سکوتــــــــــ

اوج بگیر حتی به تنهایی

بنویسیم، بسازیم یا که بکشیم تا بمانیم؟

همه میدانیم درازترین شب سال چه زمانی است؟ ولی آیا می‌دانید درازترین دورۀ تحصیلی کدام دوره است؟ دورۀ طلبگی که توسط کوتاه اندیش‌ترین فسیل‌های حاضر برنامه‌ریزی شده و هیچ جوره هم این آثار باستانی نمی‌خواهند قبول کنند که خیلی از کتب حوزه را باید ریخت در سطل آشغال، کتاب‌هایی که برخی برگه‌هایشان را اگر برای کاغذ سیگارِ کِنت استفاده کنیم خدمت بیشتری کرده‌ایم.

أخفَش نامِ یک بز چرانی بوده که حوزوی‌ها خوب با...

اشاره می‌کنند فعلا مصلحت نیست حوزه را نقد کنیم.

راست هم می‌گویند طرف هنوز دست چپ و راستش را نمی‌داند تو می‌خواهی از دو بافت اصلی کلیه برایش حرف بزنی؟

از دیروز فکری ناگهانی در سرِ کلاس تاریخ سینمای ایران به ذهنم رسید: علم بهتر است یا هنر؟ البته بله ثروت هم چیزِ جالبی است ولی باید از مغز، بپرسیم که چرا این سوال را پرسیده؟ یعنی نوع نگاهش چه بوده؟

نویسنده دائما با خود فکر می‌کند که بهتر است برای پس از مرگش چه چیزی باقی بگذارد که سود بیشتری ببرد. باقی گذاشتنِ یک کتاب ارزش بیشتری دارد یا باقی گذاشتن یک اثر هنری مثل تابلو یا یک فیلم سینمایی؟

یا اصلا بیاید جای نوشتن کتاب 10 نفر را تربیت کند که این‌ها چندتایی کتاب بنویسند و فیلم بسازند؟ یا اصلا بیخیال همه چیز بشود و برود سراغِ ثروت و با ثروت مسجد و بیمارستان و مدرسه بسازد؟(عمرا من عمرم را در راه ثروت بگذارم اصلا استایل من، پول گریز است)

خلاصه که نگارنده الآن یک بیسوادِ بی هنرِ بی پول است که می‌خواهد یکی از این مسیرها را انتخاب کند. یک مدت هدفم پول بود میگفتم میروم کنکور را می‌دهم و یک جراحِ مشتی می‌شوم و پولش را می‌گذارم در کار فرهنگی. صندوق قرض الحسنه میزنم و بعد هم بودجه 100 تا شبکه ماهواره‌ای و سایت و روزنامه و نشریه را جور می‌کنم. یک شخصیتی مثل رابرت مرداک یهودی. جامعه را زیر سیطره رسانه‌ای خودم می‌گیرم و فرهنگِ سلبریتی پرور ایرانی را تغییر می‌دهم.

گفتم بیخیال، طبیبان واقعی روحانیون هستند بروم و وقف دین خدا شوم. رفتیم جلوتر دیدیم در حوزه تا جایی که فعلا هستیم همه چیز می‌خوانند جز دینِ خداوند! فهمیدیم آخوند به خودیِ خود ندارد عیبی، هر چه هست از سیستم آموزشیِ اوست! 

هِی قلم یه ور میشود که برود در چشم و چال نقایص سیستمِ حوزه و روحانیت، که ما باز می‌آوریمش در موضوع اصلی. خلاصه نیاز داریم که یکی ما را آگاه کند که چه کنیم تا جاویدان در تاریخ شویم؟ ملاصدرا یا ارسطویی شویم و تفکرِمان خیلی‌ها را بسازد؟ یا که برویم نارنجک دورِ کمر ببندیم و حسین فهمیده شویم.

اما بعد...

