سکوتــــــــــ

کلبۀ تنهایی کنارِ دریاچۀ بی کسی

کافر زده خنده بر مسلمانی ما

ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما 
درهم شده خلقی، ز پریشانی ما
بت در بغل و به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما
شام جزغاله شد و آب هم قطع
یَک آبروریزى شده مهمانى ما:)
چرا آخوندا یه جور نظر میدن که نمیشه جواب داد؟ 
:D
عجب
مش رجب 
;d
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
پسری در کلبۀ تنهایی کنارِ دریاچۀ بی کسی، روزها با قایقِ تخیلش ماهی‌گیری می‌کند و شب‌ها، زیر نورِ شمعِ تفکر کتاب‌های آینه‌ای‌ را ورق می‌زند و با جوهرِ قلمش کاغذ‌های سیاه را سفید می‌کند.
او همیشه تهدیدی برای تاریکی خواهد بود، خودش، قلمش و شمعش...
Designed By Erfan Powered by Bayan