سکوتــــــــــ

اوج بگیر حتی به تنهایی

یک روزانه نویسیِ دمِ غروب

حدود دو هفته ای بود که بنده در خلسه عرفانی فرو رفته بودم. این رو از افت کیفیت پست‌های وبلاگ میشد فهمید. این وبلاگ شبیه آینه‌ای است از من. آینه‌ای که پنهان کاری‌هایم را لو میدهد. شبیه آن مجلات زردی که دنبال لو دادن زیر و بم‌های یک هنرمند دو زاری هستند. شاید این کلمه زرد و زردنویسی را زیاد شنیده باشیم، از اون بنده خدایی که ویار داشت و حدود 3، 4 سال در مراحل اول بارداری مانده بود و یک ضد زن بود. زرد نویسی ریشه‌اش از یکی از شخصیت‌های کمیک بوک آمده به نام بچۀ زرد، یه بچه تخصِ بی ریخت شبیه همین آدمایی که از دماغ گاو افتادند.

حدود 10 روزه که موتور هوندای پدر را زیر پایم انداخته‌ام. فقط یک تصادف داشتم :) که آن هم تقصیر پژویی بود. ولی به زمین نخوردم، یه دونه جاپایی تو رفت تا یه دونه پژو رو نگه داشت. با این که مصطفی پشت سرم نشسته بود ولی هیچ کودممون حتی یک خش هم برنداشتیم. من که به مصطفی میگفتم خدا می‌خواست بگه حواستون باشه که حواسم بهتون هست، خیلی خدا رو شکر کردیم که مثلا مصطفی نصف نشد و مثل زامبی‌ها با دست نیمۀ تنۀ بالاییش رو روی زمین نمی‌کشید.

این قدر با بچه‌های حجره این کلمۀ سلب توفیق رو مسخره کردیم که وقتی یکم بهش توجه کردم دیدم در همۀ کارهام سلب توفیق شدم. همین طور خنده خنده فهمیدیم یه جای کار می‌لنگه. خدا آدم رو مجبور نمی‌کنه ولی ما خودمون یک کارایی می‌کنیم، مثلا یک گناهی می‌کنیم که در آینده توفیق نداریم که به هیچ وجه بتونیم یک کار خیری رو انجام بدیم یا مشکل‌مون رو حل کنیم.

فکر می‌کنم وقتی می‌آیید توی وبلاگ و باز می‌بینید یک سوال پرسیدم، با خودتون میگید: اَ کِ هِعی باز این پست گذاشت. یا که حال گیری است من یک مطلبی از کتاب و سخنرانی بگذارم. باز هم خیلی مرام دارند اونایی که این جا رو میخونند و ما رو تحمل می‌کنند.

از وقتی همسرِ برجسته را فرستادیم به دیارشان برای کاهشِ یکهوییِ برجستگی(امیدوارم متوجه شده باشید منظورم چیه) سیر تکامل ما با شدت سرسام آوری رو به رشد شده. یک لحظه با زانو می‌خورم زمین، یک لحظه اوج می‌گیرم تا آسمون اما بالاخره به جایی رسیدم که ساعت 4 صبح برای مطالعه بلند میشم و حداقل به اون آقایی که یهویی میپره جلوی موتور نمیگم خَـــرّ. برای این که دلتون بسوزه بگم که 5 شنبه هفته پیش رکورد زدم و 3 تا کتاب توی یک روز تموم کردم.

دست خودم نیست انگار وقتی می‌شینم پشت این موتور، اخلاق اسلامی رو فراموش می‌کنم. دیگه حرفی نیست هر جور که بیشتر حال می‌کنید بگید بنویسم، اگر می‌خواستم به جملۀ " اگر ناراحتی این جا رو نخون، وبلاگ شخصیه" اعتقاد داشته باشم این رو نمیگفتم ولی وقتی در وبلاگ می‌نویسم لابد مخاطب اهمیت دارد.

فکر میکنم اگر پست‌ام را با جملۀ قال الصادق شروع کنم، زیاد حال نکنید؛ برای همین زیاد هم آیه و روایت ردیف نمی‌کنم اینجا، همین که با این سوال‌ها کمک کنیم 2 دقه فکر کنیم خودش معاملۀ برد برده. یعنی من شیطون رو میبرم خونمون بهش کفتر نشون میدم :|. چون همون طور که میدونید اجنه اگر بخوان مزاحم کار آدمی بشن و توی خونه این آدم کبوتر باشه، مشغول این حیوون میشن و کمتر کرم میریزن. یک ذکر نادعلیا زدم بالای جایی که میخوابم، این جنّ کرمو کرم نریزه، فکر کنم تنها کاری که میتونه بکنه اینه که وایسه عقب با لیزر بندازه تو چشمم :D. 

سلام‌یکی قسمت همسر برجسته خیلی باحال بود بکی کفتر نشون دادن به شیطون .

آقا انگار ما داریم پیر میشیم شما که تقریبا هم سن و سالید دارید پدر میشید .