در آخر یک جوادِ نفهمیده، ندانسته و سر درگم تصمیم گرفت فعلا کتاب بخواند و به جست و جو بپردازد و فعلا هدفی برای خودش انتخاب نکند. تا دیروز هدفم سینما بود از امروز هدفم، پیدا کردن یک هدف است...

هدفم از نوشتن این کلمات چه بود؟ هدیه دادن یک هدف به آن‌هایی که هنوز حس و حال هدف داشتن ندارند.

:| بسه دیگه اه، هدف هدف هدف shut your mouth.

میدانم ولی چرا؟

بخوانید، شاید زندگی‌تان تغییر کرد

میدانم حجاب خوب است و بی حیایی بد است ولی چرا ترجیح میدهم بد حجاب باشم؟

میدانم گوشی کردن موسیقی بد است ولی چرا گوش می‌کنم؟

میدانم خدا بر حق است ولی چرا نافرمانی‌اش می‌کنم؟

میدانم سیگار کشیدن مضر است ولی چرا برای ترکش اقدامی نمی‌کنم؟


تا به حال فکر کردید چرا انبوهی از عادت‌ها و رفتارهای روزانۀ ما با آن که عقلمان مخالف آن‌هاست انجامشان می‌دهیم؟


شاید چون این عادت‌ها نتیجۀ دفعی ندارند و به مرور معلول خود را ظاهر می‌کنند آن‌ها را پشت گوش می‌اندازیم

شاید اگر لحظۀ اولی که یک ذره مویمان از زیر روسری بیرون می‌آمد سریع چند پسر به سمت ما حمله ور می‌شدند و به بدترین شکل بهمان تجاوز می‌کردند و سرمان را بیخ تا بیخ می‌بریدند یا تا که وارد خانه می‌شدیم همسر یا مادر و خواهر خود را با مردی ‌می‌دیدیم هیچ وقت سمت بد حجابی نمی‌رفتیم.


شاید اگر همان لحظۀ اول که موسیقی را پلی می‌کردیم تشنج می‌کردیم یا اختلالات هورمونی‌ای که در طول زمان پیش می‌آید را یک دفعه دچار می‌شدیم و یا که در جا کر می‌شدیم هیچ وقت هوس گوش کردن یک موزیک را نمی‌کردیم.


شاید اگر همان لحظه که گناه می‌کردیم دو تا انسانِ گران قدر ما رو می‌بردند می‌نداختند توی تنور نونوایی و همونجا برشته مون‌ می‌کردند فکرِ گناه کردن هم به ذهنمون خطور نمی‌کرد.


یا اگه کارِ خیری میکردیم باز همان دو گران قدر با چند تا آبمیوه تکدانه و چند تا سندِ خونه و وای فای رایگان پر سرعت خدمت می‌رسیدند :|


شاید اگر همان لحظه که تصمیم می‌گرفتیم بخوابیم و امشب مسواک نزنیم دندان‌هایمان یک جا همه با هم درد می‌گرفتند و دهانمان پر خون می‌شد و دونه دونه به بیرون می‌ریختند و حتی اگر لیدوکائین را قرقره هم می‌کردیم دردی دوا نمیشد...


این قاعدۀ زندگیست. بیاییم آنی فکری کنیم، همه نتیجه‌ها را همان لحظه تصور کنیم و تمام عادت‌های مزخرف‌مان را کنار بگذاریم. 

باید به یقین رسید، فقط دانستن، کافی نیست، همه می‌دانند اما یقین ندارند.

