ســکــوت

اگر برجام نبود...

واقعا اگر برجام نبود، ظریف باید می‌نشست کنار روحانی، با هم هر روز یک دست کباب و بستون دبش بازی می‌کردند. اگر برجام نبود خبرنگاران و ژورنالیست‌ها از چه حرف می‌زدند؟ اگر برجام نبود که ما اصلا از 4 سال پیش حرفی برای گفتن نداشتیم.

ای مردم، یادتان هست شما سرگرمی نداشتید، ما برجام را آوردیم تا سطح رفاه ملی رو بالا ببریم؟ یادتان هست ای مردم که ما به خاطرِ شما فحش بود که به دلواپس‌ها می‌دادیم.

کری امضاش تضمین بود، آمریکا که با یک بمبش میتونست جهان رو نابود کنه فکر کردید از ما میترسه؟سید عباس ببین الآن با خنده‌هام همچین میرم وسط 5+1 برام سانترفیوژ شاباش بدن.

***

-دمت گرم اوس جواد

-نگفتم منو این طوری صدا نکن، حسن بشنوه باز قاطی میکنه ها

- از کی بی جنبه شدی؟... بگو از لوزان سوغات، چی آوردی

- :| هنوز این عادت بدت رو داریا، مازنی جون، اون عکس خوشگله که با موگرینی گرفتی رو بفرست تلگرام منتظرم.

-شرط داره

- چه شرطی؟

- یه دونه از اون لبخندات که صد تا کری براش جون میداد رو بزن

- همین یه دفعه‌ ها... :)

***

و این طور بود که ما به دردهایمان خندیدم تا که از چنگال واقعیت، جان سالم به در ببریم...

من به مهره‌های شطرنج اعتراض دارم

امروز قرار است تا به نقدی موشکفانه و روانشناسانه دربارۀ مهره‌های شطرنج بپردازیم. اول از شاه شروع کنیم که معلوم نیست توسطِ چه کسی منصوب به شاهی گشته آن هم با این نبوغش که فقط می‌تواند یک خانه این طرف و آن طرف برود در حالی که وزیری لایق‌تر در کنار او ایستاده و توانایی‌های بسیاری در جولان دهی‌ و کشت و کشتار دارد.

احتمالا شاهِ شطرنج هم لیستی رأی آورده و محمد خاتمی دستور تَکرارش را داده. یعنی به این اصلاح طلب‌های خائن رحم کنی می‌آیند و اسمِ یکی از مهره‌ها را به یاد بود استخر فَرَح، هاشمی رفسنجانی می‌گذارند. بعد هم کافیست دولت تدبیر و امید بیاید و به عنوان جلبِ اعتماد آمریکایی‌ها کلا بازی شطرنج را ممنوع اعلام کند چرا که این بازی دنبال ترویج روحیۀ خشونت و جنگ ستیزی در ایران است.

با این که هر بار می‌فهمیم شاه توانایی خاصی جز مات شدن ندارد باز هم به علت بی‌بخاری سربازان هیچ کدام دست به جریان سازی نمی‌زنند و فقط دمِ انتخابات هول هولکی پر فعالیت می‌شوند.اگر یک مهره‌ای ساخته شود که رویش سرش عمامه باشد آن وقت متوجه می‌شوید که چقدر توانایی اتحاد هر دو تیم را دارد و چطور مهره‌ها دست از جنگ داخلی برداشته و رنگشان را خاکستری می‌کنند. تازه بعد هم می‌روند در صفحۀ منچ و چهار سفارت از هر چهار بلوک شرق و غرب و شمال و جنوب را فتح کرده و بعد هم قطعا نوبتِ حملۀ مارهای عراقیِ صفحۀ مار و پله است(خب کم به تاریخ انقلاب ایران کنایه بزنیم).

لازم است اشاره کنم که فمنیست‌ها هم یک اعتراضِ بزرگ به مهرۀ سرباز دارند که چرا باید همه‌شان مرد باشند؟ جالب است که سربازی را باید ما مردها برویم و توقع‌ِ مهرۀ سربازِ دخترِ را فمنیست‌ها داشته باشند. دنیای عجیبی شده!

