سکوت

شمعی، به قیمت سوختن جانش تاریکی را می درد...

داستان حجامت

شبیه یک قطع نخاعی شدم که فقط میتونه نگاه کنه و بشنوه 

یک خستگی دائمی دارم که میدانم ریشه اش از تغذیه ی اشتباه این مدت ام است

ظهر که به پهنای صورت اشک میریختم(الکی) ناگهان فکری باعث شد از جایم بپرم و شماره ی حاجی را بگیرم

و بعد بدو بدو رفتم و پیراهنو دادم بالا و حاجی شروع کرد به تیغ زدن کمر و گرفتن خون کثیف 

وسطای حجامت بود که خرما بهم تعارف کرد و هر چی اسرار کرد نخوردم و گفتم حاجی روزه ام :|

حاجی گفت کله پوک اگر میدونستم چیزی نخوردی که حجامتت نمیکردم 

گفتم حاجی چیزی که من فهمیدم برای درمان این وضعیت خراب بدنم دوتا چیزه 

یکی روزه و دیگری حجامته 

در روایت هست که پیامبر وقتی معراج رفتند فرشتگان الهی خیلی توصیه و تاکید کردند که ای پیامبر به قومت بگو حجامت کنند

مشکل بعدی این بود که همسر نمیگذاشت حمام بروم 

و من هم میگفتم نجس است نمیشود نماز بخوانم 

از من حمله و از او دفاع 

که آخر سر چون محرز شد اگر حمام بروم ضرر دارد مجبور شدم همان طور نمازم را بخوانم

سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷ , ۲۱:۴۱ سیّد محمّد جعاوله
جالب بود.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
کبریتی خسته
در گوشه ای
غرق در فکر است
و غافل از گذر زمان
من در فضای مجازی
Designed By Erfan