یقین را همه گفته‌اند یعنی اعتقاد جازم و سفت و سختی که به هیچ وجه زیر سوال نرود. یقین همراه با عمل است، صرفِ دانستن نیست و الا اگر به سواد و دانستن باشد من خیلی بهتر و بیشتر از پیرمردِ روستایی فلسفه و کلام خوانده‌ام و استدلال‌هایی دارم که هیچ جوره نمی‌شود با آن خدا را زیر سوال برد. اما چطور با آن که می‌دانم نافرمانی خدا را می‌کنم و پیرمرد در حالی که سوادش اندازۀ کشمشی نیست امام زمانش را ملاقات می‌کند و نماز شب می‌خواند؟

چرا که از از مرحلۀ علم الیقین به عین الیقین و بعد حق الیقین نرسیده‌ام. آخرش هم می‌رسیم همین جا که عقل را بریزیم توی یک بقچه و با یک دبه 2 لیتری بنزین برویم بیابان و آتشش بزنیم. عقل لازم است ولی کسی که قرار است به ما یقین بدهد قلب است و شرایطِ دلّال قصه برای این معامله کمی سخت است...

قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّىٰ- باید تمیز کاری کنیم، مغزمون، کارامون، عادت‌هامون. فلاح را رستگاری معنا می‌کنند. رستگاری یعنی خلاص شدن، راحت شدن، رها شدن. ما جزوی از یک اتاقِ خیلی چرکیم، یک اتاق که انگاز زباله‌های تر شهرداری رو اونجا می‌برند. تا کامل خودمونو تمیز نکنیم از این بدبختی رها نمی‌شیم.

از بچگی این جملات رو در گوشمون گفتند. همه رو میدونیم ولی باز چرا بیخیالش می‌شیم؟ کلمات تاریخ انقضاشون گذشته یا چی؟، شاید ما باید طور دیگری بخوانیم. طوری که وقتی بعد از این پست از جامون بلند شدیم، نگاهمون به دنیا عوض شده باشه.

نوشته‌های وبلاگمون رو با چرت و پرت پر نمیکنیم چون دو سالِ دیگه به خاطر بی هدف نوشتن‌هامون وبلاگو پاک میکنیم.

درس‌هامون رو سفت و سخت میخونیم چون نمی‌خواییم با رتبه 30 هزار دانشگاه غیر انتفاعی تورقوز آباد قبول شیم.

نمازمون رو تا اذان گفتند توی مسجد می‌خونیم چون نمیخواییم بعد 70 سال که مردیم، با سرِ پایین افتاده وایسیم جلوی حضرت زهرا و چون نمازمونو سبک شمردیم حتی حضرت زهرا هم نتونه مارو شفاعت کنه و باز اون دو گران قدر بیان و...


این کلمات در مغز نویسنده می‌چرخند و می‌پیچند و به رخت‌خوابش می‌رود:

فلان میکنیم چون نمیخواییم فلان بشه

شاید اگر فلان میشد حتی فکر انجامشم نمیکردیم

میدونیم ولی چرا

چون یقین...

پاکی و تزکیه

طیف های مزخرف مذهبی

1- هیئتی‌های عقل گریز: این دسته در مذهبی‌ها اگر مغزشان را بشکافید و خوب گوش کنید چنین صدایی می‌شنوید:«دیسن دیسن دیسن دیسن». در هیئت‌ها لخت می‌شوند. قمه می‌زنند. با سیاست کاری ندارند چرا که با جامعه کاری ندارند و با جامعه کاری ندارند چرا که با تفکر کاری ندارند. سبّ و لعن علنی خلفاء می‌کنند و شاید هم مخلص باشند. ترجیح میدهند گر مرجعی بخواهند انتخاب کنند آقایان واو، صاد و شیرازی را انتخاب کنند. از جواد مقدم و حسین سیب و رعنایی حرف می‌زنند و این‌ها اسطوره‌هایشان هستند.

2- معنویت خواهان شریعت گریز: یک نگاه کاملا انتخابی به دین دارند، آن چه عشقش کشید را انجام میدهد آن چه نکشید را نه. خدا را شبیه موسیقیِ پیانویی آرام فرض می‌کنند که فقط با آن آرام شوند و برایشان مهم نیست که دین واقعا چی گفته مهم این است دلشان پاک باشد. مگر غیر از این است که کثیفی و پاکی دل مربوط به کردار انسان است؟

3- جزم گرایان خشک: غیبت نکن، تهمت نزن، سلام نکن، حرف نزن، راه نرو، گناهه، حرامه، حرامه، و اما دهنتو ببند تو تازه اومدی!