آقا شما که شیطونو بردید خونه کفتر نشونش بدید یه زنگی بزنید ما بیایم با هم یه شب جدولی بسازیم .
امیدوارم این شوخی باعث سلب توفیقمون نشه
نه اخوی اگر این شوخی‌ها قرار بود سبب سلب توفیق شه
الآن من و بچه های حجره‌مون باید به قطعه‌های یک متری یک متری بریده میشدیم( شدّت شوخی رو میرسونه)
من خیلی وقته با جداول کاری ندارم 
خواستید میتونم معرفی تونم یکی از بچه ها با هم، هم جدولی بشید :|، آب‌های حوزه رو در وقت سحر تموم کنید
کافیه شب یکم فلفل و ارده شیره و زنجبیل با هم بزنید
بهم سر بزن
داداچ/آبچی
شما یه بار اینجا اومدی
همین مطلبو اذعان کردی
من هم یک نرمش قهرمانانه ای نشون دادم و سر زدم :|
منظورم این بود روی شیطان اعمالی انجام بدیم که جدولی شیم . به من غذا معرفی میکنی؟
شیطان خودش حاصل جدوله D:
غذا برای این مقامِ عرفانی؟
برادر بی همسر شدی انگار ذهنت هم مختل شده
منظورم اینه بهشیطان تجاوز کنیم.
بعد با لحن تعجبی پرسیدم به من غذا معرفی میکنی؟ یعنی اینکه منظورم از جدولی شدن از راه تجاوز بود نه راه معمولیش که حالا غذا هم معرفی کنی براش .

چه جدول تو جدولی شد .
اوه xD
روحمم خبر دار نبود که شما میخوای ترتیب شیطان هم بدی
شت
شت
شت

شیطون میدونست خدا چی ساخته مثل سگ به پای آدم میافتد
اوه
از اصل پست بگذریم از نظرات نمیشه گذشت! :))
شیخنا به نظرم یه 18+ بنداز اول تیتر تا کسی سرلخت نیاد تو مجلس :))

راستی شیرینی چی میخوای بدی؟
نیشکر و چغندر قند :|
هر چی وُسعِ مالی بکشه
اگر پولدار بودم نفری یه پورشه میدادم بهتون
سلام.
مبارک باشه آقا.
احتمالا بعضیا فکر می کنن «کفتر» رو شوخی کردی :)
نه داستان کفتر جدی بود
متاسفانه پدرمون رد کرد رفت کفترهای پا پر رو :(
دا داسراسرگنگ تو که شیطون درس میدی ها
اکیپ مون خداست xD
دادا جواد خیلی تنها موندی،توهم زدی ها
maybe
آره مریم
شاید هم حق با توئه
شاید به خاطر پوششمه
براتون آرزوی موفقیّت میکنم.
امیدوارم به همه برنامه هات برسی
خدا حسابی حمایتت کنه
مبارکه ...
قدمش و میگم!
چه خبر خوشحال کننده ای
این گل واژه های تف خورده هم ناشی از بی تابیه انتظاره، قابله درکه!
:))
خوشحالی فقط اونجاش که شب نمیزاره بخوابی :|
حالا ببینیم چه میکنه این پسر بچه
پنجشنبه ۸ آذر ۹۷ , ۲۲:۱۶ آقای سر به هوا :)
اخ با قسمت اخر و جن هاش کلی حال کردم:)

منم ان دورانی که جن دیدم تا مدت زیادی نادعلیا با خودم همه جا میبردم:)
چه شکلی بود این جن خوشبخت؟
عه واااای خدای من...من این مطلبو خوندم وقتی که هنوز کسی نخونده بود و اصلا تو باغ نبودم یعنی نفهمیدم منظورو...
یعنی خعععلی تبریککککک
ان شاءالله دیشدیریدیدینگ ماشالا به زودی بخونید
:)
:)
:)
إن شا الله سرباز خوبی برای امام زمانش بشه
حالا دا دا ،جالبه حالا پوشیه هم میزنه
مریم زن دومت یا سوم
یا چهارم...
.
.
.
.
خداوند ناشناس رو از شما نگیره
مریم همین تیکه فیلمه که توی ایسنتا خیلی مسخره اش کردند رو میگم
از مهملات خود بکاهید و آهسته تر برانید
ان شالله
چشم
قربانت :)
ناشناس با ادبی هستید شما
خدا خیرتون بده
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اوج بگیر حتی به تنهایی، نیاز نیست کسی همراهی‌ات کند، بعضی‌ها لیاقت هم پروازی با تو را ندارند، مثل کیسه‌های شنی می‌مانند که باید آن‌ها را از بالنِ وجودت بِکَنی و معلقشان کنی میانِ زمین و هوا

شش - چشم‌هایم را که باز کردم غروبِ جمعه به رنگ خون شده بود.
یک چیزی شبیهِ سمتِ چپ تصویرِ هدر ولی خیلی پر رنگ‌تر و مخوف‌تر. با ترکیب رنگ‌های صورتی، سورمه‌ای و قرمز...
در قالب کوه‌های کرمانشاه و دشتی پهناور.
انگار آسمان این بار می‌خواست خون ببارد...
Designed By Erfan Powered by Bayan