سکوتــــــــــ

کلبۀ تنهایی کنارِ دریاچۀ بی کسی

غم زیباست

شب بود. صدای گریۀ مردی در خانه پیچیده بود

مردی تنها زانوهایش را سفت به سینه اش چسبانده و گوشۀ دیوار کز کرده بود 

شانه‌های سخت تکان میخوردند و میگریست

صورتش خیسِ آب شده بود

خانه‌ تاریک بود و کم نور

گویی چراغِ خانه ترکش کرده بود


همین طوری داشتیم مسخره بازی ادای گریه در می آوردیم

یک دفعه جدی شد و قطع نشد

فکر میکردم غروبِ جمعه را ما آدم‌ها غم دارش کرده ایم
یعنی مثل باران و پاییز که در واقعیت حسی ندارند ولی ما عشق و دلتنگی را به آن ها نسبت داده ایم
ولی اشتباه میکردم
غروب جمعه واقعا غمگین است
و چه خوب است که اشک‌های بی جهت را سرازیر کنیم به دریایی به اسم حسین
غریب‌ترین غریب‌ها روزی گفت:

«یَا ابْنَ شَبِیبٍ إِنْ کُنْتَ بَاکِیاً لِشَیْ‏ءٍ فَابْکِ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع) ...»

اى پسر شبیب! اگر خواستی براى چیزى گریه کنى براى امام حسین (ع) گریه کن! ...

بسیار عالی
اشک و گریه برای امام حسین علیه السلام جان و دل انسان را سبک می‌کند و نشاط آور حقیقی است
التماس دعا
اگر کسی تجربه داشته باشه 
میفهمه که بعد از هیئت و اشک و روضه چه قدر فرحِ روحی و آرامش روانی پیدا میکنه 
در حوزه طب سنتی میگن اشک با هدف هم خلط سمی سودا رو به اعتدال میرسونه و دفع میکنه
و سرد اول گرم آخره
یعنی اول دِماغو آدمو سرد میکنه ولی بعدش گرم میشه
بر عکس قهقهه زدن و تریاک و حشیش و هروئین و سیگار 
که اول گرم میکنند و بعد سرد
عالی
ممنون
به یاد حال و هوای ۱۳۸۰ سال پیش بین الحرمین ،اشک بریزیم و اشک ...
اون موقع که اگر ما بودیم
اشک دشمنشو در می آوردیم 
غم فطرت آدم رو شکوفا میکنه...
البته غم میتونه از چیزای مختلفی باشه...
ولی اگر غم، غم درستی باشه فطرت رو شکوفا میکنه...
از کسی شنیدید این حرف رو؟
منبعش رو بگید بیشتر مطالعه کنیم
جمعه ۲ آذر ۹۷ , ۲۲:۲۳ مهدی سلمانی ماهینی
سلام
یک دوستی میگفت به جای گریه بر حسن (ع) 1400 سال پیش که شهید شد و الان تو بهشت بزرحی هستند، بر حسین زمان خودمان یعنی امام زمان (عج) گریه کنیم .
جمعه ۲ آذر ۹۷ , ۲۳:۰۴ محمدحسین کتابی
من فقط یک شب سعادت نصیبم شد توی هیئت بچه های شهرک فاطمیه (یاوران مهدی) نشستم ؛ همان شب انقدر روحم را سبک کرده بودند که از ترس ریا کاپشنم را روی سرم انداخته بودم و در گوشه ای زار زار برای خودم گریه می کردم ؛ پیر مرد های مجلس هی روی شانه ام می زدند و می گفتند :« مگر خوابی!» من هم بی اعتنا به آنها دلم را جلا می دادم و باز دنبال همین هستم ؛ بعد از هیئت خیلی سبک بار بودم و نفهمیدم که بعد از آن چه شد.
(خیلی قشنگ نوشتم ؛ شاید همین رو گستردش کنم بزارم وبلاگ)
:|
حیف نشی داداش
وظیفه گفتن زیبا نوشتی رو بسپار به دست خوانندگان
گویی چراغ خانه ترکش کرده بود؟
آره خودشم گفته بود که بره :(
اصول عقائد
محسن قرائتی
صفحه 18 و 19
لازم شد بخونمش
خیلی ممنون
سلام
التماس دعا!
سلام
همچنین دعا کنید
التماس دعا
همچنین 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
پسری در کلبۀ تنهایی کنارِ دریاچۀ بی کسی، روزها با قایقِ تخیلش ماهی‌گیری می‌کند و شب‌ها، زیر نورِ شمعِ تفکر کتاب‌های آینه‌ای‌ را ورق می‌زند و با جوهرِ قلمش کاغذ‌های سیاه را سفید می‌کند.
او همیشه تهدیدی برای تاریکی خواهد بود، خودش، قلمش و شمعش...
Designed By Erfan Powered by Bayan