4- عرفانی‌‌تر از امام علی(ع): شبیه همان هیئتی‌ها هستند با این تفاوت که فقط می‌گردند دنبال استاد اخلاق.

5- روشنفکر مآبان: کمی که درگیر علوم غیر دینی مخصوصا هنر و فلسفه می‌شوند برای خدا هم تریپ روشنفکری بر می‌دارند. طلبه‌ای را می‌شناسم که از حوزه برخاسته بود و حالا می‌خواست فیلم بسازد. موضوع داستانش تجاوز یک پدر به دخترش بود.


یک مذهبیِ کامل کیست؟
یک مذهبیِ کامل همه چیز را به شکل اعتدال دارد. هفت روز هفته هیئت نیست، هفت روزِ هفته درس اخلاق نیست، در امر به معروف می‌داند چطور رفتار کند که آدم‌ها را از دین زده نکند. سیاسی است اما روزانه 7 ساعت در توئیتر نیست. اگر خواست وارد علوم عقلی شود در عین این که در شک افتاده و سوالاتی دارد و فکر می‌کند تعبدش هم دارد. اگر شکی در مورد نماز دارد و سوالی درباره‌اش دارد که چرا باید نماز بخوانم، این سوال باعثِ ترک نمازش نمی‌شود و نمازش را اول وقت هم می‌خواند.
اگر بخواهیم برنامۀ یک مذهبی درست و درمان را بسازیم باید تمام این بخش‌ها را داشته باشد و البته در حد اعتدال، در هر یک افراط شود اشتباست:
تهذیب و عبادت، ورزش، مطالعه و کار علمی، کارِ تبلیغی و سیاسی، خانه و خانواده، شغل معیشتی

معضلی به نام تولید خدا و امام زمان

یک سخنرانی بود میگفت: ما همین الآن در فلان زندان 30 تا امام زمان، 40 تا پیامبر و حتی چندین خدا داریم...

دیروز جلسه‌ای داشتیم با یکی از متخصصین مهدویت، فیلمی برایمان گذاشت از یک مردی که ادعای خدایی میکرد. خیلی عجیب و احمقانه به طرف مقابل میگفت: یک ساعته دارم میگم من خدام چرا نمیفهمی؟

مصاحبه کننده ازش پرسید: شما خودت نماز میخونی؟ خدای قلابی گفت: نه ولی مگه نمیدونی خدا کارِ بدون حکمت نمیکنه.

این که چطور میشود احمق‌هایی حتی از حوزه و دانشگاه پیدا میشوند که به این آدم ایمان می‌آورند عجیب است.

در کلیپی دیگر مردی را نشان می‌داد که خود را امام زمان معرفی کرده بود. استاد شهبازیان توضیح میداد که این آدم با استفاده از یکی از احادیثی خود ما روحانیون که اشتباها در منبر می‌گوییم انحراف خود را تکمیل و وسعت داده. این آدم به خانم‌ها میگفته که باید جلوی دیگران با من رابطه جنسی برقرار کنید. فرد که معترض میشده، امام زمانِ فیکِ داستان میگفته: مگه این حدیث رو نشنیدی که من وقتی ظهور میکنم دینِ جدیدی میارم؟

و یک چیز بگویم که به عمقِ بیماریِ وخیمِ حماقت و جهالت پی ببرید:

طلبه‌ای که پیشِ استادِ اخلاقی می‌رفته به استادِ آشغالش می‌گوید: استاد می‌خوام شما به فرزندی که قراره نطفه‌اش منعقد بشه عنایت داشته باشید. استاد هم می‌گوید باید جلوی من نطفه را منعقد کنید و منعقد هم می‌کنند...

