی سوال داشت بپرسن، آدم ها میان تو صف شهریه اصلا قیافه شون مثل طلبه ها نیست مثل تو هم همششون توجیه میکنند

گفتم: توجیه چی؟ این جا که نامحرم نیست با تیشرت شدم، شما الان استخر هم میری نکنه لخت نمیشی زی طلبگی نیست... همین جاها بود که همزمان هم حرف میزدم و هم دنبال کتاب المیزان میگشتم، قفسه چهارم موضوع تفسیر، کتاب های سبز 20 جلدی شون رو پیدا کردم...

گفت: اون فرق میکنه، تو میری استخر هیچ وقت لخت مادر زاد نمیشی، شرتتو در نمیاری :|( بی عدب)

گفتش: تو سرباز امام زمانی، جیره خوار حضرتی اگر میخوای موفق باشی طبق زی طلبگی رفتار کن و الا راه خیلی سختی در پیش داری

این جاها بود که اون آقا یا خانمی که همیشه از داخل مرکز فرماندهی روح و روانم بهم تذکراتی میده بهم متذکر شد: اخوی ایشون داره زی طلبگی رو میگه تو داری استدلال فقهی میاری؟ تیشرت پوشیدن حرام عقلِ عرفیه نه شرعی! حالا بزنیش زمین چیزی عوض میشه؟ خودت میدونی که مستحب های مردم برای تو واجبن؟ مکروه های مردم برای تو حروم؟ احترام بزرگتر و ریش سفید پس چی؟

آروم شدم، فهمیدم از جایی غیر حق حرف میزدم، گفتم: آره منم دیدم آدم هایی که شیش تیغ میکنند ، شلوار لی میپوشند حتی سیگار میکشند.

صندلی رو کشیدم جلو نشستم روبروش پشت میز بود گفت: خب اگر گرمته پیراهن بپوش ولی آستین هاشو بده بالا، عادت کن این طوری، اگر میخوای موفق بشی. بعد یک خاطره از زمان جنگ و کومله و دمکرات کردستان گفت، گفت آستین هامونو دادیم بالا و رفتیم لاتی بازی توی کردستان و فبها...

لهجه داشت نمیدونم لهجه ی کجایی..ولی حدس میزنم لهجه اش لهجه ی دلسوزی بود لهجه ای که این روزها کمتر گوینده و کمتر تر شنونده دارد... اصلا دهکده ی دلسوزی خیلی وقت است که کم رونق شده...

 همین جاها بودیم که آقایی وارد شد و با اون مشغول صحبت شد گفت بهش: آقا جون چند وقته نمیای کجایی؟ دلمون برات تنگ شده...

منم بلند شدم رفتم از توی کیفم پیرهنم رو در آوردم و پوشیدم و آستین هاشو دادم بالا و ساعت مچی رو بستم دور دستم و انگشتر دُرّ نجفم رو هم کردم توی انگشت دست راستم و نشستم ، منتظر بودم که حرفش تموم شه برم پیشش، پشت بهش روی صندلی نشسته بودم و مشغول خوندن شدم ولی فکرم پیشش بود هی هر چند لحظه یک بار بر میگشتم نگاهش میکردم دیدم که داشت عبایش را از روی چوب لباسی بر میداشت دفعه آخری که نگاهش کردم لباس های طلبگی رو کامل پوشیده بود. عمامه ی سفید رو روی سرش گذاشته بود، عبای سفید متمایل به سورمه ای رنگش رو پوشیده بود. گویا رنگ لباس هایمان خیلی شبیه هم شده بود

آمد سمتم من هم از جایم برخاستم و روبرویش قرار گرفتم، چهره ی بشاشی پیدا کرده بود، رفتم جلو و گونه هایش را بوسیدم، گفتم عذر میخواهم اگر بی احترامی کردم، گفت کسی که نبود ببینه چیزی نشده خودمون دوتا بودیم. 

با همان لهجه ی شیرینش گفت: دستتو بیار! روی دستم حسابی عطر مالید و گفت خودتو خوشبو کن بَچَه ی گول (همان گل) و بعد هم رفت...

Designed By Erfan Powered by Bayan