سکوتــــــــــ

یادداشت‌های یک جوات

چرا با آن که میدانیم چیزی حق است ولی آن را نمی پذیریم؟

توجه: متن یه ذره از نظر استاندارد خستگان یونیسف طولانی ست، یا کامل بخوانید یا که اصلا نخوانید! 

داشتم فکر میکردم که چرا پیامبران از معجزات جادو مانند استفاده میکردند تا که مردم ایمان بیاورند؟ مگر حرف های استدلالی ایجاد باور نمیکند؟
یا که چرا خود حضرت ابراهیم برای یقین پیدا کردن از خدا طلب میکند و آن داستانِ کشتن و قاطی کردن 4 پرنده و گذاشتن شان بر سر کوه ها پیش می آید؟
منظور آن که چرا این ها با عقل و منطق به یقین نمیرسیدند؟

مثلا چرا من که الآن به یقین رسیده ام که نماز چه خواصی دارد و چه ارزشی دارد و از حیث عقلی هم فهمیدم نماز برای آن واجب است که شکر منعم(تشکر از نعمت دهنده) است، لازم است.
ولی چرا اول وقت و جماعت نمیخوانم یا چرا قرائت روزانۀ قرآن ندارم در حالی که میدانم و یقین دارم که وظیفۀ من به عنوان شیعه آن است که روزی کمتر از 50 آیۀ قرآن تلاوت نکنم؟

جواب را معاویه(علیه ما علیه) و رفقای یهودی اش به من میدهند:

چرا معاویه با آن که میدانست امام علی(ع) حق است ولی مخالفت میکرد و با امیرالمونین میجنگید؟
یا که یهودیان زمان پیامبر که از قبل ها به نیت استقبال از پیامبر منجی شان در شبه جزیره عربستان جمع شدند ولی در زمان عمل به غیر از عده قلیلی جا زدند و ایمان نیاوردند! و بعدها چقدر هم کارشکنی کردند و سبب بروز جنگ هایی شدند.

خاطره ای از خود تعریف کنم که مربوط به تابستان 95 میشود:
تابستان 95 یک نقطۀ عطفی در زندگی من است؛ زمانی که منکرِ عقاید دینی و وجود خدا و حقانیت قرآن شدم و شبهات زیادی بدون توجه به تذکرات بزرگانم، داخل مغز صاب مرده ام کرده بودم. و مثلا یکی از سوالهای اساسی من که با افسردگی هم عجین شده بود این بود:

چرا خدا من را آفرید؟
بعد کمی بی ادب و مشرک هم میشدم و به خدا میگفتم: شما قبل از این که تصمیم بگیری من را بیافرینی نباید به من اطلاعی میدادی یا که مشورتی میکردی؟ اصلا شما در نظر گرفتی که من میخواهم آفریده شوم یا نه؟ مردم سالاری دینی پس چه میشود؟!

آن سال اتفاقی، من سمت دورۀ طرح ولایت کشیده شدم و از قضا قرار هم بود برای اولین بار چشممان به ضریح امام حسین روشن شود ولی نکته آن بود که نمیدانم قرار بود با چه ته ماندۀ عقیدتی، امام حسین را زیارت کنم؟
در آن شک عمیق التقاطی، استخاره ای کردم(در آن وضعیت بی ایمانی استخاره ام چه بود دیگر؟) و بین کربلا با خانواده و مشهدِ تنها، خداوند سفر مشهد را راه خیری برای من نشان داد. تصمیم بر این شد که به مشهد بروم به امید آن که فلسفۀ اسلامی بتواند راهگشایی برای وضعیت قاراشمیش من باشد.
و چشمتان روز بد نبیند که در ماه رمضان تابستان 95 از اتوبوس هم جا ماندم ولی چون برایم زندگی ام اهمیت داشت، خودم را به هر مشقتی شده بود به مشهد رساندم و این شد شروعِ اولین دورۀ طرحِ ولایتِ طلاب.

رفتیم و هر چه سوال از طفولیت تا بلوغیت برایم پیش آمده بود از حجاب اجباری و وجود خدا تا نقد دکتر شریعتی و نظرات مکتب ضد فلسفه را از اساتید پرسیدیم و بعد از حدود 50 روز بدون هیچ سوال پاسخ داده نشده ای راهی قم شدم.