من ;| 

طلبه

زنش

استاد اخلاق

آدم این‌ها را که میشوند قدر خودش را می‌داند. باید خیلی خیلی مواظب باشیم و روی اصول‌ اعتقادی‌مان کار کنیم که دست به همچین حماقت‌هایی نزنیم.

جریان احمد الحسن مثل قارچ دارد رشد میکند و چند وقت پیش هم در تربت حیدریه حدود 60 نفرشان آشوب کردند. عمده روش این‌ها برای جذب بحث‌های حدیثی است که بدون شناخت علم الحدیث، افراد (به خصوص مذهبی‌ها) خام‌ و به راحتی جذب میشوند.

حالا مهم نیست عنوانِ این آدمِ منحرف طلبه باشه، دانشجو، عارف و یا استاد اخلاق. باید رجوع کنیم به عقلمون.

پیوست:

حدود دو سال پیش بود که پدرم من رو به درس اخلاق آیت الله احدی برد. خیلی آدم بزرگواری بود و در نمازش از تهِ دل گریه میکرد. ولی یک مشکلی بود و آن این که در سورۀ توحیدش به جای کفواً احد می‌گفت کفاً احد و من که میدونستم یقینا قرآن چیه. بعد نماز یک بار دیگر نماز خودم را خواندم و برایم اهمیتی نداشت که چقدر عمامه به سر در پشتش نماز می‌خوانند و چقدر ابهت دارد و چقدر در نماز اشک می‌ریزد. آن همه کتاب‌های دور و اطراف هم برایم اهمیتی نداشت، من به عقلم رجوع کردم...

البته در این جا مشکل از آیت الله احدی نبود، بلکه از من بود که نمیدانستم میشود این آیۀ سوره توحید را به سه شکل: کفوَاً احد، کفاً احد و کفو اً احد(سکون روی واو) خواند. با این اخلاق هیچ وقت هیچ کس انحرافِ عقیدتی پیدا نمی‌کند.

انسان‌های پیش فرض

قضیه از آن جایی شروع شد که یکی از فامیل گفت: جای خانم‌تان خالی نباشد... گفتم: این یک موقعیت جدید است و نمی‌دانم در مقابل این حرف شما باید چه بگویم؟ گفت: بگو سلامت باشید. گفتم: سلامت باشید ولی یک سوال اصلا این جملاتی که ما به عنوان احوال پرسی استفاده می‌کنیم فایده‌ای هم دارند؟ گفت: نه ولی لازم‌اند.

ما انسان‌ها همگی به یک صورت default و پیش فرض عمل می‌کنیم و از گوشی‌های هوشمند که هیچ، از گوشی‌ گوشت کوبی‌های نوکیا هم کم هوش‌تریم...

سلام چطوری؟ خوبم تو چطوری؟ ممنون

چند میلیون بار روزانه این مکالمه در کشور اتفاق می‌افتد؟ شیخ الاولین( اولین استادی که داشتم) میگفت: این عصر، عصر فاحشگی کلمات است.

1 متر از رودۀ بزرگ طرف بیرون زده، بیماری ضعف اعصاب دارد و قرص می‌خورد، در حین رساندن بچه به مدرسه با ماشین تصادف کرده و از وسط نصف شده باز هم به این آدم بگوییم چطوری؟ می‌گوید خوبم :).

بمب اتم دقیقا خورده در ایوان خانه‌شان، خانه با خاک یکسان شده، محیط رادیو اکتیویته است و زامبی‌ها دارند یک جنازه را می‌خورند. این وضعیت خانۀ اش است بعد به ما که می‌رسد می‌گوید: بفرمائید خونه یک لیوان چایی در خدمت باشیم.

