ســکــوت

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

با افتخار تنها وبلاگی هستم که تمام کتاب‌خانه‌های جهان نامش را نوشته و مردم را توصیه به رعایت کردنش کرده‌اند. این چند ماه هر کتابخانه‌ای می‌رفتم همه به من گفته‌اند که لطفا سکوت را رعایت فرمایید.

و اما رعایت کردن سکوت فقط ساکت بودن نیست، همین الآن اگر یک نگاهی به پست‌های وبلاگمان بیندازیم می‌توانیم یک ارزیابی کلی از خودمان به دست بیاوریم که چه قدر از پست‌هایی که نوشتیم سکوت کردنش به نوشتنش می‌ارزید یا نمی‌ارزید.

سکوت را رعایت کردن برای من یک معنای دیگری داشت، هر وقت که این جمله را در کتابخانه می‌دیدم این سؤال را از خودم می‌پرسیدم: آیا آن مبانی و شخصیتی که در وبلاگ برای خودت ساختی آیا همان هستی؟ بعد خودم را به رعایت سکوت دعوت می‌کردم.

آیا بیدار هستی یا فقط لاف بیداری زده‌ای؟

آیا به حسرت‌هایت خاتمه داده‌ای یا تمام شخصیت‌های حسرت‌گاه تاریخ هنوز در تو نفس می‌کشند؟

آیا جلوی چشمانت را گرفتی تا بتوانی جواب چشم‌هایش را بدهی؟

آیا توانستی یک بحث عقلانی بی‌طرفانه داشته باشی یا هر کس انتقادی کرد با تراکتور از رویش رد شدی؟

آیا اُمّل بودی یا فقط داد زدی طلبۀ اُمُّلی نیستی؟

و هزار آیا‌های دیگری که قابل پرسیدن است. بعد به خودم می‌گفتم اگر جواب درست را دادی که هیچی و سکوت را رعایت کرده‌ای و الا همان بهتر که واقعا سکوت می‌کردی و این لاف مجازی را با دو کلیک به مرحلۀ  می‎‌رساندی.

سلام
قالب زیبایی انتخاب کرده اید.
متن را کامل خواندم ، از قبل دنبال شده اید ، سر زدم.

موفق باشید.
سلام
این یعنی آشتی؟

ممنونم دست شما درست
سلام علیکم؛شما یک بار گفتید تاوقتی نفس میکشید هستید...پس قطعا سکوت را رعایت کرده اید
تازه بمیرم هم هست
کسی نیست پیدا بشه بخواد حذفش کنه :|
همین حرفا و سوالا نوعی محاسبه نفسه. این یعنی مسأله داشتن. دغدغه داشتن جنابعالی. یعنی هنوز ب مرحله حذف وبلاگ نرسیدید
من گاهی اصلا محتوا رو از یاد میبرم
فقط روی فرم متمرکز میشم

گاهی به استاد سر کلاس هم گوش میکنم
فقط دارم مدل دست هاش و حالتش رو میبینم و چیزی نمی شنوم

این پست هم شاید این طور بود
ناخودآگاه درگیر محتوا بود و خودآگاه درگیر فرم
خب این حرفا رو به خودت می زدی دیگه، چرا اومدی وسط جمع داری حاسبوا رو صرف می کنی؟ :)
به در لگد میزنیم
که دیوار فرو بریزه
همیشه اینطور خودتونو بررسی میکنید؟
من خیلی روی مسائل ذهنی و احساسات آدم ها فکر میکنم
و خودم یکی از نمونه‌های قال دسترسی برای بررسیه
به این دید به "سکوت را رعایت فرمایید" دقت نکرده بودم
حالا که کلی حرف دارم انقدر دلم گرفته و حس میکنم اگر حرفی بزنم باز حق مطلب ادا نمیشه و فقط نصفه میمونه همه چی ، باز دارم سکوت را رعایت میکنم
سکوتی که اینجا شاید جایز نیست ....

ای بابا
امروز از جلوی جیگرکی رد شدم و نوشته بود گوشت بچه شتر موجود است
دنیایی را تخیل کردم که همه شتر هستند و در مغازه‌هایش نوشته‌اند: گوشت بچه آدمیزاد موجود است.