همچنین چرا نباید أقلّا یکی از مهره‌های اسب مژه‌های بلند داشته باشد یا که حداقل رنگش صورتی باشد؟ ایها الناس پس حقوقِ زنان چه می‌شود؟ قطعا مُبدع شطرنج یک ضدِّ زنِ مردگرا بوده.

از تمسخر فمنیست‌ها که بگذریم که بیچاره‌ها آمدند برای جنس زن حقّ رأی و تحصیل بگیرند زدند چشمش را هم کور کردند و فطرت زن را که عشق به همسر و فرزندان بود نادیده‌گرفتند.

مهرۀ سرباز از حیث روانی مثل بسیاری از ما انسان‌هاست که در ابتدای کار قوی عمل کرده و کارها را سریع پیش می‌بریم اما در میانۀ کار یک خانه یک خانه آن هم به زور و ذلت جلو می‌رویم. انگار که سرباز نمادی از تفاوت اول ترم تحصیلی با آخرِ ترم است.

در میان این نذریِ نمک‌های متنی، یک حرف جدّی هم بزنیم. من کار ندارم که جناب رائفی پور گفته یا نگفته اما صفحۀ شطرنجی برای کارهای جن‌گیری استفاده می‌شود و در بسیاری از روایات خودِ ذاتِ شطرنج تقبیح شده. برخی فقها شطرنج را اگر آلت قمار باشد حرام کرده‌اند و برخی معتقدند اصلا شطرنج ذاتا مشکل دارد و به هر وجهی بازی کردنش حرام است.

کتابی هست به نامِ راز شطرنج نوشتۀ سعید رمزی؛ در آن جا نوشته‌های جالبی در مورد شطرنج پیدا می‌کنید که خواندنی است. اگر کتابش را پیدا کردید ورق بزنید و از خاطرات شطرنج‌بازها متعجب شوید. مثلا قهرمان شطرنجی که پس از باختِ در یک بازی حریفش را با صندلی از طبقۀ سوم پرتاب می‌کند یا دیگری که سکته می‌کند یا یک نفر که در جریانِ باختنش در یک مسابقه 7 کیلو وزن کم می‌کند.

در این میان خیلی ساده انگارانه است که شطرنج را فقط یک بازی فکری بدانیم...

اگر مالک اشتر در زمان ما بود

بیاییم فرض کنیم داستانی که در مورد جناب مالک اشتر(علیه الرحمة و السلام) در یکی از کتاب‌های دین و زندگی دورانِ راهنمایی(متوسطۀ اول) نقل شده در زمانِ ما اتفاق می‌افتاد. اصل داستان این است که شخصی به مالک اهانت می‌کند و سبزی گندیده‌ای پرتاب می‌کند، بعد که می‌فهمد این شخص سردار لشکر امیرالمؤمنین است ننه غریبم بازی در می‌آورد و مالک اشتر هم بدون اعتنا به کارش به مسجد می‌رود و نماز می‌خواند و برایش استغفار می‌کند.

خب ما در بازسازی مدرن این داستان اسمِ مالک اشتر را حامد میگذاریم تا احیانا اهانتی به صحابۀ مخلص امیرالمؤمنین نکرده باشیم. این حامد فقط میخواهد یک بازسازی از آن دوران را در شهر قم نشان دهد.

1- اگر مالک در زمان ما بود احتمالا سوار ماشینش در حال حرکت بود و بعد از این که فرد اهانت کننده سبزی گندیده را به شیشۀ ماشینش پرت می‌کرد ترمز دستیِ ماشینش را می‌کشید و با قفل فرمون پایین می‌آمد و گردنِ طرف رو میشکست چون اوضاع جامعه مشکلات روانی بسیاری به بار آورده این ترافیکِ لعنتی و بافت فرسودۀ خیابان‌ها اعصاب‌ها را ضعیف کرده.

2- بیاییم تا این حد مدرنش نکنیم و فرض کنیم حامد پیاده است و به همان شکل داستان اتفاق می‌افتد. یک روز حامد زیر گرمای حاصل از آلاینده‌ها و کمبود پوشش گیاهیِ قم که با گرمای عربستان برابری می‌کند در کوچه‌ها راه می‌رفت. یک جوانِ نادانِ سبزی فروش زمانی که حامد داشت از جلویش می‌گذشت سرش را به سمت بالا گرفته بود؛ البته نه برای این که اوضاع را عادی جلوه بدهد، بلکه لب‌هایش را غنچه کرده و در حال گرفتن یک سلفی بود. حامد از جلوی او گذشت و اتفاق خاصی رخ نداد.(باشد میدانم که دارد حوصله سر بر می‌شود اما قول میدهم در اپیزود بعدی حتما سبزی پرتاب شود و حامد هم برای رفتن به مسجد و کظم غیظ اقدام کند.)