مرحوم نراقی در کتاب معراج السعادۀ تعارف کردن‌ را نوعی از دروغ می‌داند و می‌گوید تعارف کردن یعنی چیزی که باطناً به آن راضی نیستم و واقعیت ندارد ولی آن را در ظاهر بیان می‌کنیم. به طور مثال دوست داریم سر طرف را با گیوتین بزنیم ولی باز تعارف می‌کنیم بیا تا شامی مهمانت کنیم.

مسخر‌ه تر آن جا که وقتی یکی از همسایگان به من گفت ازدواجتان مبارک باشد، گفتم إن شا الله مبارک باشه و فکر کرد احمقم در حالی که می‌خواستم به عمق کلمه مبارک باشد یعنی برکت پیدا کردن ازدواج برسم.

زود نَمیریم

با قاطعیت میشه گفت: حسش نیست حسش نیست حسش نیست

جای بسیار تاسف است که بچۀ سر پل ذهاب 9 سال روی تخت می‌افتد و بعد هم یک روز در سن 58 سالگی می‌میرد. نمی‌دانم تا به حال اسم کتاب یک لیوان شطحِ داغ را شنیده‌اید یا نه؟ کافیست چند خط از این کتاب را بخوانید تا سنگینی کلمات را حس کنید. صفحۀ اول را که خواندم فهمیدم با یک کتاب معمولی روبرو نیستم. هر چند بعد در بخش "شطح فلسفی" از مغالطات ادبی و ضد فلاسفه حرف زدنش دلخور شدم ولی فرمِ این کتاب و سبک نوشتاری‌اش را در هیچ جای دیگر ندیده بودم.

نمی‌دانم بیماری‌هایی که برای آقای احمد عزیزی پیش می‌آید ژنتیکی بوده یا نه، ولی حقیقتا حیف است که خیلی از بزرگان به خاطر نداشتن ورزش و تغذیه درست خیلی زود از دست بروند. همین ابن سینا با این که خودش طبیب بود ولی به خاطر بی برنامگی و افراطش کار دستش می‌دهد. هر چه قدر بهش می‌گفتند اخوی این راهش نیست گوش نمی‌کرد. پرخوری و پر مجامعتی بود که باعث شد پرسوادی‌اش زیاد بقا نیابد و در 58 سالگی در همدان خاکش کنند.

درست است که عمر دست خداست، ولی دست خدا در گیر و دار علت‌ و معلول‌هاست و در این نظام خودش را نشان می‌دهد...

تا ترس از جهنم نباشد کسی ترک گناه نمیکند

 إنّ أکثر ما یدخل النّاس النّار الأجوفان: الفم و الفرج.

دو چیز میان تهى بیش از همه مردم را به جهنم مى ‏برد: دهان و شرمگاه.


أَدنى اَهلِ النّارِ عَذابا یَنتَعِلُ بِنَعلَینِ مِن نارٍ یَغلى دِماغُهُ مِن حَرارَةِ نَعلَیهِ؛

کم عذاب‏ترین اهل جهنم دو کفش از آتش به پا دارد که از حرارت آنها مغزش به جوش مى‏آید.


احتمالا حقیقت داره :) مگه نه؟

۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
اوج بگیر حتی به تنهایی، نیاز نیست کسی همراهی‌ات کند، بعضی‌ها لیاقت هم پروازی با تو را ندارند، مثل کیسه‌های شنی می‌مانند که باید آن‌ها را از بالنِ وجودت بِکَنی و معلقشان کنی میانِ زمین و هوا

شش - چشم‌هایم را که باز کردم غروبِ جمعه به رنگ خون شده بود.
یک چیزی شبیهِ سمتِ چپ تصویرِ هدر ولی خیلی پر رنگ‌تر و مخوف‌تر. با ترکیب رنگ‌های صورتی، سورمه‌ای و قرمز...
در قالب کوه‌های کرمانشاه و دشتی پهناور.
انگار آسمان این بار می‌خواست خون ببارد...
Designed By Erfan Powered by Bayan