سر همین تفکرات درونی هم هست که میشه خیلی نوشته‌ها رو طور دیگه ای خوند.
اره من خیلی وقتا دارم از وبلاگ سو استفاده میکنم مثلا
تا راهنمایی بگیرم
و البته هم خوبه هم بد..
ینی گاهی شاید پستامون فقط به درد خودمون میخوره
راهنمایی گرفتن شد سوء استفاده؟
یک کار کنیم پست‌هامون به درد حداقل یک نفر دیگه هم بخوره
سلام الان اجازه داریم بیایم عر بزنیم بگیم : نرووو. تو که نمیتونی بدونِ....؟
عر نزنید
فریاد بزنید
با بار مثبت و حماسه :))

و این گونه تست استعداد نویسندگی تکمیل شد. :|
بیا رعایتت فرماییم جوان:)
أحسنت
بالاخره یکی فهمید این وبلاگ نیست
منم که پهن شدم روی وبلاگ

سکوت یعنی من
خیلی هم خوب . البته یه نکته ای رو عرض کنم:
فرم از ناخودآگاه میاد نه خودآگاه.
نه ضرورتا این طور نیست
هم فرم هم محتوا و هر چیز دیگه ای میتونه از ناخودآگاه بیرون بیاد
95 درصد رفتارهای ما به دست ناخودآگاهه
حالا این وسط میشه به فرم توجه ویژه کرد و بشه خودآگاه
میشه به هر دو توجه کرد میشه هم کلا توجه نکرد
خودآگاه یعنی آگاهی و توجه دایمیِ اختیاری به کاری که داریم میکنیم

یک مرد کانادایی در حالی که خواب بوده، 20 کیلومتر رانندگی میکنه و میاد خونۀ پدرزنش و گلوش رو تا حد خفگی فشار میده و مادر زنش رو به قتل میرسونه، بعدش بر میگرده و توی گاراژ خونه‌اش میخوابه، صبح که بلند میشه نمیدونه چه اتفاقی افتاده.
این منم که با زبان 0 و 1 می‌خوانیدش
نه کلمه بخوانید
و نه رنگی ببینید
کمی دقیق‌تر خیره شوید

انسانی را ببینید که در هزارتوی کلمات سیاه
دنبال لبخند آخرین گل سرخ می‌گردد

من بسی بسی بسی بسی بسی بسی عاشق این تکه شدم.
خیلی خیلی.
فقط اهل فنّشه
که
از اهل فنش
خوشش میاد :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
از خاکسترها بریدیم
و در هوا پخش شدیم و بالا آمدیم

از خون‌ها نیرو گرفتیم
و رنگ خود را بر آسمان زدیم

پرنده‌ شدیم و بالاتر از هواپیما‌ها اوج گرفتیم
برعکس حرکت کردیم
و در اقلیت ماندیم

قلبی تپنده که از عالَم منفصل گشته
و بعد
تپیدیم
و تپیدیم
و تپیدیم

به آخر قصه رسیدیم
و فقط خون بود
و خون بود
و خون

------------------------------------

کلمات و رنگ‌های وبلاگ ظاهر نیستند، باطن نویسنده هستند که نمایشگاه آنلاینی را به نمایش گذاشته‌اند.
اولش که طلبه نبودم به رنگ پوچی و تنهایی و شک، تابلوی مجازی‌ام را ساختم
تابلویی که آینۀ تمام قد من بود.

افسرده بودم و حیران
خاکسترهای باقی مانده از وجودِ دردمندی بودم که گوشه‌ای افتاده بود

مُرده‌ای که صورتش مات و رنگ پریده بود
با یافتن معنایی به اسم خُدا
هویت گرفت

به پشتوانۀ خون‌هایی 1400 ساله به آسمان آمد
آسمان در این جا هم انفصال است هم علوّ و هم بصیرتی بر جامعه

پرنده شُدیم، پرنده‌ای به دور از فلزات زنگ زدۀ ماشینی
خلاف جمعیت دنیا حرکت کردیم

طوری که وقتی همه فرار می‌کردند
ما رو آوردیم

و وقتی همه سرشان در گوشی بود
ما با انگشتمان خورشید را نشان داده فریاد می‌زدیم

سرخی یعنی خون، یعنی عشق، یعنی احساس
سرخی یعنی یک دنیا خاطره از وبلاگ قبلی که در آتش افسردگی خاکستر شد و حالا مثل قلبی می‌تپد
وبلاگی که با «بی نام و نشون» بودنش
اخلاص را به همراه آورده بود

قبل‌ترها که دربارۀ کرم‌های شب تاب نوشتم
گفتم پول که به میان بیاید فساد هم می‌آید
اما باید کمی عقب‌تر بیایم
اسم‌ها که به میان بیایند
همه چیز از بین می‌رود
اصلا چیزی نمی‌ماند که درگیر فساد شود

این منم که با زبان 0 و 1 می‌خوانیدش
نه کلمه بخوانید
و نه رنگی ببینید
کمی دقیق‌تر خیره شوید

انسانی را ببینید که در هزارتوی کلمات سیاه
دنبال لبخند آخرین گل سرخ می‌گردد
Designed By Erfan Powered by Bayan