سکوت

شمعی، به قیمت سوختن جانش تاریکی را می درد...

آخرین نقطه ی دنیا

یک - مرگ احساس و زایش صلابت

پله های دنیا را دانه به دانه بالا آمدم 

گشتم و گشتم 

فکر میکردم گمشده ام را میتوانم پیدا کنم

فکر میکردم کثرتی هست که آرامم کند 

فکر کردم چیزی هست که مشغولم کند

فکر کردم مخدری هست که بتواند فراموشکارم کند 

ولی 

الآن رسیده ام 

به آخرین نقطه ی دنیا 

این جا جایی است که دیگر هیچ احساس و هیچ غریزه ای کارساز نیست 

این جا همه چی مرده 

فقط آدمی تنها 

وسط میدان جنگ رها شده 

که تنها

باید بجنگد 

باید سختی بکشد 

باید ذره ذره ی وجودش را به مسلخ بلا بکشاند 

با دشمن درون پیکار کند 

جلو برود و نا امید نشود 

سخت ترین مسئله در عملیات این است که تنهاست 

به خودش باید اتکا کند 

و توکلش به خدا 

و توسلش به امام 

 به عشق تبسم لبان معشوقش 

جلو برود و نترسد و شمشیر بزند

دیگر حوصله ی افسردگی را ندارم 

حوصله ی گشتن دنبال استاد ندارم 

حوصله ی این را ندارم که به ظلم هایی که به من شده فکر کنم و ناراحت بشوم

اصلا غم ترس شادی ناراحتی و تمامی حس ها را سر بریده ام

و یک صلابت و قاطعیت را ساخته ام


دو - حرکت در جهت عکس

آقا جان بگذار دیگران غرق گناه باشند 

بگذار کسی خدا را دخیل در کارهایش نکند 

بگذار کسی اصلا اهمیتی به دور و برش ندهد 

اصلا هر کس زندگی خودش را بکند به تو چه

به تو چه ربطی دارد؟

آن ها هیچ شباهتی به تو ندارند

تو یک وظیفه ای داری

یعنی اول وظیفه ات را شناختی 

حالا قرار است عمل کنی 

در جهت عکس این موج ها حرکت کن 


مهم همین صلابت و قاطعیت
موفق باشید

سلام
یاعلی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
کبریتی خسته
در گوشه ای
غرق در فکر است
و غافل از گذر زمان
من در فضای مجازی
Designed By Erfan