سکوتــــــــــ

عبد شدن هم آرزوست

این داستان پوست گوجه!

کلاس که چه عرض کنم پایگاه بسیج... نه پایگاه بسیج هم لفظ مناسبی برایش نیست آخر میدانید خیلی جایمان کوچک است شاید بتوان گفت یک اتاق کوچک حزب اللهی :) را چند وقتی است به عنوان پایگاه بسیج دستمان گرفته ایم به امید فرهنگ سازی و مقدمه ی تمدن سازی اسلامی. اولش هم خیلی چرک و کثیف بود که یک صبح تا ظهر داشتیم مرتب میکردیم و تمیز کاری. و بنده شخصا با یکی از طلبه های دیگر دستشویی هایش را شستیم و آقای صاد چه خوب جارو میکشید و چقدر هم حرف زد درباره ی مدرسه اش که سرمان را برررررد.

این پایگاه بسیج حدود دو سالی بود که خبری ازش نبود و متروکه شده بود، آن زمان هم که بسیج اش فعال بود یک عده brain dead در آن بودند که فقط عاشق باتوم و گشت و عملیات و اصلا خبری از حلقه ی معرفتی و بسیج علمی در آن نبود.

حالا که ما گرفتیمش با بهترینِ بچه هاییم و بدترین مکان، شما اتاق خواب مرا فرض کنید، اندازه ی یکی و نصفی اتاق خواب من جای ماست. دیروز که شهادت امام مکتب شیعه، امام جعفر صادق بود مجبور شدیم کلاس نویسندگی مان را در پایگاه برگزار کنیم.

موضوع کلاس جنگ روانی بود که با هزار مشقت خود را از راه دوری در گرمای تابستان استخوان سوز لب خشک کنِ قم خود را به آن رساندیم. استاد کلاس شروع کرد به تعریف جنگ سخت و جنگ نیمه سخت و جنگ نرم و بعد حرف های تکراری که هزار بار توسط هزار نفر در فضای واقعی فروراد شده بود را باز میگفت که حضرت آقا سال ها پیش گفتند تهاجم فرهنگی و بعد گفتند جنگ نرم... و چه و چه و چه

هر چه هست داستان پوست گوجه که مخاطب به دنبالش قدم در این پست گذاشته درباره ی استاد غیر حرفه ای کلاس نیست. داستان بر میگردد به ساعت ها قبل و کباب خوری ما در مهمانی پا گشایمان در خانه ی دختر خاله... داستان را از زبان گوجه میگویم:

من گوجه ای تنها بودم، یک گوجه ی واقعا تنها، روزی که حسابی قرمز شده بودم کشاورز آمد و مرا از بوته ی فاز سنگینم جدا کرد و در ماشین حمل گوجه کنار هم نوعان ام انداخت، من در آن ماشین و در تکاپوی گووجه ها عاشق یک گوجه ای شدم که ویتامین ث اش انگار از همه بیشترر بود و نامش گوجی بود ...

خلاصه اش کنم، من و او را به دست یک کباب پز بی رحم دادند و من و گوجی در حالی که به چشم های یکدیگر خیره شده بودیم سیخی به داخل بدنمان فرو کردند و در حالی کم کم چشم هایم تار میشدند دیدم که گوجی(نام معشوقه ی گوجه ی داستان) را در آتیش میسوزانند.

به هوش که آمدم در وسط سفره ای خودم را یافتم که انسان ها وحشیانه در آن هم نوعان مرا میخوردند و من آخرین گوجه ( برگرفته از آخرین سامورایی) بودم...

 (جناب شیخ فازت دچار اختلال شده؟ )

داستان را کوتاه کنم این گوجه ی لعنتی تکه ای از پوستش را بر روی ناخون من جا گذاشته بود، خب به نظرتان یک پوست گوجه چه بلایی سر من میتواند بیاورد؟ خدمتتان عرض خواهم کرد...

وسط های کلاس جنگ روانی بود که دیدم یک تکه ی کوچک پوست گوجه ی خشک شده به ناخنم چسبیده، عینهو لاک هایی که خانم ها به ناخن شان میزنند، پوست گوجه را کندم و فهمیدم طبق شریعت اسلام آن وضویی که من با آن نماز عارفانه ام را خوانده ام باطل بوده و به تبع اش نمازمم هم باطل بوده چون آب شور قم نتونسته بوده بره زیره این پیس آو تومیتو

معمولا هم نمازهایی که مشکل دارند به طرز عجیبی حس و حال خاصی دارند. 30 دقیقه فرصت داشتم که برای خود استدلالی دست و پا کنم یا جوری توجیه کنم که این مرحله را skip بزنم اما در هر بارمسئول وجدان سوزی ام از درون فریاد میکشید که مرتیکه سر کیو داری شیره میمالی؟

از آن جا که این بار بخت با شیطان یار نبود، تا کلاس تمام شد بدو بدو پایگاه را ترک گفتم و داخل مسجد شدم. صدای بلندگوی مسجد توی کوچه می آمد؛ وقتی داخل مسجد شدم پیرمردی روی صندلی کنار دستگاه تنظیمات صدا، کنار منبر نشسته بود. از قبل میدانستم که وضو خانه کجاست اما رفتم و ازش سوال کردم تا نگوید بچه جان کجا میروی؟!

نزدیک که شدم جای مهری روی پیشانی اش معلوم بود. پرسیدم وضو خونه کجاست؟ گفت: هااان گفتم: وضو وضو وضوخونه؟ گفت: بلند حرف بزن چی میگی؟ داد زدم: وضو خونه کجااااست؟ اشاره کرد به جایی از مسجد.بدو بدو رفتم و نمازم را تند تند خواندم و بعد یَک تا نفس راحت کشیدم.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
اعتبارات دنیا نوعاً وفا نمی کند و اگر هم وفا بکند تا دم قبر است و بعداز آن ماییم و ابد ما!
Designed By Erfan Powered by Bayan