سکوت

شمعی، به قیمت سوختن جانش تاریکی را می درد...

سردرگمی

استادم دقایقی پیش زنگم زد و گفت ببخشید آقا جواد خیلی وقت بود میخواستم که باهات تماس بگیرم و حالت را بپرسم

خاکساری و احوال پرسی اش به شکل خیلی خوبی حالم را گرفت 

مشکل من نه بحث احساسی است که بهترین همسر را دارم و مشکل انس زمینی ندارم

مشکلم نه انس آسمانی و ارتباط با خدا و ائمه است که آن را هم دارم 

مشکلم ترک گناه و انجام واجب نیست که تا حدی که توانسته ام آن را رفع و رجوع کرده ام

مشکلم نداشتن دوست نیست که دوست هایی دارم که ساعت های میتوانم وقتم را باهاشان بگذرانم و مسخره بازی در بیارم و فیلم ببینم

مشکل من نداشتن یک استاد دلسوز است، یک استادی که دستم را بگیرد راه را نشانم بدهد

نمیدانم شاید اگر آن را هم به دست آوردم باز سردرگمی ام را داشته باشم

شاید مشکل من دنیاست

نمیخواهم ادامه اش را ببینم

ای کاش دهه چهل و پنجاه به دنیا آمده بودم 

زمان جنگ گوشه ای روی خاک مقدس شلمچه یا طلائیه یا شاید هم بغل آقا ابراهیم هادی

جان میدادم و لحظه ی آخر یک سلام به اباعبدالله و ته اشکی و سوزش قلبی

و خداحافظی...

جنازه ام گم و گور بیایان ها میشد...

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
از خود بطلب هر انچه خواهی که تویی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
کبریتی خسته
در گوشه ای
غرق در فکر است
و غافل از گذر زمان
من در فضای مجازی
Designed By Erfan