سکوت

شمعی، به قیمت سوختن جانش تاریکی را می درد...

خاطره ی دردسر ساز

در سال های دبیرستان مشاوری داشتیم به نام آقای محمد زاده، هر چند که ما دانش آموزان با فرهنگ هیچ وقت اهمیتی به حرف های مشاورین گرام نمیدادیم ولی یک حرف از ایشون رو من همیشه خوب عمل کردم، آقای محمد زاده یک خاطره ای از خودش برامون تعریف کرد:

روزی روزگاری در سرزمین های دوررر امتحانی داشتم و نخونده بودم و پر از استرس شده بودم و باید میخوندم و حال روحیم خراب شده بود که ناگه تصمیم به آن گرفتم که به امتحان نروم و نرفتم...

خب از این جا بود که من به این رسیدم که گاهی میشود کارهای جدید کرد، برخی اوقات میتوان برای سیستم آموزشی شاخ شد و میتوان به یک آن تمام فشار عصبی را برداشت. پس از آن بود که ترم اول فیزیک امتحان ندادم :| و امسال هم یکی از امتحانات را در ترم اول ندادم چون حاضر نشدم به خاطر مرض سرماخوردگی به سری که درد میکرد درد بیشتری رو تزریق کنم.

و اما امروززز

الان وارد بحث های تخصصی و سنگینی میشویم که مخاطبان امکان دارد فوق فوقش 9 درصد آن را متوجه بشوند. بنده که جوجه طلبه ی پر مدعای داستان باشم در حوزه ی علمیه با یک مشکل جدی روبرو هستم و آن اسمش نحو است. نحو یکی از بخش های علم ادبیات عرب است که در مورد ارتباط کلمات بحث میکند و شما فکرش را بکنید که ما نحو را در حد یک کسی که میخواهد دکترای زبان عربی بگیرد میخوانیم.

اگر روزی بنده فیلسوف و عارف گران قدری شدم همه را مدیون علم نحو هستم. ولی ربطش چیست؟ عرض میکنم...

خدمتتان عارض شوم که من خیلی از مفاهیم کلامی مثل این مورد که آیا خواندن نحو با فطرت و هدف خلقت آدمی ارتباط دارد را پای کتاب های نحو با عقل خود به آن ها رسیدم، شما فرض بفرمائید پشت این میزهای آخوندی نشسته اید و مشغول مطالعه ی کتابی مثل نحو هستید و دائما با انتهایی ترین نقطه ی حلقتان به لهجه ی اصیل بریتیش تلفظ میکنید Why?

چرا خلق شدم؟ چرا آمدم حوزه؟ آمدنم بهر چه بود؟ چرا نحو اختراع شد؟ چرا الان حوزه ام؟ چرا ناپلئون در مصر اسم فرماندهانش را عبدالله گذاشت و نماز جمعه میرفت؟ چرا ابوالاسود دوئلی اصلا رفت پیش امیر المونین؟

سرتون رو درد نیارم بیت آخره و روضه م تموم، دل به کار بدید.خلاصه که وقتی از درسی تنفر دارید بهتان توصیه میکنم ریز ریز و تیلیتش کنید و کم کم بخوانیدش.

من الآن واقعا وقتی پای کتاب نحو مینشینم حس یک آدمی رو دارم که دارند با روش های قرون وسطایی شکنجه اش میکنند- انگاری که مرا از پا آویزان کرده اند و دارند مرا با اره به دو نیم تقسیم میکنند و حکمت از پا آویزان بودنش هم این است که زجر کش شوم و دیرتر بمیرم-  و این رو فهمیدم که به هیچ وجه نمیتونم باهاش کنار بیام و باید ریز ریز بخونمش و برم شهریور امتحان بدم چون امروز این عامل فساد انگیز( از نظر معاونت آموزش) با پر روئی تمام نِ م ی خ ا د.

پی نوشت:توی صحیفه امام جست و جو کنید امام نگفته؟: این نحو چیزی است که حاضرم به خاطرش حوزه را رها کنم؟، علامه طباطبایی هم سال های اول طلبگی بی انگیزه بودند.

نکته دقیق: ما به هیچ جای علامه نمیخوریم فقط بلدیم توجیه کنیم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
کبریتی خسته
در گوشه ای
غرق در فکر است
و غافل از گذر زمان
من در فضای مجازی
Designed By Erfan