3- یک روز حامد در حال قدم زدن در کوچه پس کوچه‌های قم بود. یک جوانِ نادان سبزی فروش یک دفعه برای تفریحِ خودش یک مشت سبزیِ گندیده را به صورت حامد پرتاب کرد. حامد بدون این که حرفی بزند سبزی را از روی صورتش پاک کرد و به راهش ادامه داد. فروشندۀ بقالِ روبرویی که قضیه را دیده بود دوان دوان جلو آمد و گفت این مرد را می‌شناسی؟ پسر سبزی فروش بی اعتنا، شانه‌هایش را بالا انداخت. بقّال با استرس گفت ایشون نمایندۀ مجلسه، شانس آوردی دماغت رو نشکست. - خیلی فکر کردم که بگم پاسداره، سردار نیرو انتظامیه، قاضیه یا فقیهه، لاریجانیه یا وزیر بهداشته و خشونت رو فقط در نمایندۀ مجلس دیدم- خلاصه حامد نمایندۀ مجلسِ اون حزبی که میگه ما طرفدار اعتدالیم ولی در واقع اخته‌ایم نبود. خلاصه در این گرمای بی صاحاب شده حامد به مسجد رفت، ولی از بدِ حادثه درِ مسجد بسته بود؛ گویا خادمِ مسجد در را بسته بود و مساجد موقّت، وقت کاری شان تمام شده بود. این دوران، دورانِ مساجدی که در آن نماز شب خوانده می‌شد نبود. حامد با خودش گفت: باشد، می‌روم و زمانِ نماز مغرب بر می‌گردم. با یک ساعت، اضافه شدنِ سال جدید اذان می‌افتاد ساعت 8 شب، شب شد و حامد بالاخره به مسجد رفت و برای آن آدمِ مزاحم استغفار کرد، تا قرآنش را باز کرد که قرآن بخواند، سنگینی نگاهی را بالای سرش متوجه شد. بله، خادم مسجد بود، أجلِ معلق بالای سرش ایستاده بود و منتظر بود که هر چه زودتر حامد بیرون برود تا درِ مسجد را ببندد. راستی پسر سبزی فروش هم اصلا عین خیالش نبود، او افسرده بود و ساعد دستش جای خط خط تیغ بود، از خدایش بود شاید کسی با سر بکوبد توی دماغش تا کمی درد را حس کند.

پی نوشت: به سرم نزده بود که داستان بنویسم، فقط سر نماز به فکر مساجدی افتادم که محدودیت زمانی دارند و آدم اگر خواست دو تا نماز قضا بخواند یا باید حاج آقا همش در حال حرف زدن باشد یا استرس خادم را داشته باشد. شاید دیده باشید بعد از نماز یکی از پیرترین‌های خاورمیانه با پلاستیکی مشغول گدایی می‌شود تا مخارج مسجد تأمین شود. مسجدی که باید صندوق مالی داشته باشد و جهیزیه بدهد این طوری...

چند شعر قمی حال خوب کن

حوزه هنری استان قم یک محفلی داره همه ساله به نام قمپز که شعرهایی به گویش قمی داخلش گفته میشه. من که چندتایی از شعرهاشو دیدم و خندیدم گفتم این خنده ها رو با دوستام هم قسمت کنم:

شعر خوانی فرهاد موحدی

شعرخوانی حسن صادقی

در کتاب علل الشرایع شیخ صدوق آمده که پیامبر در وقت معراج به شهری می‌رسند که شیطان در آن جا نشسته بوده. با اشاره و عتاب به شیطان میگن قُم یعنی پاشو.

پی نوشت: دعا کنید یه پولی دست ما بیاد بریم این دوره‌های حوزه هنری شرکت کنیم :(. یه بار اسم نوشتیم قیمتاشو دیدیم مفقود الاثر شدیم D:

Designed By Erfan Powered by Bayan