همه را گفتم تا برسم به این نکته ای که جواب تمام سوالات و علت کج روی هایم بود:
من وقتی به قم رسیدم دیدم مشکل من، درصد اندکیش مربوط به اعتقادات و آگاهی میشد، بخش اعظم آن مرض قلبی و مشکل اخلاقی ام بود، اخلاقم مشکل داشت، نه که بد سخن و فحاش وبی حوصله باشم ها! نه، منظورم مشکلات اخلاقی ای است که در کتب اخلاقی پیدا میشوند
من اخلاقی مثل اخلاق محققانه که در پست قبل گفتم را نداشتم و هر حرفی را باور میکردم و پشت اعتقاداتم استدلالی نبود و صرفا تقلید بود
اخلاق تسلیم و عبودیت در برابر خدا نداشتم و مغرور بودم و برای همین حوصله ی نماز خواندن و اعمال شرع را نداشتم
عادتِ به همت والا داشتن و برنامه ریزی برای زندگی نداشتم و 

نتیجه آن که مشکل بسیاری از رفتارهای من و شما در اعتقادات و آگاهی نیست! بخش اعظم مشکلات ما، نداشتنِ خود سازی و نساختنِ اخلاق صحیح، درون خودمان است.

و الا که یهودی های دوران پیامبر و معاویه میدانستند چه حق است و چه نیست! ولی به خاطر داشتن مشکلاتی اخلاقی مثل دنیا پرستی و شهوت قدرت داشتن مانع پذیرش حق شدند.
خداروشکر که راه هدایت براتون روشن شد.
راه هدایت شاید روشن باشه ولی این که چرا هر روز توی نمازهامون میگیم اهدنا الصراط المستقیم برای اینه که ما باید دائما باید توی راه باشیم

این طور نیست که اگر در راه قرار گرفتیم دیگر همه چیز تمام شده باشد...
چه آدم هایی بوده اند که عمری پاک زندگی کردند ولی آخرهای عمر پایشان لغزیده و عاقبت به شر شدند
سلام.
مشکل شما مشکل خیلی از ماهای دیگه است.
خیلی خوبه که اینقدر دقیق بیان میکنید.
و اما یک سوال، شما در این وضعیتی که توصیف کردین بازم طلبه بودین؟ بعد اگه طلبه بودین چطور با اون تفکر درس دین رو در پیش گرفتین؟
سلام
خب من آخرای سال اول طلبگیم بود و توی درس ها هم بسیار تِر زده بودم سر این تفکرات
و به فکر این هم بودم که کم کمش از حوزه بیرون بزنم و به رسانه های فارسی زبان اسرائیل بپیوندم ( :D ) شوخی!

اگر این طرز تفکرات ادامه پیدا میکرد 
الآن بالای وبلاگ احتمالا نوشته بودم
یادداشت های یک جوان افسرده دل
و حتما هم وبلاگهای قبلی ام به خاطر مطالب ضد دینی ام فیلتر شده بودند

ولی چشم شیطان کور شد و این طور نشد 
و نجات پیدا کردم و رفتم سال بعد

ولی سال بعد شد و بلای اول که شبهات بود رفع شده بود
ولی بلای دوم یعنی مرض افسردگی به سراغم آمده بود.
برادر من اتفاقی امروز دوتا مطلب شما را دیدم
اما باور بفرمایید بروز کردن در یک روز(بیش از یکبار) کار حرفه ای نیست
بخصوص در بیان
البته این یک توصیه بود

یاعلی
میدانم که حق میگویید و توصیه تان را به جان می پذیرم
و حتی در پست های آموزش وبلاگ نویسی هم گفته ام که افراط در وبلاگ نویسی نکنید و روزی یک پست بیشتر نگذارید 
ولی چه کنم که محتوا بسیار است 
و مجبورم روزی چند پست بگذارم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
امام خمینی اولین بار مسئله قیام و انقلاب را سال 1320 مطرح کردند که آیت الله بروجردی...
همین شد که بعد از فوت آیت الله بروجردی امام خمینی قد علم کردند و انقلاب شکل گرفت

در آن بجبوجه انقلاب و مبارزه یکی از علمای اعلام! به امام خمینی نامه نوشت و در نامه اش فقط سه جمله نوشت:
تند می‌روید، تند می‌روید، تند می‌روید...

امام ما هم در جوابش سه جمله نوشت:
کند می‌روید، کند می‌روید، کند می‌روید
Designed By Erfan Powered by Bayan